-
علیرضا قزوه
جمعه 9 مهرماه سال 1389 08:04
کهنهصرّافان دنیا از تصرّف میخورند از عدالت مینویسند، از تخلّف میخورند مینویسم دوستان! معیار خوبی مرده است دوستان خوب من تنها تأسّف میخورند! این که طبع شاعران خشکیده باشد عیب کیست؟ ناقدان از سفرهی چرب تعارف میخورند عاشقان هم گاهگاهی ناز عرفان میکشند عارفان هم دزدکی نان تصوّف میخورند یوسف من! قحطی عشق است،...
-
امید مهدینژاد
جمعه 9 مهرماه سال 1389 08:03
وقتی که زاهدانِ خداجو دنبال مال و جاه میافتند مردم به طعن و تسخّر و تلخند، رندان به قاهقاه میافتند یک عده اهل مال و منالند، یک عده اهل حیله و حالند در انتخاب اصلح، مردم بعضاً به اشتباه میافتند وقت حساب، دانهدرشتان از فرط التفات به مردم مثل سه چار دانه گندم در تودههای کاه میافتند امروزه روز جمعی از ایشان...
-
محمدمهدی سیِّار - باخته
پنجشنبه 8 مهرماه سال 1389 12:24
ای دلِ باخته! این بار کجا میبریام؟ راه نشناخته این بار کجا میبریام؟ منم آن فاخته گم شده کوکوخوان منم آن فاخته... این بار کجا میبریام؟ هر کجا بردهایام آب و هوا خوش بوده یا به من ساخته!... این بار کجا میبریام؟ ای سواری که سپاهش..که نگاهش... ناگاه بر دلم تاخته، این بار کجا میبریام؟ عقل دیوانه که هر بار سر...
-
محمدمهدی سیِّار - غمفروش
پنجشنبه 8 مهرماه سال 1389 12:23
هر که دیده است مرا گفته غمی با من هست غمی آواره که در هر قدمی با من هست در دلم هر طرفی مجلس ذکری برپاست حاجت و روضه به قدر حرمی با من هست سر مویی دلم آشفتهی گیسویی نیست گیسویی نیست ولی پیچ و خمی با من هست میخرم از همگان تا بفروشم به خودم تا بخواهید غم از هر قلمی با من هست شده در هر نفسم شکر دو نعمت واجب «آه» در هر...
-
محمدمهدی سیِّار - کمی عشق
پنجشنبه 8 مهرماه سال 1389 12:23
چشمش اگرچه مثل غزلهای ناب بود چون شعر اعتراض لبش پر عتاب بود معجون «جنگ» و «صلح» و «سکوت» و «غرور» و «غم» بانوی نسل سومی انقلاب بود! مغرور بود، کار به امثال من نداشت محجوب بود -گرچه کمی بدحجاب بود!- با چشم میشنید، صدایم سکوت بود با چشم حرف میزد، حاضرجواب بود کابوس من ندیدن او بود و دیدنش آن قدر خوب بود که انگار...
-
محمدمهدی سیِّار - مرا نبلعید
پنجشنبه 8 مهرماه سال 1389 12:22
نه... نه... مرا نبلعید! این التماس نیست این آخرین نصیحت کرمی است نیمهجان آویخته به تیزی قلاب در گوش ماهیان
-
محمدمهدی سیِّار - سالهای هجرِی
پنجشنبه 8 مهرماه سال 1389 12:21
هنوز مثل زمین در طواف خورشیدم ولی زمین نشدم،گرد خود نچرخیدم حکایت من و باران که میگریست یکی است از آسمان به زمین کردهاند تبعیدم مرور میکنم این سالهای هجری را پر از تلاقی ماه مُحرّم و عیدم بگو به باد که من آفتابگردانم جز آفتاب به ساز کسی نرقصیدم گل محمدیام من، سلامم و صلوات ولی سراپا تیغم اگر بچینیدم! ستارگان...
