X
تبلیغات
رایتل
ماهرویان
ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 407946


موضوعات
عباس احمدی (5)
محمود اکرامی (3)
امیرخسرو دهلوی (3)
مرتضی امیری اسفندقه (2)
قیصر امین‌پور (3)
عبدالحسین انصاری (7)
حافظ ایمانی (2)
مهرداد بابایی (2)
رؤیا باقری (4)
علی‌رضا بدیع (24)
زهرا بشری موحد (6)
امیر برزگر خراسانی (3)
حمیدرضا برقعی (8)
کاظم بهمنی (25)
سعید بیابانکی (11)
باران بیگی (2)
نسیم پریشان (4)
ترانه (10)
مریم جعفری آذرمانی (64)
حسین جنّتی (34)
مهرانه جندقی (2)
محمدعلی جوشایی (14)
سورنا جوکار (3)
مهدی جهان‌دار (13)
ناصر حامدی (26)
علی حیات‌بخش (3)
شیرین خسروی (2)
صالح دُروند (8)
حسن دلبری (3)
الهام دیداریان (5)
حمیدرضا رجایی رامشه (8)
علی‌رضا رجب‌علی‌زاده (2)
احسان رشیدی (4)
رهی معیّری (8)
نجمه زارع (13)
نفیسه سادات موسوی (3)
فاطمه سالاروند (2)
صالح سجادی (3)
غلام‌عباس سعیدی (3)
مریم سقلاطونی (3)
محمد سلمانی (8)
امیرعلی سلیمانی (4)
روشن سلیمانی (2)
امیر سهرابی (8)
محمدمهدی سیّار (19)
غلام‌رضا سیستانی (3)
تقی سیّدی (4)
محمد شریف (2)
زهرا شعبانی (3)
آرش شفاعی (3)
سیف‌الدین فرغانی (2)
سعید صاحب‌علم (4)
مجتبی صادقی (3)
بهمن صباغ‌زاده (15)
امید صباغ‌نو (9)
قاسم صرافان (3)
پانته‌آ صفایی (21)
علی صفری (9)
فرهاد صفریان (2)
غلام‌رضا طریقی (13)
مژگان عباس‌لو (28)
سیروس عبدی (11)
حامد عسکری (28)
اصغر عظیمی‌مهر (37)
مهدی فرجی (10)
علی‌رضا قزوه (40)
یاسر قنبرلو (7)
محمدکاظم کاظمی (22)
لاادری (39)
مرتضی لطفی (3)
اسماعیل محمدپور (4)
حسنا محمدزاده (2)
علی‌محمّد محمّدی (15)
جواد مزنگی (10)
نغمه مستشارنظامی (12)
اصغر معاذی (9)
رحیم معینی کرمانشاهی (4)
محمدحسین ملکیان (2)
امید مهدی‌نژاد (7)
سودابه مهیّجی (3)
شهراد میدری (11)
مهدی نژادهاشمی (3)
جواد نعمتی (4)
نظام قاسم (4)
فاضل نظری (37)
مهدی نقبایی (3)
رضا نیکوکار (7)
وحشی بافقی (8)
هلالی جغتایی (4)
بهروز یاسمی (12)
علی‌اکبر یاغی‌تبار (36)

 
پنج‌شنبه 14 دی‌ماه سال 1396 :: 19:46 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد

دوره‌ی ضحّاک طِی شد، پیش از او جمشید کِی هم
شاه رفت از دارِ هستی، می‌رسد دورانِ وِی هم

غیرِ ذاتِ حق نخواهد ماند بر تختی، امیری
بوی الرحمن بلند است از تنورِ مُلکِ رِی هم

آری آوازِ دُهُل از دور خوش بوده‌ست روزی
حال، چندی بشنوید از ناله‌ی جانسوزِ نِی هم

