X
تبلیغات
رایتل
ماهرویان
ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 384802


موضوعات
عباس احمدی (5)
محمود اکرامی (3)
امیرخسرو دهلوی (3)
مرتضی امیری اسفندقه (2)
قیصر امین‌پور (3)
عبدالحسین انصاری (7)
حافظ ایمانی (2)
مهرداد بابایی (2)
رؤیا باقری (4)
علی‌رضا بدیع (24)
زهرا بشری موحد (6)
امیر برزگر خراسانی (3)
حمیدرضا برقعی (8)
کاظم بهمنی (25)
سعید بیابانکی (11)
باران بیگی (2)
نسیم پریشان (4)
ترانه (10)
مریم جعفری آذرمانی (59)
حسین جنّتی (33)
مهرانه جندقی (2)
محمدعلی جوشایی (14)
سورنا جوکار (3)
مهدی جهان‌دار (12)
ناصر حامدی (26)
علی حیات‌بخش (3)
شیرین خسروی (2)
صالح دُروند (8)
حسن دلبری (3)
الهام دیداریان (5)
حمیدرضا رجایی رامشه (8)
علی‌رضا رجب‌علی‌زاده (2)
احسان رشیدی (4)
رهی معیّری (8)
نجمه زارع (13)
نفیسه سادات موسوی (3)
فاطمه سالاروند (2)
صالح سجادی (3)
غلام‌عباس سعیدی (3)
مریم سقلاطونی (3)
محمد سلمانی (8)
امیرعلی سلیمانی (4)
روشن سلیمانی (2)
امیر سهرابی (8)
محمدمهدی سیّار (19)
غلام‌رضا سیستانی (3)
تقی سیّدی (4)
محمد شریف (2)
زهرا شعبانی (3)
آرش شفاعی (3)
سیف‌الدین فرغانی (2)
سعید صاحب‌علم (4)
مجتبی صادقی (3)
بهمن صباغ‌زاده (15)
امید صباغ‌نو (9)
قاسم صرافان (3)
پانته‌آ صفایی (21)
علی صفری (9)
فرهاد صفریان (2)
غلام‌رضا طریقی (13)
مژگان عباس‌لو (28)
سیروس عبدی (8)
حامد عسکری (28)
اصغر عظیمی‌مهر (36)
مهدی فرجی (10)
علی‌رضا قزوه (40)
یاسر قنبرلو (7)
محمدکاظم کاظمی (22)
لاادری (39)
مرتضی لطفی (3)
اسماعیل محمدپور (4)
حسنا محمدزاده (2)
علی‌محمّد محمّدی (15)
جواد مزنگی (10)
نغمه مستشارنظامی (12)
اصغر معاذی (8)
رحیم معینی کرمانشاهی (4)
محمدحسین ملکیان (2)
امید مهدی‌نژاد (7)
سودابه مهیّجی (3)
شهراد میدری (9)
مهدی نژادهاشمی (3)
جواد نعمتی (4)
نظام قاسم (4)
فاضل نظری (37)
مهدی نقبایی (3)
رضا نیکوکار (7)
وحشی بافقی (8)
هلالی جغتایی (4)
بهروز یاسمی (12)
علی‌اکبر یاغی‌تبار (36)

 
یکشنبه 7 خرداد‌ماه سال 1396 :: 22:01 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
خوبِ من! حیف است حال خوبمان را بد کنیم
راه رود جاری احساسمان را سد کنیم
.
عشق، در هر حالتی خوب است؛ خوبِ خوبِ خوب
پس نباید با «اگر» یا «شاید» آن را بد کنیم
.
دل به دریا می‌زنم من... دل به دریا می‌زنی؟
تا توکّل بر هر آنچه پیش می‌آید کنیم
.
جای حسرت خوردن و ماندن، بیا راهی شویم
پایمان را نذر راه و قسمتِ مقصد کنیم
.
می‌توانی، می‌توانم، می‌شود؛ نه! شک نکن
باورم کن تا «نباید» را «فقط باید» کنیم
.
زندگی جاریست؛ بسم الله... از آغاز راه
نقطه‌های مشترک را می‌شود ممتد کنیم
.
آخرش روزی بهار خنده‌هامان می‌رسد
پس بیا با عشق، فصل بغضمان را رد کنیم

