-
اصغر معاذی
پنجشنبه 4 آذرماه سال 1395 02:29
ما نوحه میکنیم و عزادار نیستیم یعنی که عاشقیم و گرفتار نیستیم تا صبح دستهدسته تو را سینه میزنیم اما شبِ نمازِ تو بیدار نیستیم عمری اگرچه تشنهی خونخواهی توییم در انتخاب راه تو مختار نیستیم این دستها به دامن لطفت نمیرسند وقتی لب فرات، علمدار نیستیم از دست مرگ، سر به سلامت نمیبریم تا شورِ عشق هست و سرِ دار نیستیم...
-
مریم جعفری آذرمانی
یکشنبه 30 آبانماه سال 1395 23:33
قفسِ سینه را فروختهاند که نفس را مگر حرام کنند به دبیران بارگاه بگو: فحش را بارِ خاص و عام کنند آفرین مرده است و... نفرینها دست در دست هم گذاشتهاند بلکه بیعرضگانِ کینه به دوش، ننگِ گمنام را بنام کنند با توام شاعر شرافتمند! ادعا کن که بیشرف هستی قصد سلطان و خواجگان این است که علیه شرف قیام کنند کو سرانجامِ ظلمِ...
-
مریم جعفری آذرمانی
یکشنبه 16 آبانماه سال 1395 08:54
برخلافِ مقام ابراهیم، وسطِ کوه و درّه جا ماندی روح من! کو پرنده بودنِ تو؟ هرکجا ذرّه ذرّه جا ماندی بُرجسازان که وامدارِ تواَند، خواب «دار و درخت» میبینند خواب «دار» و «درخت» میبینی، زیر دندانِ ارّه جا ماندی گریهات را همیشه مسخره کرد، پس به دنیا چرا نمیخندی؟ پشت صحنه کنار دلقکها، با غم روزمرّه جا ماندی در همین...
-
مریم جعفری آذرمانی
یکشنبه 2 آبانماه سال 1395 00:42
نرو خورشید... نشْنید و به سمت کوه، راهی شد و عکس ماه افتاد و تمام چشمه، ماهی شد نمیشد سد بکارم روبرویش تا که برگردد و رفت و رنگ اقیانوس، همرنگ کلاهی شد، که هر شب آسمان کهنه میپوشید و میپوشد جهان هم تا جهنّم را بگوید حلقِ چاهی شد زمین چرخید و هی چرخید و هی چرخید دور من که دیگر چشم من، محوِ تماشای سیاهی شد گلو را وا...
-
مهدی جهاندار
شنبه 10 مهرماه سال 1395 13:26
زلفی گشا که جان پریشانم آرزوست پلکی بزن، تلاطم طوفانم آرزوست چشمی بخند، خندهی مستانم آرزوست «بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست بگشای لب که قند فراوانم آرزوست» پُر شد فضای پر زدن عالمی ز ابر لبهای تشنه را نرسد شبنمی ز ابر مهتاب سوخت نیمه شبی در ستیز ابر «ای آفتاب حسن، برون آ دمی ز ابر کان چهرهی مشعشع تابانم آرزوست»...
-
علیمحمد محمدی
چهارشنبه 24 شهریورماه سال 1395 13:40
به غزلریزیِ چشمان قشنگت سوگند نیستم جز به سرِ زلف پریشان تو، بند زندگی زهر هلاهل شده در من، اما به پذیرایی لبهای تو هستم خرسند خوب دانست که پلکی بزنی، میمیرم آنکه زد جان و دلم را به نگاهت پیوند تلخی قهوهی بیعشقی خود را خوردم تا رسیدم به فریمان تو، ای معدن قند اصفهان، از دهنت گز به جهان صادر کرد یزد، قطاب خودش...
-
مریم جعفری آذرمانی
جمعه 19 شهریورماه سال 1395 11:58
در این عدم که هنر نیست غیرِ بیهنری منم که جلوه ندارم برای جلوهگری کجاست باور انسان در این شکستهزمان؟ ـ زمانِ جنبل و جادو، زمان دیو و پری ـ کجا عجیبتر از این که با مداد سپید خطوط تیره کشیدند روی لفظ دری کنار این همه ویرانه، این منم که هنوز دلم خوش است به ترمیمِ خانهی پدری تمام شاعریِ من شبیهِ مولانا مورّخ است به...
