-
غنی کشمیری
یکشنبه 14 آذرماه سال 1389 00:54
با سایه، تو را نمیپسندم عشق است و هزار بدگمانی ـــــ رفیق اهل غفلت هر که شد از کار میماند چو یک پا خفت، پای دیگر از رفتار میماند
-
نظام قاسم
چهارشنبه 10 آذرماه سال 1389 17:28
زندگی! در خم و پیچت به خدا خسته شدم راه جسته به خطا و به خطا خسته شدم ... پیش پای کس و ناکس دل ما قربان شد از دل – این مرغ عروسی و عزا – خسته شدم
-
فریبا یوسفی
چهارشنبه 10 آذرماه سال 1389 17:12
حرف از اشاره رفت، سخن آمد ما جان گرفت و جانب من آمد حسی غریب سوی وطن آمد شرم و حسد به صورت زن آمد آن جان رفته باز به تن آمد ۱ صد بار توبه کردم و دیگر ... نه! گفتند بیترانه به سر! کردم گفتند رود باش و گذر! کردم با کوچ تا همیشه سفر! کردم هر شب به سیل اشک سحر! کردم ۲ بحریست بحر عشق ... خطر! کردم ۳ من ترک عشق و شاهد و...
-
وحشی بافقی
دوشنبه 8 آذرماه سال 1389 16:23
هرگز به غرض عشق من آلوده نگردد چشمم به کف پای کسی سوده نگردد آلوده نیم چون دگران، این هنرم هست کز صحبت من هیچکس آلوده نگردد پروانهام و عادت من سوختن خویش تا پاک نسوزم دلم آسوده نگردد با بلهوس از پاکیِ دامان تو گفتم تا باز به دنبال تو بیهوده نگردد وحشی ز غمش جان تو فرسود عجب نیست جان است نه سنگ است که فرسوده نگردد
-
سیّدضیاءالدین شفیعی
یکشنبه 7 آذرماه سال 1389 16:55
دشوار شد، سخن به صراحت بگو عزیز حالا که فرصتی شده، راحت بگو عزیز رؤیا که جرم نیست بگو، مو به مو بگو سر را بلند کن، به خودم روبرو بگو
-
سیّدرضا محمدی
شنبه 6 آذرماه سال 1389 14:03
بدهکارم به مستی، روزهایی را که هشیارم از آن بدتر به عزرائیل، چندین جان بدهکارم بدهکارم به خندیدن، تمام عمر تلخم را به گریه روزهایی را که از تلخی تلنبارم بدهکارم به عصیان وام فرصتها که عمرم داد و با بد پاکدامانی تلف گشتند بسیارم به دانشگاه چندین ساعت حاضر نبودن را به نمره صفرهایی را که در پروندهام دارم بدهکارم به...
-
بیدل دهلوی
جمعه 5 آذرماه سال 1389 12:34
آرزو خون شد، ز استغنای معشوقان مپرس من دعاها کردم، او دشنام نتوانست کرد
-
علیرضا قزوه
پنجشنبه 4 آذرماه سال 1389 11:58
ابتدای کربلا مدینه نیست، ابتدای کربلا غدیر بود ابرهای خونفشان نینوا، اشکهای حضرت امیر بود
-
کلیم کاشانی
سهشنبه 2 آذرماه سال 1389 01:56
چشم بدمست تو چون عربده بنیاد کند به دلم هر مژه را خنجر فولاد کند رحم در عالم اگر هست، اجل دارد و بس کین همه طائر روح از قفس آزاد کند صاحبِ حوصله، دلسوختگان میباشند کس ندیده است که شمعی گله از باد کند دختر رَز که فلک داد به خونش فتوا بیش از این نیست گناهش که دلی شاد کند گر دل این مخزن کینه است که مردم دارند هر که یک...
-
خلیل جوادی
سهشنبه 2 آذرماه سال 1389 01:54
این روزها که این همه کم فکر میکنیم آیا به عشق و عاطفه هم فکر میکنیم؟ احساس را معامله کـــردیم بـــا غذا دیگـر فقط، فقط به شکم فکر میکنیم مـارا مجال درک قلم نیست بیگمـان بسیارمان به ترک قلم فکـر میکنیم وقتی همه برای پس از مرگ زندهایم هستی گذاشته، به عدم فکر میکنیم شادی کنیم، هیــزم خشک جهنمیم از ترسمان به گریه...
-
فاطمه حقوردیان
دوشنبه 1 آذرماه سال 1389 03:09
لطفاً تا انتها تحمل کنید. شعر خوبی است با یک روایت بدیع و زاویه دید عجیب. خبر آرام در صدایت ریخت، ناگهان شانههات لرزیدند شاخههای گیاهی آهسته، بر گلوی اتاق پیچیدند پلکها را کلافه و مبهوت، پشت هم باز و بسته میکردی روی مرطوب گونهات آرام، قطرههایی درشت غلتیدند صبح تاریک و سرد بهمن ماه، از دهانها بخار میآمد مردهها...
