ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری
ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری

شهراد میدری

خواستم پنجره را باز کنم گفتی نه
جای مهتاب تو را ناز کنم گفتی نه

دست بردم بزنم پرده به یک‌سو و خودم
خانه را غرق در آواز کنم گفتی نه

به سرم زد گل گلدان اتاقت بشوم
عطر خود را به تو ابراز کنم گفتی نه

آرزو داشتم آیینه شوم تا که تو را
یک دل سیر برانداز کنم گفتی نه

زخمه برداشتم از شوق شده مثل نسیم
تاری از موی تو را ساز کنم گفتی نه

آمدم حافظ آن شاخه نباتت باشم
عشق را ساکن شیراز کنم گفتی نه

زیر آوار سکوتی که به جانم می‌ریخت
لب گشودم سخن آغاز کنم گفتی نه

دلخور از تو به در باز قفس خیره شدم
آسمان گفت که پرواز کنم گفتی نه

مهدی نژادهاشمی

بی‌سبب نیست زمین سینه‌ی پرپر دارد

به خدا چشم تو یک فاجعه در بر دارد

با نسیم سحری شعله نکش می‌ترسم
کلبه‌ی حوصله‌ی شهر ترک بردارد

گر چه از بودن با تو تن من می‌لرزد
فکر تو خواب و خیالی‌ست که در سر دارد

بوی خوش می‌وزد از سینه‌ی عطرآگینت
دل من میل به دروازه‌ی قمصر دارد

یا به آتش بکش و یا به دلم راه بده
کوچه‌ی چشم تو یک مشت ستمگر دارد

فاصله، درد عجیبی‌ست میان من و تو
عابری در قفس تنگ، کبوتر دارد

گر چه تشویش دل و دین مرا سوزانده
پدر عشق بسوزد... به تو باور دارد

شهراد میدری

شده هرگز دلت مال کسی باشد که دیگر نیست؟
نگاهت سخت دنبال کسی باشد که دیگر نیست؟

برایت اتفاق افتاده در یک کافه‌ی ابری
ته فنجان تو فال کسی باشد که دیگر نیست؟

خوش و بش کرده‌ای با سایه‌ی دیوار وقتی که
دلت جویای احوال کسی باشد که دیگر نیست؟

چه خواهی کرد اگر هر بار گوشی را که برداری
نصیبت بوق اشغال کسی باشد که دیگر نیست؟

حواس آسمانت پرت روی شیشه‌های مه
سکوتت جار و جنجال کسی باشد که دیگر نیست

شب سرد زمستانی تو هم لرزیده‌ای هر چند
به دور گردنت شال کسی باشد که دیگر نیست؟

تصور کن برای عیدهای رفته دلتنگی
به دستت کارت پستال کسی باشد که دیگر نیست

شبیه ماهی قرمز به روی آب می‌مانی
که سین‌ات هفتمین سال کسی باشد که دیگر نیست

شود هر خوشه‌اش روزی شرابی هفتصدساله
اگر بغضت لگدمال کسی باشد که دیگر نیست

چه مشکل می‌شود عشقی که حافظ در هوای آن
الا یا ایها الحال کسی باشد که دیگر نیست

رسیدن سهم سیب آرزوهایت نخواهد شد
اگر خوشبختی‌ات کال کسی باشد که دیگر نیست

احسان رشیدی

با همه خوب و بدت... با همه پیچیدگی‌ات
درک این مساله که بی تو بمیرم ساده است

توی تنهایی و تب، اَشهد خود را خواندم
خانه‌ام بی تو پر از بغضِ «موذن‌زاده» است

رفتنت خواب بدی بود دلم می‌خواهد
که از این خواب پریشان بپرم گریه کنم

از خودِ صبح فقط منتظرم شب برسد
تا پتو را بکشم روی سرم گریه کنم

گفته بودی که ترانه‌هام خاکستری‌اند
که چرا ذوق تو از شعر و غزل کم کرده

اولاً عشق به اندازه‌ی کافی تلخ است
ثانیاً غصه‌ی تو پاک کلافه‌م کرده

با خودت فکر کن آخر تو نباشی چه کسی
توی کافه وسط دود مرا نقد کند

بی تو این شاعر بدبخت، ماه دمِ بخت
در خیالات خودش با چه کسی عقد کند؟

بی خداحافظ و بی بدرقه و بی موقع
فکر کن این همه با هم، غم سنگینی داشت

مثل کم‌ارزشیِ دسته‌گلی مصنوعی
عشق در زندگی‌ات، جنبه‌ی تزیینی داشت

نغمه مستشارنظامی

آرامشم تو، فلسفه‌ی بودنم تویی
چشم و چراغ روز و شب روشنم تویی

زن بودنم به یُمن تو تکمیل می‌شود
احساس مادرانه به نام زنم تویی

شادی تویی که اشک مرا پاک می‌کنی
لبخند اگر به زندگی‌ام می‌زنم تویی

نُه ماه روی ماه تو را خواب دیده‌ام
ماهم تویی که آمده‌ای دیدنم، تویی!