جمعه 5 خرداد‌ماه سال 1396 :: 15:33 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
از من ربوده بودِ تو صبر و قرار را
اصلاً قرار پیشکش‌ات، اختیار را

از هر طرف که می‌روم آغشته‌ام به تو
سد کرده است عشق تو راه فرار را

روی سپید و موی سیاهت به دست باد
برهم زده‌ست نوبت لیل و نهار را

آه از لبت که ناب‌ترین بیت شعرهاست
آخر چگونه شرح بگویم انار را؟

از عطر خاک راه تو مست‌اند آهوان
گل کرده است پای تو گرد و غبار را

وصفت به هر دیار که رفته‌ست بُرده است
از آن دیار رونق هر چه نگار را

پیراهنم فدای زلیخایی‌ات شود
ننگا به من اگر ندرم این حصار را

از من نخواه زنده بمانم بدون تو
یک گل چگونه در چمن آرَد بهار را؟

می‌آیی و به پای تو سر می‌بُرم به شوق
این انتظار تلخ‌تر از انتظار را

یکشنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1396 :: 00:34 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
[ از زلیخا ]

سر و سامان من و بی سر و سامانی من
حُسن کنعانی تو مصر پریشانی من

روز و شب فکر تو یک لحظه رهایم نکند
من به زندان توام یا که تو زندانی من؟

آن همه تیغ و ترنجی که به خون غلتیدند
بین عشّاق گواهند به حیرانی من

دیده‌ای یا که شنیدی که بتی دیگر را
می‌پرستیده بتی قدرِ مسلمانی من؟

زده‌ام چوب حراجی به دلم تا ببری
ای گران‌جانی تو مایه‌ی ارزانی من

خواب نادیده فقط قصد هلاکم داری
کارِ تعبیر تو افتاده به قربانی من

زیر شمشیر غمت رقص‌کنان باید رفت
ای کمر بسته به اندیشه‌ی ویرانی من

می‌درم هر چه حجاب است که شاید بشود
زخم پیراهن تو جامه‌ی عریانی من

جمعه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1396 :: 18:50 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
و علی‌رغم فتنه‌ی چشمت به نگاه تو رأی خواهم داد
نه! من آدم نمی‌شوم حوا! به گناه تو رأی خواهم داد

با تو بودن همیشه و هر جا به منِ بی‌تو خوب می‌چسبد
هم به راه تو رأی خواهم داد هم به چاه تو رأی خواهم داد

من چه می‌خواهم از تو غیر از تو؟ هر چه از دوست می‌رسد نیکوست
سهمم از زندگی شود حتی اشتباهِ تو، رأی خواهم داد

چادرت انقلاب اسلامی‌ست، عشوه‌های تو سلطه‌ی طاغوت!
هم طرفدار نهضتت هستم هم به شاه تو رأی خواهم داد

نفست وحی زندگی دارد شور و حال پرندگی دارد
آه عیسی‌ترین پدیده‌ی‌ قرن! من به آه تو رأی خواهم داد

ساده‌ای مثل مشکی مویت، بکر، وحشی، طبیعی و کولی!
بین این رنگ‌های امروزی به سیاه تو رأی خواهم داد

شعرهای تمام شاعرها، خود گواه تواند با این حال
هم اگر حجتی نباشد جز روی ماه تو، رأی خواهم داد

یکشنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1396 :: 09:16 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
از غمی می‌سوزم و ناچار سوزد از غمی
هر که را رنج درازی مانده و عمر کمی

