X
تبلیغات
رایتل
ماهرویان
ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 381708


موضوعات
عباس احمدی (5)
محمود اکرامی (3)
امیرخسرو دهلوی (3)
مرتضی امیری اسفندقه (2)
قیصر امین‌پور (3)
عبدالحسین انصاری (7)
حافظ ایمانی (2)
مهرداد بابایی (2)
رؤیا باقری (4)
علی‌رضا بدیع (24)
زهرا بشری موحد (6)
امیر برزگر خراسانی (3)
حمیدرضا برقعی (8)
کاظم بهمنی (25)
سعید بیابانکی (11)
باران بیگی (2)
نسیم پریشان (4)
ترانه (10)
مریم جعفری آذرمانی (58)
حسین جنّتی (33)
مهرانه جندقی (2)
محمدعلی جوشایی (14)
سورنا جوکار (3)
مهدی جهان‌دار (12)
ناصر حامدی (26)
علی حیات‌بخش (3)
شیرین خسروی (2)
صالح دُروند (8)
حسن دلبری (3)
الهام دیداریان (5)
حمیدرضا رجایی رامشه (8)
علی‌رضا رجب‌علی‌زاده (2)
احسان رشیدی (4)
رهی معیّری (8)
نجمه زارع (13)
نفیسه سادات موسوی (3)
فاطمه سالاروند (2)
صالح سجادی (3)
غلام‌عباس سعیدی (3)
مریم سقلاطونی (3)
محمد سلمانی (8)
امیرعلی سلیمانی (4)
روشن سلیمانی (2)
امیر سهرابی (8)
محمدمهدی سیّار (19)
غلام‌رضا سیستانی (3)
تقی سیّدی (4)
محمد شریف (2)
زهرا شعبانی (3)
آرش شفاعی (3)
سیف‌الدین فرغانی (2)
سعید صاحب‌علم (4)
مجتبی صادقی (3)
بهمن صباغ‌زاده (15)
امید صباغ‌نو (9)
قاسم صرافان (3)
پانته‌آ صفایی (21)
علی صفری (9)
فرهاد صفریان (2)
غلام‌رضا طریقی (13)
مژگان عباس‌لو (28)
سیروس عبدی (8)
حامد عسکری (28)
اصغر عظیمی‌مهر (36)
مهدی فرجی (10)
علی‌رضا قزوه (40)
یاسر قنبرلو (7)
محمدکاظم کاظمی (22)
لاادری (39)
مرتضی لطفی (3)
اسماعیل محمدپور (4)
حسنا محمدزاده (2)
علی‌محمّد محمّدی (15)
جواد مزنگی (10)
نغمه مستشارنظامی (11)
اصغر معاذی (8)
رحیم معینی کرمانشاهی (4)
محمدحسین ملکیان (2)
امید مهدی‌نژاد (7)
سودابه مهیّجی (3)
شهراد میدری (9)
مهدی نژادهاشمی (3)
جواد نعمتی (4)
نظام قاسم (4)
فاضل نظری (37)
مهدی نقبایی (3)
رضا نیکوکار (7)
وحشی بافقی (8)
هلالی جغتایی (4)
بهروز یاسمی (12)
علی‌اکبر یاغی‌تبار (36)

 
چهارشنبه 30 فروردین‌ماه سال 1396 :: 02:22 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
از جنون این عالم بیگانه را گم کرده‌ام
آسمان سیرم، زمین خانه را گم کرده‌ام

نه من از خود نه کسی از حال من دارد خبر
دل مرا و من دل دیوانه را گم کرده‌ام

چون سلیمانم که از کف داده‌ام تاج و نگین
تا ز مستی شیشه و پیمانه را گم کرده‌ام

از من بی عاقبت آغاز هستی را مپرس
کز گران‌خوابی سر افسانه را گم کرده‌ام

در چنین وقتی که بی پرواز شد زلف سخن
از پریشان‌خاطری‌ها شانه را گم کرده‌ام

بس که در یک جا ز غلطانی نمی‌گیرد قرار
در نظر آن گوهر یکدانه را گم کرده‌ام

طفل می‌گرید چو راه خانه را گم می‌کند
چون نگریم من که صاحبخانه را گم کرده‌ام

به که در دنبال دل باشم به هر جا می‌رود
من که صائب کعبه و بتخانه را گم کرده‌ام
شنبه 26 فروردین‌ماه سال 1396 :: 01:56 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
باید خودم ترمیم می‌کردم، هر اتفاقی را که می‌افتاد
من صوفیِ بی‌نوچه‌ای بودم، هرگز نگفتم هر چه باداباد