غم چنان از شش جهت آوار خواهد شد که هرگز
شادمانی در دلی باقی نمی‌مانَد به مِی هم

فکرِ بالاپوش باید کرد پیش از برف و بوران
بعدِ فروردین می‌آید لاجرم کولاکِ دِی هم

جمعه 24 آذر‌ماه سال 1396 :: 11:49 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد

دلت گرفته... الهی که غم نداشته باشی
فدای چشمت اگر دوستم نداشته باشی

دم غروب مرا در خودت ببار که چیزی
در آن هوای غریبانه کم نداشته باشی

عجیب نیست... من آن قدر خرد و خسته‌ام از خود
که حال و حوصله‌ام را تو هم نداشته باشی

«دچار آبی دریای بیکرانم و تنها»
اگر هوای مرا دم به دم نداشته باشی

به جرم کشتن این خنده‌ها در آینه... سخت است
کسی به غیر خودت متهم نداشته باشی

غمم تو هستی و شادم اگر به سر نمی‌آیی
منم غم تو… الهی که غم نداشته باشی

پنج‌شنبه 23 آذر‌ماه سال 1396 :: 12:52 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد

آمدم قایق برانم، بادبان از دست رفت
دار و نادارم به دست این و آن از دست رفت

آن بهارانی که سر شد با تنِ مرطوب گُل
زیر پای خشک و خونخوار خزان، از دست رفت

تا که جنبیدم به خود، دیدم که تنها مانده‌ام
فرصت عیش و طرب با دوستان، از دست رفت

برکه‌ها خشکید، جنگل مُرد، دیگر برنگرد
ای پرستوی مهاجر، آشیان از دست رفت

با شغالان بیابانی که می‌بینی بگوی:
غرّش بی‌حدّ آن شیر ژیان از دست رفت

مثل «بابا آب دادِ» کودکی‌ها خسته‌ام
بس که دیدم لای دفتر، آب و نان از دست رفت

شاهنامه آخرش خوش نیست آدم های گیج!
زیر پای گوسفندان، هفت خوان از دست رفت

من جوان بودم زمانی، جسم و جانم خام بود
پخته شد، امّا زمانی که... زمان از دست رفت

این دو روز آخری هم واگذار سرنوشت
با حساب عمر مفتی که، گران از دست رفت

سه‌شنبه 21 آذر‌ماه سال 1396 :: 12:52 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد

دامنه برفی به لب چشمه‌سار، کبک خرامان بهار این همه؟
خنده نکن ناز نکن گُل نچین، وسوسه کردن به شکار این همه؟

اسب سپید قد و بالا بلور، یال به توفان‌زده‌ی شوق و شور
سرکش و طغیانگر و مست غرور، دلبری از ایل و تبار این همه؟

طاق زده نصف جهان کاشی‌ات، فرشچیان خیره به نقاشی‌ات
سرمه کشیدی به طلا پاشی‌ات، آینه و نقش و نگار این همه؟

گرمی پُرشور بغل وای من، ناب‌ترین بیت غزل وای من
از لب تو باز عسل... وای من، کوزه‌ی پُر شهد انار این همه؟

مست هیاهوی شرابم نکن، یخ نشکن در من و آبم نکن
راه نرو باز خرابم نکن، هر قدمت زلزله‌وار این همه؟

هی نرو این راه سرازیر را، حرص نده ماشه‌ی ده‌ تیر را
باز هوایی نکن این شیر را، آهو و در فکر فرار این همه؟

با گِله در خواب چه گفتی به من؟ شب، شب مهتاب چه گفتی به من؟
با تب و با تاب چه گفتی به من؟ عاشقی و داد و هوار این همه؟

صبح کسی گفت چه‌ها کرده‌ای، با غزلت شور به‌پا کرده‌ای
باغ پُر از گل که صدا کرده‌ای، اول پاییز و بهار این همه؟

دوشنبه 20 آذر‌ماه سال 1396 :: 16:48 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد

کافه‌ی شعر مثل خوابِ شلوغ، گرچه پررونق است، تعطیل است
منِ شاعر نشسته‌ام بیدار، چاره تنها زبانِ تمثیل است:

