-
علیرضا قزوه - بگو من هم ملک بودم
جمعه 25 تیرماه سال 1389 04:23
رسیدم تا اجل، امّا رسیدن شد فراموشم دمیدم در نی دنیا، دمیدن شد فراموشم سرم با خندۀ گل گرم شد در فصل گلچینی دلم چون سیب سرخ افتاد، چیدن شد فراموشم ندای ارجعی گل کرد، برگشتم دمی تا خود همین که پر در آوردم پریدن شد فراموشم مرید غیرتم، از خود گذشتن رفت از یادم شهید حیرتم در خون تپیدن شد فراموشم صدای سرمۀ چشمت گلوی...
-
علیرضا قزوه - فرات پیرهنش بود و آسمان کفنش
جمعه 25 تیرماه سال 1389 04:22
یکی ز خیل شهیدان گوشۀ چمنش سلام ما برساند به صبح پیرهنش کسی که بوی هوالعشق میدهد نفسش کسی که عطر هوالله میدهد دهنش کسی که بین من و عشق هیچ حایل نیست کسی که نسبت خونیست بین عشق و منش به غیر زخم کسی در رکاب او ندوید و گریههای خدا مانده بود و عطر تنش تمام دشت پر از زخمهای عطشان بود فرات پیرهنش بود و آسمان کفنش فرشته...
-
رحیم معینی کرمانشاهی - گمگشته
جمعه 25 تیرماه سال 1389 04:21
بیان نامرادیهاست اینهایی که من گویم همان بهتر به هر جمعی رسم کمتر سخن گویم شب و روزم به سوز و ساز عمر بیامان طی شد گهی از ساختن نالم، گهی از سوختن گویم خدا را مهلتی ای باغبان تا زین قفس گاهی برون آرم سر و حالی به مرغان چمن گویم مرا در بیستون بر خاک بسپارید تا شبها غم بیهمزبانی را برای کوهکن گویم بگویم عاشقم،...
-
رحیم معینی کرمانشاهی - بیپروا
جمعه 25 تیرماه سال 1389 04:20
رسم دلداری نمیدانی، سخن هم نشنوی از کسی نشنیدهای پندی، زمن هم نشنوی فارغ از مائی چنان ای شمع ، کآتش میزنی صد چو من پروانه، بوی سوختن هم نشنوی یاد یاران کردن از روی صفا یا از هوس از خدا نشنیدهای، وز اهرمن هم نشنوی بزم خسرو آنچنان گرم است ای شیرین دهان کز سرِ مستی، فغان کوهکن هم نشنوی هرزهگردی تا به کی؟ ای کبک...
-
رحیم معینی کرمانشاهی - افسانهسرا
جمعه 25 تیرماه سال 1389 04:19
آنجا که تویی، غم نبود، رنج و بلا هم مستی نبود، دل نبود، شور و نوا هم اینجا که منم، حسرت از اندازه فزونست خود دانی و، من دانم و، این خلق خدا هم آنجا که تویی، یک دل دیوانه نبینی تا گرید و گریاند از آن گریه، تو را هم اینجا که منم، عشق به سرحد کمالست صبر است و سلوکست و سکوتست و رضا هم آنجا که تویی باغی اگر هست...
-
علیاکبر یاغیتبار - خدای لچک به سر
جمعه 25 تیرماه سال 1389 04:16
خوان نومیدیَم به یغما رفت با فریب امید سر کردم دل من با دروغ خوش میشد لب به آبی که نیست ترکردم زندگی ضجهای مهیب کشید کفنم بویناکتر شده بود شرح جانکندنم بلند آمد سدر وکافور را خبر کردم دوستانم هزار نقش زدند که دم از دشمنایگی نزنم رنگ و نیرنگ را بحل گفتم با سیاه و سپید سرکردم همسرم داشت خواهرم میشد به جنون من...
-
۴ رباعی از انوری ابیوردی
جمعه 25 تیرماه سال 1389 04:13
مسکین دل من چو محرم راز نیافت وندر قفس جهان، همآواز نیافت اندر سر زلف خوبرویان گم شد تاریک شبی بود، کسش باز نیافت ـــــ در کوی تو هیچ کار من ناشده راست ایام به کین خواستن من برخاست آخر به دلت گذر کنم چون بروم کان دلشده کِی رفت و چهگونه است و کجاست؟ ـــــ با روی تو از عافیت افسانه بماند وز چشم تو عقل شوخ و دیوانه...
