-
حمیدرضا برقعی
جمعه 4 تیرماه سال 1389 14:38
روی پیشانی بختم خط به خط، چین دیدهام بس که خود را در دل آیینه غمگین دیدهام مو سپیدم مو سپیدم مو سپیدم مو سپید گرگ باراندیده هستم، برف سنگین دیدهام آه یک چشمم زلیخا آن یکی یعقوب شد حال یوسف را ببینم با کدامین دیدهام؟ آشنا هستی به چشمم صبر کن، قدری بخند یادم آمد، من تو را روز نخستین دیدهام بیستون دیشب به چشمم...
-
علیاکبر لطفی
جمعه 4 تیرماه سال 1389 14:37
تا که پرواز به هر اوج خیالت باشد آسمانهاست که زیر پر و بالت باشد عمر کوتاه و عقابانه پریدن بهتر تا کلاغانه فقط قیل وَ قالت باشد ای نفس امشب از این فرصت خود سود ببر چه کسی گفته که تا صبح مجالت باشد جز که دلگیر شود از تو چه پاسخ دارد تا تو از آینهها « آه » سوالت باشد غیر از این باور من نیست که افلاطون گفت «ریشهی هر...
-
فاضل نظری
جمعه 4 تیرماه سال 1389 14:33
پس شاخههای یاس و مریم فرق دارند آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند شادم تصور میکنی، وقتی ندانی لبخندهای شادی و غم فرق دارند برعکس میگردم طواف خانهات را دیوانهها؛ آدم به آدم فرق دارند من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان با این حساب اهل جهنم فرق دارند بر من به چشم کشتهی عشقت نظر کن پروانههای مرده با هم فرق دارند
-
محمدعلی بهمنی
پنجشنبه 3 تیرماه سال 1389 03:35
گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش ور نه ره خود گیر و یکی راهگذر باش هم نعرهی امواج، گَرَت عربدهای نیست در برکهی آسایش خود زمزمهگر باش هشدار که یخ، تاب تب عشق ندارد گر بستهی قالبشدهای فکر دگر باش عیسیات اگر جان بدمد شبپرهای باز وام از نفس عشق کن و مرغ سحر باش هر خوابرگی در خور خون تو و من نیست از خون منی در رگ...
-
میرزا نصیر اصفهانی
جمعه 20 آذرماه سال 1388 09:54
فلک را جور بیاندازه گشتهست جهان را رسم و آیین تازه گشتهست هَزار امروز همآواز زاغ است گل از بیرونقیها خار باغ است نه خندان غنچه، نه سرو از غم آزاد نه گل خرّم، نه بلبل خاطرش شاد غم دیرینه گر در سینه داری چه غم گر بادۀ دیرینه داری دو چیز اندُه بَرَد از خاطر تنگ نی خوشنغمه و مرغ خوشآهنگ فلک را عادت دیرینه این است...
-
علیاصغر داوری - به خدا عشق به رسوا شدنش میارزد
دوشنبه 27 مهرماه سال 1388 14:56
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA به خدا عشق به رسوا شدنش میارزد و به مجنون و به لیلا شدنش میارزد دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس سند عشق به امضا شدنش میارزد گرچه من تجربهای از نرسیدنهایم کوشش رود به دریا شدنش میارزد کیستم ؟... باز همان آتش سردی که هنوز حتم دارد که به احیا شدنش میارزد با دو دست تو فرو...
-
ای من
شنبه 20 تیرماه سال 1388 19:18
ای من! زبان دلشکنی از خدا بخواه روح سوار بر بدنی از خدا بخواه هرگاه بغض آمد و چشمت جلا گرفت دستی برآر و نمزدنی از خدا بخواه ای هرچه راه رفته و نارفتهات خراب! عمر دوباره ساختنی از خدا بخواه ای دل! اگر لیاقت گل را نداشتی انگشتهای خارکنی از خدا بخواه ای من! مریض روز و شب خلق تندرست! یا زنده باش یا کفنی از خدا بخواه
-
علیاکبر یاغیتبار
دوشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1388 18:52
خداوندا مــرا ایــن بار ارضا میکنـی یا نه؟! بگــو قلب مــرا آغـــوش دریا میکنی یا نه؟! هوس کردم که با تریاک و بنگ و باده بنشینم دوباره ســور و ساتم را مهیّا میکنی یا نه؟! ببین! مــن یـــوسفم امّا، کمی تا قسمتی ناپاک مــــرا مهمان آغوش زلیخا میکنــــی یا نه؟! خداوندا مــرا ایــن بار ارضا میکنـی یا نه؟! بگــو قلب...
