-
مریم جعفری آذرمانی
سهشنبه 20 تیرماه سال 1396 23:48
... و به شاعر اگرچه معمولاً خسته و ناامید می گویند شعر، جنگِ زبان و زندگی اَست؛ کُشته اش را شهید میگویند پدرم وزن شعر می دانست، و ـ خدا رحمتش کند ـ می گفت که مخاطب اگر سواد نداشت، شاعران هم سپید میگویند اعتقادی به خود ندارند و... مثل دوزخ که شعله میشمُرَد از شب و حسرت و هزینه پُرند، باز «هَل مِن مزید» میگویند بس...
-
مهدی افضلی گروه
سهشنبه 6 تیرماه سال 1396 18:08
آخرش عشق تو فرمان «برو» خواهد داد هر چه انکار کنی چشم تو لو خواهد داد به بیابان زده این دل به امیدی که شبی رهزن چشم تو دستور چپو خواهد داد عید فطر است و امسال دلم میگوید دلبرم باز به من بوسهی نو خواهد داد عشق فرماندهی خوبی است ولی آخر کِی به من آزادیِ حرکت به جلو خواهد داد؟ • عاقبت ظلم تو دامان تو را میگیرد حاصل...
-
مریم جعفری آذرمانی
جمعه 2 تیرماه سال 1396 00:18
چرا؟ چون سخت میترسم اگر تکرار خواهد شد مراقب باش آیینه! که شب، بیدار خواهد شد صدای او که با ماهش به من خندید و پنهان شد نمیشد ماندنی باشد ولی این بار خواهد شد به غیر از رو به رو چیزی ندیدم در مدارِ خود اگر یک لحظه برگردم تنم دیوار خواهد شد ببین منظومهی شمسیست هر شعری که میگویم به جز من هرچه دیدی، بعد از این انکار...
-
اصغر عظیمیمهر
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1396 01:51
وقتی که در شَهرت کسی چشم انتظارت نیست دیگر دلت دلواپس شهر و دیارت نیست از روی ناکامی به هر در میزنی، چیزی آرامبخش لحظههای بیقرارت نیست حس میکنی نسبت به «او» یک چیز کم داری وقتی دچارش هستی اما او دچارت نیست حس میکنی دار و ندارت رفته از دستت اما کسی دلواپس دار و ندارت نیست یک دوست میگوید: «بر اعصابت مسلط...
-
سیروس عبدی
دوشنبه 15 خردادماه سال 1396 09:20
تو شعر بودی از اوّل در آن زمان که نبود به شکلِ ناله سرودم تو را، زبان که نبود نگاه کردی و احساس بندگی کردم خدا هنوز فراگیر، در جهان که نبود نگاه کردی و در اشتیاق غرق شدم هنوز شوق پریدن، در آسمان که نبود کدام کندو از خود بزاق میزاید عسل چشیدم و آبی در آن دهان که نبود مرا که رد شده بودم، خدا دچار تو کرد چه قصد داشت از...
-
سیروس عبدی
شنبه 13 خردادماه سال 1396 05:03
عطر نفَس، شمیم مو، حالتِ حاد را ببین عامل اغتشاش شهر! شورش باد را ببین داده جلا لوندیاش، هیبت هگمتانه را جلوهی آریایی دختر ماد را ببین آتش و آب و خاک و باد، دست به دست دادهاند تا نشود نصیب من، اوج عناد را ببین چاره به جز فرو شدن، نیست به چال گونهاش ای دل اگر تَهَمتَنی، چاه شغاد را ببین بازوی آهنین مرد، نرم شده در...
-
سیروس عبدی
پنجشنبه 11 خردادماه سال 1396 23:08
«بودن» حضور جبر است، مرگ «نمیشهها» باش هستی ولی چه «هست»ی، هست همیشهها باش سنگین نشستهای سرد، بیجُنب و جوش و بیدرد غیرت نداری ای سنگ! کابوس شیشهها باش حتّی اگر نباشی یا زیر خاک باشی اثبات کن خودت را مانند ریشهها باش در هر نهال کوچک، جریان بگیر چون خون احیاگر درختان، بنیان بیشهها باش بی دام و دوری و درد، آسان...
