ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری
ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری

تقی سیّدی

مغرور هستی و دنبال قدرتی
معلوم می‌شود اهل سیاستی

با چشم‌های خود، هی ناز می‌کنی
گمراه می‌کنی، من را به راحتی

لب وا نمودنت، آغاز اغتشاش 
هم فتنه می‌کنی هم بی‌بصیرتی!

مانند دیگران، با من مخالفی 
من بی کسم و تو، هم‌رأی ملّتی

شورای عاشقان! من را کمک کنید 
از دست دلبرم، دارم شکایتی

وقتی که دلبرت در حزب دیگر است 
دور از عدالت است همچین رقابتی

حالا که نیستی، خانه‌نشین شدم
امید من شده حکم حکومتی!

غلام‌عباس سعیدی

در خیابان خسروی نو بود طرفِ باغ نادری می‌رفت
چادری ظاهراً نبود اصلاً ولی آن روز چادری می‌رفت

چارراه آمد و گمش کردم چارسو را دقیق کاویدم
حرم از دست راست می‌رفتند دیدم او را از آن وری می‌رفت

ناز مانند ماده‌آهویی زیر تیر نگاهت اما رام
گر که می‌دیدیش به چشمی پاک یا به چشم برادری، می‌رفت

چشم‌ها دو پیاله‌ی لبریز، گونه ترگونه چانه اشک‌آلود
از سر درد دم به دم می‌خورد هر قدم یک سکندری می‌رفت 

نبض مانند طبل می‌کوبید توی رگ در شقیقه‌اش وقتی
چشم و ابروی مرد بی‌شرمی پیش او رقص بندری می‌رفت

می‌دوید اسب گونه گاه از ترس کز پی‌اش می‌دوید یابویی
می‌پرید آهوانه گاه از خوف کز کنارش یکی خری می‌رفت

مثل آهوی در هجومِ گرگ دورِ او مردهای چشم‌چران
به امید یکی دو روحانی یا دعاخوان و منبری می‌رفت

مثل یک آدم کتک‌خورده، کوفته، دل‌شکسته، افسرده
تا به دادش کسی رسد انگار طرفِ دادگستری می‌رفت

پشت سر چشمه چشمه چشمه سراب پیش رو موج موج اقیانوس
زورقی دستِ باد افتاده به هوایِ شناوری می‌رفت

گنبد از دور دست تکان داد موجی از شادی و غرور وزید
سر و گردن کشید بالاتر مثل سرباز لشکری می‌رفت

ترکِ تب‌ریزِ مشهدآشوبی به حرم می‌رسید انگاری
توی مغز کسی دمِ افطار بوی یک نان بربری می‌رفت

چون به دریا رسید قطره‌ی آب محو شد خار و خس ندید دگر
همه دریا شدند و دور و برش یکی می ماند و دیگری می‌رفت

سعید صاحب‌علم

اگر یک بار دیگر فرصتی باشد که تا دنیا بیایم
دوست دارم تا قیامت در کُما باشم

دلم یک دوست می‌خواهد که اوقاتی که دلتنگم
بگوید: خانه را ول کن بگو من کِی، کجا باشم؟

رضا نیکوکار

خوابیده‌ای آرام مثل بچه‌قوها
بیدارم اما با تمام آرزوها

بیدارم و حال مرا باید ببخشی
که دست بردم بی‌اجازه لای موها

من انجماد سال‌ها تنهایی‌ام... آه
آتش بریز، آتش برایم در سبوها

با دست خالی آن قدَر پای تو ماندم
که قطره‌قطره جمع شد این آبروها

یک چشمه از کلّ هنرهای تو کافی‌ست
تا آب رفته باز برگردد به جوها

وقتی تو باشی هیچ معنایی ندارد
لبخند دخترخاله‌ها، دخترعموها!

