-
مژگان عباسلو
یکشنبه 1 فروردینماه سال 1395 12:24
بهار آمده، تنها بهار میداند که قدر یار سفرکرده یار میداند رها شدهست و گرفتار قلب من، این را کسی که شد به غم تو دچار میداند چهها به روز من آورد شب، شب چشمت فقط مدّبر لیل و نهار میداند بهار غیر شقایق گلی نخواهم چید که داغدار، غم ِ داغدار میداند تو آمدی، غم شیرین و شادی تلخی ست چنان که عاشق چشمانتظار میداند برای...
-
محمدکاظم کاظمی
یکشنبه 1 فروردینماه سال 1395 08:21
اینک بهار از پل پیوند بگذرد سالی دگر به لطف خداوند بگذرد اینبار در طلیعة نوروز فارسی بر شرق یک بهار خوشایند بگذرد یعنی که در جوار خراسانیان پاک این آخرین دقایق اسفند بگذرد شاعر شکار لعبت شعر دری شود یک چند از غم زن و فرزند بگذرد با کاروان حله بیاید ز سیستان با کاروانی از گل و لبخند بگذرد امسال در سواحل آمویه سر کند...
-
مریم جعفری آذرمانی
دوشنبه 12 بهمنماه سال 1394 03:04
گُل! به زیباییات چه مینازی؟ مگر از یک بهار بیشتر است؟ که زمینِ سیاهسوخته هم، عمرش از روزگار بیشتر است حسنک! قدبلندتر شدهای، مثل مسعود پادشاهی کن! چند قرنی گذشت و فهمیدی: زندگی پای دار بیشتر است سی و شش سالِ آزگار کشید به شعورم نشان دهم که اگر نقطهها را درست بشمارد، هیچ و پوچ از هزار بیشتر است از لجِ هر چه نیست هم...
-
علیرضا قزوه
سهشنبه 22 دیماه سال 1394 02:14
ای یار سلام ای یار، ای یار خداحافظ بسیار سلام از مات بسیار خداحافظ بسیار برو ای یار، بسیار بیا هر بار هر بار سلامالله، هر بار خداحافظ مگذار که بشمارم اندوه جدایی را بشمار سلامم را، مشمار خداحافظ... هر وقت که میآیی باران سلام آور باران و مرا تنها مگذار، خداحافظ! ناچار من و باران با ذکر تو دمسازیم ناچار سلامالله،...
-
نرگس کاظمیزاده
شنبه 5 دیماه سال 1394 19:09
من روی گازم، مثل سوپی سرد از دیشب در تختخوابت هستم و میسوزمت در تب من در پذیرایی، اتاقِ خواب، حمّامت در شعرهای بیمجوز، بیسرانجامت من، روح سرگردان توی خانهات شاید میبینمت در انتظاری و نمیآید میبینمت در حسرت آن ارتباطی که... میبینمت در مه، در این تصویر ماتی که... میبینیام؟ حس میکنی اصلاً حضورم را؟ این...
-
مهدی جهاندار
جمعه 4 دیماه سال 1394 23:22
عشق سوزان است؟ نه سوزانتر از این حرفهاست نابسامان است و بیسامانتر از این حرفهاست یوسف گمگشته باز آید به کنعان؟ ای دریغ یوسف گمگشته بیکنعانتر از این حرفهاست سوختن دارد شکستن دارد آری ساده نیست عشق میپنداشتم آسانتر از این حرفهاست چند اسماعیل قربان کرده باشد بهتر است کار ابراهیم کارستانتر از این حرفهاست...
-
اصغر عظیمیمهر
جمعه 4 دیماه سال 1394 01:43
نشستم روی ساحل، حال دریا را نمیدانم من این پایینم و قانون بالا را نمیدانم چرا اینقدر مردم از حقایق رویگردانند؟! دلیل این همه انکار و حاشا را نمیدانم تمام قصههای عاشقانه آخرش تلخ است دلیل وضع این قانون دنیا را نمیدانم نپرس از من که: «در آینده تصمیمت چه خواهد شد؟» که من برنامههای صبح فردا را نمیدانم همیشه ترس...
-
سیروس عبدی
جمعه 27 آذرماه سال 1394 02:26
چند روزی میشود مثل خزر توفانیام من فدای چشمهاتم دلبر گیلانیام سبز جنگلهای گیلان سبز چشمان شماست حافظ چشم توام، مامور جنگلبانیام صد قصیده شرح چشمانت کنم بیفایده است شاعر قرن ششم هستم خود خاقانیام ارمغانت شاخهای زیتون منجیل است و من امپراطوری بدون افسر یونانیام بی تو خورشیدی ندارد آسمان لحظههام من هوای رشت...
