-
محمدسعید میرزایی
جمعه 16 آبانماه سال 1393 12:46
آهستهتر قدم بزن و بیصدا بیا آیِ بزرگ! عمرِ درازیست تا به یا اوّل به بِ سلام کن و بعد هم به تِ پ پلک بسته حرف نزن، نوکِ پا بیا با سین و شین دو کفش برای خودت بدوز با این دو کفشِ وصلهای و تابهتا بیا با عین و غین عینک و با میم هم چپق با لام هم بگیر به دستت عصا، بیا! با کاف و گاف، کشتی و با جیم، بادبان هر حرف را سوار...
-
مژگان عباسلو
پنجشنبه 15 آبانماه سال 1393 08:56
دنیا – چه باید گفت؟ – زندانی مخوف است هر چند زندانبانِ آدمها، رئوف است با وعدهی گل بود و بلبل بودت ای عشق! گشتیم و این ویرانه منزلگاه بوف است گشتیم و میدانیم ما را بیش از پیش گمراه خواهی کرد و درد از این وقوف است آن باغ سبزی را که میگفتی و دیدیم هر شاخهاش از خون ما غرق شکوفهست ما میهمانان بدی هستیم، دنیا...
-
مهدی جهاندار
چهارشنبه 14 آبانماه سال 1393 07:44
کو شب قدر که قرآنبهسر از تنگدلی هی بگویم به علیٍّ به علیٍّ به علی مطلعُ الفجر شب قدر، سلام تو خوش است اُدخلوها به سلامٍ ابدیٍّ ازلی اولین پرسش میثاق ازل را تو بپرس تا الستانه و مستانه بگوییم بلی همه قدقامتیان را به تماشا بنشان تا مؤذن بدهد مژدهی خیر العملی ای شب قدر کجایی که علی را کشتند قدرنشناسترین مردم لات و...
-
امیر سهرابی
سهشنبه 13 آبانماه سال 1393 17:48
تا نشستی روی زین، رنگ از رخ ارباب رفت شعلهی دلگرمی خورشید عالمتاب رفت دست بردی سمت مشک و اشکها سرریز شد یک قدم امید آمد صد قدم مهتاب رفت تا لبت آمد ولی تشنه به جایش بازگشت آب را وقتی نخوردی آبروی آب رفت دیدهبوسیِ تو با شمشیرها بسیار شد شهرت مهماننوازی از کف اعراب رفت کودکی چشمانتظار دیدن مهتاب بود دیر کردی، روی...
-
حمیدرضا برقعی
سهشنبه 13 آبانماه سال 1393 03:00
هر که میداند بگوید، من نمیدانم چه شد مست بودم مست، پیراهن نمیدانم چه شد من فقط یادم میآید گفت: وقت رفتن است دیگر از آنجا به بعد اصلاً نمیدانم چه شد روبهروی خود نمیدیدم به جز آغوش دوست در میان دشمنان، دشمن نمیدانم چه شد سنگباران بود و من یکسر رجز بودم رجز ناله از من دور شد، شیون نمیدانم چه شد من نمیدانم چه...
-
اسماعیل محمدپور
دوشنبه 12 آبانماه سال 1393 09:07
هر چند گذشتند از این شهر، امیران خالی نشد این معرکه از خیل دلیران چندی نشنیدیم به جز زخم زبانی سطری ننوشتند به تدبیر، دبیران با خون دل آمیخت و از سوز جگر بود هر لقمه که خوردند و نخوردند فقیران ماییم و سرِ دار، سکوت حسنکها ماییم و تماشای سر سبز وزیران «از خون جوانان وطن لاله دمیده» آغشته به خون من و تو پرچم ایران...
-
بهمن صباغزاده
یکشنبه 11 آبانماه سال 1393 09:54
سرشته از گل آتش، خدا سرشت مرا و کج گذاشته از پایه خشتخشت مرا مرا ز خویش جدا کرده و گره زده است به چشمهای سیاه تو سرنوشت مرا سیاهمست شدم پای تاک اندامت درست کرده هماین بادهها بهشت مرا ببین شباهتمان را، گمان کنم که خدا هماین که خوانده تو را ناگهان نوشته مرا
-
کاظم بهمنی
شنبه 10 آبانماه سال 1393 02:34
لذت مرگ، نگاهیست به پایین کردن بین روح و بدنات فاصله تعیین کردن نقشه میریخت مرا از تو جدا سازد «شک» نتوانست، بنا کرد به توهین کردن زیر بار غم تو داشت کسی له میشد عشق بین همه برخاست به تحسین کردن آن قدر اشک به مظلومیتم ریختهام که نماندهست توانایی نفرین کردن «باوفا» خواندمت از عمد که تغییر کنی گاه در عشق نیاز است...
