ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری
ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری

اصغر عظیمی‌مهر

مثل بیماری که بالاجبار خوابش می‌برد 
مرد اگر عاشق شود، دشوار خوابش می‌برد
 
می‌شمارد لحظه‌ها را، گاه اما جای او
ساعت دیواری از تکرار خوابش می‌برد
 
در میان بسترش تا صبح می‌پیچد به خویش
عاقبت از خستگی ناچار خوابش می‌برد
 
جنگ اگر فرسایشی گردد نگهبانان که هیچ
در دژ فرماندهی، سردار خوابش می‌برد
 
رخوت سکنا گرفتن عالمی دارد که گاه
ارتشی در ضمن استقرار خوابش می‌برد
 
دردناک است این‌که می‌گویم ولی هنگام جنگ
شهر، بیدار است و فرماندار خوابش می‌برد
 
بی‌گمان در خواب مستی رازهایی خفته است
مست هم در قصر و هم در غار خوابش می‌برد
 
تو شبیه کودکی هستی که در هنگام خواب
پیش چشم مردم بیدار خوابش می‌برد
 
من کی‌ام!؟ خودکار دست شاعر دیوانه‌ای!
تازه وقتی صبح شد خودکار خوابش می‌برد
 
یا کسی که جان به در برده‌ست از خشم زمین
در اتاقی بسته از آوار خوابش می‌برد
 
در کنارت تازه فهمیدم چرا در نیمه‌شب
رهروی در جاده‌ی هموار خوابش می‌برد
 
سر به دامان تو مثل دائم‌الخمری که شب
سر به روی پیشخوان بار، خوابش می‌برد
 
یا شبیه مرد افیونی به خواب نشئگی
لای انگشتان او سیگار خوابش می‌برد
 
من به ساحل بودنم خرسندم آری دیده‌ام
این‌که موج از شدت انکار خوابش می‌برد
 
وقتی از من دوری اما پلک‌هایم مثل موج
می‌پرد از خواب تا هر بار خوابش می‌برد
 
من در آغوش تو؛ گویی در کنار مادرش
کودکی با گونه‌ی تب‌دار خوابش می‌برد
 
«دوستت دارم» که آمد بر زبان، خوابم گرفت
متهم اغلب پس از اقرار خوابش می‌برد
 
صبح از بالین اگر سر بر ندارد بهتر است
عاشقی که در شب دیدار خوابش می‌برد

جواد مزنگی

شادی نکند آن که تو را همدم غم خواست
آزرده شود هر که به آزار تو برخاست

غم نیست اگر وزوز و چرخ مگسی هست
وقتی که خدا با همه‌ی قدرتش این‌جاست

آلوده نخواهد شدن آن دل که تو داری
چون قلب تو هم قامت و هم وسعت دریاست

ترکیب تو با حس خداوند، قشنگ است
پیوند تو با خانه‌ی خورشید چه زیباست

غمگین مشو از حمله‌ی تاریکی این شهر
در دست تو پیروزی و آرامش فرداست

محمد شیخی

شاعر تو را دید و غم خود باز یادش رفت
شعر کبوتر با کبوتر باز... یادش رفت

پرواز گیسوی رهایت را کبوتر دید
شرمنده شد از کار خود، پرواز یادش رفت

چشمان تو مانند دریایی جدا از هم
موسی تو را وقتی که دید اعجاز یادش رفت

عطر تنت خوش‌بوتر از باغ ارم... حافظ
با عطر تو مجنون شد و شیراز یادش رفت

حتی بنان از دوریت دل‌تنگ و محزون است
بغضی گلویش را گرفت... آواز یادش رفت

امیر مرزبان

چادرت خاکی شده، برگرد! این‌جا نیستم                                                                                               
چند سالی می‌شود تنهای تنها نیستم

خواهرم می‌گفت: دخترخاله چشمانش به در…                                                                                     
من جنون دارم، ولی از آنِ لیلا نیستم

مانده پای بی‌قراری‌های تلخش سال‌ها                                                                                                  
کاش بودم، خنده‌ای می‌کرد، اما نیستم!

