-
فاضل نظری
چهارشنبه 28 مهرماه سال 1389 14:34
از صلح میگویند یا از جنگ میخوانند؟! دیوانهها آواز بیآهنگ میخوانند گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند مانند مرغان قفس دلتنگ میخوانند کنج قفس میمیرم و این خلق بازرگان چون قصهها مرگ مرا نیرنگ میدانند روزی همین مردم که سنگم میزنند از رشک نام مرا با اشک روی سنگ میخوانند این ماهی افتاده در تنگ تماشا را پس کی به...
-
لاادری
سهشنبه 27 مهرماه سال 1389 17:52
گل به تاراج خزان رفت و گلستان شد خراب دیگر ای بلبل بگو در انتظار کیستی؟
-
قصّاب کاشانی
سهشنبه 27 مهرماه سال 1389 17:51
تا کی به بزم شوق غمت، جا کند کسی خون را به جای باده تمنّا کند کسی تا مرغ دل پرید گرفتار دام شد صیاد کی گذاشت که پروا کند کسی دنیا و آخرت به نگاهی فروختیم سودا چنین خوش است که یکجا کند کسی ای شاخ گل به هر طرفی میل میکنی ترسم درازدستی بیجا کند کسی نشکفت غنچهای که به باد فنا نرفت در این چمن چهگونه دلی واکند کسی خوش...
-
مهدی سهیلی
سهشنبه 27 مهرماه سال 1389 17:51
روزگارم نام داد و کامرانی را گرفت تا زبانم داد، شوق همزبانی را گرفت گفتمش خواهم گل و صد آرزو آرم به چنگ گل، فراوان داد و شوق باغبانی را گرفت آن چنان بودم که لبخندم گل صد باغ بود اشک پیری خندههای آنچنانی را گرفت آبرو میخواستم تا رخ برافروزم چو شمع آبرو بخشید و روی ارغوانی را گرفت در جوانی شاد بودم پایکوب دشتها...
-
فروغی یسطامی
سهشنبه 27 مهرماه سال 1389 17:50
پیش من کام رقیب از لعل خندان میدهد از یکی جان میستاند بر یکی جان میدهد میگشاید تا ز هم چشمان خوابآلوده را هر طرف بر قتل من از غمزه فرمان میدهد میکِشد عشقم به میدانی که جان خسته را زخم، مرهم میگذارد، درد، درمان میدهد خوابم از غیرت نمیآید مگر امشب کسی دل به دلبر میسپارد جان به جانان میدهد گر چنین چشم ترم...
-
صائب تبریزی
سهشنبه 27 مهرماه سال 1389 17:49
شرم از حضور مردهدلان جهان مدار این قوم را تصور سنگ مزار کن خود را شکفتهدار به هر حالتی که هست خونی که میخوری به دل روزگار کن شبنم زیان نکرد ز سودای آفتاب در پای یار گوهر جان را نثار کن تا کی توان به مصلحت عقل کار کرد؟ یک چند هم به مصلحت عشق کار کن
-
فاضل نظری
دوشنبه 26 مهرماه سال 1389 15:55
همچنان صیاد را صحرا به صحرا میکشند آهوان مست جور چشم او را میکشند زیر بار عشق، قامت راست کردن ساده نیست موجها باری گران بر دوش دریا میکشند قصهی انگشتری بیمثلم اما بینگین دوستان از دست من شرمندگیها میکشند قامتم هر قدر رعناتر شود، خورشید و ماه سایهام را بیشتر بر خاک دنیا میکشند شرک، موری بود بر سنگ سیاهی در...
-
عبدالحسین ستوده
یکشنبه 25 مهرماه سال 1389 11:43
به تقویم تعطیل این زندگی که لبریز شبهای خط خورده است یکی احتمالاً بهار مرا برای زمستان خود برده است کمی زندگی سهم من بود و بس و دستی که آن را بغل میگرفت نگاهم کنار خدا مینشست و از چشم نابش عسل میگرفت چه سرد است و یخ بسته و بیعبور خیابان دلتنگ رویای من من و روزهایی که بس تنبلاند نفسهای بیحال دنیای من من و پای...