-
مریم جعفری آذرمانی
چهارشنبه 10 خردادماه سال 1396 02:23
تا نقشِ تو، بر اعتبارِ ماسکها افزود ای آینه! حق با تظاهر بود و خواهد بود پس بیشرفها باز هم تشریف آوردند جز خون چه باید ریخت بر خاکِ غبارآلود؟ وقتی «کراهت» برج میسازد، به جز در خاک ـ دیگر کجا پنهان شود زیباییِ محدود؟ تا تشنگی جریان گرفت از خشکسالیها اندیشهای جز سنگپنداری ندارد رود فرزند من! شاید بپرسی: ـ ظلم...
-
رضا احسانپور
یکشنبه 7 خردادماه سال 1396 22:01
خوبِ من! حیف است حال خوبمان را بد کنیم راه رود جاری احساسمان را سد کنیم . عشق، در هر حالتی خوب است؛ خوبِ خوبِ خوب پس نباید با «اگر» یا «شاید» آن را بد کنیم . دل به دریا میزنم من... دل به دریا میزنی؟ تا توکّل بر هر آنچه پیش میآید کنیم . جای حسرت خوردن و ماندن، بیا راهی شویم پایمان را نذر راه و قسمتِ مقصد کنیم ....
-
رضا احسانپور
جمعه 5 خردادماه سال 1396 15:33
از من ربوده بودِ تو صبر و قرار را اصلاً قرار پیشکشات، اختیار را از هر طرف که میروم آغشتهام به تو سد کرده است عشق تو راه فرار را روی سپید و موی سیاهت به دست باد برهم زدهست نوبت لیل و نهار را آه از لبت که نابترین بیت شعرهاست آخر چگونه شرح بگویم انار را؟ از عطر خاک راه تو مستاند آهوان گل کرده است پای تو گرد و غبار...
-
رضا احسانپور
یکشنبه 31 اردیبهشتماه سال 1396 00:34
[ از زلیخا ] سر و سامان من و بی سر و سامانی من حُسن کنعانی تو مصر پریشانی من روز و شب فکر تو یک لحظه رهایم نکند من به زندان توام یا که تو زندانی من؟ آن همه تیغ و ترنجی که به خون غلتیدند بین عشّاق گواهند به حیرانی من دیدهای یا که شنیدی که بتی دیگر را میپرستیده بتی قدرِ مسلمانی من؟ زدهام چوب حراجی به دلم تا ببری ای...
-
رضا احسانپور
جمعه 29 اردیبهشتماه سال 1396 18:50
و علیرغم فتنهی چشمت به نگاه تو رأی خواهم داد نه! من آدم نمیشوم حوا! به گناه تو رأی خواهم داد با تو بودن همیشه و هر جا به منِ بیتو خوب میچسبد هم به راه تو رأی خواهم داد هم به چاه تو رأی خواهم داد من چه میخواهم از تو غیر از تو؟ هر چه از دوست میرسد نیکوست سهمم از زندگی شود حتی اشتباهِ تو، رأی خواهم داد چادرت...
-
مهدی حمیدی شیرازی
یکشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1396 09:16
از غمی میسوزم و ناچار سوزد از غمی هر که را رنج درازی مانده و عمر کمی دل که از بیم فنا چون بحر، پروایی نداشت دم به دم بر خویش میلرزد کنون چون شبنمی گاه گویم زندگانی چیست؟ عین سوختن تا نمیرد شمع، از سوزش نیاساید دمی چشم بینا نیست مردم را و این بهتر که نیست ور نه هر گهوارهای گوریست، هر عیشی غمی ای عزیز! ای محرم جان!...
-
نغمه مستشار نظامی
یکشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1396 09:05
پناه میبرم از این دل رها شده در غم به واژهای که سلام مرا به تو برساند به واژهای که غزلهای ناب و نو بسراید به واژهای که کلام مرا به تو برساند پناه میبرم از غربت همیشهی شاعر به آشنایی مکتوب در نگاه عمیقت پناه میبرم از واژههای سرد و غریبه به واژهنامه که نام مرا به تو برساند خدا کند یکی از ما دو تا به...
-
مریم جعفری آذرمانی
جمعه 22 اردیبهشتماه سال 1396 22:34
هر زنده رنگ مرگ گرفته؛ دنیا پر از نژندیِ مرگ است ای زندگی نخند که دیگر طعم لبت به گَندیِ مرگ است سیلابِ خون گرفته به کُشتن، خاکی که خو گرفته به مردن تقصیر از تو نیست که هستی؛ کوتاهی از بلندیِ مرگ است با یک نفر بخوابد و بعدش... با دیگری بخوابد و بعدش... با هر کسی بخوابد و بعدش... هی! قصه از لَوَندیِ مرگ است دنیا به کام...
