ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری
ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری

محمد سلمانی

بی‌حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست
باور کنید پاسخ آیینه، سنگ نیست

سوگند می‌خورم به مرام پرندگان
در عرف ما سزای پریدن، تفنگ نیست

با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما
وقتی بیا که حوصله‌ی غنچه، تنگ نیست

در کارگاه رنگ‌رزان دیار ما
رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست

از بردگی مقام بلالی گرفته‌اند
در مکتبی که عزّت انسان به رنگ نیست

دارد بهار می‌گذرد با شتاب عمر
فکری کنید، فرصت پلکی درنگ نیست

وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را
فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست

اصغر عظیمی‌مهر

شهرت شهرم اگر از بیستونش بوده است
جوهر شعر من از رنج و جنونش بوده است

شوکت دریا به موج و دولت باد از وزش
در مقابل، هیبت کوه از سکونش بوده است


برج و بارو گر چه در ظاهر، شکوه قلعه‌هاست
اتکای قصر اغلب بر ستونش بوده است

هر کسی بر سیم آخر می‌زند فهمیده است
شور تار از پنجه‌های ذوالفنونش بوده است

هیچ چیز از رمز و راز آن نفهمید آخرش
هر کسی در عشق، فکر چند و چونش بوده است

چشم من چون کشتی نوح است، در آن پا گذار
جای بیرون منتها دریا درونش بوده است

هادی فردوسی

از لحظه‌ی داغ‌دیدنت، هیچ ندید
از صحنه‌ی پر کشیدنت، هیچ ندید

رفتی و هنوز اشک خون می‌بارد
چشمی که به جز ندیدنت، هیچ ندید

مجتبی صادقی

شکستنی‌تر از آنم که سنگ برداری
و یا به خاطره‌ای دیرسال بسپاری

تویی که می‌روی از پیش من، نمی‌دانم
چه‌قدر از من و حال دلم خبر داری؟

من و دل و غزلم سال‌هاست زندانیم
در این اتاقک مرطوب چاردیواری

گره زدند مرا مثل عنکبوتی پیر
به تار حوصله‌ی روزهای تکراری

مرا بگیر و تماشا کن و سپس بشکن
همیشه آینه پیدا نمی‌کنی... آری...

محمدتقی اکبری

ما، آب صدا کرده و آتش بارید
ما، یار طلب کرده و دشمن آمد

امیر سهرابی

هر چه چشمان تو خوش‌منظره و گیرا‌تر
سرم آن قدر که پایین برود، بالاتر

عشق را بیش‌تر از پیش بلد خواهم بود
خطّ ابروی تو هر قدر شود خواناتر

مو پریشان کن و پیشانی خود ابری کن
آسمان هر چه به هم ریخته‌تر زیباتر

پاسخ اخم اگر خنده شود شیرین است
عاشق هر قدر که دیوانه شود داناتر

پرچم فتح تو بر شهر دلم بالا رفت
سلطنت با رأی مردم می شود ماناتر

آن کوچه، خیابان شده است

از این‌جا هم می‌توانید به کوچه‌ی معشوقه سر بزنید:

www.mahrooian.ir

علی‌رضا قزوه

تا دیده‌ی دل واکردیم، دیدیم خدا پنهان نیست
تا تَرک تمنا کردیم، دیدیم قیامت با ماست