-
علیرضا قزوه - دور غریب
یکشنبه 25 مهرماه سال 1389 11:43
ترک دنیا کن و بگریز از این کلّاشان تا که شعرت نشود شمع شب عیّاشان درد ما را چه به این شعبدهی بیدردان شعر ما را چه به آیینهی این نقّاشان؟ عشق را در قدم هرزهدران ریختهاند کیست تعلیم هوس داده به این اوباشان؟ نیست جز سبزک اوهام تغزّلهاشان خوشخوشان است ببین حال همه حشّاشان رهنمایان شمایند چرا شبکوران؟ شبچراغ شب...
-
علیرضا قزوه - نصیحت
یکشنبه 25 مهرماه سال 1389 11:41
امروز نصیحت نتوان کرد دو کس را پیران هوی را و جوانان هوس را گاوان شکمسیر به دنبال چرایند از سفرهشان کم نکنی سیر و عدس را از گاو به جز رایحهی یونجه مپرسید از خار مخواهید به جز جذبهی خس را دم میزند از علم و عمل، لیک نداند استاد شما فرق همین حرص و هرَس را علامهی دین، مفتی دهر است ولی حیف فرقی نشناسد لغت فُرس و فرَس...
-
فاضل نظری
شنبه 24 مهرماه سال 1389 16:21
گوشه چشم بگردان و مقدّر گردان ما که هستیم در این دایرهی سرگردان؟! دور گردید و به ما جرأت مستی نرسید چه بگوییم به این ساقی ساغرگردان این دعایی است که رندی به من آموخته است بار ما را نه بیفزا! نه سبکتر گردان! غنچهای را که به پژمردهشدن محکوم است تا شکوفا نشده بشکن و پرپر گردان من کجا بیشتر از حق خودم خواستهام؟ مرگ...
-
فروغی بسطامی
جمعه 23 مهرماه سال 1389 11:04
چه خلاف سر زد از ما که در سرای بستی؟ برِ دشمنان نشستی، دل دوستان شکستی سر شانه را شکستم به بهانهی تطاول که به حلقه حلقه زلفت، نکند درازدستی ز تو خواهش غرامت نکند تنی که کُشتی ز تو آرزوی مرهم نکند دلی که خَستی کسی از خرابهی دل نگرفته باج هرگز تو بر آن خراج بستی و به سلطنت نشستی به قلمروی محبت در خانهای نرفتی که به...
-
فاضل نظری
پنجشنبه 22 مهرماه سال 1389 17:11
پیشانیام را بوسه زد در خواب هندویی شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی شاید از آن پس بود که احساس میکردم در سینهام پر میزند شبها پرستویی شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم هر روز سیبی سرخ میافتاد در جویی از کودکی دیوانه بودم، مادرم میگفت: از شانهام هر روز می چیده است شببویی نام تو را میکَند روی میزها هر وقت...
-
فاضل نظری
چهارشنبه 21 مهرماه سال 1389 18:31
تا از تو هم آزرده شوم سرزنشم کن آه این منم ای آینه! کم سرزنشم کن آن روز که من دل به سر زلف تو بستم دل سرزنشم کرد، تو هم سرزنشم کن ای حسرت عمری که به هر حال هدر شد در بیش و کمِ شادی و غم سرزنشم کن یک عمر نفس پشت نفس با تو دویدم این بار قدم روی قدم سرزنشم کن من سایهی پنهانشده در پشت غبارم آه این منم ای آینه کم سرزنشم...