زیباترین عروسک دنیا برای من
از خون من، رگم، نفسم، از تنم تویی

مادر شدم که عاشق بی روز و شب شوم
بوی بهشت و فرصت بوییدنم تویی

در این جهان غرق هیاهو و اضطراب
آرامشم تو، فلسفه‌ی بودنم تویی

عباس احمدی

مرگ نزد شاعران از بی‌نوایی بهتر است
وضع ما از مردم اتیوپیایی بهتر است

فقر و زن هر دو بلا هستند در خانه ولی
بین این هر دو بلاها زن، خدایی بهتر است

بچه آوردن هم آری پول می‌خواهد داداش
زیر این درمان نازایی، بزایی بهتر است

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
مرغ بخت من، تو این طوری نیایی بهتر است

دایماً بین بد و بدتر  مخیّر می‌شویم
جبر از این اختیارات کذایی بهتر است

فکر کردن بین این مردم خودش دیوانگی است
لاجرم افکار مالیخولیایی بهتر است

هر که مشکل‌دارتر باشد مقرّب‌تر شود
گاو پیشانی‌سفید از سرحنایی بهتر است

واژه‌ها امروز ابعاد جدیدی یافتند
گر به جای رشوه گفتی پول چایی بهتر است

بانکداری گر چه اسلامی‌ست در ایران ولی
کاربرد واژه‌ی بانک ربایی بهتر است

وقت جنگیدن به درگاه مدیرانِ نترس!
از میان جمله واجب‌ها، کفایی بهتر است

مجلس و دولت یکی بودند در تخریب و من
فکر می‌کردم رسایی از مشایی بهتر است

شاعر خنگ مزخرف‌گو برو تقلید کن
شعردزدی گاهی از مهمل‌سرایی بهتر است!

شعر تو گر بهتر از شعر جناب حافظ است
شعر ایرج‌میرزا هم از سنایی بهتر است

مادرم پرسید شعر از بهر تو نان می شود؟
گفتمش: خوب شعر گفتن از گدایی بهتر است!

علی‌اکبر یاغی‌تبار

دلم پر است از این هیچ‌های خیلی پوچ
از این سکوت، از این یک صدای خیلی پوچ

دلم پر است از این روزگار بس نامرد
از این شبان تهی، روزهای خیلی پوچ

دلم پر است از این خاک آسمان‌فرسا
از این کجا و از این ناکجای خیلی پوچ

دلم پر است از این اشک‌ها که می‌ریزد
برای خاطر یک ماجرای خیلی پوچ

دلم پر است از این آیه‌ی بلا؛ باران
که می‌چکد به زمین از هوای خیلی پوچ

دلم پر است از این دست‌ها که می‌دانی
چه‌قدر ساده نشستند، پای خیلی پوچ

دلم پراست از این... نه دلم پر است، بله!
از این زمانه‌ی پا در هوای خیلی پوچ

دلم پر است از این بی‌خودی که می‌بینی!