اصغر عظیمی‌مهر

مست اگر با دست خالی راهی می‌خانه است
احتمالاً در سرش یک فکر بی‌باکانه است

عقل دارم! –بیش‌تر از آن‌چه لازم داشتم-
هر که از دیوانگی دل می‌کَند، دیوانه است

پیش چشم آشنایان هر چه می‌خواهی بگو
سختی تحقیر پیش مردم بیگانه است

راه خود را کج کن و قدری از آن‌سوتر برو
هر کجا دیدی سری آرام روی شانه است


من نمی‌دانم چه سرّی دارد این‌که در دلم –
هر که مهمان می‌شود در حکم صاحبخانه است

این‌که در آغوش من بودی دلیلی ساده داشت:
گنج معمولاً میان خانه‌ای ویرانه است

محمد قهرمان

نمی‌کاهد اگر از عمر عاشق، وصل مهرویان
چرا از خنده‌ی گل، عمر، کم‌تر می‌کند شبنم؟

محمدتقی اکبری

گفتند که مُلک زال و دستان این‌جاست
دیدیم که قتل‌گاه ایشان این‌جاست

فریاد بزن هر آن چه خواهی، فریاد!
اقلیم کَران و شهر کوران این‌جاست

اصغر عظیمی‌مهر

زود می‌لرزد دلم! این قدر طنازی نکن
این چون‌این با چشم معصومت هوس‌بازی نکن
 
یک سوال ساده پرسیدم، جوابش ساده است
یا بگو «نه» یا که «آری»، قصه‌پردازی نکن
 
تا برای دلبری شیرین‌زبانی کافی است
وقت خود را بیش از این صرف زبان‌بازی نکن
 
حاصل یک عمر در یک لحظه ویران می‌شود
مثل سیل سرکشی خانه‌براندازی نکن
 
راه ناهموار و پایم لنگ و اسبم خسته است
در چون‌این وضعی تو دیگر سنگ‌اندازی نکن
 
«جان‌نثاری» حالت اغراق در دل‌دادگی‌ست
بعد از این دل‌خوش به این آمار جانبازی نکن
 
کی به خدمت می‌گمارد عاقلی، دیوانه را؟!
این جماعت را معاف از رنج سربازی نکن

امیر سهرابی

یک لحظه دلم خواست که پهلوی تو باشم
بی‌محکمه زندانی بازوی تو باشم

پیچیده به پای دل من پیچش مویت
تا باز زمین‌خورده‌ی گیسوی تو باشم

کم بودن اسپند در این شهر سبب شد
دلواپس رؤیت شدن روی تو باشم


طعم عسل عالی لب‌هات دلیلی‌ست
تا مشتری دائم کندوی تو باشم

تو نصف جهانی و همین عامل شُکر است
من رفتگری در پل خاجوی تو باشم

علی‌رضا قزوه

بهار از سمت دانایی، می‌آید با گل سوسن
سراپا چشم خواهد شد زمان، چشم زمین روشن

بهاری تازه می‌آید، پر از سوری پر از سنبل
پر از ریحان پر از نعنا، پر از ختمی و آویشن

پر از شب‌بو و سنبل طیب و عناب و زبان‌گنجشک
پر از کوکب پر از میخک، پر از لاله پر از لادن