گفته بودی چشم‌هایت… خوب خواهد شد عزیز!                                                                                     
با هم‌این شن‌ها تیمم کن! مسیحا نیستم؟!

رود هستم، کوه هستم، دشت ‌هستم، عشق ‌هم                                                                               
استخوان می‌خواهی از این خاک؟ دریا نیستم؟!

پیرهن می‌خواهی؟ این‌جا خاک یوسف می‌شود                                                                                    
نه! خودت را جای من بگذار! زیبا نیستم؟

چند سالی می‌شود خاکستر من گم شده                                                                                      
گر چه می دانم که خاک پای «زهرا» نیستم

نه خیالت راحت، این‌جا راحتم، پیش خدام                                                                                          
گر چه قدری غصه داری پیش بابا نیستم

به برادرها بگو انشا چرا کم می‌شود؟                                                                                               
چند سالی می‌شود موضوع انشا نیستم!

بس کن این غم‌نامه‌ی شوریدگی را مادرم                                                                                          
من که حتی یک خط از اندوه مولا نیستم

مجید تال

تا کی به تو از دور سلامی برسانم
از تو خبری نیست برادر نگرانم

در می‌زند این بار کسی... از هیجانم...
شاید که تو برگشته‌ای، ای پاره‌ی جانم

یک روز به یعقوب اگر جامه رسیده
حالا به من از سوی رضا نامه رسیده

ای کاش که از تو خبری داشته باشم
در آتش عشق تو پَری داشته باشم

باید به خراسان سفری داشته باشم
در راه به قم هم نظری داشته باشم

با خاطر آسوده بمان چشم به راهم
یک قافله محرم به خدا هست سپاهم!

این جادّه‌ها چشم به راه قدم ماست
این که نرسد قافله تا طوس، غم ماست

انگار که این خاک عراق عجم ماست
حالا که به قول پدرم، قم حرم ماست...

شاید که فراموش کنم دلبر خود را
باید که بسازم حرم مادر خود را

باید نرسیدن به رضا را بپذیرم
حالا به شهادت برسم یا که بمیرم

وقتی که پریشانم و بیمار و اسیرم
خوب است که در حجره‌ی خود روضه بگیرم

با یاد غم فاطمه هق‌هق بنویسم

بر حاشیه‌ی برگ شقایق بنویسم...

با گریه‌ی من هیچ کسی کار ندارد
قم کار به مهمان عزادار ندارد

در کوچه دری هست که مسمار ندارد
معصومه‌ی تو دست به دیوار ندارد

این‌جا به عیادت همگی آمده باشند
آن‌جا به شکایت همه زخمی زده باشند

بین نظر آن همه با این همه فرق است
بین همه در پشت در و همهمه فرق است

بین اثر هلهله با زمزمه فرق است
مابین غم فاطمه با فاطمه فرق است

نامحرم اگر هست در این کوچه غمی نیست
این‌جا زدن فاطمه‌ها حرف کمی نیست

عماد خراسانی

ای کاش چو پروانه پری داشته باشم                       
تا گاه به کویت گذری داشته باشم

گر دولت دیدار تو در خانه ندارم                           
ای کاش که در ره‌گذری داشته باشم

از فیض حضور تو اگر دورم و محروم                    
از دور به رویت نظری داشته باشم

گویند که یار دگری جوی و ندانند                          
بایست که قلب دگری داشته باشم

از بلهوسی‌ها هوسی مانده نگارا                       
وان این که به پای تو سری داشته باشم

تاریک‌شبی گشت شب و روز جوانی                   
ای کاش امید سحری داشته باشم

در مجلس ارباب تکلف چه بگویم                       
در می‌کده باید هنری داشته باشم

بگذار که از دوستی باده‌فروشان                        
رگبار غمت را سپری داشته باشم

هم‌صحبتی و بوس و کنارت همه گو هیچ                
من از تو نباید خبری داشته باشم؟