-
نجمه زارع
دوشنبه 1 آذرماه سال 1389 03:06
آوخ، هنوز زخمیام و رنج میبرم دنیا هر آنچه داشت بلا ریخت بر سرم مردم چه میکنند که لبخند میزنند؟ غم را نمیشود که به رویم نیاورم قانون روزگار چهگونه است کین چنین درگیر جنگ تن به تنی نابرابرم تو آنقدر شبیه به سنگی که مدتی است از فکر دیدن تو تَرَک میخورد سرم وا ماندهام که تا به کجا میتوان گریخت از این همیشهها...
-
مهدی زارعی
یکشنبه 30 آبانماه سال 1389 02:40
کتابهای دعا بیخودی قطور شدند
-
مهدی زارعی
یکشنبه 30 آبانماه سال 1389 02:32
این سنگ قبر کادوی روز تولدت
-
مهدی جهاندار
یکشنبه 30 آبانماه سال 1389 02:20
درمانده ماندهام دو سه هفته است ای پری با ما نمینشینی و با ما نمیپری؟ آری منم همان که فراموش کردهای آیا مرا هنوز به خاطر میآوری؟ بعد از تو من همین غزل نیمهکارهام تکراری و ورق ورق و پوچ و سرسری تو بیگمان همان غم عشقی که خواجه گفت: «کز هر زبان که میشنوم نامکرری» آن شب که با تو پر زدم و عاشقت شدم باور نداشتم که...
-
حمیدرضا برقعی
یکشنبه 30 آبانماه سال 1389 02:19
و این بحر طویل است... عصر یک جمعهی دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟ چرا آب به گلدان نرسیده است؟ چرا لحظهی باران نرسیده است؟ و هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا...
-
رضا عزیزی
شنبه 29 آبانماه سال 1389 02:49
یک شاخه رز، یک شعر، یک لیوان چایی آنقدر اینجا مینشینم تا بیایی از بس که بعدازظهرها فکر تو بودم حالا شدم یک مرد مالیخولیایی بعد از تو خیلی زندگی خاکستری شد رنگ روپوش بچههای ابتدایی یک روز من را میکشی با چشمهایت دنیا پر است از این رمانهای جنایی ای کاش میشد آخرش مال تو بودم مثل تمام فیلمهای سینمایی امسال هم...
-
ناصر حامدی
شنبه 29 آبانماه سال 1389 02:47
بیرون کشیدی از در و بر بام میبری آرام جلوه کردی و آرام میبری این از هنرنمایی چشم سیاه توست بیدام صید کردی و با دام میبری تا قبله را عوض نکنی چشم را ببند با این حرام رونق اسلام میبری چشمانت آرزوی ریاضتکشان شده غوغاست هر کجا که تو بادام میبری گاهـی ابوسعید ابوالخیر میشوی گاهی مرا حوالی بسطام میبری پر میزنی، به...
-
سعید ربیعی - سه رباعی
جمعه 28 آبانماه سال 1389 02:28
هر کس که شبی در ِ اتاقم آمد با قصدِ ربودنِ چراغم آمد...! بسپار بگویند که در منزل نیست این بار اگر عشق سراغم آمد! چشمان ِ تو عشق و کینه را با هم داشت یک حسِ دوگانه، حالتی مبهم داشت از ساز ِ مخالف زدنت ممنونم ... اُرکستر ِغمم فقط همین را کم داشت! یک تور سپید و صورتی بر تن شد یک دختر ساده و رمانتیک، زن شد دیروز تمام ِ...
-
سعید ربیعی - یک جمعه در هزارهی چندم ببینمت؟
جمعه 28 آبانماه سال 1389 02:17
تا کی به شکل خاطرهای گم ببینمت؟ در عطر سیب و مزهی گندم ببینمت من آن همیشه چشم به راهم به من بگو یک جمعه در هزارهی چندم ببینمت؟ در کوچههای یافتنت پرسه میزنم شاید که در میانهی مردم ببینمت! در خشکسال شادی و در قحط عاطفه با یک سبد امید و تبسّم ببینمت امشب دوباره گریهی من درغزل تنید شاید میان بغض و ترنّم ببینمت...
-
علیرضا سپاهی لایین
پنجشنبه 27 آبانماه سال 1389 02:14
تا خنجرت در دست و بر دوشت تفنگی هست آیا میان ما دو تن حرف قشنگی هست؟ وقتی که انگشتت فقط با ماشه میرقصد در دستهای خالی من نیز سنگی هست... آن سو ببین، همسایههای خوب همخوابند این سو ولی در بین ما پیوسته جنگی هست من کُرد باشم یا عرب فرقی نخواهد داشت هر آسمانی را کمان هفت رنگی هست اما تو در ذهنت به دفن من میاندیشی...