دل که از بیم فنا چون بحر، پروایی نداشت
دم به دم بر خویش می‌لرزد کنون چون شبنمی

گاه گویم زندگانی چیست؟ عین سوختن
تا نمیرد شمع، از سوزش نیاساید دمی

چشم بینا نیست مردم را و این بهتر که نیست
ور نه هر گهواره‌ای گوری‌ست، هر عیشی غمی

ای عزیز! ای محرم جان! با که گویم راز دل؟
باز نتوان گفت هر رازی به هر نامحرمی

درد بی‌درمان من ای کاش تنها مرگ بود
ای بسا دردا که پیشش مرگ باشد مرهمی

خالق شیطان و گندم شادی مردم نخواست
عالمی غم ساخت پیش از آن که سازد آدمی

گر ز چشم من به هستی بنگری، بینی مدام
خواب شوم ناگواری، عیش تلخ درهمی

ور بجویی از زبان کِلک من معنای عمر
درد جانسوز فریبایی، بلای مبهمی

وآن بهشت و دوزخ یزدان که از آن وعده‌هاست
با تو بنشستن زمانی، بی تو بنشستن دمی

یکشنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1396 :: 09:05 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
پناه می‌برم از این دل رها شده در غم
‎به واژه‌ای که سلام مرا به تو برساند
‎به واژه‌ای که غزل‌های ناب و نو بسراید
‎به واژه‌ای که کلام مرا به تو برساند

‎پناه می‌برم از غربت همیشه‌ی شاعر
‎به آشنایی مکتوب در نگاه عمیقت
‎پناه می‌برم از واژه‌های سرد و غریبه
‎به واژه‌نامه که نام مرا به تو برساند

‎خدا کند یکی از ما دو تا به حرف بیاید
‎خدا کند یکی از ما دو تا صبور نباشد
‎خدا کند که خدا تکه‌تکه‌های دلم را
‎به دست تو... نه تمام مرا به تو برساند

‎چه قدر چشم به راه تو واژه‌واژه بسوزم
‎چه قدر در غم دوری غزل-ترانه بخوانم
‎چه قدر زخمی بال کبوترانه ببوسم
‎که زخم‌های پیام مرا به تو برساند

‎گمان کنم غزلِ عاشقانه جاذبه دارد
‎گمان کنم که غزل را به این بهانه بخوانی
‎گمان کنم که غزل؛ این کلید باغ معابد
‎دعای صبح و سلام مرا به تو برساند
جمعه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1396 :: 22:34 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
هر زنده رنگ مرگ گرفته؛ دنیا پر از نژندیِ مرگ است
ای زندگی نخند که دیگر طعم لبت به گَندیِ مرگ است

سیلابِ خون گرفته به کُشتن، خاکی که خو گرفته به مردن
تقصیر از تو نیست که هستی؛ کوتاهی از بلندیِ مرگ است

با یک نفر بخوابد و بعدش... با دیگری بخوابد و بعدش...
با هر کسی بخوابد و بعدش... هی! قصه از لَوَندیِ مرگ است

دنیا به کام مورچه‌ها شد؛ صدها هزار مرده‌ی شیرین
محصول کارخانه‌ی دنیا ـ‌ تابوت ـ بسته‌بندیِ مرگ است

سه‌شنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1396 :: 02:17 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
از سرم فکر و خیالت ناگهان افتاده است
چای خوش‌عطری که دیگر از دهان افتاده است

من گذشتم از تو تا تنها بمانی با خودت
مثل تصویری که در آب روان افتاده است

فکر کردی بی تو می‌میرم؟ نمردم، زنده‌ام
برگ سبزی از لب سرد خزان افتاده است

گفت‌وگوها بود بین ما... ولی این روزها
قصه‌ی دل کندنم بر هر زبان افتاده است

شاد باش و خوش بمان با خودستایی‌های خود
تشت رسوایی تو از آسمان افتاده است

چهارشنبه 30 فروردین‌ماه سال 1396 :: 02:22 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
از جنون این عالم بیگانه را گم کرده‌ام
آسمان سیرم، زمین خانه را گم کرده‌ام