بسیار مکن ناله که این شعله «عمادا»
می‌سوزد اگر خشک و تری داشته باشم

صباحی بیگدلی

مگذار که دور از رُخت ای یار بمیرم
یک ره بگُذر بر من و بگذار بمیرم

میرم به قفس بهتر از آن‌ست که در باغ
از طعنه‌ی مرغان گرفتار بمیرم

گفتی به تو گر بگذرم، از شوق بمیری
قربان سرت، بگذر و بگذار بمیرم

دیوار و در کوی تو باشد به نظر، کاش
بی روی تو چون روی به دیوار بمیرم

می‌میرم و از مردن من آگهی‌اش نیست
یا رب که دعا کرد چون‌این زار بمیرم؟

هر مشکلی آسان شود از مستی و ترسم
ساغر شودم خالی و هُشیار بمیرم

با این همه حسرت به قفس زیستم اما
آید چو گل از باغ به بازار بمیرم

خارم مَشَکن در جگر از بوی گل ای باد
بگذار که از حسرت گلزار بمیرم

بر سر ز هما سایه‌ام افتاد، «صباحی»
باشد که در آن سایه‌ی دیوار بمیرم

حسین زحمت‌کش

از بس که رفتی زیر دین روسری‌ها
در وصف تو ماندند، حامد عسکری‌ها!

محجوبی‌ات رفته به دخترهای حوزه
ناز و ادایت هم به دختر بندری‌ها!

تا دختر اردیبهشت روستایی...
بیچاره شهری‌ها و ما شهریوری‌ها

می‌بردی ام تا فصل گل‌چینی قمصر
با دامن گل‌دارتان این آخری‌ها

بهمن صباغ‌زاده

امشب به حکم چشم تو چشمان من، تَر است
من عاشق تو هستم و این غم، مقدّر است

هر چند خنده‌های تو دل می‌بَرَد ولی
این‌گونه اخم‌کردنت ای ماه، محشر است

حرفی بزن که باز دلم را تکان دهی
چیزی بگو، گلم، دل من زودباور است

یک عمر گِرد خانه‌ات این دل طواف کرد
انگار این پرنده‌ی وحشی، کبوتر است

اردیبهشت پُرگل شیراز سینه‌ات
باری، غزل بخوان که دهانت معطّر است

قدقامتی به سرو ِتو در باغ ناز نیست
باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است

