ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری
ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری

علی‌اکبر یاغی‌تبار

شاعر شهر شما ساحر نبود
مثل من در سوختن ماهر نبود

می‌سرود امٌا نه شعرِ آبدار
می‌نوشت امٌا نه یک چیز به کار

می‌سرود امٌا فقط از هیچ و پوچ
از نماندن در وطن از ننگ کوچ

می‌نوشت از چیزهایی که نگو
داد می‌زد بی‌خیال آبرو

بی‌خیال آبرو ای هم‌چراغ
اتفاقاً می‌نوشت از اتفاق

زندگی یعنی هم‌این چیزی که هست
بی‌لیاقت حرمت ِخون را شکست

شاعر شهر شما مزدور بود
جای او الحق که تویِ گور بود

می‌نوشت آواز یعنی عربده
مسجد و محراب یعنی بتکده

دوست یعنی یک سوال بی‌جواب
مهربانی می‌شود «نادان، بخواب!»

می‌نوشت آیینه، آهی بود و بس
آفرینش، اشتباهی بود و بس

می‌نوشت آدم، الاغی بیش نیست
هم‌چون‌این کفتر، کلاغی بیش نیست

در دل ِبی‌مصرفش داغی نبود
شاعر شهر شما یاغی نبود؟!

اصغر عظیمی‌مهر

جنگ خونین گاه ناشی از نگاهی کوچک است
بی‌گمان هر جنگجو در خود سپاهی کوچک است

آن که در بحر نگاهی رفته می‌داند که گاه
گاه بحرانی بزرگ از اشتباهی کوچک است

هر کجایی رو به بالا می‌روی آرام‌تر
در سر هر پله شاید پرتگاهی کوچک است

نیست غیر از سربه‌زیری باعث بالندگی
بید اگر در بدو پیدایش گیاهی کوچک است

از درون باید بفهمی هیبت هر چیز را
کوه از بالا شبیه تپه کاهی کوچک است

چیست نفرت جز علیه خویش عصیانی بزرگ؟
عشق اگر هم معصیت باشد گناهی کوچک است

هر تنی شهری‌ست، هر آغوش چون دروازه‌ای
بین بازوهای باز، آزادراهی کوچک است

خانه یعنی آسمان و سفره یعنی کهکشان
نان جو در این میان چون قرص ماهی کوچک است

مادر موسی! بیا، زنبیل را برگیر از آب
بعد از این هر کودکی خود پادشاهی کوچک است

این زمان دنیای آدم‌های در ظاهر بزرگ
تا بخواهی تا بخواهی تا بخواهی کوچک است

هر که شد زندانی و زندان و زندانبان خویش
در درون هر کسی تبعیدگاهی کوچک است

گاه اما شاه دیر آگاه می‌گردد که گاه
ریزش یک امپراطوری به آهی کوچک است

علی‌اکبر یاغی‌تبار

خداوندا برایم کَس بیاور
برایم ترمه و اطلس بیاور
خیانت در امانت کار زشتی است
خدایا «مادرم» را پس بیاور!

و من دیگر در و پیکر ندارم
که هر چه داشتم دیگر ندارم
قبول واقعیت، دردناک است
که من تا زنده‌ام مادر ندارم

گلی بودم مصیبت، پرپرم کرد
شرار زندگی، خاکسترم کرد
نفهمیدم کدام‌این بی‌پدر بود
که خیلی ناگهان بی‌مادرم کرد

گل زردم، گل زردم، گل زرد
خود دردم، خود دردم، خود درد
خودم را کُشتم و بر باد دادم
که بی‌مادر نمی‌شد زندگی کرد