-
مریم جعفری آذرمانی
شنبه 23 مردادماه سال 1395 16:54
این که تنها نه روی درختان، روی احساس من هم نشسته برنگشتم... که بیرون کافه: برفِ لجباز نم نم نشسته عکسِ خوشبختیِ من که عمریست هی قرار است فردا بیاید تا هوس میکنم ـ بیافاده ـ قهوهی تلخ در دم نشسته مردِ برفی کنار خیابان، آب شد در ترافیکِ زنها انتظارم زنِ بیقراریست؛ پا به پا کرده کم کم نشسته از زمان انتظاری ندارم...
-
فاضل نظری
سهشنبه 12 مردادماه سال 1395 16:28
یادت نرود با دلم از کینه چه گفتی زیر لب از آن کینه دیرینه چه گفتی؟ این دست وفا بود، نه دست طلب از دوست اما تو، به این دست پر از پینه چه گفتی؟ دل، اهل مکدر شدن از حرف کسی نیست ای آه جگرسوز! به آیینه چه گفتی؟ از بوسه گلگون تو خون میچکد ای تیر جان و جگرم سوخت! به این سینه چه گفتی؟ از رستم پیروز همین بس که بپرسند: از...
-
مژگان عباسلو
شنبه 9 مردادماه سال 1395 11:58
آزادتر از عطر گل و مرغ هوا باش چون قاصدکی در دل این باغ رها باش در کوچهی خوشبختی ما رهگذری نیست قدری بنشین، راه برو، عابر ما باش چیزی به زمینخوردن دیوار نماندهست بیفاصله با بازترین پنجرهها باش لبخند بزن ای نفست صبح بهاری یا حرف بزن، در شب ما نور- صدا باش از دست نرفتم که تو از پا ننشینی برخیز که برخیزم، هستم که...
-
مریم جعفری آذرمانی
پنجشنبه 7 مردادماه سال 1395 09:37
زنم، گر چه بیزارم از دلبریها که حظّی ندارند افسونگریها خدای من! این جا که جای شما نیست! فقط کینه میآورد داوریها که این طایفه غیر نیرنگهایش چه پنهان کند زیر این روسریها؟ نگهبانِ صندوقِ عفریتهخانه جهان را قُرُق کرده از مشتریها به زشتی قسم اعتقادم همین است که نفرین به زیباییِ این پریها زمان بچهای بود بکر و...
-
رضا طبیبزاده
دوشنبه 4 مردادماه سال 1395 12:30
قرار بود خود از حال خود خبر بدهی نه این که نامه به دستان نامهبر بدهی نوشتهای که: چنان باش در کشاکش درد که زیر بار بر آیی و بار و بر بدهی درخت باشی و سرسبز در تمامی عمر اگر تبر بشوی باز هم ثمر بدهی قفسقفس نفست را بریده باشند و به میلههای قفس، شوق بال و پر بدهی ندار باشی و در سالگرد در به دری برای هدیه به معشوق خویش...
-
رضا طبیبزاده
یکشنبه 3 مردادماه سال 1395 11:38
خستهام بسیار تا بسیار از بسیارها سر سپردم سالهای سال بر دیوارها گر چه افتادم به خاک و خون، ولی برخاستم خاک تبریزم، پر از سردارها، سالارها با پرستوها تمام ابرها را گشتهام پس کجا ماندهست خورشیدم؟ کجای کار؟ ها؟ «سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی» سینه میدوزند بر دیوار، آتشبارها داروکها نغمه میخوانند با غوغای ما...
-
فاضل نظری
پنجشنبه 31 تیرماه سال 1395 14:02
شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی است که آنچه در سر من نیست، ترس رسوایی است چه غم که خلق به حُسن تو عیب میگیرند؟ همیشه زخم زبان خونبهای زیبایی است اگر خیال تماشاست در سرت بشتاب که آبشارم و افتادنم تماشایی است شباهت تو و من هر چه بود ثابت کرد که فصل مشترک عشق و عقل تنهایی است کنون اگر چه کویرم هنوز در سر من صدای پر زدن...
-
سیروس عبدی
یکشنبه 27 تیرماه سال 1395 09:38
عطرِ نفَس، شمیم مو، حالت حاد را ببین عامل اغتشاش شهر! شورش باد را ببین داده جلا لوندیاش، هیبت هگمتانه را جلوهی آریایی دختر ماد را ببین آتش و آب و خاک و باد، دست به دست دادهاند تا نشود نصیب من، اوج عناد را ببین چاره به جز فرو شدن، نیست به چال گونهاش ای دل اگر تَهَمتَنی، چاه شغاد را ببین بازوی آهنین مرد، نرم شده در...