آن قدر افتادم که فهمیدم: صوفی‌گری تقدیر مریم نیست
باید یهودا می‌شدم گاهی، با این همه عیسای مادرزاد

بعد از تناقض‌های بی‌وقفه، هر لحظه حتماً در دو جا هستم
هم در جهالت مسکنت دارم، هم می‌نشینم جای استعداد

تا شعر درمانم کند، گفتم، بعدش نوشتم، بعد هم خواندم
من زندگی را خرجِ او کردم، دیگر نمی‌دانم چه باید داد
جمعه 18 فروردین‌ماه سال 1396 :: 09:43 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
تصور می‌کنی گاهی که شاید بی‌زبان باشد
ولی حتماٌ به وقتش می‌تواند داستان باشد

ترازوی کجی دارد که سنگ و پنبه را با آن
قضاوت می‌کند بی آن‌که عدلی در میان باشد

جهان تازه حذفم کرد از تقویمِ معیوبش
که در آن هیچ کس هرگز نباید قهرمان باشد

خریداری ندارد حسّ من ـ حتا اگر شعر است ـ
گمان کردم ـ پس از آرایشش ـ قدری گران باشد

شکایت‌های من شهری پریشان است و بی قانون
که این‌جا جای طرحش نیست، شاید آن جهان باشد
سه‌شنبه 15 فروردین‌ماه سال 1396 :: 10:39 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
از تو بعید نیست جهان عاشقت شود
شیطان رانده، سجده‌کنان عاشقت شود

از تو بعید نیست میان دو خنده‌ات
تاریخ گنگی از خفقان، عاشقت شود

توران به خاک خاطره‌هایت بیفتد و
آرش، بدون تیر و کمان، عاشقت شود

چشمان ت، که رنگ پشیمانی خداست
در آینه، بدون گمان، عاشقت شود

از تو بعید نیست، قیامت کنی و بعد
خاکستر جهنمیان عاشقت شود

وقتی نوازش تو شبیخون زندگی‌ست
هر قلب مات بی ضربان، عاشقت شود

از من بعید بود ولی عاشقت شدم...
از تو بعید نیست جهان عاشقت شود

چهارشنبه 2 فروردین‌ماه سال 1396 :: 18:30 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
گل از گل‌ها شکفت و رنگ جدول‌ها بهاری شد
به دستِ کارگرها در حواشی سبزه‌کاری شد

زمستان رفته و مثل ذغالش روسیاهم من
به ویرانی سفر کردم که سوغاتم «نداری» شد

عمو نوروز من هستم که با پیراهن سرخم
به طبلم می‌زنم: «مردم! جهان از خون اناری شد،

چه باغی می‌شکوفد از گلوگاهِ مسلسل‌ها؟
چه دریایی اگر سرچشمه‌ها از زخم جاری شد؟»

نمی‌دانم چرا مردم به هم تبریک می‌گویند
بهاری را که با برف زمستان آبیاری شد

یکشنبه 29 اسفند‌ماه سال 1395 :: 02:20 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
اگر زمان و مکان فکر جان من باشند،
ستاره‌ها همه در آسمان من باشند،

سخنورانِ جهان پشت هر تریبونی
به غرب و شرق اگر هم‌زبان من باشند،

زمین و جمعیتِ آن چهار چشم شوند
و روز و شب نگران جهان من باشند،

جَهول و عاقل و دیوانه و روانکاوش
همیشه مستمع داستان من باشند،

به احترام جنونی که در من است، اگر
فقط مواظب روح و روان من باشند،

علاج این همه تنهایی‌ام نخواهد شد
اگر تمام زنان خواهران من باشند.