با همان حرف‌ها که باد هواست، بس که هی باد کرده‌ای او را
پشه‌ی بیخودی بزرگ شده، باورش می‌شود که یک فیل است

پس توهّم که دست‌سازِ تو بود، بُت‌تر از عصرِ جاهلیّت شد
چون مناجاتِ تو به سمتِ کسی‌ست که دقیقاٌ خودِ عزازیل است

به زبان‌بازِ در عدم معروف، برگِ پژمرده هم نباید داد
پرِ کاهی اگر به او بدهی، ادعا می‌کند که جبریل است

یکشنبه 19 آذر‌ماه سال 1396 :: 16:48 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد

آن گاه که می‌رفت به غم پی بردم
از عمق وجودم به عدم پی بردم

من از دل خود هیچ نمی‌دانستم
تا بُرد دلم را به دلم پی بردم

شنبه 18 آذر‌ماه سال 1396 :: 17:26 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد

به تو ای آینه از خسته‌ترین قاب، سلام
گل نیلوفر خوابیده به مرداب، سلام

ای دو چشم تو دوتا شیخ ابوالعشوه‌ی ترک
مست قیلوله و لم داده به محراب، سلام

آخرین نسل به جامانده‌ی ترسابچه‌گان
مغ هندوی از آتش‌ زده سرخاب، سلام

ای همه روی تو، ابروی تو از بوی تو مست
چشم آهوی تو و خوی تو نایاب، سلام

مژه در مژه که نه پنجه‌ی پنجاه پلنگ
پر قوی سر مویت دم سنجاب، سلام

لف و نشر دو لبت غرق در ایجاز نمک
قد و بالای تو سرمصدر اطناب، سلام

ای هم‌آغوشی ما، دیو در آغوش پری
رقص ماهی‌بچه در قلعه‌ای از آب، سلام

بهترین حالت ممکن شدن امر محال
سر به گرداب قرار سر نوّاب، سلام

پابه‌پا شاه و گدا، شاه شما، بنده گدا
مرگ بر جمله رعایا و به ارباب، سلام

معتکف در دهنت هر چه که دندان طلبه
به سخنران زبان، مرجع طلاب، سلام

در گره‌خوردگی مرز نگاه من و تو
شمع می‌گفت به آن گوهر شب‌تاب، سلام

در بیامیز و نیاویز به آن ابروی کج
چشم تو ماهی و ابروی تو قلاب، سلام

چشم اگر دید تو را سجده‌ی واجب دارد
پلک می‌افتد و می‌گوید در خواب، سلام

جمعه 17 آذر‌ماه سال 1396 :: 12:01 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد

من خیس باران باشم و در را به رویم وا کنی
عطر تمشک و پونه را با خنده‌ات معنا کنی

مانند برگ و شبنمی، سرد از هوای نم‌نمی
در خود بلرزم تا کمی در دست‌هایم «ها» کنی

بگذاری آن سو صندلی، محو هوای مخملی
با چوب‌های جنگلی، شومینه‌ای بر پا کنی

کتری و رقص شعله‌ها، آویشن و هل در هوا
یک سینی از عشق و صفا، سهم من تنها کنی

فنجان، پُر از چایی شود، از من پذیرایی شود
عصرم تماشایی شود وقتی سری بالا کنی

یک عمر زن باشی ولی، غرق سخن باشی ولی
دلتنگ من باشی ولی، با خنده‌ای حاشا کنی

حالی به حالی جای گل، رقص شمالی جای گل
بر روی قالی جای گل، نقش نگار ایفا کنی

آیینه‌ای بگذاری و دل بر دلم بسپاری و
آن شانه را برداری و با تار مو غوغا کنی

مو‌جنگلیِ تا کمر! با روسریِ مه به سر
ای وای اگر چشمت خزر، لب را قزل‌آلا کنی

با مزه‌ی توت ملس، با شعر حافظ همنفس
رقص الا یا ایها الساقی ادر ودکا کنی

ای جویبار زمزمه، ای مستی بی‌واهمه
اصلاً که گفته این همه آیینه را زیبا کنی؟

جرم من عاشق بودنم، شلاق مویت بر تنم
بهتر که این حد خوردنم را زودتر اجرا کنی

چیدی گل مهتاب را، تا پشت پلک خواب را
سهم هزاران قاب را تصویری از رویا کنی

من صبح شعری خوانده‌ام، شاید تو را گریانده‌ام
تا جای خالی مانده‌ام یک شاخه گل پیدا کنی

پنج‌شنبه 16 آذر‌ماه سال 1396 :: 11:47 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
این مصلحت‌اندیشی عقل از دل غم‌بار خواهد رفت
داعش از استان صلاح‌الدین و اَلاَنبار خواهد رفت

دل - بُقعه‌ی ویران حُجر بن عدی - آباد خواهد شد
آوازه‌اش تا عمق جان - تا میثم تمّار - خواهد رفت

بازار اگر از مصر تا کنعان اگر از غزّه تا بغداد
خواهان یوسف هر که شد تا آخر بازار خواهد رفت

ای خسته‌ی جا مانده از امروز و از هر روز عاشورا
برخیز اگر نه کاروان با کاروان‌سالار خواهد رفت

روح مریدان علی در عالم خاکی نمی‌گنجد
حتی اگر در را ببندی یک شب از دیوار خواهد رفت
جمعه 30 تیر‌ماه سال 1396 :: 09:28 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
پوستم به لایه‌های تن رسیده است
تنگیِ تنم به پیرهن رسیده است

وای اگر بگویمش زبانه می‌کشد
درد دل که بی‌تو تا دهن رسیده است

گوش کن که آه هم نمی‌کشم، اگر
نوبتِ شکایتی به من رسیده است

هیچ کس نبود جز من و تو، پس چرا
داستان ما به انجمن رسیده است

سایه‌های رابطه، همین درخت پیر
تا کرانه‌های هر چمن رسیده است

مریمم؛ شریکِ آدمی نبوده‌ام
سیبِ دیگری به دست من رسیده است

شنبه 24 تیر‌ماه سال 1396 :: 18:01 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
من؛ دهکده‌ای دورم و تو مثل قطاری
تنها هیجانم شده‌ای، گاه‌گُداری

لب‌های تو کشف همه‌ی جاذبه‌ها بود
وقتی که به لبخند تو افتاد، اناری

در معرض لبخند تو بسیار شبیه است
احوال دل دلهره‌دارم به شکاری

تقدیر منِ طعمه و تمثیلِ زمان است:
معصومیت جوجه در اندیشه‌ی ماری

رفتار زمان با من متروکه‌ی خاموش
بادی که گذر می‌کند از روی مزاری

حس می‌کنم این خانه مرا می‌خورد آخر
مثل بشر عصر حجر، در دل غاری

زاینده‌ی زاری شده طبعی که طرب داشت
این قابله بعد از تو شده «خاک ‌سپاری»

وقتی که نباشی گذر عمر به چشمم
هر چند غنیمت، نمی‌ارزد دو هزاری

در هر مطبی، رأی پزشکان من این بود
دلتنگِ به دیوانگیِ محض، دچاری
 
تنهایی من مشکل فقدان بشر نیست
گفتم به همه خیر، که گویم به تو آری
سه‌شنبه 20 تیر‌ماه سال 1396 :: 23:48 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
... و به شاعر اگرچه معمولاً خسته و ناامید می گویند
شعر، جنگِ زبان و زندگی اَست؛ کُشته اش را شهید می‌گویند

پدرم وزن شعر می دانست، و ـ خدا رحمتش کند ـ می گفت
که مخاطب اگر سواد نداشت، شاعران هم سپید می‌گویند

