-
عبدالحسین انصاری
سهشنبه 24 اسفندماه سال 1400 14:27
چیزی نمیخواهم از این دنیا، کافی است کافور و کفن باشد یک متر و هشتاد و دو سانتیمتر، از خاک میهن سهم من باشد چیزی نمیخواهم از این تقویم، جز لحظهای تا پلک بگذارم دیگر چه فرقی دارد آن لحظه، من در کدامین پیرهن باشد سهم من از گلهای داودی، نذر پرستوهای فروردین باران نمنم، قطرهی شبنم، هر صبح سهم نارون باشد این خانه را...
-
پانتهآ صفایی
دوشنبه 23 اسفندماه سال 1400 18:21
عادت ندارم این همه نامهربان باشی! با دیگران خونگرم و با من سرگِران باشی (شب خوش) که میگویی به من، تاریک و با اکراه... کل شب اما شادمان با دیگران باشی یک عمر اسم کوچکت را من فقط... حالا سخت است که ( ...)جانِ این و آن باشی! من فکر میکردم که «فرهاد» منی... امّا اصرار داری «خسرو» این داستان باشی باشد، برو!...دنیا پر...
-
کلیم کاشانی
یکشنبه 22 اسفندماه سال 1400 09:47
به زخم تیر جفا، مرهم عتاب چراست نمک به روی نمک، بر دل کباب چراست؟ فلک به تشنهلبان، قطره را شمرده دهد به عاشقان، کَرَم اشک بیحساب چراست؟ تمام نسل بزرگان اگر نکو باشند ز بحرزاده تُنُکظرفی حباب چراست؟ ز ذوق فقر و فنا بیخبر چه میداند که جغد معتکف خانهی خراب چراست؟ تو در کنار کسی در نیامدی به خیال کمر همیشه در آغوش...
-
رؤیا شاهحسینزاده
پنجشنبه 19 اسفندماه سال 1400 11:43
برمان گردان دنیا به روزگاری که هنوز مُردگان زیادی را از نزدیک نمیشناختیم مرگ به اندازهی بستگان دور همسایه دور بود به روزگاری که ترانههای حزنآلود کسی را به یاد کسی نمیانداختند عطرها آدمها را به یاد آدم نمیآوردند و در هر گوشهی این شهر خاطرهای که پوست دل را بکند کمین نکرده بود...
-
جلالالدین همایی
سهشنبه 17 اسفندماه سال 1400 18:52
شادی ندارد آنکه ندارد به دل غمی آن را که نیست عالم غم، نیست عالمی آنان که لذّت دم تیغت چشیدهاند بر جای زخم دل، نپسندند مرهمی راز ستاره از من شبزندهدار پرس کز گردش سپهر نیاسودهام دمی دل بستهام چو غنچه به راه نسیم صبح بو تا که بشکفد گُلم از بوی همدمی راهی نرفتهام که بپرسم زِ رهروی رازی نجستهام که بگویم به محرمی...
-
مریم جعفری آذرمانی
چهارشنبه 23 مردادماه سال 1398 19:23
و پرسشیست قدیمی که همچنان باقیست که چند فاجعه تا مرگِ این جهان باقیست «نبودن» از همه جا مثل سنگ میبارد به بودنی که فقط تکّهای از آن باقیست چقدر عاشق و معشوق مردهاند، امّا هنوز هم که هنوز است عشقِشان باقیست چه حرمتیست در انسان که بعدِ اینهمه قرن خطوطِ خاطرهاش روی استخوان باقیست اگر چه روح و تنم میرود،...
-
عبدالحسین انصاری
سهشنبه 8 مردادماه سال 1398 10:09
در روزگار لاشخوران کفنفروش رونق گرفته حرفهی یک مشت تنفروش سکه است کار و بار دبیران جیرهخوار بر مسندند شاعرکان سخنفروش فرهاد پهن کرده بساط مجسمه یوسف شده است زیر گذر پیرهنفروش تنها به جرم زلف پریشان به دست باد شلاق میزنند به مشک خُتنفروش ما هیچ... ما نگاه به یک مشت قهرمان درج است زیر نام شهیدان، وطنفروش
-
داریوش کشاورز
پنجشنبه 27 تیرماه سال 1398 09:27
شده تقدیر کسی باشی و قسمت نشود؟ سالها گیر کسی باشی و قسمت نشود؟ پشت یک قلب به ظاهر خوش و یک خندهی تلخ شده زنجیر کسی باشی و قسمت نشود؟ در میان تپش آینه پنهان شوی و روح و تصویر کسی باشی و قسمت نشود؟ شده در اوج جوانی، با همین ظاهر شاد تا گلو پیر کسی باشی و قسمت نشود؟ شده آزاد و رها باشی و تا عمق وجود رام و تسخیر کسی...