شنبه 28 اسفند‌ماه سال 1395 :: 09:20 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
نه دلسپرده‌ام نه سرسپرده‌ام
به آتش تو خشک و تر سپرده‌ام

قنوت نیمه‌شب اثر نمی‌کند
تو را به گریه‌ی سحر سپرده‌ام

رسیدن تو را به خواب دیده‌ام
به کوچه گفته‌ام به در سپرده‌ام

نشانی تو را به کاروانیان
به شهرهای دُور و بر سپرده‌ام

چه نامه‌ها به هر طرف نوشته‌ام
به قاصدان معتبر سپرده‌ام

به آشنا سفارش تو کرده‌ام
به هر غریب رهگذر سپرده‌ام

تو نیستی و بُت درست می‌کنند
به صیقلی‌ترین تبر سپرده‌ام

بت بزرگ را نصیب من کند
که جان به آخرین خبر سپرده‌ام

به راهی آمدم که بر نگشتنی است
به کاسه آب پشت سر، سپرده‌ام

شنبه 28 اسفند‌ماه سال 1395 :: 09:15 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
ماه در پای شب تار نخواهد افتاد
کار یوسف به خریدار نخواهد افتاد
اتفاقی سرِ بازار نخواهد افتاد
ذوالجناح از رمق این بار نخواهد افتاد
عَلَم از دست علمدار نخواهد افتاد

«نفس باد صبا مُشک‌فشان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد»
آن چه در پرده نهان بود عیان خواهد شد
شیعه یاد در و دیوار نخواهد افتاد

همه‌ی شهر اگر جنگ و هیاهو باشد
چاره‌ی آن نه به زور است و نه بازو باشد
که اشارات اباالفضل به ابرو باشد
پاسبان حرم زینب اگر او باشد
چین به پیشانی زوّار نخواهد افتاد

آن که در خانه میِ نابِ گوارا دارد
چه نیازی به سمرقند و بخارا دارد
وایِ آن گلّه که با گرگ، مدارا دارد
هر که در سر هوس کرب و بلا را دارد
جز پی قافله‌سالار نخواهد افتاد

هر کسی را که به یاری سر و کار افتاده‌ست
فاش می‌گوید و از گفته‌ی خود دلشاد است
یارِ دریادلِ دریانفَسِ دریادست!
دوش بردند شهیدان تو را بالا دست
بردن ما به دل یار نخواهد افتاد..؟

شنبه 28 اسفند‌ماه سال 1395 :: 09:02 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
«مولانا»

 
زلفی گشا که جان پریشانم آرزوست
پلکی بزن، تلاطم طوفانم آرزوست
چشمی بخند، خنده‌ی مستانم آرزوست
«بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست»

پُر شد فضای پر زدن عالمی ز ابر
لب‌های تشنه را نرسد شبنمی ز ابر
مهتاب سوخت نیمه‌شبی در ستیز ابر
«ای آفتاب حُسن، برون آ دمی ز ابر
کان چهره‌ی مشعشع تابانم آرزوست»

آهی به سینه دارم و اشکی به دامنم
چشمی به دوردست بیابان می‌افکنم
چاهی به عمق درد دل خویش می‌کَنم
«یعقوب‌وار وا اسفاها همی زنم
دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست»

کنج قفس عقابِ رها حبس می‌شود
خورشید، پشت پنجره‌ها حبس می‌شود
در کوچه‌ها نسیم صبا حبس می‌شود
«والله که شهر بی تو مرا حبس می‌شود
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست»

از جاده‌ی بدون مسافر دلم گرفت
از خواب مرغ‌های مهاجر دلم گرفت
از طعنه‌های غایب و حاضر دلم گرفت
«زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست»

انسان هَمو که تشنه نشسته کنار نهر
انسان همو که کاسه‌اش آغشته شد به زهر
انسان همو که رفت و نهان شد ز چشم دهر
«دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست»