-
استغفرالله
شنبه 22 فروردینماه سال 1388 03:05
خدایا تو بوسیدهای هیچگاه لب سرخفام زنی مست را ز وسواس لرزید دندان تو به پستان کالش زدی دست را خدایا دلت خواست تا نیمه شب به فنجان نافش بریزی شراب لب خویش بر جام نافش نهی بنوشی بدان سان که گردی به خواب خدایا تو بوسیدهای هیچگاه، لب سرخفام زنی مست را ز وسواس لرزید دندان تو، به پستان کالش زدی دست را خدایا دلت خواست...
-
تو تشنۀ تعریفی و من بستهدهانم
جمعه 10 آبانماه سال 1387 12:37
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 گفتی که من از طایفه سنگدلانم، به خدا نه یا عاشق این هستم و یا عاشق آنم، به خدا نه هر جا که تو رفتی و به هر کس که رسیدی گفتی که من از قوم جداییطلبانم، به خدا نه چون اهل سکوتم نه اهل هیاهو تو تشنۀ تعریفی و من بستهدهانم پنهان شده در زیر سکوتم،...
-
حامد عسکری
جمعه 10 آبانماه سال 1387 11:38
اصلاً قبول حرف شما، من روانیام من رعد و برق و زلزلهام؛ ناگهانیام این بیتهای تلخِ نفسگیرِ شعلهخیز داغ شماست خیمه زده بر جوانیام رودم؛ اگر چه بیتو به دریا نمیرسم کوهم؛ اگر چه مردنی و استخوانیام من کز شکوه روسریات کم نمیکنم من، این من غبار؛ چرا میتکانیام؟ بگذار روی دوش تو باشد یکی دو روز این سر که سرشکستۀ...
-
محمدمجتبی احمدی
سهشنبه 7 آبانماه سال 1387 09:33
دل سپردیم به چشم تو و حرکت کردیم بعد یک عمر که ماندیم... که عادت کردیم دستهامان همه خالی... نه! پر از شعر و شرر عشق فرمود: بیایید، اطاعت کردیم خاکآلوده رسیدیم به آن تربت پاک اشکآلوده ولی غسل زیارت کردیم گفته بودند که آرام قدم برداریم ما دویدیم... ببخشید... جسارت کردیم ایستادیم دمی پایِ درِ «بابالرأس» شمر را - بعد...
-
حکومت خاکستر
یکشنبه 5 آبانماه سال 1387 09:59
این زمان شلاق بر باور حکومت میکند در بلاد شعله، خاکستر حکومت میکند
-
مصیبت
یکشنبه 5 آبانماه سال 1387 09:58
همه با قافیه عشق، مصیبت دارند از تو گفتیم اگر ذکر مصیبت کردیم
-
حسادت
پنجشنبه 4 مهرماه سال 1387 17:43
ما ز چاه آب میخوریم دریا حسادت میکند
-
بهروز یاسمی
دوشنبه 25 شهریورماه سال 1387 18:52
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم چند وقت است که هر شب به تو میاندیشم به تو آری، به تو یعنی به همآن منظر دور به همآن سبز صمیمی، به همآن باغ بلور به همآن سایه، همآن وهم، همآن تصویری که سراغش ز غزلهای خودم میگیری به همآن زل زدن از فاصله دور به هم یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم به تبسم، به تکلم، به دلآرایی تو...
-
بهروز یاسمی
دوشنبه 25 شهریورماه سال 1387 18:51
ای آفتاب به شب مبتلا خداحافظ غریبواره دیرآشنا خداحافظ به قلهات نرسانید بخت کوتاهم بلندپایه بالابلا خداحافظ تو ابتدای خوش ماجرای من بودی ای انتهای بد ماجرا خداحافظ به بسترت نرسیدند کوزههای عطش سراب تفته چشمهنما خداحافظ «میان ماندن و رفتن درنگ میکشدم» بگو سلام بگویم - و یا خدا حافظ - اگر چه با تو سرشتند سرنوشت مرا...
-
خدابخش صفادل
سهشنبه 18 تیرماه سال 1387 03:44
طوفانتر از همیشه به سمتم وزیدهای مردی شکستخوردهتر از من ندیدهای از من مخواه راحت از اینجا گذر کنم وقتی هزار پیله به دورم تنیدهای یادم نرفتهست همآن ابتدای کار گفتی چهقدر دغدغه داری، تکیدهای ما سرنوشت مشترکی را قدم زدیم مثل من از بهشت، تو هم سیب چیدهای این شعر را به چشم تو تقدیم میکنم این دلسروده را که...
-
رهی معیّری
جمعه 10 خردادماه سال 1387 09:11
چشم تو نظر بر من بیمایه فکندهست بر کلبه درویش، هما سایه فکندهست دانی دل بیطاقت سودایی ما چیست؟ طفلیست که آتش به دل دایه فکندهست از خانه دل، مِهر تو، روشنگر جان شد این سرو سهی، سایه به همسایه فکندهست مژگان سیاه تو، بر آن صفحه رخسار خاری است که بر خرمن گل سایه فکندهست در میکده عشق، «رهی» منزلتی داشت ناسازی...