-
سیروس عبدی
یکشنبه 15 آذرماه سال 1394 17:42
چه سهمی دارد از عطرت، پریشانزاد بیچاره دماغ بوکشیدن هم، ندارد باد بیچاره مخدر میشود بعد از نفسهای تو اکسیژن مسیرش هم نمیافتد به تو معتاد بیچاره «غم محرومیت» یعنی نمیبینند رویت را همین اقشار مستضعف، همین افراد بیچاره ببین دلتنگیات کج کرده راه آفرینش را که من در اصل آزادم ولی آزاد بیچاره خدا ذوقی به من داده...
-
کمیل ایزدجو
شنبه 14 آذرماه سال 1394 17:11
غزل چشمت غزل مویت غزل لبهات بانو جان خدا رحمش بیاید بر مخاطبهات بانو جان نگاهت منتقدها را حسابی بیزبان کرده و شاعرهای سردرگم که در شبهات بانو جان غنایی راه رفتنها، حماسی عشوه کردنها چه میچسبد برای ما مجربهات بانو جان تبم تند است و هذیانم مفاعیلن مفاعیلن دعا کن قسمتم باشد تو و تبهات بانو جان • رسیدم روی این...
-
سیروس عبدی
شنبه 14 آذرماه سال 1394 01:04
من دهکدهای دورم و تو مثل قطاری تنها هیجانم شدهای، گاهگداری لبهای تو کشف همهی جاذبهها بود وقتی که به لبخند تو افتاد اناری در معرض لبخند تو بسیار شبیه است احوال دل دلهرهدارم به شکاری در ذهن زمان درک دل تنگ من این است معصومیت جوجه در اندیشهی ماری رفتار زمان با من متروکهی خاموش بادی که گذر میکند از روی مزاری حس...
-
اصغر معاذی
جمعه 6 آذرماه سال 1394 23:50
قصه با طعم دهان تو شنیدن دارد خواب، در بستر چشمان تو دیدن دارد وقتی از شوق به موهای تو افتاده نسیم دست در دست تو هر کوچه دویدن دارد تاک، از بوی تَنَت مست، به خود میپیچد سیب در دامنت احساس رسیدن دارد بیخ گوش تو دلاویزترین باغ خداست طعم گیلاس از این فاصله چیدن دارد کودکی چشم به در دوخته ام... تنگ غروب دل من شوقِ در...
-
نغمه مستشارنظامی
سهشنبه 3 آذرماه سال 1394 00:18
در سالهای ممتد مصلوب بودن عیسی ندارد چاره جز ایوب بودن ما هم که از نسل سپیداران نبُردیم میراث چندانی به غیر از چوب بودن ای کاش ابری، کفتری، موجی بیاید ای کاش مردی از تبار خوب بودن مردی که از نسل غزلهای نجیب است در عین طوفان- سینگی محجوب بودن در دست ما این قلبهای منتظر، زرد این چشمهای قرنها مرطوب بودن
-
زهرا بشری موحد
دوشنبه 2 آذرماه سال 1394 02:34
دورشان هلهله بود و خودشان غرق سکوت «ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت» شام ای شام! چه کردی که شد انگشتنما کاروانی که فقط دیده جلال و جبروت نیزهای رفته به قد قامت سرها برسد دستها بسته به زنجیر ولی گرم قنوت شهرِ رسوا، به تماشای زنان آمده است آه! یک مرد ندیده است به خود این برهوت «آسمان بار امانت نتوانست کشید» کاش باران...
-
علی صفری
شنبه 30 آبانماه سال 1394 11:19
درد یعنی بزنی دست به انکار خودت عاشقش باشی و افسوس، گرفتار خودت به خدا درد کمی نیست که با پای خودت بدنت را بکشانی به سر دار خودت کاروان رد بشود، قصه به آخر برسد بشوی گوشهای از چاه خریدار خودت درد یعنی لحظاتی به دلت پشت کنی بشوی شاعر و یک عمر بدهکار خودت درد یعنی که نماندن به صلاحش باشد بگذاری برود! آه... به اصرار...