-
سیروس عبدی
جمعه 25 تیرماه سال 1395 14:42
یا اذان سر میدهد یا هویِ درویشان زَند عشق، با شیپور شیدایی دم از ایشان، زَند عشق وقتی میرسد در هیأت پیغمبری آفتابی تازه بر قلب شباندیشان زند با تبر در دست ابراهیم و با توفان، به نوح با جنون، چادر به صحرای خطرکیشان زند حال من در قبضهی خاصیّت احوال توست سیر باشد یا نباشد، گرگ بر میشان زند میوهی کالی کسی چید و درخت،...
-
غلامرضا طریقی
پنجشنبه 17 تیرماه سال 1395 08:35
چشم؛ زیتون سبز در کاسه، سینهها؛ سیب سرخ در سینی لب میان سفیدی صورت؛ چون تمشکی نهاده بر چینی سرخ یا سبز؟ سبز یا قرمز؟ ترش یا تلخ؟ تلخ یا شیرین؟ تو خودت جای من اگر باشی ابتدا از کدام میچینی؟ با نگاهی، تبسمی، حرفی، در بیاور مرا از این تردید ای نگاهت محصل شیطان، اخمهایت معلم دینی هر لبت یک کبوتر سرخ است، روی سیمی سفید،...
-
مهدی جهاندار
پنجشنبه 27 خردادماه سال 1395 20:17
نه دلسپرده ام نه سرسپردهام به آتش تو خشک و تَر سپردهام قنوت نیمهشب اثر نمیکند تو را به گریهی سحر سپردهام رسیدن تو را به خواب دیدهام به کوچه گفتهام به در، سپردهام نشانی تو را به کاروانیان به شهرهای دُور و بر سپردهام چه نامهها به هر طرف نوشتهام به قاصدان معتبر سپردهام به آشنا سفارش تو کردهام به هر غریب...
-
مریم جعفری آذرمانی
سهشنبه 18 خردادماه سال 1395 05:36
گریه به صف شد خط دریادلان وردِ زبان مرثیهی «کاروان» خونِ دلش پُر شده در استکان گم شده در خاطرهی پادگان چکمهی سرباز و کمی استخوان هق هقِ این هَروَله را گوش کن باز درختان ثمر آوردهاند خنجری از شاخه برآوردهاند فصل شهید است سر آوردهاند آی پسرها! پدر آوردهاند جان پدر را که درآوردهاند جسمی اگر هست کفنپوش کن خون که...
-
فاضل نظری
سهشنبه 21 اردیبهشتماه سال 1395 17:06
گر عقل پشت حرف دل، اما نمیگذاشت تردید پا به خلوت دنیا نمیگذاشت از خیر هست و نیست دنیا به شوق دوست میشد گذشت... وسوسه اما نمیگذاشت این قدر اگر معطل پرسش نمیشدم شاید قطار عشق مرا جا نمیگذاشت دنیا مرا فروخت ولی کاش دستکم چون بردگان مرا به تماشا نمیگذاشت شاید اگر تو نیز به دریا نمیزدی هرگز به این جزیره کسی پا...
-
حامد عسکری
شنبه 18 اردیبهشتماه سال 1395 23:17
لبخند زدن معجزهی لبرطبیهاست دنیا به خدا تشنهی گیلاسلبیهاست یک شاخه گل سرخ در آغوش گرفتن این اوج تمنای قوطی حلبیهاست تشبیه شما به غزل و ماه و ستاره همسایه! ببخشید اگر بیادبیهاست ناخن بجَوی، بغض کنی، قهوه بنوشی این عادت هر روزهی آدمعصبیهاست گفتی غزلت تازه شده، دست خودم نیست از لطف خرامیدن چادر عربیهاست
-
علی صفری
چهارشنبه 15 اردیبهشتماه سال 1395 07:56
سیب من چرخیدی و با اتفاق دیگری عاقبت افتادی اما توی باغ دیگری قسمت تو رفتن از باغ است اما سهم من قصهای که میرسد دست کلاغ دیگری بعد تو با هر کسی طرح رفاقت ریختم تا فراموشم شود با داغ، داغ دیگری عشق کورم کرد و بر دستم چراغی هدیه داد تا بیندازد مرا در باتلاق دیگری آنچه بعد از رفتن تو سر به زیرم کرده است ماندهام عشق...
