ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری
ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری

جواد مزنگی

پُرِ زخمم و غم قهرِ تو مانند نمک
به گمانم که بمیرم، تو بگویی به درک

به هوای تو دلم یک‌سره، آرام و یواش
می‌کِشد از سر دیوار حیاط تو سرک

مدتی هست که فهمیده‌ام آن خنده‌ی تو
در خودش داشته مجموعه‌ای از دوز و کَلک

تا که من دق کنم از غصه، برایش هر روز
می¬کشی سرمه و سرخاب و سفیداب و زَرک

رنگ و رویم شده از تندی اخلاق تو زرد
شده¬‌ام لاغر و پژمرده، لبم خورده تَرَک

دوستی گفت: «گمانم که به این حالت تند
عاشقی را زده در خانه‌ی قلب تو محک»

«دوستت دارم» و با گفتن آن صدها بار
داده‌ام دست دل سنگ و سیاه تو گَزک

گفته بودی که شکایت نکنم... چشم! دعا:
حافظت دست خدا باشد و اَللهُ مَعک

رضا سیرجانی

ناز ابروی‌تان که با اخمش، می‌کند با نگاه من بازی
اخم، یعنی که عاشقی امّا... ظاهراً دلخوریّ و ناراضی

مثل هر پنج‌شنبه آمده‌ام تا به خواجه تفألی بزنم
نیمکت‌های حافظیه مرا، می‌بَرَد تا خیال‌پردازی:

صورتت روی شانه‌ام انگار، حسّ سرلشگری به من داده
ماه، جای ستاره می‌بندد، شانه‌های ِلباس ِسربازی

گر چه سرباز ساده‌ای هستم، با تو اسکندرم، نمی‌بینی؟!
حکم کن  تا دوباره در تاریخ، تخت‌جمشید را براندازی

دست روی سرم بکش بانو! نمره‌ی دو به من نمی‌آید!
باز در گوش من بخوان: «یک روز قول دادی که مرد می‌سازی»

حوضِ ماهی سعدیه این بار، قدر یک سکّه کوچکم کرده
تا تو برگردی و مرا از پشت، توی عکس خودت بیندازی

خواجه! شاخه نبات یعنی این، امتحان کن ببین چه شیرین است!
طعم ِلب‌های ِدختری بعد از صرفِ فالوده‌های ِ شیرازی

رنگ پیراهن ِ مرا در باد... قدّ و بالای سبزتان می‌بُرد
راست‌قامت بمانی ای شیراز! تا به این سرو ناز می‌نازی

مجید آژ

سیب غلتان رودخانه من آهوی نقش بسته بر چینی
پری قصه‌های کودکی‌ام قالی دست‌باف ِتزیینی

خُنکای نسیم اول صبح گرمی چای عصر پاییزی
به چه نامی تو را صدا بزنم؟ لیلی روزگار ماشینی

دور مجنون گذشت اینک من دور لیلا گذشت اینک تو
دست بردار از این حکایت تلخ تا بگویم چه‌قدر شیرینی

از کدام‌این عشیره‌ای بانو که در این شهر آسمان‌زنجیر
شیر از آفتاب می‌دوشی میوه از باغ ماه می‌چینی

ای جهان بر مدار مردمکت، چشم بردارم از تو؟ ممکن نیست
منم آن کس که زندگی کرده سال‌ها با هم‌این جهان‌بینی

گیسوان سیاه‌پوشت را روی دیوار شانه‌ها آویز
تا ببینی غزل‌سرایان را همه مشتاق شعر آیینی

جنبش سبز فتنه‌انگیزی اگر از جای خویش برخیزی
کودتاچیِ مخملی دامن! شورشی! بهتر است بنشینی

عشق حق مسلم من و توست مابقی را به دیگران بسپار
هر چه داری اگر به عشق دهی کافرم گر جُویی زیان بینی

امید صباغ‌نو

به مردادی‌ترین گرما قسم، بدجور دل‌تنگم
شبیه گچ شده از دوری‌ات، بانوی من، رنگم

حسودی می‌کند دستم به لب‌هایی که بوسیدت
و من بیچاره‌ی چشم توام... با چشم می‌جنگم

تنم از عطر آغوش ِتو دارد باز می‌سوزد
جهنّم شد بهشتم، تا پرید آغوشت از چنگم

نظام ِآفرینش ناگهان بر عکس شد،  دیدم-
زدی با شیشه‌ی قلبت شکستی این دلِ سنگم

گلویم را گرفته بغضی از جنسِ سکوت امشب
«گُل ِگلدون من...» جا باز کرده توی آهنگم

بَدَم می‌آید از این قدر تنهایی... و دلشوره
از این احساس‌های مسخره... از گوشی‌ام... زنگم