نه من از خود نه کسی از حال من دارد خبر
دل مرا و من دل دیوانه را گم کرده‌ام

چون سلیمانم که از کف داده‌ام تاج و نگین
تا ز مستی شیشه و پیمانه را گم کرده‌ام

از من بی عاقبت آغاز هستی را مپرس
کز گران‌خوابی سر افسانه را گم کرده‌ام

در چنین وقتی که بی پرواز شد زلف سخن
از پریشان‌خاطری‌ها شانه را گم کرده‌ام

بس که در یک جا ز غلطانی نمی‌گیرد قرار
در نظر آن گوهر یکدانه را گم کرده‌ام

طفل می‌گرید چو راه خانه را گم می‌کند
چون نگریم من که صاحبخانه را گم کرده‌ام

به که در دنبال دل باشم به هر جا می‌رود
من که صائب کعبه و بتخانه را گم کرده‌ام
شنبه 26 فروردین‌ماه سال 1396 :: 01:56 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
باید خودم ترمیم می‌کردم، هر اتفاقی را که می‌افتاد
من صوفیِ بی‌نوچه‌ای بودم، هرگز نگفتم هر چه باداباد

آن قدر افتادم که فهمیدم: صوفی‌گری تقدیر مریم نیست
باید یهودا می‌شدم گاهی، با این همه عیسای مادرزاد

بعد از تناقض‌های بی‌وقفه، هر لحظه حتماً در دو جا هستم
هم در جهالت مسکنت دارم، هم می‌نشینم جای استعداد

تا شعر درمانم کند، گفتم، بعدش نوشتم، بعد هم خواندم
من زندگی را خرجِ او کردم، دیگر نمی‌دانم چه باید داد
جمعه 18 فروردین‌ماه سال 1396 :: 09:43 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
تصور می‌کنی گاهی که شاید بی‌زبان باشد
ولی حتماٌ به وقتش می‌تواند داستان باشد

ترازوی کجی دارد که سنگ و پنبه را با آن
قضاوت می‌کند بی آن‌که عدلی در میان باشد

جهان تازه حذفم کرد از تقویمِ معیوبش
که در آن هیچ کس هرگز نباید قهرمان باشد

خریداری ندارد حسّ من ـ حتا اگر شعر است ـ
گمان کردم ـ پس از آرایشش ـ قدری گران باشد

شکایت‌های من شهری پریشان است و بی قانون
که این‌جا جای طرحش نیست، شاید آن جهان باشد
سه‌شنبه 15 فروردین‌ماه سال 1396 :: 10:39 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
از تو بعید نیست جهان عاشقت شود
شیطان رانده، سجده‌کنان عاشقت شود

از تو بعید نیست میان دو خنده‌ات
تاریخ گنگی از خفقان، عاشقت شود

توران به خاک خاطره‌هایت بیفتد و
آرش، بدون تیر و کمان، عاشقت شود

چشمان ت، که رنگ پشیمانی خداست
در آینه، بدون گمان، عاشقت شود

از تو بعید نیست، قیامت کنی و بعد
خاکستر جهنمیان عاشقت شود

وقتی نوازش تو شبیخون زندگی‌ست
هر قلب مات بی ضربان، عاشقت شود

از من بعید بود ولی عاشقت شدم...
از تو بعید نیست جهان عاشقت شود

چهارشنبه 2 فروردین‌ماه سال 1396 :: 18:30 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
گل از گل‌ها شکفت و رنگ جدول‌ها بهاری شد
به دستِ کارگرها در حواشی سبزه‌کاری شد

زمستان رفته و مثل ذغالش روسیاهم من
به ویرانی سفر کردم که سوغاتم «نداری» شد

عمو نوروز من هستم که با پیراهن سرخم
به طبلم می‌زنم: «مردم! جهان از خون اناری شد،

چه باغی می‌شکوفد از گلوگاهِ مسلسل‌ها؟
چه دریایی اگر سرچشمه‌ها از زخم جاری شد؟»