-
عبدالحسین انصاری
سهشنبه 18 تیرماه سال 1398 14:06
زندگی مثل شوق شاخه به نور، جلوههایی قشنگ میخواهد کوه پشتش به آسمان گرم است، صخرههایش پلنگ میخواهد زندگی رودخانهی شادی است، رود آیینهای خدادادی است بسترش امتداد آزادی است، رفتنی بیدرنگ میخواهد وای اگر عاشقانه کم باشد، گریه بسیار و شانه کم باشد پیروان ترانه کم باشد، زندگی عود و چنگ میخواهد زندگی چیست؟ بوسه در...
-
مریم جعفری آذرمانی
سهشنبه 27 فروردینماه سال 1398 13:53
از پشتِ بیقراریِ چشمانِ تو ـ تنها نه آن نگاهِ درخشانِ تو ـ معلوم میشود همهی جانِ تو هر قدر هم بپوشی و پنهان کنی غمگینِ با وجود و عدم آشنا از ناکجای فلسفه بیرون بیا وقتش رسیده است که آیینه را در خانهی مغازله مهمان کنی میخواستم نگاه کنم پشتِ هم اما به رسمِ شعر و شعورم قسم در مکتبِ وقوعِ دلِ وحشیام عقلی نداشتم که...
-
عبدالحسین انصاری
شنبه 24 فروردینماه سال 1398 14:10
جهان را میتوانی ساده، سرتاسر بچرخانی فقط کافی است بر انگشت، انگشتر بچرخانی تمام متنهایت، شک ندارم، شعر خواهد شد اگر تنها قلم بر صفحهی دفتر بچرخانی به هر سمتی نظر انداختی آنجا گلستان شد چه میشد گاهگاهی این طرفها سر بچرخانی برای کشتن من یک نگاه ساده کافی بود چه اصراری است که در سینهام خنجر بچرخانی چه میشد کام...
-
مریم جعفری آذرمانی
چهارشنبه 21 فروردینماه سال 1398 23:50
بازگشتِ تو خوب است، امّا، دیگر اسمی از آن زن نیاور! هر زنی بود فرقی ندارد، بعد از این اسمی اصلاً نیاور! گر چه خورشیدِ بیآسمانم، میتوانم درخشان بمانم هی نگو اسم معشوقهات را، ماه در روزِ روشن نیاور من فقط دوستت دارم و بس؛ خواهشی هم ندارم جز این که: ماجراهای بیقیدیات را، گوشهی حُرمتِ من نیاور اینهمه گل که دیدی و...
-
عبدالحسین انصاری
سهشنبه 20 فروردینماه سال 1398 16:25
ای میهن اشک و لبخند، منظومهی رنج و تسکین ققنوسِ در شعله خاموش، سیمرغِ حالا بلورین تا کسب و کار تو مرگ است، دار و ندار تو مرگ است تنها شعار تو مرگ است، برخیز از این خواب سنگین در هر قدم زیر هر گام، افتاده یک گور گمنام روی لبت مانده دشنام، ورد زبان تو نفرین کی زد به آیینهات زخم، ای نام دیرینهات زخم گل کرده بر سینهات...
-
حافظ ایمانی
دوشنبه 19 فروردینماه سال 1398 17:55
شراب میدهند هان! دو دست را سبو بگیر دو دست را بلند کن، بلند شو وضو بگیر سبو وضو گرفته با شرابِ سرخ چشم تو وضو گرفته با گلابِ نابِ سرخ چشم تو بیا و سرمهای به سایههای پلک شب بکش و سرخی انار را به لب بزن، به لب بکش عبیر و مُشک و عود را سپندِ دانهدانه کن چراغ داغِ باغ را تجلّی جوانه کن طلوع دفِّ شمس را به صبح من غزل...