مهدی فرجی

زنی که عقل دارد عشق را باور نخواهد کرد
که زن با شاعر دیوانه عمراً سَر نخواهد کرد

مبادا بشنود یک تار مویش ذلّه‌ام کرده
که دیگر پیش چشمم روسری بر سر نخواهد کرد

خرابم کرد چشم گربه‌یی وحشی و می‌دانم
عرق‌های سگی حال مرا بهتر نخواهد کرد

نکن... مستم نکن من قاصد دردآور عشقم
که شاعر چون لبی تر کرد، چشمی تر نخواهد کرد

جنون شعر من را نسل‌های بعد می‌فهمند
که فرزند تو جز من جزوه‌یی از بر نخواهد کرد

برای دخترت تعریف خواهی کرد: من بودم
دلیل شورِ «مهدی» در غزل... باور نخواهد کرد

بگویی، می‌روم زخمم زدی امّا نترس از من
که شاعر شعر خواهد گفت امّا شَر نخواهد کرد

محمد شریف

همیشه مشقِ چشمانت پُر از عشق و وفا بوده‌ست
حسابت از زنانِ دیگر دنیا جدا بوده‌ست

پس از عمری تمامِ آسمان‌ها خوب می‌دانند
که دامانت مدارِ گردشِ سیاره‌ها بوده‌ست

فقط یک گردش از چشمانِ بیمارت جهان‌بانو
برایِ کلِ بیماران این دنیا دوا بوده‌ست

همیشه داستانِ غربتت جاری‌ست در تاریخ
تو تنها با تنت معروف بودی... این جفا بوده‌ست

به هنگام فرارِ روسری در باد فهمیدم
که جنگل اولش تقلیدی از موی شما بوده‌ست
نه تنها پادشاهِ مطلقِ شعرِ معاصر شد
که زن از ابتدا در شعرها فرمانروا بوده‌ست