-
آرزو نوری
سهشنبه 19 اردیبهشتماه سال 1396 02:17
از سرم فکر و خیالت ناگهان افتاده است چای خوشعطری که دیگر از دهان افتاده است من گذشتم از تو تا تنها بمانی با خودت مثل تصویری که در آب روان افتاده است فکر کردی بی تو میمیرم؟ نمردم، زندهام برگ سبزی از لب سرد خزان افتاده است گفتوگوها بود بین ما... ولی این روزها قصهی دل کندنم بر هر زبان افتاده است شاد باش و خوش بمان...
-
صائب تبریزی
چهارشنبه 30 فروردینماه سال 1396 02:22
از جنون این عالم بیگانه را گم کردهام آسمان سیرم، زمین خانه را گم کردهام نه من از خود نه کسی از حال من دارد خبر دل مرا و من دل دیوانه را گم کردهام چون سلیمانم که از کف دادهام تاج و نگین تا ز مستی شیشه و پیمانه را گم کردهام از من بی عاقبت آغاز هستی را مپرس کز گرانخوابی سر افسانه را گم کردهام در چنین وقتی که بی...
-
مریم جعفری آذرمانی
شنبه 26 فروردینماه سال 1396 01:56
باید خودم ترمیم میکردم، هر اتفاقی را که میافتاد من صوفیِ بینوچهای بودم، هرگز نگفتم هر چه باداباد آن قدر افتادم که فهمیدم: صوفیگری تقدیر مریم نیست باید یهودا میشدم گاهی، با این همه عیسای مادرزاد بعد از تناقضهای بیوقفه، هر لحظه حتماً در دو جا هستم هم در جهالت مسکنت دارم، هم مینشینم جای استعداد تا شعر درمانم...
-
مریم جعفری آذرمانی
جمعه 18 فروردینماه سال 1396 09:43
تصور میکنی گاهی که شاید بیزبان باشد ولی حتماٌ به وقتش میتواند داستان باشد ترازوی کجی دارد که سنگ و پنبه را با آن قضاوت میکند بی آنکه عدلی در میان باشد جهان تازه حذفم کرد از تقویمِ معیوبش که در آن هیچ کس هرگز نباید قهرمان باشد خریداری ندارد حسّ من ـ حتا اگر شعر است ـ گمان کردم ـ پس از آرایشش ـ قدری گران باشد...
-
افشین یدالهی
سهشنبه 15 فروردینماه سال 1396 10:39
از تو بعید نیست جهان عاشقت شود شیطان رانده، سجدهکنان عاشقت شود از تو بعید نیست میان دو خندهات تاریخ گنگی از خفقان، عاشقت شود توران به خاک خاطرههایت بیفتد و آرش، بدون تیر و کمان، عاشقت شود چشمان ت، که رنگ پشیمانی خداست در آینه، بدون گمان، عاشقت شود از تو بعید نیست، قیامت کنی و بعد خاکستر جهنمیان عاشقت شود وقتی نوازش...
-
مریم جعفری آذرمانی
چهارشنبه 2 فروردینماه سال 1396 18:30
گل از گلها شکفت و رنگ جدولها بهاری شد به دستِ کارگرها در حواشی سبزهکاری شد زمستان رفته و مثل ذغالش روسیاهم من به ویرانی سفر کردم که سوغاتم «نداری» شد عمو نوروز من هستم که با پیراهن سرخم به طبلم میزنم: «مردم! جهان از خون اناری شد، چه باغی میشکوفد از گلوگاهِ مسلسلها؟ چه دریایی اگر سرچشمهها از زخم جاری شد؟»...
-
مریم جعفری آذرمانی
یکشنبه 29 اسفندماه سال 1395 02:20
اگر زمان و مکان فکر جان من باشند، ستارهها همه در آسمان من باشند، سخنورانِ جهان پشت هر تریبونی به غرب و شرق اگر همزبان من باشند، زمین و جمعیتِ آن چهار چشم شوند و روز و شب نگران جهان من باشند، جَهول و عاقل و دیوانه و روانکاوش همیشه مستمع داستان من باشند، به احترام جنونی که در من است، اگر فقط مواظب روح و روان من باشند،...