-
بهمن صباغزاده
سهشنبه 6 آبانماه سال 1393 21:07
چایی که تو میآوری انگار شراب است این شاعر عاشق به همآن چای، خراب است من عاشق عشقم، چه بسوزم، چه بسازم عشق است که هر کار کند عین صواب است معشوق اگر خون مرا ریخت بهحق ریخت خونریزی معشوق هم از روی حساب است تب کردن تو، مُردن من هر دو بهانه عشق است که بین من و تو در تبوتاب است صد بار تفأل زدم و فال یکی بود «ما را ز...
-
اسماعیل محمدپور
سهشنبه 6 آبانماه سال 1393 02:53
ای نسیمی که میوزد با تو، عطر میقات مسجد تنعیم شور اردیبهشت آوردی، با خود از صبح «اَحسنِ تقویم» ای نسیمی که در تو پیچیدهست نفحات دَمِ مسیحایی آتش صبحخیزِ ابراهیم، کلمات شکوهمند کلیم ای نسیمی که با تو آمده است خُنَکای بهشتی زمزم چه خبر از «مقام اسماعیل»؟ چه خبر از« مقام ابراهیم»؟ این منم – زحمت سری بر تن- چشم و گوش...
-
بهمن صباغزاده
یکشنبه 4 آبانماه سال 1393 22:23
غزل میریزد از چشمان آهویی که من دارم به چین گیسویش مُشکِ غزالان خُتن دارم چونآن بیتابیام را در تب و تاب است هر شب، تب که بالاپوشی از آتش به جای پیرهن دارم بهای بوسهاش را نقدِ جان میآورم بر لب در آن شبها که تنها جان شیرین را به تن دارم به قول «منزوی» زنها شکوه و روح میبخشند تو را چون خون به رگهایم و چون جان...
-
اسماعیل محمدپور
یکشنبه 4 آبانماه سال 1393 01:15
مثل بهار، سفرهی رنگین تازهای بارانی و لطافت غمگین تازهای مانند سیب، رنگ هوسهای آدمی حوّای نوبرانهی برچین تازهای ییلاقی شکوه عسلهای چارفصل کندوی دیلمانی شیرین تازهای لبریز از شگفت معانیِّ کهنهای سرشار از شکوه مضامین تازهای • هر چند دلسپردهی آغوش دیگری هر چند سرسپردهی بالین تازهای دل میبری شبیه خدایی که...
-
بهمن صباغزاده
شنبه 3 آبانماه سال 1393 00:47
برادر! خون تو از سینهی من میزند بیرون بمان در خانهات، جلاد گردن میزند بیرون سپر برداشتن را گازِ اشکآور نمیفهمد زِرِه سودی ندارد، تیر از تن میزند بیرون نگیری خرده بر روباه در بازارِ مکاران که امشب شیر هم خود را به مُردن میزند بیرون چرا «دست محبت سوی کس یازی در این سرما»؟ که از هر آستینی دستِ دشمن میزند بیرون...
-
مهدی غفوری
جمعه 2 آبانماه سال 1393 00:29
چشم شاعرکُش ندیدی، حرف من مفهوم نیست در حوالیِ شما، شاعرکشی مرسوم نیست شد سپاهی کشتهی چشمان چون اهریمناش چند تَن دیگر به کشتن میدهد معلوم نیست هر چه من اصرار کردم دور شو از این دو چشم باز میگویی که این بانو، سپاه روم نیست! عقل لامذهب به حرفم گوش کن عاشق نشو این دو چشم قهوهای آن قدر هم معصوم نیست میکُشد آخر تو را...
-
فاضل نظری
سهشنبه 29 مهرماه سال 1393 00:03
و عمر؛ شیشهی عطر است، پس نمیماند پرنده تا به ابد در قفس نمیماند مگو که خاطرت از حرف من مکدّر شد که روی آینه، جای نفس نمیماند طلای اصل و بدل آن چونآن یکی شدهاند که عشق جز به هوای هوس نمیماند مرا چه دوست چه دشمن ز دست او بِرهان که این طبیب به فریادرس نمیماند من و تو در سفر عشق دیر فهمیدیم قطار، منتظر هیچ کس...