اعتقادی به خود ندارند و... مثل دوزخ که شعله می‌شمُرَد
از شب و حسرت و هزینه پُرند، باز «هَل مِن مزید» می‌گویند

بس که بیزار بودم از تقلید، بین من با خودم شباهت نیست
باقیِ شاعران شبیهِ هم‌اند؛ هرچه را بشنوید می‌گویند

سه‌شنبه 6 تیر‌ماه سال 1396 :: 18:08 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
آخرش عشق تو فرمان «برو» خواهد داد
هر چه انکار کنی چشم تو لو خواهد داد

به بیابان زده این دل به امیدی که شبی
رهزن چشم تو دستور چپو خواهد داد

عید فطر است و امسال دلم می‌گوید
دلبرم باز به من بوسه‌ی نو خواهد داد

عشق فرمانده‌ی خوبی‌ است ولی آخر کِی
به من آزادیِ حرکت به جلو خواهد داد؟

عاقبت ظلم تو دامان تو را می‌گیرد
حاصل کشت تو را وقت درو خواهد داد

جمعه 2 تیر‌ماه سال 1396 :: 00:18 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
چرا؟ چون سخت می‌ترسم اگر تکرار خواهد شد
مراقب باش آیینه! که شب، بیدار خواهد شد

صدای او که با ماهش به من خندید و پنهان شد
نمی‌شد ماندنی باشد ولی این بار خواهد شد

به غیر از رو به رو چیزی ندیدم در مدارِ خود
اگر یک لحظه برگردم تنم دیوار خواهد شد

ببین منظومه‌ی شمسی‌ست هر شعری که می‌گویم
به جز من هرچه دیدی، بعد از این انکار خواهد شد

محال است این که آرامش بگیرم من که خورشیدم
اگر خود را نسوزانم جهانم تار خواهد شد

چهارشنبه 17 خرداد‌ماه سال 1396 :: 01:51 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
وقتی که در شَهرت کسی چشم انتظارت نیست
دیگر دلت دلواپس شهر و ‌دیارت نیست

از روی ناکامی به هر در می‌زنی، چیزی
آرام‌بخش لحظه‌های بی‌قرارت نیست

حس می‌کنی نسبت به «او» یک‌ چیز کم داری
وقتی دچارش هستی اما او ‌دچارت نیست

حس می‌کنی دار و ‌ندارت رفته از دستت
اما کسی دلواپس دار و ‌ندارت نیست

یک دوست می‌گوید: «بر اعصابت مسلط باش»
وقتی که حتی گریه‌ات در اختیارت نیست

آن «مرد محکم»، «آدم سابق» نخواهی شد
در هیچ‌جا دیگر نشان از اعتبارت نیست

من «فوت و فن عشق‌ورزی» را بلد هستم
اما کسی دنبال کسب این مهارت نیست

خود را به کار دیگری سرگرم خواهی کرد
با آن‌که اصلا از اساس این کار، کارت نیست

مثل «سگ پاسوخته» یا «مرغ سرکنده»
مزد تقلای تو چیزی جز خسارت نیست

من سالیان سال دل دزدیده‌ام، اما
چندی‌ست این چنگیزخان در فکر غارت نیست

با چشم‌ خود، یک ماه بعد از مرگ می‌بینی
جز یک گل خشکیده چیزی بر مزارت نیست

فرقی ندارد این‌که در آغوش کی باشی
وقتی «کسی که دوستش داری» کنارت نیست

دوشنبه 15 خرداد‌ماه سال 1396 :: 09:20 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
تو شعر بودی از اوّل در آن زمان که نبود
به شکلِ ناله سرودم تو را، زبان که نبود