-
مریم جعفری آذرمانی
جمعه 29 آبانماه سال 1394 11:07
دارد میآید! پس کلاهت را، محکمترش کن تا نیفتادهست حافظ! چه میدانی؟ مواظب باش! کارت به ناشرها نیفتادهست سعدی! بگردم! بعدِ چندین قرن، سادهنویسان دورهات کردند افسوس برعکسِ گلستانت، تصویرهاشان جا نیفتادهست در شعرها نظم و نظامی نیست؛ الیاس خان! گنجِ تو رنجت شد یا در سرِ مجنون محبت نیست، یا در دلِ لیلا نیفتادهست هر...
-
محمدکاظم کاظمی
پنجشنبه 28 آبانماه سال 1394 18:12
کدام کشف و کدامین شهود و کو الهام؟ بمیر شاعر بیچاره با چنین اوهام چه شد که بعد چهل سال هم ندانستی که چشم را به چه سازی شبیه جز بادام؟ نخوانده یک دو ورقپاره در صناعت شعر نکرده فرق، میان جناس با ایهام همیشه بوده به پندار، ثانی صائب همیشه بوده به گفتار، تالی خیّام ولی نبرده به کردار، هیچ خیر از تو نه والدین و نه...
-
پانتهآ صفایی
سهشنبه 26 آبانماه سال 1394 16:39
نظری داشته خیّاط به الماس تنت که زری دوخته بر حاشیهی پیرهنت دامنت سبزتر از سبزترین دامنههاست و دلانگیزتر از صبح بهشت است تنت تو و این پیکر آغشته به عطر گل سرخ که خدا ریخته کندوی عسل در دهنت آه ای مرغ خوشآواز من! انصاف نبود در قفس ماندن و دق کردن و پر ریختنت که نشستهست جهانی به تماشای تو و پاک در آتش تهمت شدن و...
-
پانتهآ صفایی
یکشنبه 24 آبانماه سال 1394 17:14
کی میرسم به لذت در خواب دیدنت؟ سخت است سخت، از لب مردم شنیدنت هر کس که این ستارهی دنبالهدار را- یک قرن پیش دیده زمان دمیدنت- از مثل سیل آمدنت حرف میزند از قطرهقطره بر دل خارا چکیدنت پروانهها به سوختنت فکر میکنند تکشاخها به در دل توفان دویدنت من... من ولی به سادگیات، مهربانیات گهگاه هم به عادت ناخن جویدنت!...
-
عبدالجبار کاکایی
شنبه 23 آبانماه سال 1394 17:48
آه ای هراس سینهگداز نگفتنی تاتار لحظههای نشابوری منی از جنس چشمهای ز وحشت دریدهام پیچیدهای به دستهی شمشیر، شیونی با نعلکوب اسب و سر تازیانهات انگار خشتخشت مرا میپراکنی تصویر سنگوارهی من نقش میشود در چارچوب آینههای شکستنی با خواب ناگزیر، فرا میرسی شبی آه ای هراس سینهگداز نگفتنی
-
سجاد رشیدیپور
جمعه 22 آبانماه سال 1394 23:53
به بند میکشدم هر دمی به آزاری زمانهی قدری، روزگار غدّاری مرا یه پند مبند ای رفیق! من اینم: بدم؟ عبوسم؟ مغرور و سرکشم؟ آری! دلم به وعدهی همراهی که خوش باشد؟ که نیست پشت سرم غیر سایهام، یاری اگر که بود رفیق شفیق، معدودی اگر که هست فریب رفیق، بسیاری نشسته بر جگرم زخمهای حیله و نیست به گوش منتظرم نعرههای عیّاری «به...
-
فریبا صفری
چهارشنبه 20 آبانماه سال 1394 21:35
دختر جهیزیه، نه ولی رنگ و رو که داشت گیریم آسوپاس ولی آبرو که داشت زنجیر و سینهریز و گلوبند، نه ولی بغضی به وزن این همه را در گلو که داشت لبخند میزد از ته دل، نه، نگو که بود حس غرور جشن شما را نگو که داشت در خانهی مجلل بخت احتیاج، نه اما هوایی از خفقان از هوو که داشت او را به جرم هیچ به جرم نداشتن با دستبند برد...
-
مهدی عابدی
سهشنبه 19 آبانماه سال 1394 23:49
شبگردِ کوچهاى که سپیدار داشت مُرد مردى که بر سکوتِ خود اصرار داشت مُرد چشمى که یک دقیقه نخوابید و صبحِ زود با آفتاب وعدهی دیدار داشت مُرد حتّا به گل اجازه ندادند بشکفد با نور هر کسى که سروکار داشت مُرد شب را ز بیمِ جان خود انکار کردهایم خورشید هم که جرأتِ اقرار داشت مُرد شاعر! به فکر زندگى و نانِ خویش باش آن...