-
علیرضا بدیع
یکشنبه 27 مهرماه سال 1393 01:21
تا زنده باشم چون کبوتر، دانه میخواهم امروز محتاج توام، فردا نمیخواهم آشفتهام... زیباییات باشد برای بعد من درد دارم شانهای مردانه میخواهم از گوشهی محراب، عمری دلبری جستم اکنون خدا را از دل میخانه میخواهم میخندم و آیینه میگرید به حال من دیوانهام، همصحبتی دیوانه میخواهم در را به رویم باز کن! اندوه آوردم...
-
علی کریمان
شنبه 26 مهرماه سال 1393 08:32
به هر گام تو میلرزد دلم هر بار میآیی نگو یوسف شَوم وقتی زلیخاوار میآیی چو خورشیدی که از هر راه بر گلخانه میتابد به هر راهی که باشد بر سر بیمار میآیی تو چون سِیلی که پستی یا بلندی بر نمیتابد پیِ همواری دلهای ناهموار میآیی ببخش ای بهترین تصویر عمرم، وقت دیدارت به دستم لرزه میافتد، به چشمم تار میآیی مگر از شوق...
-
امیر اکبرزاده
پنجشنبه 24 مهرماه سال 1393 08:41
پاییز رخنه کرده به ذوق بهاریام آواز مرده در قفس بی قناریام سرگشته پا گذاشتهام بر سر خودم سِیلم، که از وجود خودم هم فراریام جانم به لب رسیده از این روزهای تلخ لبریز شوکران شده جام خماریام باران شدم ولی در باغی که غنچههاش لبخند میزنند به این سوگواریام بیدم که پا به خاک سپردهست و سر به باد پابند یک سکون، صد سر...
-
نغمه مستشار نظامی
چهارشنبه 23 مهرماه سال 1393 13:04
از بید، مشک میچکد، از برگ گل، گلاب بیدار شو درخت جوانم، چه وقت خواب؟ بیدار شو که پیچک و میخک، نسیم و برگ در رقص آمدند از این شعرهای ناب بیدار شو که پنجره دلتنگ عطر توست دلتنگ رنگ پیرهنت در میان قاب پیراهن شکوفهای گلبهی بپوش تا شبنم از طراوت رویت شود شراب دلواپس حسودی چشم چمن مباش اسپند دود کرده برای تو آفتاب...
-
اصغر عظیمیمهر
سهشنبه 22 مهرماه سال 1393 12:58
کنج زندان، نیمهشب، از هُرم تب افتاده است مرد محکومی که اعدامش عقب افتاده است برزخ اندوه و لبخند است در چشمان او چون عزاداری که در بزم طرب افتاده است منتظر ماندهست شاید پس بگیرد یک نفر مُهر خاتم را که دست بولهب افتاده است بیگناهان را گنهکاران به زندان میبرند! سایهای مکروه روی مستحب افتاده است گاه سنگی برکه را...
-
داوود مصطفایی
دوشنبه 21 مهرماه سال 1393 16:29
من مسیحی می شوم، عیسی اگر ثابت کند مردهای را زنده کرده او بدون یا علی یا کلیمی میشوم موسی اگر ثابت کند اژدها کرده عصا را او بدون یا علی من غلام یوسف بازار مصرم گر بدانم کرده بیچاره زلیخا را او بدون یا علی پیرو دین خلیلم گر بگوید مدعی جان مرغان کرده احیا او بدون یا علی چون بگوید حضرت یونس مریدش میشوم زنده مانده قعر...
-
محمود اکرامیفر
دوشنبه 21 مهرماه سال 1393 15:11
از بیابان بوی گندم مانده است عشق روی دست مردم مانده است آسمان بازیچهی طوفان ماست ابر، نعش آه سرگردان ماست باز هم یک روز طوفان میشود هر چه میخواهد خدا، آن میشود میروم افتان و خیزان تا غدیر بادهها مینوشم از جوشنکبیر آب زمزم در دل صحرا خوش است بادهنوشی از کف مولا خوش است فاش میگویم که مولایم علیست آفتاب صبح...
-
علی صفری
دوشنبه 21 مهرماه سال 1393 13:11
خستهام مثل جوانی که پس از سربازی بشنود یک نفر از نامزدش، دل بُرده مثل یک افسر تحقیق شرافتمندی که به پروندهی جرم پسرش برخورده خستهام مثل پسربچه که در جای شلوغ بین دعوای پدر مادر خود گم شده است خسته مثل زن راضی شده به مُهر طلاق که پس از بخت بدش سوژهی مردم شده است خسته مثل پدری که پسر معتادش غرق در درد خماری شده،...