-
مریم جعفری آذرمانی
یکشنبه 26 اسفندماه سال 1397 10:19
کلافهایم از این فصلِ ناخلف، دیگر چرا بهار نمیآید این طرف، دیگر؟ چگونه با قلم و نان به خانه برگردد - پدر که له شده در ازدحامِ صف، دیگر کدام خانه؟ که اصلاً وطن نباید گفت - به این مساحتِ ویران - مَعَالأسَف - دیگر نه مریم آینه دارد، نه یاسمن شاد است که خاک هیچ ندارد - مگر علف - دیگر براهنی! چه کنم در سکوتِ این سرسام؟...
-
شهریار
سهشنبه 21 اسفندماه سال 1397 18:39
پیر اگر باشم چه غم؟ عشقم جوان است ای پری وین جوانی هم هنوزش عنفوان است ای پری هر چه عاشق پیرتر، عشقش جوانتر ای عجب دل دهد تاوان، اگر تن ناتوان است ای پری پیل ماه و سال را پهلو نمیکردم تهی با غمت پهلو زدم، غم پهلوان است ای پری هر کتاب تازهای کز ناز داری خود بخوان من حریفی کهنهام، درسم روان است ای پری از شماتت کم...
-
تقی سیّدی
پنجشنبه 15 آذرماه سال 1397 10:12
مثل یک کودک بدخواب که بازیچه شده خستهام خستهتر از آنکه بگویم چه شده در خیالات بههمریختهى دور و برم خیره بر هر چه شدم خاطرهاى زد به سرم مىروم چشم تَرَم را به زیارت ببرم تا از آن چشم نظرباز شکایت ببرم . ناممان منتسبش بود نمیدانستیم جانمان در طلبش بود نمیدانستیم خبر آمد همه جا شعر تو را میخواند شعرمان ورد...
-
عراقی
سهشنبه 29 خردادماه سال 1397 19:16
خُرّم، تن آن کس که دل ریش ندارد و اندیشهی یار ستماندیش ندارد گویند رقیبان که ندارد سر تو، یار سلطان چه عجب گر سر درویش ندارد او را چه خبر از من و از حال دل من کو دیده ی پر خون و دل ریش ندارد این طرفه که او من شد و من او و ز من یار بیگانه چنان شد که سر خویش ندارد هان ای دل خونخوار، سر محنت خود گیر کان یار سر صحبت ما...
-
فاضل نظری
چهارشنبه 2 خردادماه سال 1397 14:28
من و جام می و معشوق، الباقی اضافات است اگر هستی که بسمالله، در تاخیر آفات است مرا محتاج رحم این و آن کردی ملالی نیست تو هم محتاج خواهی شد جهان دار مکافات است ز من اقرار با اجبار میگیرند باور کن شکایتهای من از عشق از این دست اعترافات است میان خضر و موسی چون فراق افتاد، فهمیدم که گاهی واقعیت با حقیقت در منافات است...
-
حسین جنّتی
پنجشنبه 14 دیماه سال 1396 19:46
دورهی ضحّاک طِی شد، پیش از او جمشید کِی هم شاه رفت از دارِ هستی، میرسد دورانِ وِی هم غیرِ ذاتِ حق نخواهد ماند بر تختی، امیری بوی الرحمن بلند است از تنورِ مُلکِ رِی هم آری آوازِ دُهُل از دور خوش بودهست روزی حال، چندی بشنوید از نالهی جانسوزِ نِی هم غم چنان از شش جهت آوار خواهد شد که هرگز شادمانی در دلی باقی...
-
اصغر معاذی
جمعه 24 آذرماه سال 1396 11:49
دلت گرفته... الهی که غم نداشته باشی فدای چشمت اگر دوستم نداشته باشی دم غروب مرا در خودت ببار که چیزی در آن هوای غریبانه کم نداشته باشی عجیب نیست... من آن قدر خرد و خستهام از خود که حال و حوصلهام را تو هم نداشته باشی «دچار آبی دریای بیکرانم و تنها» اگر هوای مرا دم به دم نداشته باشی به جرم کشتن این خندهها در آینه......
-
آریا صلاحی
پنجشنبه 23 آذرماه سال 1396 12:52
آمدم قایق برانم، بادبان از دست رفت دار و نادارم به دست این و آن از دست رفت آن بهارانی که سر شد با تنِ مرطوب گُل زیر پای خشک و خونخوار خزان، از دست رفت تا که جنبیدم به خود، دیدم که تنها ماندهام فرصت عیش و طرب با دوستان، از دست رفت برکهها خشکید، جنگل مُرد، دیگر برنگرد ای پرستوی مهاجر، آشیان از دست رفت با شغالان...