-
غلامرضا بروسان - مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است
چهارشنبه 21 مهرماه سال 1389 12:11
من اونی نیستم که اگه درم ببندی از دیوار بیام من درو میشکونم *** منم که دوستت دارم و غم بشکههای سنگینی در دلم جابهجا میکند *** آه بلبل کوهی! بلبل کوهی! برای آوازی که من سر دادهام دهان تو کوچک است *** عزیزم! هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر میگیرد از ریل خارج نمیشود *** محمدباقر! احساس درختی را دارم که در مسیر...
-
فاضل نظری
دوشنبه 19 مهرماه سال 1389 02:19
همچنان وعدهی بخشایش شاهنشاهش میکشد گمشدگان را به زیارتگاهش نه در آیینهی فهم است؛ نه در شیشهی وهم عاقلان آینه خوانندش و مستان آهش به من از آتش او در شب پروانه شدن نرسیده است به جز دلهرهی جانکاهش از همآغوشی دریا به فراموشی خاک ماهی عمر چه دید از سفر کوتاهش؟ کفن برف کجا؟ پیرهن برگ کجا؟ خستهام مثل درختی که از...
-
فاضل نظری
یکشنبه 18 مهرماه سال 1389 01:12
بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند گل نمیروید چه غم گر شاخساری بشکند باید این آیینه را برق نگاهی میشکست پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینهام صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند شانههایم تاب زلفت را ندارد پس مخواه تخته سنگی زیر پای آبشاری بشکند کاروان غنچههای سرخ روزی میرسد...
-
فاضل نظری
شنبه 17 مهرماه سال 1389 02:04
همراه بسیار است، اما همدمی نیست مثل تمام غصهها، این هم غمی نیست دلبستهی اندوه دامنگیر خود باش از عالم غم دلرُباتر عالمی نیست کار بزرگ خویش را کوچک مپندار از دوست، دشمن ساختن کار کمی نیست چشمی حقیقتبین کنار کعبه میگفت «انسان» فراوان است، اما «آدمی» نیست در فکر فتح قلهی قافم که آنجاست جایی که تا امروز بر آن...
-
فاطمه ناظری
جمعه 16 مهرماه سال 1389 01:41
به فال تو، گُلِ پرپر بیفتد دلت با عشق روزی در بیفتد در این قحطی برای چشمهایت الهی! اتفاقی تَر بیفتد
-
علیاصغر داوری
پنجشنبه 15 مهرماه سال 1389 01:20
هرگز آرزو نمیکنم خداوند دعای همهی بندگانش را برآورده سازد که جز من بسیارند که تو را از خداوند طلب کردهاند آه من حسودم بانو... حسود ... پشت همین پاکت مینویسم: دوستت دارم میدانم یا پستچی از حسادت خواهد مرد یا کبوتری که میفرستم هیچگاه بامت را ترک نخواهد کرد ... نه به خدا نه به دیگری نه به روزگار... به فراموشیام...
-
عباس چشایی
چهارشنبه 14 مهرماه سال 1389 02:34
به ساعت دل خود، میتپم نه با تقویم به سال، عید و مُحرّم نمییشوم هرگز
-
محمدرضا عبدالملکیان
سهشنبه 13 مهرماه سال 1389 03:15
حالا که رفتهای پرندهای آمده است در حوالی همین باغ روبهرو هیچ نمیخواهد، فقط میگوید: کو کو...
-
سعید بیابانکی - باغ دوردست
شنبه 10 مهرماه سال 1389 16:40
زندانی است روی تو در بند موی تو ماهی اسیر در شب تار آفریدهاند مانند تو که پاکترینی فقط یکی مانند ما هزار هزار آفریدهاند دستم نمیرسد به تو ای باغ دوردست از بس حصار پشت حصار آفریدهاند
-
سعید بیابانکی - آبتنی
شنبه 10 مهرماه سال 1389 16:39
سایهای زیر ساقهی سنجد برکه را موذیانه میپایید ماه، مست از شمیم وسوسهای لب به لبهای آب میسایید برکه از رنگ و بوی گل پُر بود زیر باران سایه روشنها روی سنگی لمیده بود آرام جامهی نازکی تک و تنها ناگهان برگها تکان خوردند ماه، پشت درخت چشم گذاشت شور افتاد در دل برکه شیشهی شرم شب ترک برداشت این طرف برکهی رها در...