مریم جعفری آذرمانی

نقاب‌های ستم بی‌شمار خواهد شد
تمام آینه‌ها استتار خواهد شد

فقط به کوریِ چشم ستاره هم که شده‌ست
نگاهِ سوخته قانون‌گزار خواهد شد

شبِ محاسبه، معیار، سال نوری نیست
چرا که غلظتِ ظلمت عیار خواهد شد

گمان نکن که طبیعت به دادمان برسد
همین درخت زمین‌گیر، دار خواهد شد

اگرچه او که بریده‌ست نای دریا را
به تنگنای نفس هم دچار خواهد شد،

ولی دلم به موازاتِ ابر می‌سوزد
که هرچه گریه کند شوره‌زار خواهد شد

ناصر حامدی

پنهان شده در جانی و از جان و جهان دور
جان تو مباد از من بی نام و نشان دور

ای چشم و دهان تو سزاوار ستایش
هر چیز به جز بوسه از آن چشم و دهان دور

شیرینی اگر هست از اعجاز لب توست
تلخی شود از آن لب شیرین و جوان دور

انگار که هر گونه‌ی تو باغ اناری‌ست
حیف است اگر باشد از آن گونه دهان دور

پیراهنی از بوسه خدا بر تن‌مان کرد
جز بوی خوش بوسه ز پیراهن‌مان دور

چشمت نگران دم و دام دگران است
چشم نگرانت ز نگاه دگران دور

آغوش تو آرام‌ترین خانه‌ی دنیاست
آرام‌ترین خانه ز دستان خزان دور

انسیه سادات هاشمی

گر عشق قرار است فرنگی باشد
بهتر که نصیبت دل سنگی باشد

من عاشقِ عاشق شدنِ فرهادم
حتی اگر این عشق، کلنگی باشد

مهدی افضلی‌گروه

پس بزن روسری‌ات را، غم پنهانی را،
رو کن آن جنگل بارانی طوفانی را

مو پریشان کن و بگذار پریشان باشد
لحظه‌ای درک کنی حس پریشانی را

لب تو شعر قشنگی‌ست که من می‌دانم
دو سه بیتی بگو آن سبک خراسانی را

روی تو سکه‌ی ماه‌ست، نگاهی، گاهی
درهمی خرج کن آن سکه‌ی کرمانی را

لب می‌گون قشنگت صلواتی‌ست به عشق
خنده‌ای ختم کن این حسرت طولانی را

توی چشمان تو صد بیت غزل خوابیده
پخش کن توی سرم حال غزل‌خوانی را

ریتم را کند کن آن عشق به جایی نرسید
جرعه‌ای آب بده بره‌ی قربانی را

رفتنت خانه‌ی ویران مرا ویران کرد
بم مگر درک کند این همه ویرانی را

مریم جعفری آذرمانی

دارد می‌آید! پس کلاهت را، محکم‌ترش کن تا نیفتاده‌ست
حافظ! چه می‌دانی؟ مواظب باش! کارت به ناشرها نیفتاده‌ست

سعدی! بگردم! بعدِ چندین قرن، ساده‌نویسان دوره‌ات کردند
افسوس برعکسِ گلستانت، تصویرهاشان جا نیفتاده‌ست

در شعرها نظم و نظامی نیست؛ الیاس خان! گنجِ تو رنجت شد
یا در سرِ مجنون محبت نیست، یا در دلِ لیلا نیفتاده‌ست

هر انتقادی، شمس قیس! اینجا، معیارهای دیگری دارد
از اتفاقاتی که بعد از تو، چیزی به آن معنا نیفتاده‌ست

مهدی ذوالقدر

از هم‌آن روزی که در باران سوارم کرده‌ای
با نگاهت هیچ می‌دانی چه کارم کرده‌ای؟
 
با تو تنها یک خیابان هم‌سفر بودم ولی
با هم‌آن یک لحظه عمری بی‌قرارم کرده‌ای
 
جرعه‌ای لبخند گیرا – از شراب جامدت
بر دلم پاشیده‌ای - دانم-  خمارم کرده‌ای
 
موج مویت بُرده و غرق خیالم کرده است
روسری روی سرت بود و دچارم کرده‌ای!
 
تازه فهمیدم که حافظ در چه دامی شد اسیر
با نگاهت، خنده‌ات، مویت، شکارم کرده‌ای
 
در خیابان اولین عابر منم هر صبح زود
در هم‌آن جایی که روزی غصه دارم کرده‌ای
 
رأس ساعت می‌رسی، می‌بینمت، رد می‌شوی...
کم‌محلی می‌کنی بی‌اعتبارم کرده‌ای
 
من مهندس بوده‌ام دل‌دادگی شأنم نبود
تازگی‌ها گل‌فروشی تازه‌کارم کرده‌ای
 
در نگاه دیگران پیش از تو عاقل بوده‌ام
خوب کردی آمدی... مجنون‌تبارم کرده‌ای
 
در ولضالین حمدم خدشه‌ای وارد نبود
وای من، محتاج یک رکعت‌شمارم کرده‌ای

مریم جعفری آذرمانی

یقیناً هر آن‌جا که حاضر شمایید
عیارِ صداقت ـ به ظاهرـ شمایید

که جای ریا هست و هستید در آن
که تزویر، کفر است و کافر شمایید

اگر خوب اگر بد، جوابِ شما بو ـ
ـ دُ من هر چه کردم مقصّر شمایید

بمانید سرگرمِ نو کردنِ خود
من آینده هستم معاصر شمایید

فقط مانده‌ام بار و بندیل‌تان را
چرا من ببندم؟ مسافر شمایید

علی‌محمّد محمّدی

جز هم‌این سرزنشِ خویش، چه از دست دلم می‌آید؟
وقتی از دست من، این گونه دو ابروت، به هم می‌آید!