محمد سلمانی

عشق؛ پرواز بلندی‌ست مرا پر بدهید
به من اندیشه‌ی از مرز فراتر، بدهید

من به دنبال دل گمشده‌ای می‌گردم
یک پریدن به من از بال کبوتر بدهید

تا درختان جوان، راه مرا سد نکنند
برگ سبزی به من از فصل صنوبر بدهید

یادتان باشد اگر کار به تقسیم کشید
باغ جولان مرا بی‌در و پیکر بدهید

آتش از سینه‌ی آن سرو جوان بردارید
شعله‌اش را به درختان تناور بدهید

تا که یک نسل به یک اصل خیانت نکند
به گلو فرصت فریاد ابوذر بدهید

عشق اگر خواست، نصیحت به شما، گوش کنید
تن برازنده‌ی او نیست، به او سر بدهید

دفتر شعر جنون‌بار مرا پاره کنید
یا به یک شاعر دیوانه‌ی دیگر بدهید

غلام‌عباس سعیدی

هر چه او ناز و ادا کرد مجابش کردم
تا رضاخان شدم و کشف حجابش کردم

مریم باکره‌ای بود و عبادت می‌کرد
جبرئیلش شدم و پاک، خرابش کردم

چشم افسونگر می‌گون غزل‌خوانی داشت
هر غزل خواند یکی ناب، جوابش کردم

گل سرخی که دهانم ز دهانش بر داشت
آن قدَر سخت مکیدم که گلابش کردم

تا که شلّیک کند بوسه‌ی آتش، تا صبح
لب، مسلسل شد و پیوسته خشابش کردم

بازوان را ز دو سو مثل کتابی بستم
مثل یک برگ گلِ لای کتابش کردم

تا که بردارم از گردن او حق زکات
بوسه‌ی بیش‌تر از حدّ نصابش کردم

اصغر عظیمی‌مهر

چه‌گونه پر بزنم تا که بال و پر بسته‌ست؟
چه قدر در بزنم؟‍ ها؟ چه‌ قدر؟ در بسته‌ست

از این ستون فرجی نیست تا ستون دگر
که ریشه‌های درختان به یکدگر بسته‌ست

تفاوتی نکند باغ با قفس وقتی –
دل پرنده شکسته‌ست و بال و پر بسته‌ست

چه قدر چشم بچرخانم و نگاه کنم؟
در این زمانه که هر چشم دیده ور بسته‌ست

اگر که راه نمی‌خواندم ز تنهایی‌ست
که گاه قصد زیارت به همسفر بسته‌ست

پر از عریضه شده چاه جمکران؛ حالا -
به جای آب پر از نامه‌های سربسته‌ست

میان راه نمی‌ماند آن که قبلِ سفر
درست توشه به اندازه‌ی سفر بسته‌ست

به پشت‌گرمی این قوم دلخوشی کافی‌ست
که زود وا شد مشتی که تنگ‌تر بسته‌ست

«عقب‌نشینی» آرایش سپاه نبود
مسیرِ فتح به سربازِ بی‌جگر بسته‌ست

زمان آمدنت روی ما حساب نکن
خودِ خدا به هواخواهی‌ات کمر بسته‌ست

بیا که آمدنت بحث مرگ و زندگی است
نبود و بودِ دو عالم به این خبر بسته‌ست

بیا که گوشه‌ی چشمی به من بیندازی
سعادت دو جهانم به یک نظر بسته‌ست

وحید پورداد

شبیه کوه خاموشی که از آتش‌فشان خالی‌ست
وطن این روزها تنها شده، از قهرمان خالی‌ست

به این مذهب چه‌گونه می‌توانم متکی باشم؟
که از «حی علی العاشق» شدن، روح اذان خالی‌ست

میان مردم این شهر حرف از دین نزن، زاهد
که در بین تمام سفره‌هامان جای نان خالی‌ست

برایم مادرم هر چند عمری جان‌فشانی کرد
ولی جای پدر، آن چشم‌های مهربان خالی‌ست

تمام دلخوشی‌ام دست‌های توست ای ساقی
بیا آب حرامت را بریز، این استکان خالی‌ست

خدا هم هر چه می‌خواهد بگیرد امتحان از من
برای برگه‌ام فرقی ندارد هم چون‌آن خالی‌ست

اگر ای سرزمین مادری ویرانه‌ات کردند
نه این که خم به ابرومان نیامد... دست‌مان خالی‌ست

برای شاعری چون من، چه فرقی می‌کند گفتن؟
که در دور و برش از یک صدای همزبان خالی‌ست

علی‌اکبر یاغی‌تبار

وقتی آفت به باغ می‌افتد
مرد در باتلاق می‌افتد
زندگی مرگ نابه‌هنگامی‌ست
ناگهان اتفاق می‌افتد

گفتند عدمِ صحت ِگویایی بود
دیدن؛ اثر مشکل بینایی بود
این‌ها همه هیچ، اصل کاری این است
خلقت؛ غلط فاحش انشایی بود

تو خیلی ساده بودی من نبودم
تو جاافتاده بودی من نبودم
و معمولی‌ترین فرق من و تو
تو فوق‌العاده بودی من نبودم

علی‌اکبر یاغی‌تبار

غم و قصه‌ی کوتاه ولنگاریِ من
منم و بحث زمان‌گیر گرفتاریِ من

صحبت سوختگانی‌ست که تا جا می‌شد
عزم‌ها جزم نمودند به دلداری ِمن

راه را باز کنید و بگذارید که خلق
بتوانند بیایند به همیاری من

جز پیمبرنفسانی که مبادا باشند
هیچ کس یار نشد در شب بیماری من

نامه‌ِ عمر من آن قَدَر است که کاش
واژه را شوق نماند به خریداری ِمن

منم و ترجمه‌ی مجمل حال قلمی
که شد آرام دل کوچه و بازاری ِمن

حسین آهنی‌رود

تو را در مشت می‌گیرم شبیه حبه‌ی انگور
نگاهت را نمی‌دزدی و می‌گویی که خب منظور؟

به خود می‌گویم از چشمش حذر کن تا سرت گرم است
نگاهش کن نمی‌فهمد که تو مجنونی و معذور