نمی‌دانم چرا مردم به هم تبریک می‌گویند
بهاری را که با برف زمستان آبیاری شد

یکشنبه 29 اسفند‌ماه سال 1395 :: 02:20 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
اگر زمان و مکان فکر جان من باشند،
ستاره‌ها همه در آسمان من باشند،

سخنورانِ جهان پشت هر تریبونی
به غرب و شرق اگر هم‌زبان من باشند،

زمین و جمعیتِ آن چهار چشم شوند
و روز و شب نگران جهان من باشند،

جَهول و عاقل و دیوانه و روانکاوش
همیشه مستمع داستان من باشند،

به احترام جنونی که در من است، اگر
فقط مواظب روح و روان من باشند،

علاج این همه تنهایی‌ام نخواهد شد
اگر تمام زنان خواهران من باشند.

شنبه 28 اسفند‌ماه سال 1395 :: 09:20 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
نه دلسپرده‌ام نه سرسپرده‌ام
به آتش تو خشک و تر سپرده‌ام

قنوت نیمه‌شب اثر نمی‌کند
تو را به گریه‌ی سحر سپرده‌ام

رسیدن تو را به خواب دیده‌ام
به کوچه گفته‌ام به در سپرده‌ام

نشانی تو را به کاروانیان
به شهرهای دُور و بر سپرده‌ام

چه نامه‌ها به هر طرف نوشته‌ام
به قاصدان معتبر سپرده‌ام

به آشنا سفارش تو کرده‌ام
به هر غریب رهگذر سپرده‌ام

تو نیستی و بُت درست می‌کنند
به صیقلی‌ترین تبر سپرده‌ام

بت بزرگ را نصیب من کند
که جان به آخرین خبر سپرده‌ام

به راهی آمدم که بر نگشتنی است
به کاسه آب پشت سر، سپرده‌ام

شنبه 28 اسفند‌ماه سال 1395 :: 09:15 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
ماه در پای شب تار نخواهد افتاد
کار یوسف به خریدار نخواهد افتاد
اتفاقی سرِ بازار نخواهد افتاد
ذوالجناح از رمق این بار نخواهد افتاد
عَلَم از دست علمدار نخواهد افتاد

«نفس باد صبا مُشک‌فشان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد»
آن چه در پرده نهان بود عیان خواهد شد
شیعه یاد در و دیوار نخواهد افتاد

همه‌ی شهر اگر جنگ و هیاهو باشد
چاره‌ی آن نه به زور است و نه بازو باشد
که اشارات اباالفضل به ابرو باشد
پاسبان حرم زینب اگر او باشد
چین به پیشانی زوّار نخواهد افتاد

آن که در خانه میِ نابِ گوارا دارد
چه نیازی به سمرقند و بخارا دارد
وایِ آن گلّه که با گرگ، مدارا دارد
هر که در سر هوس کرب و بلا را دارد
جز پی قافله‌سالار نخواهد افتاد

هر کسی را که به یاری سر و کار افتاده‌ست
فاش می‌گوید و از گفته‌ی خود دلشاد است
یارِ دریادلِ دریانفَسِ دریادست!
دوش بردند شهیدان تو را بالا دست
بردن ما به دل یار نخواهد افتاد..؟

شنبه 28 اسفند‌ماه سال 1395 :: 09:02 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
«مولانا»

 
زلفی گشا که جان پریشانم آرزوست
پلکی بزن، تلاطم طوفانم آرزوست
چشمی بخند، خنده‌ی مستانم آرزوست
«بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست»

پُر شد فضای پر زدن عالمی ز ابر
لب‌های تشنه را نرسد شبنمی ز ابر
مهتاب سوخت نیمه‌شبی در ستیز ابر
«ای آفتاب حُسن، برون آ دمی ز ابر
کان چهره‌ی مشعشع تابانم آرزوست»

آهی به سینه دارم و اشکی به دامنم
چشمی به دوردست بیابان می‌افکنم
چاهی به عمق درد دل خویش می‌کَنم
«یعقوب‌وار وا اسفاها همی زنم
دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست»