در بارگاه پادشه و خانه‌ی گدا
در بین آشنا و میان غریبه‌ها
از هر کجا که فکر کنی تا به ناکجا
«گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما
گفت آن که یافت می‌نشود آنم آرزوست»

تنگ غروب بود که آمد سر قرار
چیزی میان آیه‌ی وَالیل و وَالنّهار
زیبا و باشکوه و دلارام و با وقار
«یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه‌ی میدانم آرزوست»
پنج‌شنبه 21 بهمن‌ماه سال 1395 :: 13:16 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
ایران من! ای خاک همایون من، ایران
ای عشق تو آمیخته با خون من، ایران
ای منبع الهام من، ای شور تو جاری
در شعر تر و نغمه‌ی موزون من، ایران

ای همّت مردان تو، چون نام بلندت
همتای دماوندت و هم‌سنگ سهندت
روزی که تو آهنگ شکارت به سر افتاد
شیر فلک آمد چو اسیری به کمندت

ایران! خزرت زنده و پر همهمه باشد
کارون تو زاینده و پر زمزمه باشد
تا عرصه‌ی نام است جهان، ناموران را
زانِ تو سرافرازترینِ همه باشد

افکنده شد آن کس که سرافکنده تو را خواست
شرمنده شد آن خصم که شرمنده تو را خواست
خود، بنده‌ی فرهنگ درخشان تو آمد
آن قوم که از روی طمع، بنده تو را خواست

ایران من! آفاق تو را زیر نگین باد
خورشید جهان‌تابِ تو تابنده‌ترین باد
تو صخره‌ی صمّایی و موج‌اند حوادث
تا بوده چنین بوده و تا هست چنین باد

چهارشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1395 :: 01:02 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
با کبوترهایِ ایوان تو هم‌قد نیستم
عاشق پروازم اما من در این حد نیستم

در جوار پنجره فولاد حالم خوب شد
هر کجا غیر از حرم باشم، فقط «بد نیستم»

حاجتم را می‌دهی حتماً، صبوری می‌کنم
خسته‌ام، بی‌طاقتم‌، اما مردّد نیستم

ذره‌ای گندم مرا پابند صحنت می‌کند
من که محتاج لب ایوان و گنبد نیستم

از خودم می‌پرسم آیا جز حرم دنیا کجاست؟
من کجای عالَمم وقتی که مشهد نیستم؟

این سفر سربه‌هواتر، این سفر عاشق‌ترم
حق بده! این بار تنها و مجرد نیستم

موقع برگشتن از مشهد خیالم راحت است
خوب یا بد، هر چه باشم، آن‌که آمد نیستم

جمعه 3 دی‌ماه سال 1395 :: 11:27 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
تو را دل برگزید و کار دل شک برنمی‌دارد
که این دیوانه هرگز سنگ کوچک برنمی‌دارد

تو در رویای پروازی ولی گویا نمی‌دانی
نخ کوتاه دست از بادبادک برنمی‌دارد

برای دیدن تو آسمان خم می‌شود اما
برای من کلاهش را مترسک برنمی‌دارد

اگر با خنده‌هایت بشکنی گاهی سکوتش را
اتاقم را صدای جیرجیرک برنمی‌دارد

بیا بگذار سر بر شانه‌های خسته‌ام یک بار
اگر با اشک من پیراهنت لک برنمی‌دارد

پنج‌شنبه 2 دی‌ماه سال 1395 :: 17:07 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
در آفتاب، غنچه‌ی پرپر چه می‌کند؟
در آسمان، پرنده‌ی بی‌پر چه می‌کند؟

از بند تو رها شدن من چه سود داشت؟
این بومرنگ اول و آخر چه می‌کند؟

از خویش در فرارم و در جمع بی‌قرار
در حیرتم که یاد تو دیگر چه می‌کند؟!