تفکر با من و با تو تصورهای مستانه
تجسم کن تلنگر را شبیه ضربه بر سنتور

فقط با لمس انگشتت دلم در سینه می‌لرزد
لباست را که می‌بوسم نگاهم می‌شود منشور

بدن، براق و بازیگر، هوس‌انگیز و رازآلود
امان از هسته‌ی قلبی که داری دختر مغرور

تو را از قورگی‌هایت نچیدم گر چه از طعمت
دهانم آب می‌افتاد به روی دست من ساتور

بزن چرخی که مشتاقم ببینم رقص پایت را
برای عشوه‌ات چشمی چرانیدم کمی ناجور

قد و بالای اشعارم برای مصلحت‌بینی
نمی‌گوید که عریان‌تر شدم از طاهر مشهور

نه بدمستم نه هشیارم، شراب ناب می‌فهمد
کمال آن تقلایی که در جسمت شده مذکور

سبک‌وزن پر از قدرت برای دلبری کردن
هم آهنگین‌ترین ناله شبیه زخمه بر تنبور

تو را در مشت خود دارم کنار صورتم اما
نگاهت مثل صیادی که دارد کوسه‌ای در تور

حسین الهام

منم آن عاشق بیچاره‌ی تهرانی تو
بی کس و گم شده در مُلک خراسانی تو

بین گم‌نامی من، حرف تو هر جایی هست
شده قحطیِ من و فصل فراوانی تو

شب مهمانی و اَشراف همه بر سر خوان
من گدایی دم در، دور ز مهمانی تو

آمدی، رد شدی و سکه‌ای از بهر ثواب
جان فدای همه آداب مسلمانی تو

به تو شهزاده‌ی قاجار نگاهی افتاد
کور بادا نظر رعیت کرمانی تو

من که یک روز تو را از پدرت می‌دزدم
گندم و وسوسه و جلوه‌ی شیطانی تو

شب به شب قوچی از این دهکده کم شد... چه کنم؟
شغل من عاشقی توست، نه چوپانی تو!
صبح با چادر و روبنده و شب، کشف حجاب
خلق سردرگم فرهنگ رضاخانی تو

یغما گلرویی

هر چیزی در این جهان به دردی می‌خورد!
گیتارهای آندولسی
به کارِ مجنون کردنِ آدم می‌آیند
وقتی پاشنه‌های بلندِ کفشِ زنی زیبا
پا به پاشان
بر کفپوشِ بلوطیِ کافه‌ای پرت
در غرناطه ریتم بگیرد.
سیگارهای زر به دردِ پدر بزرگ‌ها می‌خورند
تا بر نیمکتِ پارک‌ها دودشان کنند
هنگامِ فکر کردن به دختری
در روپوشِ خاکستریِ دبیرستانِ «شاهدخت»
که هرگز پیر نخواهد شد.
«چاپلین» و «هیتلر»
با سبیل‌های هم‌گونشان لازمه‌ی جهانند
تا اولی بر پرده‌ی جادو
جار بزند گرسنگی عشق را از یادِ انسان نمی‌برد
و عکسِ دومی در کتاب‌های تاریخ چاپ شود
تا به کودکان بیاموزد
سرخوردگیِ نمره نیاوردن را
بر سرِ اسباب‌بازی‌های خود خالی نکنند.
چاقوی سلاخی هم
در دستِ «فرمان» که نباشد
می‌تواند هندوانه‌ای را قاچ کند
در کنارِ حوضِ تابستان.
سوسکِ حمام کاری می‌کند زن‌ها
جیغ‌های فراموش شده‌شان را به خاطر بیاورند
و مردِ خانه برای چند دقیقه
نقش امیرزاده‌ای را بازی کند
که با یک دمپایی
شاهزاده‌ی قصه را
از دستِ اژدهایی قهوه‌ای نجات می‌دهد.
حتا «کیهان» با دروغ‌هایش
به دردِ برق انداختنِ شیشه‌ها
در هفته‌های آخرِ سال می‌خورد
و «ملا عمر» هم
به دردِ لای جِرزِ دیوار.
هر چیزی در این جهان به دردی می‌خورد!
من به این دردِ می‌خورم که شب‌ها
رصد کنم کوچکترین حرکاتِ تو را در خواب:
غلتیدنت در موجِ ملافه‌ها،
زمزمه‌های زیر لبت
و تکان خوردنِ آرامِ مردمکانت را
تا از ابریشمِ مژه‌هایت شعر ببافم تا صبح…
تو هم
با اولین لب‌خندِ صبحگاهی‌ات
به دردِ درمانِ تمامِ دردهای من می‌خوری!