-
محمدعلی جنیدی (سیاوش)
چهارشنبه 26 آبانماه سال 1389 03:55
انتظاران تو را صبح دمیدن دیر شد دوستداران تو را پیغام دیدن دیر شد چشم یعقوب از غبار دیدن تو کور گشت صبر تیغی شد به جان، پیک رسیدن دیر شد یاد تو در لابهلای بالهایم جا گرفت این کبوتر نامه شد، اما پریدن دیر شد تا سراخباری زدم، خون ریخت از ناخون من زخم دل خود زخمه شد، اما شنیدن دیر شد آن نگاه شوق از چشمان عاشق ریخت،...
-
حسین منزوی
شنبه 22 آبانماه سال 1389 17:43
خالیام چون باغ بودا، خالی از نیلوفرانش خالیام چون آسمان شبزده بیاخترانش خلق، بیجان، شهر گورستان و ما در غار پنهان یأس و تنهایی و من، مانند لوط و دخترانش پاره پاره مغربم، با من نه خورشیدی نه صبحی نیمی از آفاقم اما، نیمهی بیخاورانش سرزمین مرگم اینک برکههایش دیدگانم وین دل طوفانیام دریای خون بیکرانش پیش چشمم...
-
علیرضا بدیع
پنجشنبه 20 آبانماه سال 1389 13:32
دیریست دلم در گرو ناز پریهاست روشن شده چشمم که نظرباز پریهاست دیوانهام و با پریانم سر و سرّی است لب تر کنم این جا پُر آواز پریهاست لب تر کنم این خانه، پریخانهی محض است دفترچهی شعرم پَر پرواز پریهاست جنّات نعیم است، گریبان کلیم است پردیس مگر در یقهی باز پریهاست؟! ای دختر شاه پریان! خانهات آباد! زیبایی تو...
-
علیاکبر یاغیتبار - بهار مرده
پنجشنبه 20 آبانماه سال 1389 09:59
در این بهار مردهی بیعشقِ بیانسان سر را مقیم شانهی من کن برادرجان سر را مقیم شانهی من کن که مدتهاست ابری نمیبارد بر این بیغولهی بینان سر را به روی شانهام بگذار و هقهق کن سر را به بغض شانهام بسپار و غم بنشان ما گریه کردیم و قفسهامان قفستر شد تو گریه کن شاید دری وا شد برادرجان تو گریه کن شاید خدای تو دری وا...
-
نجمه زارع
چهارشنبه 19 آبانماه سال 1389 13:39
هر چه این احساس را در انزوا پنهان کند میتواند از خودش تا کی مرا پنهان کند؟ عشق، قابیل است؛ قابیلی که سرگردان هنوز کشتهی خود را نمیداند کجا پنهان کند! در خودش، من را فرو خورده است، میخواهد چه قدر ماه را بیهوده پشت ابرها پنهان کند؟! هر چه فریاد است از چشمان او خواهم شنید! هر چه را او سعی دارد بیصدا پنهان کند......
-
معصومه بابکی
چهارشنبه 19 آبانماه سال 1389 09:38
این بار جای چشم و دو ابرو قفس کشید بعدش به جای قلب برایش هوس کشید پروانهای کشید کنار گلی سپید پروانه را پراند و به جایش مگس کشید! یک تیر و یک کمان و کمی آن طرفتَرَش یک قلب پاره پاره در تیررس کشید بعد از گذشت ششصد و هشتاد و هشت روز فهمید هر چه از تو کشیده عبث کشید میخواست حرفهای دلش را. . . نزد ولی حرفی نزد به جای...
-
غلامرضا طریقی
سهشنبه 18 آبانماه سال 1389 19:35
این مهم نیست که دل، تازه مسلمان شده است که به عشق تو، قمر، قاری قرآن شده است مثل من باغچهی خانه هم از دوری تو بس که غم خورده و لاغر شده گلدان شده است بس که هر تکهی آن با هوسی رفت دلم نسخهی دیگری از نقشهی ایران شده است بیشک آن شیخ که از چشم تو منعم میکرد خبر از آمدنت داشت که پنهان شده است عشق مهمان عزیزی است که...
-
زهرا شعبانی
سهشنبه 18 آبانماه سال 1389 09:36
نشد که زندگیام را کمی تکان بدهی نخواستی سر این عشق امتحان بدهی نخواستی که بمانی و دردهای مرا فقط یکی دو سه سالی به دیگران بدهی قرار بود همین روزها به هم برسیم قرار بود تو بابا شوی و نان بدهی نگو که آمده بودی سری به من بزنی و بعد بگذری و دل به این و آن بدهی نگو از اول این راه عاشقم نشدی نگو که آمده بودی خودی نشان بدهی...
-
رویا باقری
دوشنبه 17 آبانماه سال 1389 13:13
بگذار زمین روی زمین بند نباشد حافظ پی اعطای سمرقند نباشد بگذار که ابلیس در این معرکه یکبار مطرود ز درگاه خداوند نباشد بگذار گناه هوس آدم و حوا بر گردن آن سیب که چیدند نباشد مجنون به بیابان زد و... لیلا ولی ای کاش این قصه همان قصه که گفتند نباشد ای کاش عذاب نرسیدن به نگاهت آن وعدهی نادیده که دادند نباشد یک بار تو در...