-
شهراد میدری
سهشنبه 21 آذرماه سال 1396 12:52
دامنه برفی به لب چشمهسار، کبک خرامان بهار این همه؟ خنده نکن ناز نکن گُل نچین، وسوسه کردن به شکار این همه؟ اسب سپید قد و بالا بلور، یال به توفانزدهی شوق و شور سرکش و طغیانگر و مست غرور، دلبری از ایل و تبار این همه؟ طاق زده نصف جهان کاشیات، فرشچیان خیره به نقاشیات سرمه کشیدی به طلا پاشیات، آینه و نقش و نگار این...
-
مریم جعفری آذرمانی
دوشنبه 20 آذرماه سال 1396 16:48
کافهی شعر مثل خوابِ شلوغ، گرچه پررونق است، تعطیل است منِ شاعر نشستهام بیدار، چاره تنها زبانِ تمثیل است: با همان حرفها که باد هواست، بس که هی باد کردهای او را پشهی بیخودی بزرگ شده، باورش میشود که یک فیل است پس توهّم که دستسازِ تو بود، بُتتر از عصرِ جاهلیّت شد چون مناجاتِ تو به سمتِ کسیست که دقیقاٌ خودِ عزازیل...
-
میلاد عرفانپور
یکشنبه 19 آذرماه سال 1396 16:48
آن گاه که میرفت به غم پی بردم از عمق وجودم به عدم پی بردم من از دل خود هیچ نمیدانستم تا بُرد دلم را به دلم پی بردم
-
محمدرضاحاجرستم بگلو
شنبه 18 آذرماه سال 1396 17:26
به تو ای آینه از خستهترین قاب، سلام گل نیلوفر خوابیده به مرداب، سلام ای دو چشم تو دوتا شیخ ابوالعشوهی ترک مست قیلوله و لم داده به محراب، سلام آخرین نسل به جاماندهی ترسابچهگان مغ هندوی از آتش زده سرخاب، سلام ای همه روی تو، ابروی تو از بوی تو مست چشم آهوی تو و خوی تو نایاب، سلام مژه در مژه که نه پنجهی پنجاه پلنگ...
-
شهراد میدری
جمعه 17 آذرماه سال 1396 12:01
من خیس باران باشم و در را به رویم وا کنی عطر تمشک و پونه را با خندهات معنا کنی مانند برگ و شبنمی، سرد از هوای نمنمی در خود بلرزم تا کمی در دستهایم «ها» کنی بگذاری آن سو صندلی، محو هوای مخملی با چوبهای جنگلی، شومینهای بر پا کنی کتری و رقص شعلهها، آویشن و هل در هوا یک سینی از عشق و صفا، سهم من تنها کنی فنجان، پُر...
-
مهدی جهاندار
پنجشنبه 16 آذرماه سال 1396 11:47
این مصلحتاندیشی عقل از دل غمبار خواهد رفت داعش از استان صلاحالدین و اَلاَنبار خواهد رفت دل - بُقعهی ویران حُجر بن عدی - آباد خواهد شد آوازهاش تا عمق جان - تا میثم تمّار - خواهد رفت بازار اگر از مصر تا کنعان اگر از غزّه تا بغداد خواهان یوسف هر که شد تا آخر بازار خواهد رفت ای خستهی جا مانده از امروز و از هر روز...
-
مریم جعفری آذرمانی
جمعه 30 تیرماه سال 1396 09:28
پوستم به لایههای تن رسیده است تنگیِ تنم به پیرهن رسیده است وای اگر بگویمش زبانه میکشد درد دل که بیتو تا دهن رسیده است گوش کن که آه هم نمیکشم، اگر نوبتِ شکایتی به من رسیده است هیچ کس نبود جز من و تو، پس چرا داستان ما به انجمن رسیده است سایههای رابطه، همین درخت پیر تا کرانههای هر چمن رسیده است مریمم؛ شریکِ آدمی...
-
سیروس عبدی
شنبه 24 تیرماه سال 1396 18:01
من؛ دهکدهای دورم و تو مثل قطاری تنها هیجانم شدهای، گاهگُداری لبهای تو کشف همهی جاذبهها بود وقتی که به لبخند تو افتاد، اناری در معرض لبخند تو بسیار شبیه است احوال دل دلهرهدارم به شکاری تقدیر منِ طعمه و تمثیلِ زمان است: معصومیت جوجه در اندیشهی ماری رفتار زمان با من متروکهی خاموش بادی که گذر میکند از روی مزاری...