-
علیرضا بدیع
جمعه 25 تیرماه سال 1389 04:11
خوش باش دل ای دل! پس از آن چلهنشینی افتاده سر و کار تو با ماهجبینی در سیر الی الله به دنبال تو بودیم ای گنج روانی که عیان روی زمینی در خَلق تو آمیخته شد آینه با آب حیف از تو که با هر کس و ناکس بنشینی تمثیل غم عشق تو با قلب ظریفم یک باغ انار است و یکی کاسهی چینی لبخند تو با اخم تو زیباست که چون سیب شیرینی و با ترشی...
-
محتشم کاشانی
جمعه 25 تیرماه سال 1389 04:07
باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است این صبح تیره باز دمید از کجا کزو کار جهان و خلق جهان جمله در هم است گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب کآشوب در تمامی ذرات عالم است گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست این رستخیز عام...
-
علیرضا قزوه - این روزها
جمعه 25 تیرماه سال 1389 04:05
مرگ در جانم تلاطم میکند این روزها زندگی دارد مرا گم میکند این روزها عشق میآید خبر میگیرد از اندوه من درد میآید تبسّم میکند این روزها گاه، تنهایی میآید مینشیند پای حوض سنگ هم با من تکلّم میکند این روزها مرگ از جسمم نمیپرسد که حتّی کیستی مرگ بر روحم ترحّم میکند این روزها روح بازیگوش، میخندد به جسم خستهام...
-
محمدعلی جوشایی - فروختیم
پنجشنبه 24 تیرماه سال 1389 03:45
روز گرسنگی سرمان را فروختیم نان خواستیم، خنجرمان را فروختیم چون شمع نیممرده به سوسوی زیستن پسمانده های پیکرمان را فروختیم از ترس پیرکش شدن ریشهای کثیف صد شاخه تناورمان را فروختیم غیرت نبود تا بزند پشت دست حرص ما کودکانه باورمان را فروختیم در چشم گرگ خیره مشو ای پدر که ما پیراهن برادرمان را فروختیم دروازه باز و بسته...
-
محمدعلی جوشایی - رفیق راه
پنجشنبه 24 تیرماه سال 1389 03:43
رفیق راهی و از نیمهراه میگویی وداع با من بیتکیهگاه میگویی میان این همه آدم، میان این همه اسم همیشه اسم مرا اشتباه میگویی به اعتبار چه آیینهای عزیز دلم به هر که میرسی از اشک و آه میگویی دلم به نیمنگاهی خوش است اما تو به این ملامت سنگین نگاه میگویی هنوز حوصلهی عشق در رگم جاری است نمردهام که غمت را به چاه...
-
محمدعلی جوشایی - رستم نمیزایند
پنجشنبه 24 تیرماه سال 1389 03:42
ما کیستیم؟ آوار صد آتشگه خاموش اشکال معنیدار گور بیبی آذرنوش ما حلقههای حسرت اشکانیان در چشم ما نالههای نفرت کلدانیان در گوش ما نعرهی اسکندران در روحمان مدفون ما بوی اسبان عرب از خاکمان در جوش تکرار کن فرزند من... دارا... حشیش... آهن تکرار کن با... با... فرو میریزد این آغوش تاریخ از یال دماوند آمده پایین...
-
محمدعلی جوشایی - حق به حضرت قابیل میدهم
پنجشنبه 24 تیرماه سال 1389 03:40
چون باد داغ تن به تن نیل میدهم سوز درون به یاد تو تقلیل میدهم دیگر حریف ابرهه عشق نیستم ای دل تو را به لطف ابابیل میدهم آرامشی برای بشر نیست در زمین خود را به چشمهای تو تحویل میدهم وقتی جهان به قصد تفاهم بنا نشد من نیز حق به حضرت قابیل میدهم
-
محمدعلی جوشایی - همنفسی خواستم نه همخوابه
پنجشنبه 24 تیرماه سال 1389 03:39
به رغم آتش آن چشمهای جذابه ز عشق همنفسی خواستم نه همخوابه عجب زمانه ظاهرپسند نامردیست کشیده مردم روراست را به صلابه سیاوشانه ز آتش گذشتهام اما دو قطره اشک نیامد به چشم سودابه صدا زدم دگر اسباب پاک بودن چیست؟ ز حجره سر به در آورد شیخ و گفت: آفتابه
-
محمدعلی جوشایی - رواست مرگ کبوتر
پنجشنبه 24 تیرماه سال 1389 03:37
چو روبهان به ریا رخنه در حرم کردند برادران مرا خصم جان هم کردند دوباره قوم قسمخوردۀ برادرکش فریب پیرهن پاره را علم کردند رواست مرگ کبوتر که خادمان سفیه شغال را به حرمخانه محترم کردند به هر که خامه تزویر زد بها دادند به هر که لوده خوکان نشد ستم کردند چه سروهای بلندی که پشت عزت خویش به باد بندگی روزگار خم کردند دلم پر...
