-
امیر مرزبان
دوشنبه 17 آبانماه سال 1389 10:35
حرفت قبول، لایق خوبی نبودهام وقتی بدم، موافق خوبی نبودهام عذرای پاک دامنِ اشعار آبیام من را ببخش، وامق خوبی نبودهام فهمیدی این که خنده تلخم تصنعی است؟ الحق که من منافق خوبی نبودهام! هر چه نگاه میکنم این روزها به خویش جز شانههای هقهق خوبی نبودهام این بادها به کهنگیام طعنه میزنند من بادبان قایق خوبی نبودهام...
-
جلیل صفربیگی
یکشنبه 16 آبانماه سال 1389 14:21
کم نامهی خاموش برایم بفرست از حرف پُرم، گوش برایم بفرست دارم خفه میشوم در این تنهایی لطفاً کمی آغوش برایم بفرست با حوصله کیف و چمدانم را بست -انگار که دست و پای جانم را بست- گفتم که بگویم چقدر دوس... ولی با بوسهی محکمی دهانم را بست بنویس که عشق آخرم، باران است این چتر همیشه بر سرم باران است بگذار که پاک آبرویم برود...
-
سیّدعلی لواسانی
یکشنبه 16 آبانماه سال 1389 12:06
حیرتزده شد آینه از من، که چه رنگم؟ یک عمر مرا دید و نفهمید که سنگم! مهتاب هم از دست من آشفته شد، امّا تقصیر خودش بود گمان کرد پلنگم
-
حسین زحمتکش
شنبه 15 آبانماه سال 1389 14:26
کشاندت به خواری؟! به رویش نیاور خطا کرده؟ آری؟ به رویش نیاور اگر قلب آیینهات را شکسته تو قدر غباری به رویش نیاور دل من، اگر سنگدل بود و ساکت تو که آبشاری به رویش نیاور اگر شادی هر شبت را گرفته تو غم را که داری! به رویش نیاور تو که بار آخر قسم خورده بودی به رویش نیاری... به رویش نیاور
-
فاضل نظری
پنجشنبه 13 آبانماه سال 1389 13:31
از باغ میبرند تا چراغانیات کنند تا کاج جشنهای زمستانیات کنند پوشاندهاند صبح تو را ابرهای تار تنها به این بهانه که بارانیات کنند یوسف به این رهاشدن از چاه دل مبند این بار میبرند که زندانیات کنند ای گُل گمان مکن به شب جشن میروی شاید به خاک مُردهای ارزانیت کنند یک نقطه بیش فرق رجیم و رحیم نیست از نقطهای بترس...
-
فاضل نظری
پنجشنبه 13 آبانماه سال 1389 13:29
مرا بازیچه خود ساخت چون موسا که دریا را فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسا را نسیم مست وقتی بوی گل میداد حس کردم که این دیوانه پرپر میکند یک روز گلها را خیانت قصهی تلخی است اما از که مینالم؟ خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست چه آسان ننگ میخوانند نیرنگ زلیخا را کسی را...
-
فاضل نظری
پنجشنبه 13 آبانماه سال 1389 13:27
از سخنچینان شنیدم آشنایت نیستم خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم سیلی همصحبتی از موجخوردن سخت نیست صخرهام، هرچند بیمهری کنی، میایستم تا نگویی اشکهای شمع از کمطاقتیست در خودم آتش بهپا کردم ولی نگریستم چون شکست آیینه، حیرت صدبرابر میشود بیسبب در خود شکستم تا ببینم کیستم زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست کاش...
-
وحشی بافقی
دوشنبه 10 آبانماه سال 1389 02:03
ای دل بیجرم زندانی، تو در بندی هنوز آرزو کردت به این حال، آرزومندی هنوز کوه اگر بودی ز جا رفتی، بنازم حوصله این همه آزردگی داری و خرسندی هنوز وقت نآمد کز جنون این بند از هم بگسلی اله اله، بسته آن سستپیوندی هنوز با همه خدمت چه بودی گر پذیرفتی تو را شرم بادت زین غلامی، بیخداوندی هنوز خندهات بر خود نیامد، پارهای بر...