حسن صادقی‌پناه

و چای دغدغه‌ی عاشقانه ی خوبی‌ست
برای با تو نشستن بهانه‌ی خوبی‌ست

حیاطِ آب‌زده، تخت چوبی و من و تو
چه قدر بوسه، چه عطری، چه خانه‌ی خوبی‌ست

قبول کن به خدا خانه‌ی شما سارا
برای فاخته‌ها آشیانه‌ی خوبی‌ست

غروب اول آبان قشنگ خواهد بود
نسیم، نم‌نم باران، نشانه‌ی خوبی‌ست

بیا به کوچه که فردیس شاعری بکند
که چشم تو غزل عامیانه‌ی خوبی‌ست

کرج؟ سوار شو، آقا صدای ضبط اگر...
نخیر! کم نکن آقا! ترانه‌ی خوبی‌ست

صدای شعله‌ور گل‌نراقی و باران
فضای ملتهب و شاعرانه‌ی خوبی‌ست

مطابق نظر ماست هر چه می‌خواهیم
قبول کن که زمانه، زمانه‌ی خوبی‌ست

به خانه باز رسیدیم و چای می‌خواهم
برای بوسه گرفتن، بهانه‌ی خوبی‌ست

سیدرضا مؤید

تا یوسف اشکم سر بازار نیاید
کالای مرا هیچ خریدار نیاید

در سوز جگر مصلحت ماست که ما را
غیر از جگر سوخته در کار نیاید

خارم من و در سینه‌ی من عشق شکفته‌ست
تا خلق نگویند گُل از خار نیاید

بیمار فراقم من و وصل است دوایم
تدبیر به کار من بیمار نیاید

یک عمر به درگاه رضا رفتم و حاشاک
بر دیدن این دلشده یک بار نیاید

ای حجت هشتم! که خدا خوانده رضایت
مدح تو جز از ایزد دادار نیاید

خود را به تو بستم که منم نوکر کویت
از نوکری‌ام گر که تو را عار نیاید

ما عافیت از چشم تو داریم، که گوید
بیمار به دل‌جویی بیمار نیاید؟

نومیدی و درگاه تو؟ بی‌سابقه باشد
هر کار ز تو آید و این کار نیاید

آخر به کجا روی کند؟ ای همه رحمت!
گر در بر تو شخص گرفتار نیاید

دیدم همه جا بر در و دیوار حریمت
جایی ننوشته‌ست گنه‌کار نیاید

جاروکش درگاه توام هم‌چو «مؤید»
زین بیش از این بنده‌ی دربار نیاید

علی‌اکبر یاغی‌تبار

ای مقام قدسی قاف ای مگس
ما تو را سیمرغ می‌دانیم و بس

یک وجب خاک، آخورِ ما هُدهُدان
آسمان، شش‌دانگ تحویل مگس

ما چه ربطی با پریدن داشتیم
ای سقوط ای آنِ دور از دسترس

خسته‌ایم از این سلوک بی‌دلیل
خسته‌ایم از این تکاپوی عبث

بال و پر واکرده‌ایم آخر که چه؟
ای خوشا کز کردنِ کنج قفس

کاشکی می‌کرد دست نیستی
خشک‌شاخ هستی ما را هرس

من خودم را در کجا گم کرده‌ام؟
خوب می‌دانند اصحاب مگس

نوشدارو هم به درد من نخورد
ای «نبودن» تو به فریادم برس

شایان مصلح

آدمیزاد است دیگر، دوست دارد دق کند
گاه‌گاهی گوشه‌ای بنشیند و هق‌هق کند

با خودش خلوت کند از دست بی کس بودنش
هی شکایت از خودش، از خلق و از خالق کند

من شدم این روزها خورشید سرگردان که حیف
در پی‌ات باید مکرر مغرب و مشرق کند

آن قدر با چشم‌هایت دلبری کردی که شیخ
جرأت این را ندارد صحبت از منطق کند

حد بی‌انصاف بودن را رعایت کن... برو
ماندن تو می‌تواند شهر را عاشق کند

کاش می‌شد کنج دنجی را شبی پیدا کنم
آدمیزاد است دیگر... دوست دارد دق کند

غلام‌رضا طریقی

دست‌هایت دو جوجه گنجشک‌اند، بازوانت دو شاخه‌ی بی‌جان
ساق تو ساقه‌ی سفیـدی که سر زده از سیاهی گلدان

میوه‌های رسیده‌ای داری، پشت پیراهن پر از رنگ
مثل لیموی تازه‌ی «شیراز» روی یک تخته قالی «کرمان» 

فارغ از اختلاف «چپ» با «راست» من به چشمان تو می‌اندیشم
ای نگاه همیشه شکاکت، ائتلاف فرشته با شیطان

فال می‌گیرم و نمی‌گیرم، پاسخی در خور سوال اما
چشم تو باز هم عنانم را می‌سپارد به دست یک فنجان

با هم‌این دست‌های یخ‌بسته، می‌کِشم ابروی کمانت را
تا به سوی دلم بیندازی، تیری از تیرهای تابستان

در تمام خطوط روی تو، چشم را می‌دوانم هر بار
خال تو خط سیر چشمم را می‌رساند به نقطه‌ی پایان