چون صخره ساکتی و نمی‌پرسی از خودت
موجی که داشت شور تو در سر چه می‌کند

من از که شکوه می‌کنم؟ آئینه دست اوست
آموخته‌ست از خود من هرچه می‌کند

گفت او که رفت، با دل پر خون چه می‌کنی؟
گفتم درخت آخر آذر چه می‌کند؟

چهارشنبه 10 آذر‌ماه سال 1395 :: 11:46 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
پلک بر هم بزن، این چشم اذان پخش کند
اشهَدُ انّ «تو» در کل جهان پخش کند

خنده بر لب بنشان، حالت لبخند تو را
بدهم «حاج حسین و پسران» پخش کند

بغلم کن همه جا! شهر حسودی بکند
چشم تو بین زنان، تیر و کمان پخش کند

باد با موی تو هر لحظه تبانی کرده
راز دیوانگی‌ام را به جهان پخش کند

بشود فاشِ همه راز اشارات نظر!
قصه‌ی عشق مرا نامه‌رسان پخش کند

شعر من خوب‌ترین شعر جهان است اگر
آن‌چه از روی تو دیده‌ست، زبان پخش کند

وصف زیبایی تو در همه‌ی ابیاتم
آبِ دریا شده تا قطره‌چکان پخش کند

درد یعنی تو نباشی بغلم ناز کنی
رادیو لحظه‌ای آواز بنان پخش کند

پنج‌شنبه 4 آذر‌ماه سال 1395 :: 02:29 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
ما نوحه می‌کنیم و عزادار نیستیم
یعنی که عاشقیم و گرفتار نیستیم

تا صبح دسته‌دسته تو را سینه می‌زنیم
اما شبِ نمازِ تو بیدار نیستیم

عمری اگرچه تشنه‌ی خون‌خواهی توییم
در انتخاب راه تو مختار نیستیم

این دست‌ها به دامن لطفت نمی‌رسند
وقتی لب فرات، علمدار نیستیم

از دست مرگ، سر به سلامت نمی‌بریم
تا شورِ عشق هست و سرِ دار نیستیم

از زندگی بُریدی و دنیا تمام شد
یک لحظه بی تو باشیم انگار نیستیم

ما را به دام عشق حقیقی دچار کن
ما را که عاشقیم و گرفتار نیستیم

یکشنبه 30 آبان‌ماه سال 1395 :: 23:33 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
قفسِ سینه را فروخته‌اند که نفس را مگر حرام کنند
به دبیران بارگاه بگو: فحش را بارِ خاص و عام کنند

آفرین مرده است و... نفرین‌ها دست در دست هم گذاشته‌اند
بلکه بی‌عرضگانِ کینه به دوش، ننگِ گمنام را بنام کنند

با توام شاعر شرافتمند! ادعا کن که بی‌شرف هستی
قصد سلطان و خواجگان این است که علیه شرف قیام کنند

کو سرانجامِ ظلمِ بی‌پایان؟ که به نام خدا شروع نشد
ظالمان سعی می‌کنند هنوز که به نام خدا تمام کنند
یکشنبه 16 آبان‌ماه سال 1395 :: 08:54 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
برخلافِ مقام ابراهیم، وسطِ کوه و درّه جا ماندی
روح من! کو پرنده بودنِ تو؟ هرکجا ذرّه ذرّه جا ماندی

بُرج‌سازان که وام‌دارِ تواَند، خواب «دار و درخت» می‌بینند
خواب «دار» و «درخت» می‌بینی، زیر دندانِ ارّه جا ماندی

گریه‌ات را همیشه مسخره کرد، پس به دنیا چرا نمی‌خندی؟
پشت صحنه کنار دلقک‌ها، با غم روزمرّه جا ماندی

در همین گرگ‌خانه گرگ شدی، بچّگی کردی و بزرگ شدی
خانه‌ات قصر بوده و حالا بسته‌ی این «یه ذرّه جا» ماندی

یکشنبه 2 آبان‌ماه سال 1395 :: 00:42 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
نرو خورشید... نشْنید و به سمت کوه، راهی شد
و عکس ماه افتاد و تمام چشمه، ماهی شد