بهاری تازه می‌آید به دستش لاله‌عباسی
گل شیپوری و نرگس شود پیراهن گلشن

قرنفل‌ها و مریم‌ها و زنبق‌ها و گل‌پرها
همه سر می‌نهند آهسته روی شانه‌های من

خداحافظ گل یخ، السلام ای رازقی، رعنا
سلام‌الله ای نسرین، سلام‌الله ای سوسن

فاضل نظری

بعد یک سال بهار آمده، می‌بینی که؟
باز تکرار به بار آمده، می‌بینی که؟
 
سبزی سجده‌ی ما را به لبی سرخ فروخت
عقل با عشق کنار آمده، می بینی که؟
 
آن که عمری به کمین بود، به دام افتاده
چشم آهو به شکار آمده، می‌بینی که؟
 
حمد هم از لب سرخ تو شنیدن دارد
گل سرخی به مزار آمده، می‌بینی که؟
 
غنچه‌ای مژده‌ی پژمردن خود را آورد
بعد یک سال بهار آمده، می‌بینی که؟

زهرا دهقان

تا تو کمی آجیل بگیری، عید است
شمع و گل و اکلیل بگیری، عید است

تو اخم کنی، سال پر از پاییز است
هر وقت تو تحویل بگیری، عید است

ناصر حامدی

زیر باران بنشینیم که باران خوب است

گم شدن با تو در انبوه خیابان، خوب است


با تو بی‌تابی و بی‌خوابی و دل‌مشغولی

با تو حال خوش و احوال پریشان، خوب است


روبه‌رویم بنشین و غزلی تازه بخوان

اندکی بوسه پس از شعر فراوان، خوب است


موی ِخود وا کن و بگذار به رویت برسم

گاه‌گاهی گذر از کفر به ایمان، خوب است

شب ِخوبی‌ست، بگو حال ِزیارت داری؟

مستی جاده‌ی گیلان به خراسان، خوب است


نم‌نم نیمه‌شب و نغمه‌ی عبدالباسط

زندگی با تو... کنار تو... به قرآن، خوب است

علی‌محمّد محمّدی

هوای چشم‌هایِ من کمی تا قسمتی ابری‌ست
ولی چندی‌ست از باران بارآور نشانی نیست
 
دوباره تحت تأثیر هوایِ پُر فشارِ غم
دلم یخ می‌زند اما چه باید کرد؟ چاره چیست؟
 
نه حرف من که این درد گیاه خشک هر باغ است
چه‌گونه می‌توان در قحط آب و روشنایی زیست
 
نمی‌دانم برایت از کدامین درد بنویسم
فقط این را بدان این‌جا نفس‌ها هم زمستانی‌ست
 
چرا پرسیده‌ای کی این چون‌این کرده پریشانش؟
مگر تو خود نمی‌دانی فراسوی خیالم کیست
 
به بارانی‌ترین شب‌ها قسم جز در فراق تو
دل بی‌چاره‌ام یک آن، به حال زارِ خود نگریست
 
تمام فکر و ذکرم این‌که یک روزی تو می‌آیی
اگر چه خوب می‌دانم که این جز آرزویی نیست
 
مردّد مانده‌ام این‌جا میان ماندن و رفتن
که بین چشم و ابرویت بلاتکلیفیِ محضی‌ست
 
پُلِ ابروت می‌گوید: «توقف مطلقاً ممنوع»
نگاهت می‌دهد اما به من فرمان که این‌جا: «ایست»
 
نمی‌دانم بمانم یا به دست باد بسپارم
درخت بیدِ بختم را که تقدیرش پریشانی‌ست
 
دوباره «بی‌وفایی» امتحان می‌گیرد از عُشّاق
زلیخا صفر، مجنون صفر، یوسف بیست، لیلی بیست!

نجمه زارع

دیدمت چشم تو جا در چشم‌های من گرفت

آتشی یک لحظه آمد در دلم دامن گرفت


آن قدر بی‌اختیار این اتفاق افتاد که

این گناه تازه‌ی من را خدا، گردن گرفت


در دلم چیزی فرو می‌ریزد آیا عشق نیست؟

این که در اندام من امروز باریدن گرفت؟


من که هستم؟ او که نامش را نمی‌دانست و بعد

رفت زیر سایه ی یک «مرد» و نام «زن» گرفت


روزهای تیره و تاری که با خود داشتم

با تو اکنون معنی آینده‌ای روشن گرفت


زنده‌ام تا در تنم هُرم نفس‌های تو هست

مرگ می‌داند: فقط باید تو را از من گرفت

حسین جنّتی

بیشه‌ای سوخته در قلبِ کویری‌ست، منم
وندر آن بیشه‌ی آتش‌زده شیری‌ست، منم

ای فلک! خیره به روئین‌تنی‌ات چشم مدوز
راست در ترکشِ رستم، پَرِ تیری‌ست، منم

تا قفس هست مرا لذت آزادی نیست
هر کجا در همه آفاق اسیری‌ست، منم

زندگی سنگ عظیمی‌ست، ولی می‌شکند
که روان زیرِ پِی‌اش جوی حقیری‌ست، منم

در پِی آبِ حیاتی؟ به خرابات برو
- خسته از عُمر - در آن زاویه پیری‌ست، منم

گر چه دور است ولی زود عیان خواهد شد
آن‌چه کوه است در آن دامنه، دِیری‌ست، منم