ای آسمان! چشم از زمین بردار دیگر
خواب است امشب ماه زیر این پتوها

مجید عابدی

کفر است و غزل آیه‌ی شیطانی چشمت
ای کفر و غزل، مست مسلمانی چشمت

دل، مست عراقی غزل‌های نگاهت
جان، شیفته‌ی سبک خراسانی چشمت

دمساز لبت، رودکی شوق بخاراست
ای شاه جهان، بی سر و سامانی چشمت

من، شروه‌ترین فایز شب‌های جنوبم
زندانی خاقانی شروانی چشمت

عطار نشابوریِ گل‌های بهشتی‌ست
قانون شفای مژه‌درمانی چشمت

گم می‌شود اسطوره‌ی غم‌های تهمتن
در خاطره‌ی سبز سمنگانی چشمت

جمع‌اند مضامین پریشانی و تردید
در کوچه‌ی خیام پشیمانی چشمت

شیرینی فرهاد بخارای خیالی
بلخ است سمرقند غزل‌خوانی چشمت...

تقی سیّدی

یک قطره اشک از چشم‌های او جاری شود سونامی یعنی این 
یک تار از مویش رها باشد تعریف ناآرامی یعنی این 

گل‌پونه‌های وحشی چشمش، شب تا سحر آواز می‌خواند
بغض پر از سوزی که می‌بینی در چه‌چه بسطامی یعنی این

وقتی که گیسو را بپیچاند بر گردنت آن‌گاه می‌فهمی 
«مجموعه‌ای از اعترافات یک آدم اعدامی» یعنی این 

وقت اذان وقتی که می‌آید، می‌بوسدت تا این‌که برخیزی 
در بین ما عشّاق می‌گویند، «بیداری اسلامی» یعنی این 

وقتی تو را با او کسی دیده، حرف شما در شهر پیچیده 
نامت کنار نام او باشد، زیباترین بدنامی یعنی این

کاظم بهمنی

قدر‌نشناسِ عزیزم، نیمه‌ی من نیستی
قلبمی اما سزاوار تپیدن نیستی!

مادرِ این بوسه‌های چون مسیحایی ولی
مرده خیلی زنده کردی، پاک‌دامن نیستی

من غبارآلودِ هجرانم، تو اما مدتی‌ست
عهده‌دارِ آن نگاهِ لرزه‌افکن نیستی

یک چراغ از چلچراغ آرزوهایت شکست
بعدِ من اندازه‌ی یک عشق روشن نیستی

لاف آزادی زدی؛ حالا که رنگت کرده فصل
از گزندِ بادهای هرزه ایمن نیستی

چون قیاسش می‌کنی با من، پس از من هرکسی
هر چه گوید عاشقم، می‌گویی: «اصلاً نیستی»
دست وقتی که تکان دادی عجب حالی شدم
اندکی برگشتم و دیدم که با من نیستی!

یاسر قنبرلو

داد و بی‌داد نکردم که در اندیشه‌ی من
مرد آن است که غم را به گلو می‌ریزد
آخرین مرحله‌ی اوج، فرو ریختن است
مثل فواره که در اوج فرو می‌ریزد

من بنایم همه درس است نه تحسین دو شیخ
دل نبستم به بنایی که فرو ریختنی‌ست
دل نبستم به خودِ مدرسه حتی! چه رسد 
به عبایی که پس از مدرسه آویختنی‌ست

گوسفندانِ فراوان، هوسِ چوپان است
آن‌چه دل بسته به آن است فقط تعداد است
شاعر امّا غم تعداد ندارد وقتی
پرچمش کوفته بر قله‌ی استعداد است

شاعر این مساله را خوب به خاطر دارد
که نفس می‌کشد این قشر به جوسازی‌ها
هر کسی انجمنش کنج اتاقش باشد
بی‌نیاز است از این خاله‌زنک‌بازی‌ها 

می‌روم پشتِ همه بل‌که از این پس دیگر
پشت من حرف نباشد که چه شد یا چه نشد
می‌روم تا نفسی تازه کنم برگردم
کاش روزی برسد هر که رَوَد خانه‌ی خود