نمی‌شد سد بکارم روبرویش تا که برگردد
و رفت و رنگ اقیانوس، هم‌رنگ کلاهی شد،

که هر شب آسمان کهنه می‌پوشید و می‌پوشد
جهان هم تا جهنّم را بگوید حلقِ چاهی شد

زمین چرخید و هی چرخید و هی چرخید دور من
که دیگر چشم من، محوِ تماشای سیاهی شد

گلو را وا کن و بالا بیاور غصه‌هایت را
حقیقت را بخور، تلخ است، امّا سیر خواهی شد
شنبه 10 مهر‌ماه سال 1395 :: 13:26 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
زلفی گشا که جان پریشانم آرزوست
پلکی بزن، تلاطم طوفانم آرزوست
چشمی بخند، خنده‌ی مستانم آرزوست
«بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست»

پُر شد فضای پر زدن عالمی ز ابر
لب‌های تشنه را نرسد شبنمی ز ابر
مهتاب سوخت نیمه شبی در ستیز ابر
«ای آفتاب حسن، برون آ دمی ز ابر
کان چهره‌ی مشعشع تابانم آرزوست»

آهی به سینه دارم و اشکی به دامنم
چشمی به دوردست بیابان می‌افکنم
چاهی به عمق درد دل خویش می‌کَنَم
«یعقوب‌وار وااسفاها همی زنم
دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست»

کنج قفس عقابِ رها حبس می‌شود
خورشید، پشت پنجره‌ها حبس می‌شود
در کوچه‌ها نسیم صبا حبس می‌شود
«والله که شهر بی تو مرا حبس می‌شود
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست»

از جاده‌ی بدون مسافر دلم گرفت
از خواب مرغ‌های مهاجر دلم گرفت
از طعنه‌های غایب و حاضر دلم گرفت
«زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست»

انسان هَمو که تشنه نشسته کنار نهر
انسان همو که کاسه‌اش آغشته شد به زهر
انسان همو که رفت و نهان شد ز چشم دهر
«دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست»

در بارگاه پادشه و خانه‌ی گدا
در بین آشنا و میان غریبه‌ها
از هر کجا که فکر کنی تا به ناکجا
«گفتند یافت می‌نشود جُسته‌ایم ما
گفت آن که یافت می‌نشود آنم آرزوست»

تنگ غروب بود که آمد سر قرار
چیزی میان آیه‌ی وَالیل و وَالنّهار
زیبا و باشکوه و دلآرام و با وقار
«یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه‌ی میدانم آرزوست»

چهارشنبه 24 شهریور‌ماه سال 1395 :: 13:40 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
به غزل‌ریزیِ چشمان قشنگت سوگند
نیستم جز به سرِ زلف پریشان تو، بند

زندگی زهر هلاهل شده در من، اما
به پذیرایی لب‌های تو هستم خرسند

خوب دانست که پلکی بزنی، می‌میرم
آن‌که زد جان و دلم را به نگاهت پیوند

تلخی قهوه‌ی بی‌عشقی خود را خوردم
تا رسیدم به فریمان تو، ای معدن قند

اصفهان، از دهنت گز به جهان صادر کرد
یزد، قطاب خودش بار زد از آن لبخند

فتح شیراز دلم کرده‌ای و چشمم کور
گر چه نگشوده به میل خودم این قلعه‌ی زند

این خروشانی من دوریِ از دریاش است
راه دِه تا که به پای تو بمیرد اروند

گر چه پاخورده دل اما، همه جا وصف من است
نخ گیسوی تو در رج رج این فرش مرَند

وطنش گرمی آغوش تو بود این سرباز
مُرده و زنده شده تا که نبینی تو گزند

تپه‌ای بودم و میلاد من از عشق تو بود
اگر این گونه جهانی شده این برج بلند

شعرهایم همه هذیان تب‌آلودی‌ام است
طبع بی‌خواب من از آتش دردت، گِله‌مند

حال من دستخوش آمدن و رفتن توست
رفتنت باز به احوال خرابم زده گند

چشم من خشک، چو دریای ارومیه شده‌ست
اشک من ابر شد و رفت ببارد به سهند

«خانه‌ای ساخته‌ام بی در و بی پنجره و
بی تراس و کف و بی پرده و بی بام! بخند»

   1      2       3       4       5       ...      79    >>