نیستم... چون سایه بینقش و نگار افتادهام
دیدنی هستم ولی از چشم یار افتادهام
کوه را بیهوده دست همنوایی میدهم
سنگم و از شانههای اعتبار افتادهام
سرنوشت عشق من روشنتر از پروانه نیست
شمعم و با گریه بر سنگ مزار افتادهام
کوه ها از ناله ی من شانه خالی می کنند
رود اشکم... از دهان کوهسار افتادهام
آسمان آیینهدار بیکسیهایم نشد
طفل توفانم که از دوش غبار افتادهام
ایستگاه خالیای هستم که بعد از سالها
تازه میفهمم که از چشم قطار افتادهام
از روز دستبرد به باغ و بهار تو
دارم غنیمت از تو گلی یادگار تو
تقویم را معطل پاییز کرده است
در من، مرور باغ همیشهبهار تو
از باغ رد شدی که کِشد سرمه تا ابد
بر چشمهای میشی نرگس غبار تو
فرهاد کو که کوه به شیرین رها کند
با یک نگاه کردن شوریدهوار تو
کمکم به سنگ سرد سیه میشود بدل
خورشید هم اگر نچرخد بر مدار تو
چشمی به تخت و بخت ندارم مرا بس است
یک صندلی برای نشستن کنار تو
گر چه توفان شد و بیواهمه پَر کند مرا
و در این غربت دور از همه افکند مرا
آفرین بر نفسش! دست مریزاد به عشق!
که چوناین کرد به چشمان تو پابند مرا
بیخبر آمد و کرد از همه جا بیخبرم
از تو و نام تو و یاد تو آکند مرا
تن سرمازدهام باغ شد و فروردین
تا به لبخند تو پیوند زد اسفند مرا
جادهها در شب تاریک به راه افتادند
تا به روزی که تو باشی برسانند مرا
تا به روزی که... شب و جاده و آواز چهقدر؟
میکشد عشق به دنبال تو تا چند مرا؟
کی گفتمت که خشت سرا از طلا مکن؟
گفتم سرای خلق چو ویرانهها مکن
کی گفتمت که کار مکن بر مراد دل؟
گفتم تو هم مراد کس زیر پا مکن
کی گفتمت که دور ز عیش و سرور باش؟
گفتم سرور و عیش کسی را عزا مکن
کی گفتمت که لذت دنیا بنه ز دست؟
گفتم ثبات نیست بر او اتکا مکن
کی گفتمت که نام خدا بر زبان مبر؟
گفتم جفا به خلق به نام خدا مکن
کی گفتمت عهد بهجا آر یا میار؟
گفتم اگر وفا ننمودی جفا مکن
کی گفتمت که دل ندهی بر جهان دون؟
گفتم تو دادهای به جهان دل، ریا مکن
کی گفتمت که بهر کسان رازدار باش؟
گفتم ز خلق عیب نهان برملا مکن
کی گفتمت که پند یغما گوش گیر؟
گفتم که گوش بر سخن ناروا مکن
جاری شدی شبیه عسل بر زبان من
پیچیده است بوی خوشت در جهان من
محبوب من! به ذکر تو مشغول ماندهاند
چشم و دل و سر و لب و دست و دهان من
زیباییات ادامهی زیبایی خداست
افتاده روی ماه تو در آسمان من
لبهای تو دو حبهی انگور آبدار
کی میشود شراب شوی بر لبان من؟
شاید لبت ادامهی نهری بهشتی است
سر رفته سرخی لبت از استکان من
تفسیر باغ سیب جهان گونههای توست
کی گونه را حواله دهی بر دهان من؟
باید تو را نشاند و نشست و نگاه کرد
بنشین دمی مقابل من، مهربان من!
وا کن به ناز خمرهی شیر و شراب را
چیزی بگو که مست شود روح و جان من
دستان من به دست تو وابسته ماندهاند
تن میدهد به بازی تو بازوان من