مثل سابق غزلم ساده و بارانی نیست
هفت قرن است در این مصر فراوانی نیست
به زلیخا بنویسید نیاید بازار
این سفر یوسف این قافله کنعانی نیست
حال این ماهی افتاده به این برکهی خشک
حال حبسیهنویسی است که زندانی نیست
چشم قاجار کسی دید و نلرزید دلش
بشنوید از من بیچشم که کرمانی نیست
با لبی تشنه و... بی بسمل و ... چاقویی کُند
ما که رفتیم ولی رسم مسلمانی نیست
عشق رازی است به اندازهی آغوش خدا
عشق آنگونه که میدانم و میدانی نیست
گر چه ممکن نیست با تکرار آسانش کنند
حیف باشد غم که مشق تازهکارانش کنند
تازه راضی کردهام دل را به دینداری ولی
بیم از آن دارم که دینداران پشیمانش کنند
ساختن با خانهِ فرسودهِ دل بهتر است
گر بنا باشد که در تعمیر ویرانش کنند
گر چه این گنجشک دیگر با قفس خو کرده است
میزند بر میله، سر وقتی هراسانش کنند
عشق را آموزگار زهد منکر شد، چه شد؟
برملاتر میشود رازی که کتمانش کنند
بستن میخانه از هر خانهای میخانه ساخت
میتراود نور چون در شیشه پنهانش کنند
بادها هرگز نمیفهمند گیسوی رها...
دلرباتر میشود وقتی پریشانش کنند
میکِشم رنجی که هرگز مستحقش نیستم
در حساب روز محشر کاش جبرانش کنند