غلام‌رضا سلیمانی

گیسوانت زیر باران، عطر گندم‌زار... فکرش را بکن
با تو آدم مست باشد، تا سحر بیدار... فکرش را بکن

در تراس خانه رویارو شوی با عشق بعد از سال‌ها
بوسه و گریه، شکوه لحظه‌ی دیدار... فکرش را بکن

سایه‌ها در هم گره، نور ملایم، استکان مشترک
خنده‌خنده پر شود خالی شود هر بار... فکرش را بکن

ابر باشم تا که ماه نقره‌ای را در تنم پنهان کنم
دوست دارد دورِ هر گنجی بچرخد مار... فکرش را بکن

خانه‌ی خشتی، قدیمی، قل‌قل قلیان، گرامافون، قمر
تکیه بر پشتی زده یار و صدای تار... فکرش را بکن

از سماور، دست‌هایت چای و از ایوان، لبانت قند را
بعد هم سیگار و هی سیگار و هی سیگار... فکرش را بکن

اضطراب زنگ، رفتم واکنم در را، که پرتم می‌کنند
سایه‌ها در تونلی باریک و سرد و تار... فکرش را بکن

ناگهان دیوانه‌خانه... ــ وَ پرستاری که شکل تو نبود
قرص‌ها گفتند: دست از خاطرش بردار! فکرش را نکن

سعید صاحب‌علم

گمانم عاشقی هم مثل من خون جگر خورده
تو سنگی را رها کردی که بر این بال و پر خورده

خودت گفتی جدایی حق ندارد بین ما باشد
کجایی تا ببینی که جدایی هم شکر خورده

نمی‌دانم کجا باید بیفتم از نفس دیگر
درختی را تجسّم کن که از هر سو تبر خورده

غم‌انگیزم، دلم چون کودکی ناشی‌ست در بازی
که از لبخندهای تلخ استهزاء سر خورده

شبیه پوشه‌ای در دست مردی گیج و مبهوتم
به خاک افتاده‌ام، در راه او بر صد نفر خورده

هوایم بی تو هم‌چون حال ورزشکار دل‌خونی‌ست
که در دیدار پایانی به اسراییل برخورده

علی‌اکبر یاغی‌تبار

فارغ از هر چه که هست
فارغ از هر چه که نیست
فارغ از بود و نبود آمده‌ام

من مکافات تو بی‌فرجامم
یک مجازات به ناهنگامم
که بدین‌گونه از همه بی‌خبرم
که بدین‌گونه سر شعر فرود آمده‌ام

کولی دربه‌در از همه جا بی‌خبرم
که دو شب بعدِ وفات تو -ابرشاعر ِخاک-
بعد مرگ غزل و شعر و شعور
از دیاری که نگو، به دیاری که نپرس
با دو تا بقچه سرود آمده‌ام

من به این منطقه‌ی سبز دروغ‌آلوده
من به این کودن‌زار -که به ظاهر به نبوغ آلوده-
با دلی دردآگین
با رخی زرد و کبود آمده‌ام

