-
حامد رمضانی
دوشنبه 8 شهریورماه سال 1389 03:25
گفتند از زبان درختان سخن نگو با خاک از ضرورت باران سخن نگو گفتند ما که پنجره داریم و آفتاب پس دیگر از سیاهی زندان سخن نگو گفتند این زمانه زمان حجابهاست این گونه از حقیقت عریان سخن نگو گفتند ما به حکم خدا سر سپردهایم از وعدهی خلافت انسان سخن نگو گفتند ما به خاک ترکخورده قانعیم از جلگهها برای بیابان سخن نگو گفتند...
-
مهدی مظاهری - دلتنگ
شنبه 16 مردادماه سال 1389 03:54
این که دلتنگ توام اقرار میخواهد مگر؟ این که از من دلخوری انکار میخواهد مگر؟ وقت دل کندن به فکر باز پیوستن مباش دل بریدن وعدهی دیدار میخواهد مگر؟ عقل اگر غیرت کند یک بار عاشق میشویم اشتباه ناگهان تکرار میخواهد مگر؟ من چرا رسوا شوم، یک شهر مشتاق تواند لشکر عشاق، پرچمدار میخواهد مگر؟ با زبان بیزبانی بارها...
-
مهدی مظاهری - نوبت
شنبه 16 مردادماه سال 1389 03:53
پَرزدن از دام ابریشم به من هم میرسد شادمانیهای بعد از غم به من هم میرسد برگها از شاخه میافتند و تنها میشوند از جدایی گر چه میترسم به من هم میرسد هر کجا هستم من از یاد تو غافل نیستم در خیابان شاخهی مریم به من هم میرسد گندم گیسوی تو از باغ مینو بهتر است از گناه حضرت آدم به من هم میرسد گرچه از من، هیچکس غیر...
-
عباس چشامی
شنبه 16 مردادماه سال 1389 03:52
چراغ خانه را روشن کنید، آواز بگذارید کسی باید بیاید، لای در را باز بگذارید بیفشانید آبی بر حیاط و یادتان باشد که در بالای مجلس چهار بالشناز بگذارید الا دلهای تمرین کرده دور از او پریدن را از اینجا تا رسیدنگاه او پرواز بگذارید بیایید، بیشتر گل میدهد بیش انتظاران را اگر دل کندهاید از این صبوری باز بگذارید نگاهش...
-
علیرضا قزوه - شبانی
شنبه 16 مردادماه سال 1389 03:51
دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مىکردم به دریا مىزدم در باد و آتش خانه مىکردم چه مىشد آه اى موساى من، من هم شبان بودم تمام روز و شب زلف خدا را شانه مىکردم نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم اگر مىشد همه محراب را میخانه مىکردم اگر مىشد به افسانه شبى رنگ حقیقت زد حقیقت را اگر مىشد شبى افسانه مىکردم چه...
-
رضا شیبانی اصل
شنبه 16 مردادماه سال 1389 03:49
کنار جوی نشستیم و سال و ماهی رفت فغان که تور نینداختیم و ماهی رفت یکی به سر نهاد تاج و دیگری دستار قضا چنین شد و بر هر سری کلاهی رفت به رنگ رستم و یوسف درخششی دارد اگر به مکر برادر، کسی به چاهی رفت سپاه حُسن میارای، ای تن خاکی! که در وجب وجب خاک ما سپاهی رفت به عشوه بیش مرو پیش شیر بیچنگال بسا غزال که گاهی به تیر آهی...
-
امیرحسین نیکزاد
شنبه 16 مردادماه سال 1389 03:43
و دلتنگیام را هم از من بگیرد که رویا سرم را به دامن بگیرد غریبند دستان سردم، کسی نیست که تنهاییام را به گردن بگیرد تو با نام کوچک صدایم بزن تا ضمیری به خود حسّ بودن بگیرد تو را بلبلان میسرایند، بگذار زبان کلاغان الکن بگیرد عیار مرا میتوانی بسنجی اگر آتش من در آهن بگیرد خیال تو حِرز دلم بود و نگذاشت که افسون این...