کنج قفس عقابِ رها حبس می‌شود
خورشید، پشت پنجره‌ها حبس می‌شود
در کوچه‌ها نسیم صبا حبس می‌شود
«والله که شهر بی تو مرا حبس می‌شود
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست»

از جاده‌ی بدون مسافر دلم گرفت
از خواب مرغ‌های مهاجر دلم گرفت
از طعنه‌های غایب و حاضر دلم گرفت
«زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست»

انسان هَمو که تشنه نشسته کنار نهر
انسان همو که کاسه‌اش آغشته شد به زهر
انسان همو که رفت و نهان شد ز چشم دهر
«دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست»

در بارگاه پادشه و خانه‌ی گدا
در بین آشنا و میان غریبه‌ها
از هر کجا که فکر کنی تا به ناکجا
«گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما
گفت آن که یافت می‌نشود آنم آرزوست»

تنگ غروب بود که آمد سر قرار
چیزی میان آیه‌ی وَالیل و وَالنّهار
زیبا و باشکوه و دلارام و با وقار
«یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه‌ی میدانم آرزوست»
پنج‌شنبه 21 بهمن‌ماه سال 1395 :: 13:16 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
ایران من! ای خاک همایون من، ایران
ای عشق تو آمیخته با خون من، ایران
ای منبع الهام من، ای شور تو جاری
در شعر تر و نغمه‌ی موزون من، ایران

ای همّت مردان تو، چون نام بلندت
همتای دماوندت و هم‌سنگ سهندت
روزی که تو آهنگ شکارت به سر افتاد
شیر فلک آمد چو اسیری به کمندت

ایران! خزرت زنده و پر همهمه باشد
کارون تو زاینده و پر زمزمه باشد
تا عرصه‌ی نام است جهان، ناموران را
زانِ تو سرافرازترینِ همه باشد

افکنده شد آن کس که سرافکنده تو را خواست
شرمنده شد آن خصم که شرمنده تو را خواست
خود، بنده‌ی فرهنگ درخشان تو آمد
آن قوم که از روی طمع، بنده تو را خواست

ایران من! آفاق تو را زیر نگین باد
خورشید جهان‌تابِ تو تابنده‌ترین باد
تو صخره‌ی صمّایی و موج‌اند حوادث
تا بوده چنین بوده و تا هست چنین باد

چهارشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1395 :: 01:02 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
با کبوترهایِ ایوان تو هم‌قد نیستم
عاشق پروازم اما من در این حد نیستم

در جوار پنجره فولاد حالم خوب شد
هر کجا غیر از حرم باشم، فقط «بد نیستم»

حاجتم را می‌دهی حتماً، صبوری می‌کنم
خسته‌ام، بی‌طاقتم‌، اما مردّد نیستم

ذره‌ای گندم مرا پابند صحنت می‌کند
من که محتاج لب ایوان و گنبد نیستم

از خودم می‌پرسم آیا جز حرم دنیا کجاست؟
من کجای عالَمم وقتی که مشهد نیستم؟

این سفر سربه‌هواتر، این سفر عاشق‌ترم
حق بده! این بار تنها و مجرد نیستم

موقع برگشتن از مشهد خیالم راحت است
خوب یا بد، هر چه باشم، آن‌که آمد نیستم

جمعه 3 دی‌ماه سال 1395 :: 11:27 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
تو را دل برگزید و کار دل شک برنمی‌دارد
که این دیوانه هرگز سنگ کوچک برنمی‌دارد

تو در رویای پروازی ولی گویا نمی‌دانی
نخ کوتاه دست از بادبادک برنمی‌دارد

برای دیدن تو آسمان خم می‌شود اما
برای من کلاهش را مترسک برنمی‌دارد

اگر با خنده‌هایت بشکنی گاهی سکوتش را
اتاقم را صدای جیرجیرک برنمی‌دارد

بیا بگذار سر بر شانه‌های خسته‌ام یک بار
اگر با اشک من پیراهنت لک برنمی‌دارد

   1      2       3       4       5       ...      79    >>