-
مهدی فرجی
یکشنبه 20 مهرماه سال 1393 10:14
با این همه میدان و خیابان چه بگویم؟ با غربت مهمانکُش تهران چه بگویم؟ حرفِ دلِ من شعر و سکوت و سخنم، شرم با این زن پتیارهی عریان چه بگویم؟ از این یقه آزادیِ میلاد کراوات بر اسکلتِ فتحعلیخان چه بگویم؟ از بُغضِ فراموشیِ «همت» به «مدرّس» از «باکری» خسته به «چمران» چه بگویم؟ با دخترکِ فالفروشِ لبِ مترو یا بیوهزنِ...
-
محسن عاصی
شنبه 19 مهرماه سال 1393 16:19
ترس یعنی کسی که پیدا نیست ترس خونیست مانده روی کاه حال یک مرغ قبل سلّاخی لحن یک نطق قبل استیضاح خوردن آب و دانه قبل از مرگ آخر قصّهای که میدانی فکر کردن به لحن یک چاقو خستگی قبل یک سخنرانی ترس یعنی که نعش مزرعه را پرت کردند پشت گاریها روز و شب کار کردنت با شوق ترس یعنی اضافهکاریها دیالوگ کردن تو با سلاخ کشتنت...
-
محسن نظری
جمعه 18 مهرماه سال 1393 19:42
مکتب عشق، احادیث و روایت دارد که دلآزاری و آشوب، نهایت دارد انتهای سفر عشق، هماین جاست که دل عرض شرمندگی و قصد شکایت دارد شکوهها از تو و از درد جگرسوز من و دل بیذوق و سرِ سر به هوایت دارد «سرپناه» از پس این قافیهها میجویم از دو چشم تو که سودای جنایت دارد میروم، میروم از شهر تو هر چند هنوز دل، هزاران غزل و قصه...
-
حسین جنّتی
جمعه 18 مهرماه سال 1393 00:05
چو غواصی که از صید صدف مایوس برگردد نفس تا کی رود پایین و با افسوس برگردد؟ در این شهر خرابآباد، انسانی نخواهی یافت وگر صد شیخ دیگر باز با فانوس برگردد سیاست نیست اسرار نهان با دوستان گفتن بسا پیک امین در جامهی جاسوس برگردد همآن بهتر به کیش خویش برگردی که ممکن نیست کلاغی از شب آیینهها طاووس برگردد
-
نسیم پریشان
پنجشنبه 17 مهرماه سال 1393 02:35
امشب برای دردسرهایم سر و سامان بیاور دلتنگیام را بقچه کن، داد از نی چوپان بیاور شادم کن و بنشین کنارم قد چای و صحبت و بعد با رفتنات یک پشته مه از سمت لاهیجان بیاور سبزینهپوشم از غزلهایی که از چشم تو جاریست من دشتهای با تو آبادم، کمی ایمان بیاور در هر نگاهت آذرخشی از تب و آزرم پیداست بر لوت لبهایم هجوم بوسهی...
-
سورنا جوکار
سهشنبه 15 مهرماه سال 1393 21:08
تلخ است، شیرین کن کمی طعم دهانم را جای شراب از «بوسه» پر کن استکانم را با موی تو هی در خیالم شعر میبافم با روسری آجر نکن این قدر نانم را «بوسیدمت، آتش گرفتم، مثل سیگاری...» با دست خود بر باد دادم دودمانم را ای همکلاسی با تو بودن ارزشش را داشت یک بار دیگر هم بیفتم امتحانم را من دوست عقلم ولی همدست دل هستم هر جا...
-
غلامرضا سیستانی
یکشنبه 13 مهرماه سال 1393 00:13
دامنت باغیست از انگورها گریهات لبخند مینیاتورها گرم مثل رنگهای چشم توست سایهروشنهای آباژورها قمصری در روسری داری که هست دورگلبرگ لبت زنبورها دیدنت از دور هم زیباست... ها مثل آواز دهل از دورها لعبت حافظ، بخارا شهر نیست این سپاهان، بم و نیشابورها مژده موعود یسنا سوشیانت دختر رویایی وخشورها خنده کن تا نت بگیرد...