-
محمدعلی جوشایی - دهانم پر از دوستت دارم است
پنجشنبه 24 تیرماه سال 1389 03:36
اگر دل ببندی به بال نسیم به یک چشم بستن به هم میرسیم مخور حسرت آنچه نابردنی است دریغا جوانی که پژمردنی است غنیمت شمار این بهار قشنگ که چون شیشه روزی میآید به سنگ نترس از جنون، ساز لیلا بزن بگو عاشقم دل به دریا بزن من آوازهخوان لبان توام مصیبتکِش گیسوان توام به دوش دلم بار دوری چهقدر؟ فدایت بگردم صبوری چهقدر؟...
-
محمدعلی جوشایی - ننو
پنجشنبه 24 تیرماه سال 1389 03:33
ننو صدام کن عاشق صداتم پلنگ رشتهکوه شونههاتم ننو کجایی؟ حوض خونه یخ زد تو رفتی باغچههامونو ملخ زد ننو نمونده بلبلی تو باغا چه زندگی به هم زدن کلاغا میرم از این دنیا کفن نمیخوام وطن اگه اینه وطن نمیخوام وطن چیه وقتی سیاهه بختت گلوله باشه میوهی درختت یه دشت بیلیلیِ مجنونکُشه هوای این وطن فریدونکُشه ننو دلم...
-
محمدعلی جوشایی - عشق جگرخوار
پنجشنبه 24 تیرماه سال 1389 03:29
عشقی که گذارش به تو در خواب نمیخورد از ما جگری خورد که قصاب نمیخورد یک عمر دلآسوده به سر کردم و ای کاش چشمم به تو در آن شب مهتاب نمیخورد از برکهی خشکیده مرا مرده گرفتی این صید، فریب تو به قلاب نمیخورد گر دور زمان این همه نامرد نمیشد در جمجمهی شیر، شغال آب نمیخورد از تیغ نهان در کف درمانده حذر کن هر دشنه که...
-
علیرضا قزوه - خلیفه نیستی
پنجشنبه 24 تیرماه سال 1389 03:21
خلیفه نیستی سلطان هم فقط امام اول مظلومانی و جای پنج سال میشد که پنجاه سال حاکم باشی میشد که شامات را چون دندانی کند و پراکند که سهم بچههای ابوسفیان باشد و در امارت کوفه کاری هم به «ابنملجم» و «قطام» داد. میشد هر سال به هند و پارس به چین و ماچین دعوت شد سلطان روم به افتخار حضورت برپا کند چیزی شبیه همین ضیافتهای...
-
علیاکبر یاغیتبار - خستهام
پنجشنبه 24 تیرماه سال 1389 03:17
خستهام، خسته از این گونه دوام آوردن خستهام، خسته از این صبح به شام آوردن خستهام، خسته از این خستگی پی در پی خستهام، خسته از این دانه به دام آوردن نه گُلی تازه به دردِ دل ویرانم خورد نه جنونی نفسم را به بیابانی برد « شاعر خانهخرابی که فقط در جا زد پشت این دهکده از شدّت بینانی مُرد» خستهام، خسته از این گونه دوام...
-
عهد رباتها
دوشنبه 7 تیرماه سال 1389 03:19
در قحطسال عاطفه، عهد رباتها در اختلاط رنگی حق با صراطها بیشیخ، بیچراغ، به دنبال آرزو گشتم تمام عمر، در این سومناتها مانند تشنهای که تمنّا کند سراب آهم، دخیل خانه این بیقناتها گور نمور من، تن و پیراهنش کفن در لوت تن شکستهپرم، کو هراتها؟ *** حالا ز گور لالۀ سرخی دمیدهام در آخرین قنوت شب شب صلاتها ما را نجات...