-
عماد خراسانی
سهشنبه 5 مردادماه سال 1389 13:15
اهل گردم، دل دیوانه اگر بگذارد نخورم می، غم جانانه اگر بگذارد گوشهای گیرم و فارغ ز شر و شور شوم حسرت گوشهی میخانه اگر بگذارد عهد کردم نشوم همدم پیمانشکنان هوس گردش پیمانه اگر بگذارد معتقد گردم و پابندُ و زِ حسرت بِرَهم حیرت این همه افسانه اگر بگذارد هم چو زاهد، طلبم صحبت حوران بهشت یاد آن نرگس مستانه اگر بگذارد...
-
مهدی عابدی
شنبه 26 تیرماه سال 1389 02:04
خدا نقاشیات کرد و به دیوار تماشا زد خدا رنگ تو را روی تمام دیدنیها زد شب از چشمان تو فهمید برتر از سیاهی نیست اگر مشکی نشد دریا به بخت خویشتن پا زد خدا شیرینی نام تو را در آبها حل کرد از آن پس هر که عاشق گشت اول دل به دریا زد بزرگی، مهربانی، بیدریغی، آن قدر خوبی که حتی میتوان گاهی تو را جای خدا جا زد! دوباره شب...
-
عرفان رعایی
شنبه 26 تیرماه سال 1389 02:04
صداشان میکنیم، اما صدا را دیر میگیرند و روی خندههامان تیغهی شمشیر میگیرند میان چهرههاشان، چشمهای سرخ کرمانی که از آغامحمدخان خود تاثیر میگیرند دل دریا پُر است از ماهیان بیسرانجامی که از رویای خیس خویش، ماهیگیر میگیرند کبوتر کوچ خواهد کرد از گُلدستهی شهری که روباهان برای باغ وحشاش شیر میگیرند
-
حامد حسینخانی
شنبه 26 تیرماه سال 1389 02:03
تو زیبایی و میخواهم خود زیباترینت را من یلدانشین دارم هوای فرودینت را من آن شهرم که میتازند بر ویرانههای او نمیخواهی به لبخندی، بسازی سرزمینت را؟ عروس آبهایی تو، به جشن ماهیان برگرد که ساحل دوست میدارد، تن دریانشینت را تو قصر از رقص میسازی، بچرخ از روم تا یونان و در ایران به رقص آور، شبی دیوار چینت را صدای...
-
علیاکبر یاغیتبار - من ماندم و ...
شنبه 26 تیرماه سال 1389 02:01
من ماندم و من ماندم و این نابرادرها من ماندم و من ماندم و این دستخنجرها من ماندم و این گلۀ پادرهوابنویس من ماندم واین کوتهان میرزابنویس من ماندم و مشتی نباید گفت امرَدمَرد من ماندم و این گوسپندان تمدنگرد این هفتسرهای دوپا، این جوجهشاعرها این تا کماکان تا ابد تا باد قاطرها من ماندم و بنویس مشتی رند پالاندوز مشتی...
-
علیاکبر یاغیتبار - با من چه کردهاند
شنبه 26 تیرماه سال 1389 02:00
با من چه کردهاند که بیآسمان شدم بر من چه رفته است که آتش به جان شدم با من چه کردهاید که اینگونه بیخطر «کبریت نیم سوخته» شهرتان شدم پادرهواتر از همه حرفهایتان مضحکترین پدیده مازندران شدم این هم مصیبتی است که با آلتی که نیست ارضاگر غریزه سگهایتان شدم میخواستم بهار شوم باغبان نخواست میخواستم درخت شوم نردبان شدم
-
علیاکبر یاغیتبار - چرا این قدر عشق خوب است؟
شنبه 26 تیرماه سال 1389 01:59
اگرچه دلت عشق را در به رو بست «صداکن مرا» که «صدای تو خوب است» خدا روزی از روزهای قشنگش دلم را گرفت و به یک تار مو بست همان لحظه بغضی شبیه صدایت به طرزی غمانگیز راه گلو بست غمانگیز و بیروح، لبریز اندوه صدای تو خورشید تَنگِ غروب است اگرچه دلت لحظهای پیش من نیست و معجونی از آهن و سنگ و چوب است نباید بپرسم ولی...