-
حمیدرضا برقعی
پنجشنبه 8 مهرماه سال 1389 12:19
مصرع ناقص من کاش که کامل میشد شعر در وصف تو از سوی تو نازل میشد شعر در شأن تو شرمنده به همراهم نیست واژه در دست من آن گونه که میخواهم نیست من که حیران تو حیران توام میدانم نه فقط من که در این دایره سرگردانم همهی عالم و آدم به تو میاندیشد شک ندارم که خدا هم به تو میاندیشد کعبه از راز جهان راز خدا آگاه است راز...
-
علیرضا بدیع
پنجشنبه 8 مهرماه سال 1389 12:18
کاش چون حضرت انگور ببینم خود را که سرِ دارم و از دور ببینم خود را جان انگور به جز جام نمیانجامد در من آن هست که منصور ببینم خود را مردمان خون مرا هر چه که در شیشه کنند بیشتر نور علی نور ببینم خود را سرِ از سینه جدا مانده بگیرم بر کف در شهیدان نشابور ببینم خود را نیست شیرینتر از آن خواب که بعد از عمری صبح برخیزم و...
-
محمدعلی حریری جهرمی
سهشنبه 6 مهرماه سال 1389 15:13
اولین روز دبستان بازگرد کودکیها، شاد و خندان بازگرد بازگرد ای خاطرات کودکی بر سوار اسبهای چوبکی خاطرات کودکی زیباترند یادگاران کهن، ماناترند درسهای سال اول ساده بود آب را بابا به سارا داده بود درس پندآموز روباه و خروس روبه مکار و دزد و چاپلوس روز مهمانیِ کوکب خانم است سفره، پُر از بوی نان گندم است کاکلی گنجشککی...
-
روز و شب
سهشنبه 6 مهرماه سال 1389 08:29
مینویسم گاه زیبا، گاه زشت ماندهام در لابهلای سرنوشت روز از گنجایش غم خالی است شب برای گریههایم عالی است
-
افسار
دوشنبه 5 مهرماه سال 1389 14:21
افسار دلم دست خدا بود چنین شد! ای وای اگر دست خودم بود چه میشد؟ مقصود دلم مهر و وفا بود چنین شد! گر قصد دلم جور و جفا بود چه میشد؟
-
مقصد
دوشنبه 5 مهرماه سال 1389 14:19
بیهوده متاز، مقصد خاک است.
-
جمع و منها
دوشنبه 5 مهرماه سال 1389 14:19
بس که در تدبیر فردا ماندهایم با همیم اما چه تنها ماندهایم در کلاس جمع و تفریق زمان عاشق جمعیم و منها ماندهایم
-
رضیالدین آرتیمانی - ساقینامه
یکشنبه 4 مهرماه سال 1389 09:18
الهی به مستان میخانهات به عقلآفرینان دیوانهات الهی به آنان که در تو گُمند نهان از دل و دیدهی مردمند به دریاکَشِ لُجّهی کبریا که آمد به شأنش فرود إنّما به دُرّی که عرش است او را صدف به ساقیّ کوثر، به شاه نجف به نور دل صبحخیزانِ عشق ز شادی به اندُه گریزانِ عشق به آن دلپرستان بی پا و سر به شادیفروشان بی شور و شر...
-
محمدکاظم کاظمی - آشتی
یکشنبه 28 شهریورماه سال 1389 03:09
شکر خدا که اهل جدل همزبان شدند با هم به سویِ کعبة عزّت روان شدند شکر خدا که گردنهگیران محترم بر گلّههای بی سر و صاحب شبان شدند شکر خدا که کمکمک از یاد میرود روزی که پشت نعش برادر نهان شدند شکر خدا که مسجد و محراب شهر نیز یکباره ـ پوستکنده بگویم ـ دکان شدند جمعی، چنان قدیم، هر آن را که سر فراشت قربان مادر و...