-
علیرضا قزوه
شنبه 16 آبانماه سال 1394 01:53
اول سلام و بعد سلام و سپس سلام با هر نفس ارادت و با هر نفس سلام باید سلام کرد و جوابِ سلام شد بر هر کسی که هست از این هیچکس سلام فرقی نمیکند که کجاییست لهجهات اترک سلام، کرخه سلام و ارس سلام ظهر بلوچ، نیمهشب کُرد و ترکمن صبح خلیج فارس، غروب طبس سلام بازارگان درد! اگر میروی به هند از ما به طوطیان رها از قفس سلام...
-
محمدخلیل طالبانپور
دوشنبه 11 آبانماه سال 1394 03:33
رفت به ماهی دو بار، وعدهی دیدارها باز چه سنگین شده سایهی دیوارها این همه شیطان چرا؟ در سفرِ حجّ پیش بنده به شیطان خودم سنگ زدم بارها! صرف شده وقتتان، بهرِ فضاپختگی وای که با ما چه کرد خامیِ افکارها بعدِ دلِ شیرها آینههامان شکست شد همه جا جلوهگر صورتِ کفتارها سنگ شد و آب رفت دایرهی عاشقی گریهی ما مانده در...
-
حمیدرضا عزیزی
شنبه 9 آبانماه سال 1394 09:38
شهر، پُرحادثه، اما افسوس، حرمت حادثه دیگر مرده در خسوفی ابدی ماند پلنگ، شوق یک خیزش در سر... مرده شهر ما شهر توهم، اعجاب، «هست» با «هست» تفاوت دارد خبری تازه شنیدم: قابیل از غم مرگ برادر مرده! ساکن کنج قفسآبادیم –اگر از ما اثری میجویی- چه شنیدم؟! تو چه گفتی؟! پرواز؟!. سالها هست که این پَر مرده خب... بیا... اما از...
-
محمدخلیل طالبانپور
جمعه 8 آبانماه سال 1394 08:48
آمدی... بوی تو دارد کوچههایِ سلسبیل ٭ رفتی و مینوشی از آبِ زلالِ سلسبیل بیعصا موسی نباید رو به فرعون آورد چشمهایم بردهاند از رو خروشِ رودِ نیل آب و جارو میزند باران حیاطِ خانه را بالِ این گنجشکها دارد هوای جبرئیل میز اگر باشد مربّع، کارتان حل میشود وای اگر گیر است کارَت پشتِ میزِ مستطیل! شنبهها بحثِ نمازِ...
-
حمیدرضا عزیزی
پنجشنبه 7 آبانماه سال 1394 09:27
خالیتر از سکوتم، از ناسروده سرشار حالا چه مانده از من..؟ یک مشت شعر بیمار انبوهی از ترانه، با یاد صبح روشن اما... امید باطل... شب دائمیست انگار با تار و پود این شب باید غزل ببافم وقتی که شکل خورشید، نقشیست روی دیوار دیگر مجال گریه از درد عاشقی نیست بار ترانهها را از دوش عشق بردار بوی لجن گرفته انبوه خاطراتم دیروز:...
-
علیرضا قزوه
سهشنبه 5 آبانماه سال 1394 11:14
جز در ره حق باز نکردیم زبان را تعظیم نبُردیم جهان گذران را از دست سیاهی بِرهان در شب تشویش یا صاحب شمشیر، زمین را و زمان را نفرین به جهانی که سرانش همه منگاند اف باد به دنیا که فرو بسته زبان را دستی نکشیدند سر سوختهجانان فرقی ننهادند بهاران و خزان را امروز هم این طایفهی آبفروشان بستند به روی همگان آب روان را داد...
-
مژگان عباسلو
یکشنبه 3 آبانماه سال 1394 19:07
من بی تو نیستم، تو بی من چه میکنی؟ بیصبح ای ستارهی روشن چه میکنی؟ شب را به خوابدیدن تو روز میکنم با روزهای تلخ ندیدن چه میکنی؟ این شهر بی تو چند خیابان و خانه است تو بین سنگ و آجر و آهن چه میکنی؟ گیرم که عشق پیرهنی بود و کهنه شد میپوشمش هنوز، تو بر تن چه میکنی؟ من شعله شعله دیدهام ای آتش درون با خوشه خوشه...