نگاه کردی و احساس بندگی کردم
خدا هنوز فراگیر، در جهان که نبود

نگاه کردی و در اشتیاق غرق شدم
هنوز شوق پریدن، در آسمان که نبود

کدام کندو از خود بزاق می‌زاید
عسل چشیدم و آبی در آن دهان که نبود

مرا که رد شده بودم، خدا دچار تو کرد
چه قصد داشت از این فتنه، امتحان که نبود

من آمدم که بمانم، طبیعتم این است
فقط به عشق تو ای دوست، می توان که نبود

به ماندگاری شوقت، ابد پدید آمد
و گر نه روح، از آغاز، جاودان که نبود

شنبه 13 خرداد‌ماه سال 1396 :: 05:03 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
عطر نفَس، شمیم مو، حالتِ حاد را ببین
عامل اغتشاش شهر! شورش باد را ببین
 
داده جلا لوندی‌اش، هیبت هگمتانه را
جلوه‌ی آریایی دختر ماد را ببین
 
آتش و آب و خاک و باد، دست به دست داده‌اند
تا نشود نصیب من، اوج عناد را ببین
 
چاره به جز فرو شدن، نیست به چال گونه‌اش
ای دل اگر تَهَمتَنی، چاه شغاد را ببین
 
بازوی آهنین مرد، نرم شده در این نبرد
جاذبه‌اش کشنده است، زور زیاد را ببین
 
بین خیال روی او، با نوسان نبض من
رابطه‌ای است مستقیم، قدرت یاد را ببین

پنج‌شنبه 11 خرداد‌ماه سال 1396 :: 23:08 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
«بودن» حضور جبر است، مرگ «نمی‌شه‌ها» باش
هستی ولی چه «هست»ی، هست همیشه‌ها باش

سنگین نشسته‌ای سرد، بی‌جُنب و جوش و بی‌درد
غیرت نداری ای سنگ! کابوس شیشه‌ها باش

حتّی اگر نباشی یا زیر خاک باشی
اثبات کن خودت را مانند ریشه‌ها باش

در هر نهال کوچک، جریان بگیر چون خون
احیاگر درختان، بنیان بیشه‌ها باش

بی دام و دوری و درد، آسان نمی‌شود عشق
عشق است و کوه مشکل، فرهاد تیشه‌ها باش

چهارشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1396 :: 02:23 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
تا نقشِ تو، بر اعتبارِ ماسک‌ها افزود
ای آینه! حق با تظاهر بود و خواهد بود

پس بی‌شرف‌ها باز هم تشریف آوردند
جز خون چه باید ریخت بر خاکِ غبارآلود؟

وقتی «کراهت» برج می‌سازد، به جز در خاک ـ
دیگر کجا پنهان شود زیباییِ محدود؟

تا تشنگی جریان گرفت از خشک‌سالی‌ها
اندیشه‌ای جز سنگ‌پنداری ندارد رود

فرزند من! شاید بپرسی: ـ ظلم یعنی چه؟
ـ طوفانِ بعد از گردباد... آوارِ بعد از دود

باور کنی یا نه، خبر را با تو می‌گویم:
دجّال، تنها می‌رسد در لحظه‌ی موعود
یکشنبه 7 خرداد‌ماه سال 1396 :: 22:01 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
خوبِ من! حیف است حال خوبمان را بد کنیم
راه رود جاری احساسمان را سد کنیم
.
عشق، در هر حالتی خوب است؛ خوبِ خوبِ خوب
پس نباید با «اگر» یا «شاید» آن را بد کنیم
.
دل به دریا می‌زنم من... دل به دریا می‌زنی؟
تا توکّل بر هر آنچه پیش می‌آید کنیم
.
جای حسرت خوردن و ماندن، بیا راهی شویم
پایمان را نذر راه و قسمتِ مقصد کنیم
.
می‌توانی، می‌توانم، می‌شود؛ نه! شک نکن
باورم کن تا «نباید» را «فقط باید» کنیم
.
زندگی جاریست؛ بسم الله... از آغاز راه
نقطه‌های مشترک را می‌شود ممتد کنیم
.
آخرش روزی بهار خنده‌هامان می‌رسد
پس بیا با عشق، فصل بغضمان را رد کنیم

   1      2       3       4       5       ...      80    >>