آسمانم به زمین می‌رسد از بستن پلک ترِ تو
و به تاراج خوشی‌های دلم، لشگر غم می‌آید

بعد از آن حادثه‌ی تلخ که آن گونه تو را رنجانید
دیگر از عشق گریزانم و از خویش، بدم می‌آید

«الف»ی بودم و از غصّه‌ی نادیدن تو، «دال» شدم
نوبت ماست، بپرسیم: به ابروی تو خم می‌آید؟

اندکی حوصله! تا شرح دهم، آن‌چه گذشت این دو سه سال
گیر ما، آدم پر‌حوصله‌ای – مثل تو – کم می‌آید

چند وقت است هوای دل من یک‌سره ابرآلود است
پی پاییز زمین‌سوز، زمستانِ ستم می‌آید

حس بدبینی‌ام آن قدر فزون گشته که بد پندارم
بر سر شانه‌ی مجروحم، اگر دست کَرم می‌آید

موجم و قسمتم آشفتگی و دربه‌دری شد ز ازل
تازه این گونه نباشم ز تنم بوی عدم می‌آید

بخت‌برگشته و بی‌روح و زمین‌گیرم و ... اما، دل‌خوش:
کان پری‌وارِ مسیحانفَسِ نیک‌قدم می‌آید

اصغر عظیمی‌مهر

ارتباطی ساده و بی‌دردسر می‌خواستی
رازداری مطمئن از هر نظر می‌خواستی
 
عاشقی با چشم و گوش بسته منظور تو بود؟
یا غلامی گیج و لال و کور و کر می‌خواستی؟
 
بوسه نه! هم‌خوابه نه! حتی قراری ساده نه!
دفتری از خاطرات بی‌خطر می‌خواستی!
 
سنِّ من از این ادا اطوارها دیگر گذشت
مردِ کامل بودم اما تو پسر می‌خواستی

 
گفته بودم کار من عمری شبیخون بوده است
از من اما جنگ‌جویی بی‌جگر می‌خواستی
 
عذر می‌خواهم! بلانسبت! ولی با این حساب –
احتمالاً جای خاطرخواه، خر می‌خواستی!

صالح سجادی

از خوب‌ها بریده و بد جمع می‌کند
مردی که از زمانه، حسد جمع می‌کند

در صفر ضرب کرده خودش را و سال‌هاست
هی بر سر نتیجه، عدد جمع می‌کند

تا از زمین پلی بزند بر ستاره‌ها
از چشم‌های بسته، رصد جمع می‌کند

او یک روانی‌ست که در کوچه‌های شهر
هر توپ را که می‌ترکد جمع می‌کند

او  اعتقاد دارد انسان نمرده است
با این‌که کوچه‌کوچه جسد جمع می‌کند

جای قلم نشسته و با سوزن سرنگ
جوهر ز رگ گرفته، عدد جمع می‌کند

فریادهای خسته‌ی خود را ز کوچه‌ها
وقتی کسی نمی‌شنود جمع می‌کند:

ای مردمان خوب که شیطان ز جمع‌تان
هی دسته‌دسته آدم بد جمع می‌کند

از من به زندگی برسانید این که مرگ
دارد علیه عشق، سند جمع می‌کند

مژگان عباس‌لو

سفر، بهانه‌ی عاشق‌هاست برای دور شدن گاهی
همیشه فاصله هم بد نیست، کمی صبور شدن گاهی…

میان بیشه‌ی این نزدیک، اگرچه ببر فراوان است
برای آهوی دور از جفت ولی جسور شدن گاهی…

چه بوی پیرهنی وقتی تو را دوباره نخواهم دید
چه اتفاق خوشایندی‌ست، ببین که کور شدن گاهی

خیال کن که من آن ماهی، خیال کن که من آن ماهم
که دل زده‌ست به دریایت به شوق تور شدن گاهی

چه جور با تو شدم عاشق، چه جور از تو شدم سرشار
دلم به هر چه اگر خوش نیست، به این چه‌ جور شدن گاهی