کاظم بهمنی

کم به دست آوردمت، افزون ولی انگاشتم 
بیش از این‌ها از دعای خود توقع داشتم 

بید مجنون کاشتم، فکر تو بودم، خشک شد 
زرد می‌شد مطمئناً کاج اگر می‌کاشتم 

آن که زد با تیغ مکرش گردنم را، خود شمرد 
چند گامی سوی تو بی‌سر قدم برداشتم 

ای شکاف سقف ِبر روی سرم ویران شده 
کاش از آن اول تو را کوچک نمی‌پنداشتم 

آه ِمن دیشب به تنگ آمد، دوید از سینه‌ام 
داشت می‌آمد بسوزاند تو را، نگذاشتم

حامد عسکری

مثل سابق غزلم ساده و بارانی نیست
هفت قرن است در این مصر فراوانی نیست

به زلیخا بنویسید نیاید بازار
این سفر یوسف این قافله کنعانی نیست

حال این ماهی افتاده به این برکه‌ی خشک
حال حبسیه‌نویسی است که زندانی نیست

چشم قاجار کسی دید و نلرزید دلش
بشنوید از من بی‌چشم که کرمانی نیست

با لبی تشنه و بی‌بسمل و چاقویی کند
ما که رفتیم ولی رسم مسلمانی نیست

عشق رازی‌ست به اندازه‌ی آغوش خدا
عشق آن گونه که می‌دانم و می‌دانی نیست

محمدحسین ملکیان

عاقلان را با هم‌این دیوانه دشمن کرده است
از هم‌آن روزی که فکر با تو بودن کرده است

گول این زنجیرهای دور تختش را مخور
مرزهای سرزمینش را معین کرده است

شک نکن وقتی کنار پنجره می‌ایستد
با خودش یک عمر تمرین پریدن کرده است

سرنخ دنیای خود را عاقلان گم کرده‌اند
سرنخی که بارها دیوانه سوزن کرده است

مشکل دیوانه تنها یک بغل آرامش است
از همین رو پیرهن برعکس بر تن کرده است

خانه‌ای که سوخت هرگز کار یک دیوانه نیست
یک نفر این‌جا به یادت شمع روشن کرده است

یاسر قنبرلو

هرچه کردم به خودم کردم و وجدان خودم
پسر نوحم و قربانی طوفان خودم

تک و تنهاتر از آنم که به دادم برسند
آن چون‌آنم که شدم دست به دامان خودم

موی تو ریخته بر شانه‌ی تو، امّا من
شانه‌ام ریخته بر موی پریشان خودم!

از بهشتی که تو گفتی خبری نیست که نیست
می‌روم سر بگذارم به بیابان خودم

آسمان سرد و هوا سرد و زمین سردتر است
اخوانم که رسیدم به زمستان خودم

تو گرفتار خودت هستی و آزادی‌هات
من، گرفتار خودم هستم و زندان خودم

شب میلاد من بی کس و کار است ولی
باید امشب بروم شام غریبان خودم

نفیسه بالی

سیگارهای بهمنش را دوست دارم
عطر بد پیراهنش را دوست دارم

گفتند: دیوانه! ندیدی زن گرفته؟
دیوانه‌ام؛ حتی زنش را دوست دارم!

هاتف اصفهانی

دانی که دلبر با دلم چون کرد و من چون کردمش         
او از جفا خون کرد و من از دیده بیرون کردمش

گفتا چه شد آن دل که من از بس جفا خون کردمش         
گفتم که با خون جگر از دیده بیرون کردمش

گفت آن بت پیمان‌گسل جستم ازو چون حال دل         
خون ویم بادا بحل کز بس جفا خون کردمش

ناصح که می‌زد لاف عقل از حسن لیلی‌وش بتان         
یک شمه بنمودم به او عاشق نه مجنون کردمش

ز افسانه‌ی وارستگی رستم ز شرم مدعی         
افسانه‌ای گفتم وزان افسانه افسون کردمش

از اشک گلگون کردمش گلگون‌رخ آراسته         
موزون‌قد نوخاسته از طبع موزون کردمش

هاتف ز هر کس حال دل جستم چو او محزون شدم         
ور حال دل گفتم به او چون خویش محزون کردمش