-
حامد عسکری
یکشنبه 9 آبانماه سال 1389 02:23
مشکل از سبک عراقی و خراسانی نیست همه با قافیهی عشقْ مصیبت دارند
-
حسین منزوی
یکشنبه 9 آبانماه سال 1389 02:15
مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من که جز ملال نصیبی نمیبرید از من زمین سوختهام، ناامید و بیبرکت که جز مراتع نفرت، نمیچرید از من عجب که راه نفَس، بستهاید بر من و باز در انتظار نفسهای دیگرید از من خزان به قیمت جان، جار میزنید اما بهار را به پشیزی نمیخرید از من شما هر آینه، آیینهاید و من همه آه عجیب نیست کز اینسان...
-
اوحدی
شنبه 8 آبانماه سال 1389 03:22
ببر دل از همه خوبان، اگر خردمندی به شرط آن که در آن زلف دلستان بندی هر آن نظر که به دیدار دوست کردی باز ضرورت است که از دیگران فرو بندی اگر به تیغ تو را میتوان برید از دوست حدیث عشق رها کن، که سستپیوندی و گر چو شمع نمیگردی از غمش، بنشین که پیش اهل حقیقت به خویش میخندی هزار نامه به خون جگر سیه کردم هنوز قاصرم از...
-
هلالی جغتایی
شنبه 8 آبانماه سال 1389 02:11
ای گل، همه وقت این گل رخسار نماند وقتی رسد آخر که بهجز خار نماند تاراج خزان آید و گلزار نماند این تازگی حُسن تو بسیار نماند دائم گل رخسار تو بر بار نماند دیدار تو نیک و همه کس طالب دیدار تو یوسف مصری و همه شهر خریدار سودای تو دارند همه بر سر بازار بازار تو را هست خریداری بسیار من صبر کنم تا که خریدار نماند
-
کوروش کیانی - ایران
جمعه 7 آبانماه سال 1389 02:18
کنعان به خواب رفتم و در مصر دیدمت از کاروان بردهفروشان خریدمت شبهای بیشماری از این دست در دمشق منجر شدی به خوابم و هر شب پریدمت از دهلی گناه لبت تا عراق شرم برگونههای قرمز جیحون چکیدمت یونان که حمله کرد به چشمان میشیات براسب زاگرس به سپاهان دویدمت وقتی برید موی ترا خنجر عرب در تار و پود قالی کاشان کشیدمت باد...
-
پاییز
پنجشنبه 6 آبانماه سال 1389 02:56
شاخه با ریشۀ خود حس غریبی دارد باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر با خبر گشته که دنیا چه فریبی دارد خاک کم آب شده مثل کویری تشنه شاید از جای دگر مزرعه شیبی دارد سیب هر سال در این فصل شکوفا میشد باغبان کرده فراموش که سیبی دارد در دل باغ چه رازیست که در فصل بهار باز از زردی پاییز نصیبی دارد
-
سنایی - عاشق نشوید اگر توانید
چهارشنبه 5 آبانماه سال 1389 02:32
عاشق نشوید اگر توانید تا در غم عاشقی نمانید این عشق به اختیار کس نیست دانم که همین قدر بدانید هرگز نبرید نام عاشق تا دفتر عشق بر نخوانید آبِ رخِ عاشقان نریزید تا آب ز چشم خود نرانید معشوقه، وفای کس نجوید هر چند ز دیده خون چکانید این است رضای او که اکنون بر روی زمین یکی نمانید این است سخن که گفته آمد گر نیست درست بر...
-
شهریار - ای وای مادرم
سهشنبه 4 آبانماه سال 1389 02:17
نخستین بار که این شعر را خواندم، به زحمت جلوی گریهام را گرفتم. پارهای از میانهی شعر را که بسیار شخصی بود حذف کردم. همان جا که ... گذاشتهام. این شعر، تصویرهایی دارد که حتم دارم برای همهی ما آشناست. آهسته باز از بغل پلهها گذشت در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود اما گرفته دور و برش هالهای سیاه او مرده است و باز...