-
علیاکبر یاغیتبار - جنسی که در بساط زمین نیست، مریم است
شنبه 26 تیرماه سال 1389 01:58
ماتمسرای چشم تو سور دمادم است زیباترین بهشت خدا این جهنم است عیسی، قلم قلم سر هر کوچه ریخته است جنسی که در بساط زمین نیست مریم است وقتی تو نیستی سند ماه و سال من هر هفته هشت روز به نام محرّم است حوّای من به شهوت ابلیس تن بده بیغیرتی علامت اولاد آدم است خاکش پر از پلشتی روح شغادهاست سهراب شاهنامهی این شهر رستم است...
-
علی سلیمانی
شنبه 26 تیرماه سال 1389 01:57
اگر چه موجم و تلخ است عمر کوتاهم دوباره از لبت ای رود بوسه میخواهم شبیه آینۀ از غبار لبریزم شبیه برکۀ دلگیر دور از ماهم برادری کن و این بار هم اسیرم ساز که گرگهای زیادی نشسته در راهم تمام عمر نوشتم غزل غزل امّا دلی که خواسته بودی نداشت دریا هم نه سرنوشت، نه قسمت، حقیقتش این بود خدا نخواست بمانیم ما دو تا با هم!
-
علی سلیمانی - بد نیست
شنبه 26 تیرماه سال 1389 01:55
اگر درخت تو باشی، تبر شدن بد نیست در این غزل به تو نزدیکتر شدن بد نیست بهاری و همهی شهر بیقرار تواند به پای هر قدمت دربهدر شدن بد نیست دمی نمانده که خاکسترم خطاب کنند به هم بریز مرا شعلهور شدن بد نیست هزار عاشق دیوانه محو گیسویت میان این همه دل مختصر شدن بد نیست همین که نقش مقابل تویی، غزل زیباست تو را که خیر...
-
علیرضا بدیع
شنبه 26 تیرماه سال 1389 01:55
من غبطه میخورم به درختان خانهات ای کاش سر گذاشته بودم به شانهات در فصل جفتگیری فولاد و سنگ، کاش گنجشک من تو باشی و من آشیانهات گنجشک من تو باشی و من در به در شوم از صبح تا غروب پی آب و دانهات وقت غروب از تو بپرسم: چگونه است با چند استکان مِی روشن، میانهات؟ بعدش بخواهم از تو کمی درد دل کنی گاه از زمین بگویی و...
-
مهدی فرجی
شنبه 26 تیرماه سال 1389 01:54
حال من خوب است اما با تو بهتر میشوم آخ ... تا میبینمت یک جور دیگر میشوم با تو حس شعر در من بیشتر گل میکند یاسم و باران که میبارد معطر میشوم در لباس آبی از من بیشتر دل میبری آسمان وقتی که میپوشی کبوتر میشوم آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو میتوانم مایهی ـ گهگاه ـ دلگرمی شوم میل، میل توست،...
-
۳ رباعی از جلیل صفربیگی
شنبه 26 تیرماه سال 1389 01:53
از بس که خدا به ما دو تا بدبین است از فرط خجالت سرمان پایین است ما متهم ردیف اول هستیم عاشق شدهایم جرممان سنگین است * ما این کم وکاست را نمیدانستیم دل آنچه که خواست را نمیدانستیم باور کن اگر عنایت عشق نبود دست چپ و راست را نمیدانستیم * هر چند که دور از عشق بازی هستیم اما به رضای عشق راضی هستیم بر فرض که این...
-
محمدعلی جوشایی - ایدون بادها
شنبه 26 تیرماه سال 1389 01:51
نه دوستی زحد بِبَر، نه دشمنی زیاد کن بکُن هر آنچه میکنی ولی به عدل و داد کن چه فهم میکند بشر، به رزمگاه خیر و شر نه حق به تهمتن بده، نه فتنه با شغاد کن ز سستمایگی مَبَر، به هیچ قبله طاعتی به سنگ و چوب سجده کن ولی به اعتقاد کن نصیحتی کنم تو را که صرف حفظ دین کنی چو شیخ شهر شد شبان، به گرگ اعتماد کن ز رعیت این دعا...
-
ادگار آلن پو
شنبه 26 تیرماه سال 1389 01:49
اعتراضی ندارم که سهم زمین من بسیار اندک است شکوه نمیکنم که خرابهها از من شادتر و شیرینترند و اینکه سالها عشق با دقیقهای نفرت فراموش میشود فقط از این ناراحتم که بر سرنوشت من تأسف میخوری برای من که تنها یک رهگذرم...