حامد حسین‌خانی

می‌خواهم از این آینه‌ها خانه بسازم
یک خانه برای تو جداگانه بسازم

یک خانه‌ی صحرایی بی سقف پُر از گُل
با دورنمای پَر پروانه بسازم

من در بزنم، باز کنی، از تو بپرسم
آماده‌ای از خواب تو افسانه بسازم؟

هر صبح مربای غزل، ظرف عسل، من
با نان تن داغ تو صبحانه بسازم

شاید به سرم زد، سر ظهری، دم عصری
در گوشه‌ی آن مزرعه، می‌خانه بسازم

وقتی که تو گنجشک منی، من بپرم باز
یک لانه به ابعاد دو دیوانه بسازم

می‌ترسم از آن روز خرابم کنی و من
از خانه‌ی آباد تو ویرانه بسازم

محمود حبیبی

ای کاش این سحر ز صبوحی حذر کند
یا این‌که در، به راه تو، خود را سپر کند

امشب نماز را به فرادا اقامه کن
تا قاتل از نماز جماعت حذر کند

بیدار شد که در صف پشت تو ایستد
تا صف به صف ملائکه را دربه‌در کند

ای ماه سر به مُهر! سر از سجده برمدار
پشت سرت کسی‌ست که شق‌القمر کند

در آستین خویش نهفته‌ست تیغ را
تا آستان تو لب شمشیر، تَر کند

می‌خواهد از شکافتن فرق موج‌ها
موسی‌صفت به آن سوی دریا گذر کند

این معجزات آیت پیغمبری نبود
داد از کسی که بر دل شیطان نظر کند

محراب در تلاطم خونابه غرق شد
خورشید، خون گریست که شب را سحر کند

نامردی از هراس به پل کوچه‌ها گریخت
مردی کجاست؟ تا که حَسن را خبر کند

تا او بیاید و پدرش را به دوش خویش
از شطّ خون مسجد کوفه به در کند

در کاسه‌های شیر، شفا موج می‌زند
شاید که زخم شیر خدا را اثر کند

مولا به یاد فاطمه بر سر حنا گرفت
تا مثل روزهای جوانی سفر کند

علی‌اکبر یاغی‌تبار

مانند طرز فکر شما چندش‌آوریم
این واقعیتی‌ست که از سگ، نجس‌تریم

خوکیم و وحشیانه‌تر ازکارهای‌تان
در منجلاب هرزگی خود شناوریم

تنها وظیفه‌ی من و تو، بار بردن است
فرقی ندارد این‌که الاغیم یا خریم

دیری‌ست کاه و یونجه به ما دیر می‌رسد
جفتک‌زنان به صاحب خود، گرم عرعریم

من را به زیر گام مبادا لگد کنید
کِرمیم و در تفاله‌تان غوطه‌ می‌خوریم

آه ای شغال! ما سگ زردیم، گوش کن
گفتند از قدیم که با هم برادریم

محمد رسولی

عشق، رسوایی محض است که حاشا نشود
عاشقی با اگر و شاید و اما... نشود

شرط اول‌قدم آن است که مجنون باشیم
هر کسی دربه‌در خانه‌ی لیلا نشود

دیر اگر راه بیفتیم، به یوسف نرسیم
سر بازار که او منتظر ما نشود

لذت عشق به این حسِّ بلاتکلیفی‌ست
لطف تو شاملم آیا بشود... یا نشود؟

من فقط روبه‌روی گنبد تو خم شده‌ام
کمرم غیر در خانه‌ی تو... تا نشود

هر قَدَر باشد اگر دور ضریح تو شلوغ...
من ندیدم که بیاید کسی و... جا نشود

بین زوّار که باشم؛ کرمت بیش‌تر است
قطره هیچ است اگر وصل به دریا نشود

مرده را زنده کند خواب نسیم حرمت
کار اعجازِ شما با دم عیسا نشود

امن‌تر از حَرمت نیست، هم‌آن بهتر که...
کودک گمشده در صحن تو پیدا نشود

بهتر از این؟ که کسی لحظه‌ی پابوسی تو
نفس آخر خود را بکِشد... پا نشود

دردهایم به تو نزدیک‌ترم کرده طبیب
حرفم این است که یک وقت مداوا نشود

من دخیلِ دلِ خود را به تو طوری بستم
که به این راحتی آقا... گره‌اش وا نشود

بارها حاجتی آورده‌ام و هر بارش...
پاسخی آمده از سمت تو، الّا... نشود