آمدم بنویسم آسمان توخالی است
آمدم بنویسم شعرِموزون پر از قافیه‌ام پوشالی‌ست
آمدم بنویسم «بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم»
که من بی سر و پا
اشتباهاً به وجود آمده‌ام

مهرداد بابایی

روزی از راه آمدم این‌جا، ساعتش را درست یادم نیست
دیدم انگار دوستت دارم، علّتش را درست یادم نیست

چشم من از هم‌آن نگاه نخست، با تو احساس آشنایی کرد
خنده‌ات حالت عجیبی داشت، حالتش را درست یادم نیست

زیر چشمی نگاه می‌کردم، صورتت را و در خیال خودم
می‌زدم بوسه بر کنار لبت، لذّتش را درست یادم نیست

آن شب از فکر تو میان نماز، بین آیات سور‌ه‌ی توحید
لَم یَلِد را یَلِد و لَم خواندم، رکعتش را درست یادم نیست

باورش سخت بود و ناممکن که دلم بوی عاشقی می‌داد
پیش از این او همیشه تنها بود، مدّتش را درست یادم نیست

مانده بود از تمام خاطره‌ها، یک نفر در میان آیینه
اسم او مهرداد بود امّا شهرتش را درست یادم نیست

خواب تو خواب هر شبم شده بود، راه تعبیر آن سرودن شعر
یک غریبه همیشه پیش تو بود، صورتش را درست یادم نیست

عادت عشق، دل شکستن بود و مرا عاشق نگاه تو کرد
واقعاً او چه خوب می‌دانست عادتش را درست یادم نیست

عاقبت مردِ بین آیینه، بی‌خبر رفت و در شبی گم شد
چون لیاقت نداشت یا این‌که جرأتش را درست یادم نیست

مهدی فرجی

زنی به هیأت دوشیزه‌های دربار است
که چشم روشنِ او قهوه‌های قاجار است

مرا کشیده به صدسال پیش و می‌گوید:
برای شاعرِ مشروطه، عاشقی عار است

مرا کشانده به شیراز دوره‌ی سعدی
خجالتم بدهد؛ بهتر از تو بسیار است

دو چشم عطری او آهوان تاتار است
زنی که هفت قدم در نرفته عطار است

شبی گره شد و روزی به کار من افتاد
زنی که حلقه‌ی موی طلایی‌اش دار است

به گریه گفتمش از اشتباه من بگذر!
به خنده گفت که در انتقام، مختار است

زنی که در شبِ مسعودیِ نشابورش
هزارها حسنک مثل من سرِ دار است

زنی که چارستونِ دل مرا لرزاند
چهلستون دلش، بی‌ستونِ انکار است

زنی که بوی شراب از نفس‌زدن‌هایش
اگر به «قم» برسد کار ملک «ری» زار است

اگر به «ری» برسد، ری اگر به وی برسد
هزار خمره‌ی چله‌نشین به مِی برسد

حافظ ایمانی

انار نخل خنده را شکوفه کن به لب بده
لب مرا به حوریان بالغ حلب بده

به لولیان، پری‌وشان، سبو و سیب هدیه کن
به دختران ترکمن، ترانه و رطب بده

به خیس چشمه‌ای ببر دو دست تشنه‌ی مرا
و گیسوان ابر را ز ماهِ رو عقب بده

به جای من فرشتگان به شعر و بوسه آمدند
برای من اذان بگو شراب مستحب بده

خوشا سرم که سرخوشم از این که عاشق توام
خوشا سرم، ترنج و رنج روز را به شب بده

ساعت نیش و نوش من عقربه دار زهر تو
به عقربان نشانی از مقرّبان رب بده

روح تتن‌تنی شده... خطّ تو منحنی شده
قوس صعودی مرا دایره کن طرب بده

صدای من نصیب عاشقان اولین تو
نصاب مستی مرا به آخرین نسب بده

اقامه کن جنون پرسه‌های عاشقانه را
مرا به درد کنیه کن ابوالبلا لقب بده