-
محمدکاظم کاظمی - تباهی
یکشنبه 28 شهریورماه سال 1389 03:07
زبان شکر، سستی کرد محصول فراهم را و آخر آسمان واپس گرفت از ما همین کم را در این گندم، نمیدانم کدام ابلیس مخفی شد که قابیل مجسّم کرد فرزندان آدم را من این فصل تباهی را از آن هنگام حس کردم که مسجد نیز پنهان کرد در خویش ابنملجم را و سقّایان این امّت ـ خداشان تشنهکُش سازد ـ بر اسماعیل و هاجر نیز بستند آب زمزم را جدا...
-
محمدکاظم کاظمی - شب همچنان سیاه
یکشنبه 28 شهریورماه سال 1389 03:06
حلق سرود پاره، لبهای خنده در گور تنبور و نی در آتش، چنگ و سَرَنده در گور این شهرِ بیتنفّس لَتخوردة چه قومی است؟ یک سو ستاره زخمی، یک سو پرنده در گور دیگر کجا توانبود، وقتی که میخرامد مار گزنده بر خاک، مور خورنده در گور گفتی که جهل جانکاه پوسیدة قرون شد بوجهل و بولهبها گشتند گَنده در گور اینک ببین هُبل را،...
-
محمدکاظم کاظمی - عمو زنجیرباف
یکشنبه 28 شهریورماه سال 1389 03:04
عاقبت زنجیر ما را چون کلاف بافت محکم این عمو زنجیرباف بافت محکم این عمو زنجیرباف بعد از آن افکند پشت کوه قاف * برّهها! فکری برای خود کنید چون شبان و گرگ کردند ائتلاف اینک این ماییم؛ نعشی نیمهجان کرکسان گرد سر ما در طواف ما ضعیفان تا چه مُرداری کنیم پهلوانان را که اینجا رفت ناف آن یکی صد فخر دارد بر کلاه...
-
محمدکاظم کاظمی - غدیر
یکشنبه 28 شهریورماه سال 1389 03:03
ای بشر! خانه نهادی و نگفتی خام است کفر کردی و نگفتی که چه در فرجام است چشم بستی و ندیدی که در آن یومِ شگفت چه پدید آمد از این پرده بر این قومِ شگفت * ترسِ جان پشت درِ مکّه مسلمانت کرد نعمتی آمد و آمادة طغیانت کرد پس از آن پیشرو بوالهوسان دیدیمت پشت پیراهن خونین کسان دیدیمت هُبلی گشته به صحرای حجاز استاده مست...
-
محمدکاظم کاظمی - حکایت
یکشنبه 28 شهریورماه سال 1389 03:02
ساعتی پیش دو تا کوزه لب جو پُر شد به همان عادت هرروزه لب جو پُر شد آن دو تا چشم، دو تا غنچة گل دید در آب و دو لبخندِ خجالتزده لرزید در آب ساعتی پیش دو تا کوزه لبِ جو میرفت کوزهای اینطرف و کوزهای آنسو میرفت * ساعتی پیش، دو تا کوزه، دو دزدیده نگاه ساعتی بعد، چه گویم که چه میدیدم، آه! ساعتی پیش، دو تا...
-
محمدکاظم کاظمی - پیوند
یکشنبه 28 شهریورماه سال 1389 03:00
آیا شود بهار که لبخندمان زند؟ از ما گذشت، جانب فرزندمان زند آیا شود که بَرْشزن پیر دورهگرد مانند کاسههای کهن بندمان زند ما شاخههای سرکش سیبیم، عین هم یک باغبان بیاید و پیوندمان زند مشت جهان و اهل جهان باز باز شد دیگر کسی نمانده که ترفندمان زند نانی به آشکار به انبانما نهد زهری نهان به کاسة گُلقندمان زند ما...
-
محمدکاظم کاظمی - کفران
یکشنبه 28 شهریورماه سال 1389 02:59
کیست برخیزد از این دشتِ معطّل در برف؟ میدَوَد خونِ کسی آن سویِ جنگل در برف کیست برخیزد و این مویة مدفون از کیست؟ بوی کمبختی ما میدهد، این خون از کیست؟ کیست برخیزد و در جوش، چه میبینم؟ آه! خونِ معصوم سیاووش، چه میبینم؟ آه! دستِ امدادِ که بود اینسوی پَرچین واماند؟ این خدا کیست که در خوانِ نخستین...