-
مهدی جهاندار
شنبه 28 اسفندماه سال 1395 09:20
نه دلسپردهام نه سرسپردهام به آتش تو خشک و تر سپردهام قنوت نیمهشب اثر نمیکند تو را به گریهی سحر سپردهام رسیدن تو را به خواب دیدهام به کوچه گفتهام به در سپردهام نشانی تو را به کاروانیان به شهرهای دُور و بر سپردهام چه نامهها به هر طرف نوشتهام به قاصدان معتبر سپردهام به آشنا سفارش تو کردهام به هر غریب رهگذر...
-
مهدی جهاندار
شنبه 28 اسفندماه سال 1395 09:15
ماه در پای شب تار نخواهد افتاد کار یوسف به خریدار نخواهد افتاد اتفاقی سرِ بازار نخواهد افتاد ذوالجناح از رمق این بار نخواهد افتاد عَلَم از دست علمدار نخواهد افتاد «نفس باد صبا مُشکفشان خواهد شد عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد» آن چه در پرده نهان بود عیان خواهد شد شیعه یاد در و دیوار...
-
مهدی جهاندار
شنبه 28 اسفندماه سال 1395 09:02
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست بگشای لب که قند فراوانم آرزوست «مولانا» زلفی گشا که جان پریشانم آرزوست پلکی بزن، تلاطم طوفانم آرزوست چشمی بخند، خندهی مستانم آرزوست «بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست بگشای لب که قند فراوانم آرزوست» پُر شد فضای پر زدن عالمی ز ابر لبهای تشنه را نرسد شبنمی ز ابر مهتاب سوخت نیمهشبی در...
-
حسین منزوی
پنجشنبه 21 بهمنماه سال 1395 13:16
ایران من! ای خاک همایون من، ایران ای عشق تو آمیخته با خون من، ایران ای منبع الهام من، ای شور تو جاری در شعر تر و نغمهی موزون من، ایران ای همّت مردان تو، چون نام بلندت همتای دماوندت و همسنگ سهندت روزی که تو آهنگ شکارت به سر افتاد شیر فلک آمد چو اسیری به کمندت ایران! خزرت زنده و پر همهمه باشد کارون تو زاینده و پر...
-
زهرا بشری موحد
چهارشنبه 6 بهمنماه سال 1395 01:02
با کبوترهایِ ایوان تو همقد نیستم عاشق پروازم اما من در این حد نیستم در جوار پنجره فولاد حالم خوب شد هر کجا غیر از حرم باشم، فقط «بد نیستم» حاجتم را میدهی حتماً، صبوری میکنم خستهام، بیطاقتم، اما مردّد نیستم ذرهای گندم مرا پابند صحنت میکند من که محتاج لب ایوان و گنبد نیستم از خودم میپرسم آیا جز حرم دنیا کجاست؟...
-
عبدالحسین انصاری
جمعه 3 دیماه سال 1395 11:27
تو را دل برگزید و کار دل شک برنمیدارد که این دیوانه هرگز سنگ کوچک برنمیدارد تو در رویای پروازی ولی گویا نمیدانی نخ کوتاه دست از بادبادک برنمیدارد برای دیدن تو آسمان خم میشود اما برای من کلاهش را مترسک برنمیدارد اگر با خندههایت بشکنی گاهی سکوتش را اتاقم را صدای جیرجیرک برنمیدارد بیا بگذار سر بر شانههای خستهام...
-
مژگان عباسلو
پنجشنبه 2 دیماه سال 1395 17:07
در آفتاب، غنچهی پرپر چه میکند؟ در آسمان، پرندهی بیپر چه میکند؟ از بند تو رها شدن من چه سود داشت؟ این بومرنگ اول و آخر چه میکند؟ از خویش در فرارم و در جمع بیقرار در حیرتم که یاد تو دیگر چه میکند؟! چون صخره ساکتی و نمیپرسی از خودت موجی که داشت شور تو در سر چه میکند من از که شکوه میکنم؟ آئینه دست اوست...
-
علی صفری
چهارشنبه 10 آذرماه سال 1395 11:46
پلک بر هم بزن، این چشم اذان پخش کند اشهَدُ انّ «تو» در کل جهان پخش کند خنده بر لب بنشان، حالت لبخند تو را بدهم «حاج حسین و پسران» پخش کند بغلم کن همه جا! شهر حسودی بکند چشم تو بین زنان، تیر و کمان پخش کند باد با موی تو هر لحظه تبانی کرده راز دیوانگیام را به جهان پخش کند بشود فاشِ همه راز اشارات نظر! قصهی عشق مرا...