-
سعید بیابانکی - خاکبوس همهی شهیدان
شنبه 10 مهرماه سال 1389 16:39
میان خاک سر از آسمان در آوردیم چقدر قمری بیآشیان در آوردیم وجبوجب تن این خاک مرده را کندیم چه قدر خاطرهی نیمهجان در آوردیم چه قدر چفیه و پوتین و مُهر و انگشتر چه قدر آینه و شمعدان در آوردیم لبان سوختهات را شبانه از دل خاک درست موسم خرماپزان در آوردیم به زیر خاک به خاکستری رضا بودیم عجیب بود که آتشفشان در آوردیم...
-
جواد زهتاب
شنبه 10 مهرماه سال 1389 10:08
... و عشق بود که آغاز قصه تنها بود و عشق بود که آغاز قصهی ما بود و عشق بود که پرواز شد پرستو را به صبح باغچه پاشید عطر شببو را و طبع خاک هم از عشق بود اگر گل کرد که گل چنان شد و عشوه به کار بلبل کرد و بلبل آمد و آواز عاشقی سر داد خبر، هزار کبوتر به آسمان پر داد خبر چه بود که هر جمع را پریشان کرد به پیله رفت و دل شمع...
-
سیّدرضا محمدی
جمعه 9 مهرماه سال 1389 08:12
نفرین به زندگی که تو ماهی، من آدمم نفرین به من که پیش فراوانیات کمم نفرین به آن که فرق نهاده است بین ما تا تو بهشت پاکی، تا من جهنمم نفرین به خلقتی که مرا عرضه کرده است من که تمام رنجم، من که فقط غمم آهستهتر به زندگی من قدم بنه من گور دستهجمعی گلهای مریمم لبهای من دو مار لهاند و لوردهاند با بوی خون به سینه فرو...
-
رضا شیبانی - یک مشت استخوان شدنم طول میکشید
جمعه 9 مهرماه سال 1389 08:08
مادر سلام! آمدهام بعد سالها انگار انتظار تو را پیر کرده است زود است باز این همه پیری برای تو شاید منم که آمدنم دیرکرده است مادر مرا [ببخش!] اگر دیر آمدم جایی که بودم از نفس جاده دور بود آماج سنگ حادثه بودم ولی شگفت آیینهی شکسته من پر غرور بود دیرینه سال بود که در دوردستها یک سرزمین به گُرده من بار درد بود در من...
-
علیمحمد مؤدّب
جمعه 9 مهرماه سال 1389 08:07
چی بگم دلم گرفته از همه حلّاجیا خستهام حسابی از لفاظیا، وراجیا منجیا غریبن، اما همه جا گفته میشه نقل گُلکاشتنای دروغکی ناجیا غیرت مردا رو ای ول حاجی! خیلی دعواها «کرکری خوندن پرسپولیسیاس با تاجیا» حاجی دس روی دلم نذار که خونه به خدا از آتیشی که سوزوندن بعضی از شاباجیا اونا نازشون خریدار داره اما همیشه دل ما چوب...
-
علیاکبر یاغیتبار - آدم خوبی است
جمعه 9 مهرماه سال 1389 08:05
گرچه از آوردن این لفظ بیزاری دوستت دارم چرا که دوستم داری بغضی و از دردهای کهنه میگویی اشکی و از ابرهای تازه میباری با خدا اتمام حجت کردی و باید دل به ابلیس قشنگ عشق بسپاری این که دارد از لبانت سیب میدزدد او که داری بر لبانش سیب میکاری... آدم خوبی است... اما خاطرت باشد وای اگر دست از سرش یک لحظه برداری