امتحان کرده‌ام این را حَرمت، دیدم که...
هیچ چیزی قسم حضرت زهرا نشود

آخرش بی برو برگرد مرا خواهی کُشت
عاشقی با اگر و... شاید و... اما... نشود

علی‌اکبر یاغی‌تبار

ما که در آمار موجودات عالم نیستیم
زخم‌ها داریم، امّا فکر مرهم نیستیم

ادعای پوچ کوچیدن نداریم از زمین
بی‌تعارف، لایق در جا زدن هم نیستیم

با مزاج دم‌د‌می، آینده را سر می‌بریم
چون که بر تصمیم خود هرگز مصمم نیستیم

غربت پاییز مهمان عزیز خوان ماست
ما پذیرای بهار و یاس و شبنم نیستیم

ارزش پرسش ندارد زندگیِ ما لوده‌ها
هیچ پابند معماهای مبهم نیستیم

گفتی آدم با هم‌این عشق آسمانی می‌شود
گفتم آدم‌ها فقط... ماها که آدم نیستیم

بهمن صباغ‌زاده

غزل می‌ریزد از چشمان آهویی که من دارم
به چین گیسویش مُشکِ غزالان خُتن دارم

چون‌آن بی‌تابی‌ام را در تب و تاب است هر شب تب
که بالاپوشی از آتش به جای پیرهن دارم

بهای بوسه‌اش را نقد جان می‌آورم بر لب
در آن شب‌ها که تنها جان شیرین را به تن دارم

به قول منزوی زن‌ها شکوه و روح می‌بخشند
تو را چون خون به رگ‌هایم و چون جان در بدن دارم

تو بی‌شک مهربان‌تر هستی و بسیار زیباتر
از آن تعریف زیبایی که از مفهوم زن دارم

غزل‌هایم بلاگردان این یک بیت حافظ باد
که هر چه هست از آن شیرازی شیرین‌سخن دارم

«مرا در خانه سروی هست کاندر سایه‌ی قدش
فراغ از سرو بُستانی و شمشاد چمن دارم»

اصغر عظیمی‌مهر

پیش از این‌ها عاشقی رسم فراموشی نداشت
شمع محفل تا سحر سودای خاموشی نداشت

بزمْ، حرمت داشت و در جمع کس با دیگری
خنده‌ی زیر لب و حرف درِ گوشی نداشت

هر کسی از راه معمول خودش می‌آمد و
در بساطش قابله، داروی بیهوشی نداشت

هر که در آغوش معشوق خودش خرسند بود
در خیالش نقشه‌ی اشغال آغوشی نداشت

پرده‌ای وقتی که می‌افتاد در بین دو تن
تشت رسوایی به عالم هیچ سرپوشی نداشت

گرچه در اوجم، نترسی! سایه‌ی بال عقاب
هیچ آسیبی برای هیچ خرگوشی نداشت

رضا طبیب‌زاده

حول چشمان تو لا قُوّةَ الّا بالله
قُل غزل‌خوانی و شیدایی و مستی لِلّه

آخرالامر غزل‌های تو گمراهم کرد
هر که دارد هوس دربه‌دری بسم الله:

باد می‌آید و موهات پریشان شده است
باد با توست... همین است که طوفان شده است

آخرش خلق رطب ختم به لب‌های تو شد
مثلاً معجزه‌ها: ختم به قرآن شده است

طعم لب‌هات عسل: «فیهِ شِفاءٌ لٍالنّاس»
کافر از آیه‌ی لب‌هات مسلمان شده است...

شب یک روز کذایی به خیابان رفتی
بعد از آن شب همه‌ی شهر خیابان شده است

زل زدی سمت افق... بغض شدی... فهمیدم
پشت چشمان تو یک فاجعه پنهان شده است

«جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه»
جنگ از دوری چشم تو فراوان شده است

رگ زدی... خون دلم ریخت به «گرمابه‌ی فین»
فرض کن یک‌شبه شیراز تو کاشان شده است

خون به پا کرده‌ای و شال به سر کرده‌ای و
راه افتاده‌ای و جاده هراسان شده است

جاده‌ها حسرت گیسوی تو را می‌خوردند
پیچ هر گردنه در موی تو «حیران» شده است

این! همین کوه فروریخته، اندام من است
ترک آغوش تو کرده‌ست که ویران شده است

یوسف مصر! به برگشتن خود فکر نکن
مدتی هست که کنعان تو زندان شده است...