-
رضا احسانپور
جمعه 10 اردیبهشتماه سال 1395 01:52
اشکهایم، شعرهایم؛ آستینم، دفترم تودهای از ابرهای پُرغزل در باورم مجرمم! با اعترافاتی که تکراری شدهست خوابهای من مجازات است و زندان، بسترم شور فرهادی ندارم، مرگ شیرین بهتر است لاکپشتی خستهام، عمریست کوهی میبرم گرگهای عقل را چون برّهی عشقت درید برّهای گرگم، خودم را گلّه گلّه میدرم! یوسفی زندانیِ زخمیترین...
-
مبین اردستانی
چهارشنبه 25 فروردینماه سال 1395 18:23
زیرِ گوش دلم هزاران بار، خواندم از عشق بر حذر باشد خیرهسر یکنفس مرا نشنید، حال بگذار خونجگر باشد این لجوج، این صمیمی، این ساده، خون نمیشد اگر، نمیفهمید زود جا باز میکند در دل، عشق هر قدر مختصر باشد من و دل هر چه نابلد بودیم، عشق در کارِ خویش وارد بود من و دل را نخوانده از بر داشت، تا نگاهش به دور و بر باشد آمد و...
-
نجیب بارور
سهشنبه 24 فروردینماه سال 1395 08:44
نیست در موهای تو از من پریشانتر کسی در دلت ای گنج افتادهست ویرانتر کسی «دوستت دارم» که گفتی چشمهایم خیس شد زیر چترش عاشقانه ریخت، بارانتر کسی در نفسهایم عجین و نبض احساس منی در رگانت جای خون افتاده جریانتر کسی بوی آغوش تو از مصر خیالاتم گذشت روی خاک افتاد در من پیر کنعانتر کسی طعم «نعنا ساجق»ی و مزّهی «لیمو...
-
علیرضا بدیع
دوشنبه 23 فروردینماه سال 1395 08:48
شبانه رد شدم از مرزهای تنپوشت به من اقامت دائم بده در آغوشت سیاهبختتر از موی سربهزیر تو باد هر آن کسی که سرش را نهاد بر دوشت شبی ببوس در آیینه طلعت خود را که بیم روز مبادا شود فراموشت زمان خلق تو آهو بریده نافت را دو مرغ عشق اذان گفتهاند در گوشت دلی که میشکنی از کسان حلالت باد به شیشه خونجگرها که میکنی،...
-
فاضل نظری
یکشنبه 22 فروردینماه سال 1395 10:21
هر چه آیینه به توصیف تو جان کند نشد آه، تصویر تو هرگز به تو مانند نشد گفتم از قصهی عشقت گرهی باز کنم به پریشانی گیسوی تو سوگند نشد خاطرات تو و دنیای مرا سوزاندند تا فراموش شود یاد تو هر چند نشد من دهان باز نکردم که نرنجی از من مثل زخمی که لبش باز به لبخند نشد دوستان عاقبت از چاه نجاتم دادند بلکه چون برده مرا هم...
-
اصغر معاذی
چهارشنبه 18 فروردینماه سال 1395 21:16
دلت گرفته... الهی که غم نداشته باشی فدای چشمت اگر دوستم نداشته باشی دم غروب مرا در خودت ببار که چیزی در آن هوای غریبانه کم نداشته باشی عجیب نیست... من آنقدر خرد و خستهام از خود... که حال و حوصلهام را تو هم نداشته باشی «دچار آبی دریای بیکرانم و تنها» اگر هوای مرا دم به دم نداشته باشی به جرم کشتن این خندهها در...
-
مریم جعفری آذرمانی
چهارشنبه 18 فروردینماه سال 1395 02:11
سخت بیدار بودم که دیدم عدّهای پشت دیوار هستند برگها را لگد میکنند و... چرکها را ولی میپرستند رنگشان نقرهای بوده قبلاً، این کلاغان که حالا سیاهند گفته بودم مبادا بسوزید باز روی دکلها نشستند تا مبادا معطّل بمانیم مرگ مجبور شد زنده باشد چون کسانی که از دارِ دنیا، رفته بودند در را نبستند از پسِ پنجره، کوه مغرور،...
-
سیروس عبدی
پنجشنبه 5 فروردینماه سال 1395 10:02
پیکری پیرم که در هر دورهای جان داشتم معبدی متروکهام، ادیان، فراوان داشتم عشقهایی دیدهام مرموز و گوناگون و ژرف روزهایی ملتهب، شبهای نالان داشتم رود اگر میبینیام آرامشم هموار نیست دشت میداند که چندین بار طغیان داشتم هر کسی اندازهی اندیشهاش عاشق شده فرق من این بود اگر با هر چه حیوان داشتم من کشاورزی اگر بودم...