-
وحشی بافقی - چه کردهایم؟
شنبه 1 آبانماه سال 1389 10:14
جانا چه واقع است؟ بگو تا چه کردهایم؟ با ما چه شد که بد شدهای؟ ما چه کردهایم؟ آیا چه شد که پهلوی ما جا نمیکنی؟ از ما چه کار سرزده بیجا؟ چه کردهایم؟ بندد کمر به کشتن ما هر که بنگریم چون است؟ ما به مردم دنیا چه کردهایم؟ وحشی به پای دار چو ما را برند خلق از بهر چیست این همه غوغا؟ چه کردهایم؟
-
وحشی بافقی - میتوانم
جمعه 30 مهرماه سال 1389 09:54
میتوانم که لب از آب خضر، تر نکنم میرم از تشنگی و چشم به کوثر نکنم شوق یوسف، اگرم ثانی یعقوب کند دارم آن تاب کز او دیده منوّر نکنم آن قویحوصله بازم که اگر حسرت صید چنگ در جان زندم میلِ کبوتر نکنم دارم آن صبر که با چاشنی ذوق مگس بر لب تُنگ شکر، دست به شکر نکنم در جنّت بگشا بر رخم ای خازن خلد که دماغ از گل باغ تو معطّر...
-
صائب تبریزی
پنجشنبه 29 مهرماه سال 1389 12:40
گوشهگیران زود در دلها تصرّف میکنند بیشتر دل میبرد خالی که در کنج لب است
-
طوقی تبریزی
پنجشنبه 29 مهرماه سال 1389 12:40
چون فلک خواهد غمی از جان ناشادم برد آورد پیشم غمی را کان غم از یادم برد
-
مهدی سهیلی
پنجشنبه 29 مهرماه سال 1389 12:40
چه خوش است کنج خلوت به فراغ دل نشستن نه ملامت جوابی نه خجالت سوالی
-
رعدی
پنجشنبه 29 مهرماه سال 1389 12:39
گفت: دور از لب و کامم، لب و کام تو چه کرد؟ گفتمش: بوسهی تلخی ز لب جام گرفت
-
روشن
پنجشنبه 29 مهرماه سال 1389 12:39
انصاف بین که موسم گل میبرد ز باغ صیّاد سنگدل، قفس عندلیب را
-
کاظم تبریزی
پنجشنبه 29 مهرماه سال 1389 12:39
این مرغ دل که در قفس سینهی من است آخر مرا به خانهی صیّاد میبرد
-
صحبت لاری
پنجشنبه 29 مهرماه سال 1389 12:39
از بوستان برآمد غوغای عندلیبان گویا در آشیانها، صیّاد رفته باشد
-
فرصتالدوله
پنجشنبه 29 مهرماه سال 1389 12:38
بهر صیدم چند تازی، خسته شد پای سمندت صبر کن تا من به پای خویشتن آیم به بندت
-
عیسای یزدی
پنجشنبه 29 مهرماه سال 1389 12:38
دل جدا، دیده جدا، سوی تو پرواز کند گر چه من در قفسم، بال و پرم بسیار است
-
مشتاق اصفهانی
پنجشنبه 29 مهرماه سال 1389 12:37
نجاتم گو مده صیّاد، مرغ بیپروبالم که باشم در حصار عافیت تا در قفس باشم
-
دولتشاه (سمرقندی؟)
پنجشنبه 29 مهرماه سال 1389 12:37
افغان ز سختگیری صیّاد روزگار کآن دم قفس شکست که بشکست بال ما
-
عاشق اصفهانی
پنجشنبه 29 مهرماه سال 1389 12:36
خوشا مرغی که در کنج قفس با یاد صیّادش چنان خرسند بنشیند که پندارند آزادش