-
حامد عسکری
یکشنبه 6 تیرماه سال 1389 02:23
من « ارگ بم » و خشت به خشتم متلاشی تو « نقش جهان »، هر وجبت ترمه و کاشی این تاول و تبخال و دهان سوختگیها از آه زیاد است، نه از خوردن آشی از تُنگ پریدیم به امید رهایی ناکام تقلایی و بیهوده تلاشی یک بار شده بر جگرم زخم نکاری؟ یک بار شده روی لبم بغض نپاشی؟ هر بار دلم رفت و نگاهی به تو کردم بر گونهی سرخابیات افتاد...
-
علیرضا قزوه
یکشنبه 6 تیرماه سال 1389 02:17
پریشانان، پری را میپرستند گدایان، گوهری را میپرستند بت بوداییان از جنس رقص است اگر نیلوفری را میپرستند دل ساقی هزاران دور خون شد که مستان ساغری را میپرستند اگر جمع پرستوها گسسته است بهار پرپری را میپرستند قیامت را نمیبینند آنان که صور محشری را میپرستند خبر از دین مداحان ندارم خطیبان منبری را میپرستند سواران...
-
مژگان عباسلو
شنبه 5 تیرماه سال 1389 02:31
مثل گیسویی که باد آن را پریشان میکند هر دلی را روزگاری عشق ویران میکند ناگهان میآید و در سینه میلرزد دلم هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان میکند با من از این هم دلت بیاعتناتر خواست، باش! موج را برخورد صخره کِی پشیمان میکند؟ مثل مادر، عاشق از روز ازل حسرتکِش است هر کسی او را به زخمی تازه مهمان میکند اشک میفهمد...
-
علیاکبر یاغیتبار
شنبه 5 تیرماه سال 1389 02:30
جنگل ثمر نداشت، تبر اختراع شد شیطان خبر نداشت، بشر اختراع شد هابیلها مزاحم قابیل میشدند افسانهی حقوق بشر اختراع شد اعجوبهای به هیات یک جسم باربر اعجوبهای به هیات خر اختراع شد جنس لطیف باکره بود، اعتراض کرد یک دفعه دستگاه پدر اختراع شد مردم هوای فخرفروشی نداشتند شئای شبیه سکهی زر اختراع شد فکر جنایت از سر آدم...
-
حسین تقلیلی
شنبه 5 تیرماه سال 1389 02:27
قسمت این بود که من موج و تو ساحل بشوی من بکوبم به تو هر روز که خوشگل بشوی قسمت این بود که از روز نخست خلقت من شوم کوه، تو هم دشت مقابل بشوی نیمی از آتش و آب و نیمی از خاک و نسیم قسمت این بود بدین شکل و شمایل بشوی نیمهی خالی مهتاب تو را پر کردم دیگر آنقدر نمانده است که کامل بشوی دیگر آنقدر نمانده است مرا پر بکنی...
-
فاضل نظری
جمعه 4 تیرماه سال 1389 14:49
غرض رنجیدن ما بود از دنیا که حاصل شد مکن عمر مرا ای عشق بیش از این، تباه اینجا اگر شادی سراغ از من بگیرد جای حیرت نیست نشان میجوید از من تا نیاید اشتباه اینجا تو زیبایی و زیبایی در اینجا کم گناهی نیست هزاران سنگ خواهد خورد در مرداب ماه اینجا
-
علیرضا بدیع
جمعه 4 تیرماه سال 1389 14:44
به جرم این که دلم آه هست و آهن نیست کسی به جز تو در این روزگار با من نیست نه یک... نه ده... که تو را صدهزار بافهی مو دریغ از این که مرا صدهزار گردن نیست! تو را چنان که تویی، هیچ شاعری نسرود زنی چنین که تویی جز تو هیچ کس زن نیست (مخاطبان عزیز! این زنی که میشنوید، فرشتهایست... که البته پاکدامن نیست که دست هر کس و...
-
عاشق آن است...
جمعه 4 تیرماه سال 1389 14:43
عاشق آن است که یا دیده به گل وا نکند یا به غیر از گل روی تو تماشا نکند به گدای تو اگر هر دو جهان را بخشند رد کند، غیر تو را از تو تمنّا نکند شرر عشق، تن و جان کسی را سوزد که چو پروانه به آتش، زده، پروا نکند شمع، فیضش همه شعله است به پروانه بگو یا که پروا نکند یا پر خود وا نکند دیدن روی تو با دادن جان شیرین است رو نما...