سجاد سامانی

به رسم صبر، باید مرد آهش را نگه دارد
اگر مرد است، بغض گاه‌گاهش را نگه دارد

پریشان است گیسویى در این باد و پریشان‌تر
مسلمانى که می‌خواهد نگاهش را نگه دارد

عصاى دست من عشق است، عقل سنگدل بگذار...
که این دیوانه تنها تکیه‌گاهش را نگه دارد

به روى صورتم گیسوى او مهمان شد و گفتم
خدا دل‌بستگان روسیاهش را نگه دارد

دلم را چشم‌هایش تیرباران کرد، تسلیمم
بگویید آن کمان‌ابرو سپاهش را نگه دارد

مهدی جهان‌دار

روضه‌خوان گفت که لیلا پسری داشت که رویش
به درخشندگی ماه که عباس عمویش

روضه‌خوان گفت که لیلا پسری داشت که مجنون
پسری داشت که می‌رفت و نگاه تو به سویش

پسری خوش قد و قامت، پسری صبح قیامت
روضه‌خوان گفت که در باد پریشان شده مویش

آسمان بار امانت نتوانست کشیدن
که بریدند خدایا، که شکستند سبویش

روضه‌خوان تاب نیاورد، عمو آب نیاورد
روضه‌خوان آمد و زانو زد و بوسید گلویش

غلام‌رضا سیستانی

چون تو ندیده هیچ که، در لاله‌زارها
لاله تو کیستی ز کدامین بهارها؟

بودیم ما و غصه و... آن‌گه تو آمدی
وز یاد ما برفت همه گیرودارها

اکنون برای تو همگان سوت می‌کشند
حتی در ایستگاه برایت قطارها

قد می‌کشد برای تو سروی کنار کوه
لب می‌شوند سرخ برایت انارها

حتی هلال ابروی تو ماه می‌شود
گیسو به روی شانه‌ی تو آبشارها

ای رودبار ِشعر تو از بلخ تا حجاز
دل برده‌ای ز تهران تا قندهارها

سعدی تمام حُسن تو را در غزل نگفت
باشد که تا بگوییم، ما تازه‌کارها

حسین حاج‌هاشمی

فردای منی ای همه دیروز من از تو
ای آن‌که دو چندان شده تقدیس زن از تو

روزی که خدا باز مرا زنده بخواهد
باید بدمد در دهنم یک دهن از تو

در جسم تو جاری شده از روح خدایان
یا وام گرفتند خدایان بدن از تو

والاتر از آنی که در این شعر بگنجی
کوچک‌تر از آنم که بگویم سخن از تو

سرسبزترین فصل در این زردی پاییز
بگذار بپوشد غزلم پیرهن از تو

مریم جعفری آذرمانی

آموختم پی خویش بی پا و سر بگردم
بی حرکتی برقصم، بی هم‌سفر بگردم

در بی کلید هم در، وای از کلید بی در
در دست من کلیدی‌ست تا دربه‌در بگردم

گم کرده‌ام سرم را، سردرگمم همیشه
بی سر نمی‌توانم دنبال سر بگردم

من یک درخت بی‌تاب، تو با تبر هم‌آغوش
بر پیکرم بزن تا دور تبر بگردم

دردم از استخوان نیست، من استخوان ِدردم
مرهم نمی‌دهندم عمری اگر بگردم

مهرانه جندقی

چه باک اگر که جهانی رها کنند مرا
به خنده زمزمه در گوش‌ها کنند مرا

شبی دو چشمِ سیاه تو را به من بدهند
چه غم‌، که یک‌شبه صاحب‌عزا کنند مرا

تو در وجود منی پس چه‌گونه می‌خواهند
که از وجود خودم هم جدا کنند مرا

بعید نیست از این پس شبیه من بشوی
و یا به نام تو دیگر صدا کنند مرا

دوای درد مرا هیچ‌کس نمی‌داند
فقط بگو به طبیبان دعا کنند مرا