-
محمدکاظم کاظمی - هفتاد و دو تیغ
یکشنبه 28 شهریورماه سال 1389 02:56
آی دوزخسفران! گاهِ دریغ آمدهاست سر بدزدید که هفتاد و دو تیغ آمدهاست طعمة تلخ جحیمید، گلوگیرشده چرکِ زخمید ـ که کوفه است ـ سرازیر شده فوج فرعونید یا قافلة قابیلید؟ ننگ محضید، ندانم ز کدامین ایلید ره مبندید که ما کهنهسواریم، ای قوم! سرِ برگشت نداریم، نداریم ای قوم! حلق بر نیزه اگر دوختهشد، باکی نیست...
-
ذخیره تنهایی
یکشنبه 28 شهریورماه سال 1389 02:50
مرا لابهلای کدام خاطره جا گذاشتهای که اینقدر بوی تو را میدهم؟! مرا به کدام آرزو پیوند دادهای که اینقدر احساس سنگینی میکنم؟! مرا برای کدام تنهایی نگاه داشتهای؟!
-
علیاکبر یاغیتبار - لوطی
پنجشنبه 11 شهریورماه سال 1389 03:45
لوطی! عصای معجزهات را غلاف کن مردانگی کن و به شکست اعتراف کن لوطی! زبان ببند! جهان را نگاه کن این خاک آسمانزده را روبهراه کن دارد قضای حاجتمان دیر میشود آقا! دو مستراح جدید افتتاح کن این نوچگان، دروغ به جام تو ریختند جای شراب، دوغ به جام تو ریختند آقا! تفنگ مشقی خود را غلاف کن بنویس باختی، به شکست اعتراف کن لوطی!...
-
علیاکبر یاغیتبار - سربهدار
پنجشنبه 11 شهریورماه سال 1389 03:43
بر رواق مدوّر دوران مینویسیم و هر چه باداباد مرد این قصهی تهمتنکش شرفش را به نان نخواهد داد من مرید پیمبر دردم از نَهمردان امان نمیگیرم با روان گرسنه میمیرم صِله از سُفلگان نمیگیرم سر من گرمِ سربهداریهاست خاک من غیرت علف دارد سگ سمخوردهی ترانهی من به پلنگانتان شرف دارد بر رواق مدوّر دوران سر من سربه دار...
-
علیاکبر یاغیتبار - غزل نتوانستن
پنجشنبه 11 شهریورماه سال 1389 03:41
کاش میشد تو به من از تو و من بنویسی کمی از خانم و آقای سخن بنویسی کاش میشد که به مردی که به من میماند از بدآموزیِ خوبِ تنِ زن بنویسی تو که آغوش و صدایت خود اقیانوس است مصلحت نیست که از لای و لجن بنویسی بهترین جنس بساط منی و الزاماً باید از داغی بازار بدن بنویسی قطعهی خواستنت را که نوشتی، بد نیست «غزلی در نتوانستن...
-
محمدعلی جوشایی - درخت پستۀ کوهی
سهشنبه 9 شهریورماه سال 1389 03:02
من، تاوان بیهوده زیستنم تاوان آن عشقم که پیش از پگاه مرد پیش از بوسهها صدای گریه میآید ز دشت پشت سرم دوباره داغ که خواهد نشست بر جگرم باز آی باز آی به زندگی باز آی چه بودن است این از کمر عریان به خورندگی سالهایی چنین آویختن چه مرگ است این چه مرگ است به کام زندگی هولناک دیگران گریختن باز آی باز آی ... من اما هنوز...
-
ارفع کرمانی
سهشنبه 9 شهریورماه سال 1389 03:00
از ما به شیخ شهر بگو: دور، دور توست بار دگر ردای ریا را به بَر بِکش تا مست و بیخبر به شبستان مسجدیم بر منبر مراد، هوار خبر بکش