-
علیرضا بدیع
شنبه 26 تیرماه سال 1389 01:48
در سرزمین من زنی از جنس آه نیست این یک حقیقت است که در برکه، ماه نیست این یک حقیقت است که در هفت شهر عشق دیگر دلی برای سفر، رو به راه نیست راندند مردم از دل پر کینه، عشق را گفتند: جای مست در این خانقاه نیست دنیا بدون عشق چه دنیای مضحکیست شطرنج، مسخرهست زمانی که شاه نیست زن یک پرنده است که در عصر احتمال گاهی میان...
-
علیاکبر یاغیتبار - کبوتر
شنبه 26 تیرماه سال 1389 01:47
چشمت، تنت، به هم زدنت، قهر کردنت دنیای من شده است همین باتلاقها من با کبوتری که تویی اوج میشوم ارضا نمیکنند مرا این کلاغها من با تو و تو با من و... نه غیرممکن است بخت مزخرف من و این اتفاقها؟
-
علیاکبر یاغیتبار - قصه شیرین خسروان
شنبه 26 تیرماه سال 1389 01:46
خدا نخواست نگاه تو بیکران باشد زمین اجازه ندارد که آسمان باشد به درد سفرۀ آغوش من نخواهد خورد تنی که هر شبه مهمان این و آن باشد کنون که شانه تو لایق سر من نیست چه بهتر است که بالشت این و آن باشد هزار شکر که پای بهار ما یخ زد تبرزنی که هوس داشت باغبان باشد سمند خاطر مردی که گرم تاختن است درست نیست که علاف مادیان باشد...
-
علیاکبر یاغیتبار - خبر مرگ برادر
شنبه 26 تیرماه سال 1389 01:41
ترسم این است که این قصه به آخر نرسد ترسم این است که خورشید به خاور نرسد ترسم این است که این جمع پریشان شود و خبر مرگ برادر به برادر نرسد یارب این قصۀ پُرغصه به آخر برسان خبر مرگ برادر به برادر برسان خشکشاخم همه بر بیبَریَم میخندند امرَدان نیز به لوطیگریم میخندند من ابرقدرت اقلیم نبودن شدهام زیردستان همه بر...
-
علیاکبر یاغیتبار - باکره
شنبه 26 تیرماه سال 1389 01:39
انکار مکن داعیۀ دلبریت را بگذار ببوسم لب خاکستریت را از منظر من باکرۀ باکرگانی هرچند سپردی به سگان، دختریت را
-
مژگان عباسلو - عاشقیم اما
شنبه 26 تیرماه سال 1389 01:38
عاشقیم اما نه یوسف، نه زلیخا میشویم علتش این است: ما در چاه هم افتادهایم برگ پاییزیم و در فکر شکار ماست باد بیخبر از این که ما از آه هم افتادهایم
-
مرتضی امیری اسفندقه - از چشم تو مگذار که الله بیفتد
شنبه 26 تیرماه سال 1389 01:37
مگذار که این قافله از راه بیفتد این قافله از راه به ناگاه بیفتد میترسم از این زخم که بیبخیه بماند آنقدر که یک مرتبه خون راه بیفتد میترسم از این مضحکۀ تفرقه، مگذار ابلیس از این فتنه به قهقاه بیفتد مگذار نگینی که منقّش به نقیب است در چنبر انگشتر بدخواه بیفتد مولایی و مردی کن و مگذار، پس از این در بین رجال این همه...
-
علیاکبر یاغیتبار - وحده لا اله الا...
جمعه 25 تیرماه سال 1389 04:25
کوچهها کوچههای پیچاپیچ کوچهها کوچههای پوچاپوچ همهی یاوههای دنیا هیچ همهی بافههای دنیا پوچ کوچهها کوچههای بعد از عشق شاهراهِ جنون و وحشت شد سگ ولگرد قصههای شما در همین کوچهها هدایت شد کوچهها چون شبانِ بیخورشید ابری و بیستارهام کردند من به چشمان خویش میدیدم گرگها تکهپارهام کردند چند ناپهلوان باد...