-
رهی معیّری
جمعه 10 خردادماه سال 1387 09:11
نه وعده وصلم ده، نه چارهی کارم کن من تشنه آزارم، خوارم کن و زارم کن مستانه بزن بر سر سنگ، پیمانه عیشم را وز اشک سحرگاهی، پیمانهگسارم کن تا هر خس و خاشاکی، بوی نفسم گیرد سرگشته به هر وادی، چون باد بهارم کن خونابه دل تا کی، در پرده کشم چون گل؟ از پرده برونم کِش، رسوای دیارم کن خاک من مجنون را، در پای صبا افشان دامان...
-
عمان سامانی
جمعه 10 خردادماه سال 1387 09:10
آن را که به سر، شور و به دل، کیفیتی نیست گر هست هزارش هنر، انسانیتی نیست آن لب که تر از باده نشد، هیزم خشک است آتش بزنیدش که در او خاصیتی نیست دل، جمله مسخّر شدهی عشق شد ای عقل زین ملک برون رو که در آن تمشیّتی نیست جز عشق میاموز به اطفال طریقت بس تجربه کردم به از این، تربیتی نیست مشکن قدح اهل دل ای شیخ ریایی در مذهب...
-
رهی معیّری
جمعه 10 خردادماه سال 1387 09:09
امشب که رخ از لاله، برافروختهام وز آتش مِی، خرمن غم سوختهام تا نوگل من نام جدایی نَبَرَد با بوسه دهان تنگ او دوختهام
-
رهی معیّری
جمعه 10 خردادماه سال 1387 09:09
چاره من نمیکنی، چون کنم و کجا برم؟ شکوه بینهایت و خاطر ناشکیب را گر به دروغ هم بُوَد، شیوه مهر، ساز کن دیده عقل بستهام، کز تو خورم فریب را • یا عافیت از چشم فسونسازم ده یا آنکه زبان شِکوهپردازم ده یا درد و غمی که دادهای، بازش گیر یا جان و دلی که بُردهای، بازم ده
-
رهی معیّری
جمعه 10 خردادماه سال 1387 09:08
در جام فلک، بادهی بیدردسری نیست تا ما به تمنا، لبِ خاموش گشاییم در دامن این بحر، فروزان گهری نیست چون موج، به امید که آغوش گشاییم؟
-
رهی معیّری
جمعه 10 خردادماه سال 1387 09:07
ز درد عشق تو با کس، حکایتی که نکردم چرا جفای تو کم شد؟ شکایتی که نکردم چه شد که پای دلم را، ز دام خویش رهاندی از آن اسیر بلاکِش، حمایتی که نکردم
-
لاادری
جمعه 10 خردادماه سال 1387 09:06
جهان را سیل اشکم گر بَرَد، ویرانهای کمتر اگر من هم نباشم در جهان، دیوانهای کمتر ز بس پیمانه پیمودی، شکستی جمله پیمانها نداری تاب ای پیمانشکن، پیمانهای کمتر
-
لاادری
جمعه 10 خردادماه سال 1387 09:04
نه سزاوار حَرَم، نه لایق بتخانهام در خرابآباد دنیا، جغد بیویرانهام فرقم از سرکوب محنت، یک نَفَس خالی نبود گر ز کار افتاد دستم، ریخت بر سر، خانهام بس که هرگز پُر ندیدم، جام عیش خویش را باورم ناید که پُر خواهد شدن پیمانهام من نباشم رونق عشق و محبت میرود تیشهی فرهادم و بال و پر پروانهام
-
فاطمه سالاروند
جمعه 10 خردادماه سال 1387 09:02
بگو به باد که زلف رهام را ببرد بچیند از لب من، بوسههام را ببرد بگو به باد خدایا که مهربان باشد صداش را برساند، صدام را ببرد بگو رسید به لب، جانم از خداحافظ برای او گل و صبح و سلام را ببرد هزار مرتبه گفتم که کاش برگردد کسی نبود برایش دعام را ببرد سفر دراز شد و عمر صبر من کوتاه کسی به یوسف من این پیام را ببرد: «بگیر...
-
آصف قهفرخی
سهشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1387 08:43
باغبان! غنچه نچیدم، ز من آزرده مشو پارههای جگر است این که به دامن دارم
-
سهراب سپهری
سهشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1387 08:41
من که در لختترین موسم بیچهچه سال تشنهی زمزمهام بهتر آن است که برخیزم رنگ را بردارم روی تنهایی خود نقشهی مرغی بکشم