فضای شعر هم بدجور بوی لج گرفته– نه؟
دقیقاً بیست و یک روز است گیج و خسته و منگم

تو تقصیری نداری، من زیادی عاشقت هستم
هم‌این باعث شده با هر نگاهی زود می‌لنگم

هم‌آن بهتر که از هذیان نوشتن دست بردارم
به مرگِ شاعرِ چشمت قسم... بدجور دل‌تنگم

احسان رشیدی

مثل دلتنگی برای سرزمین مادری
سخت دلتنگت شدم ابروکمان بندری

خواب می‌بینم که هر شب پشت دریاهای دور
آب بازی می‌کنی با ماهی و ماه و پری

من که می‌ترسم... تو آخر با همین طنّازی‌ات
می‌کنی بازار حُسنِ ماه را بی مشتری

مرد یعنی من که از جان عاشقت هستم و عشق
بازی باد است با موی تو زیر روسری

عشق یعنی تو که از دور از دل این فاصله
مثل آب خوردن از دلواپَسَت دل می بَری

روی تلخ قصّه را داری نشانم می‌دهی
کاش می‌شد تا ببینم از تو روی دیگری...

شیما شاهسواران احمد

نیل شو سینه بدر جرأت موسی شدنم
معجزه از تو و از من تب رسوا شدنم
 
بغض من تنگ بلوری‌ست پر از ماهی سرخ
بِشِکن بغض مرا تشنه‌ی دریا شدنم
 
جز تو هر کوچه‌ی بن‌بست به نامم خوردست
شهر مجنون شده دیوانه‌ی لیلا شدنم
 
ماه، خیره شده بر پنجره‌ی خانه من
عاشق شیوه‌ی این گونه تماشا شدنم
 
با تو اسطوره شدن یا نشدن می‌ارزد
شور سرشار از افسانه‌ی نیما شدنم

غلام‌رضا طریقی

ای بازی زیبای لبت، بسته زبان را
زیبایی تو کرده فنا فنّ بیان را
 
ای آمدنت مبدا تاریخ تغزُل
تأخیر تو بر هم زده تنظیم زمان را
 
نقل است که در روز ازل مجمع لالان
گفتار تو را دیده و بستند زبان را
 
عشق تو چه دردی‌ست که در منظر عاشق
از تاب و تب انداخته حتی سرطان را
 
کافی‌ست به مسجد بروی تا که مشایخ
با شوق تو از نیمه بگویند اذان را
 
روحم به تو صد نامه نوشت و نفرستاد
ترسید که دیوانه کنی نامه‌رسان را
 
خورشید هم از چشم سیاه تو می‌افتد
هر روز اگر طی نکند عرض جهان را
 
یک عمر دویدند و به جایی نرسیدند
آنان که به دستت نسپردند عنان را
 
بر عکس تو می‌گریم اگر با تو نباشم
تا خیس کنم حداقل نقش‌جهان را

بهمن صباغ‌زاده

مگر به لطف لبت شعر من شکر بشود
تو تر کنی لب و این شعر، شعر تَر بشود

قسم به موی تو حالم گرفته است امشب
مگر تو روی بگردانی و سحر بشود

«کرشمه‌ای کن و بازار ساحری بشکن»
اگر چه فتنه و آشوب بیشتر بشود

چه می‌شود که برقصی به وزن این غزلم
چه می‌شود که همین شعرْ پرده‌در بشود

چه می‌شود که تو بانوی شعر من باشی
تمام شهر از این راز باخبر بشود

گره ز بخت غزل‌های من گشوده شود
گره ز ابروی ناز تو باز اگر بشود

تو خواب نازی و من خیره در تبسم تو
بخند تا غزلم عاشقانه‌تر بشود

فاضل نظری

دلم بدون تو غمگین و با تو افسرده است
چه کرده‌ای که ز بود و نبودت آزرده است

به عکس‌های خودم خیره‌ام، کدام منم؟
زمانه، خاطره‌های مرا کجا برده است

چه غم که بگذرد از دشت لاله‌ها توفان
که مرگ، دل‌خوشی غنچه‌های پژمرده است

اگر سقوط بهای بلندپروازی‌ست
پرنده‌ی دل من بی‌سبب زمین خورده است

از این به بعد به رویم در قفس مگشای
چرا که طوطی این قصه پیش از این مرده است

مهدی افضلی‌گروه

با نگاه خود خبر کردی پلنگ کوه را
ماه من! امشب بغل کن عاشق نستوه را

من کویر اهل کرمانم، دلم تفتیده است
روی کوه شانه ول کن جنگل انبوه را

با مدادی تازه‌تر کن مرز لب‌ها را عزیز!
حذف کن از صورت ماهت خط اندوه را

توی چشمان تو طوفان بدی خوابیده است
با سیه‌کاران بگو باور کنند این نوح را

این پلنگ زخم‌خورده، گرگ باران‌دیده است
با تو هر شب باز بالا می‌رود این کوه را...

مهدی جهان‌دار

تا قافیه‌ی شعر، امیر است و غدیر است
برخیز که هنگام مراعاتُ نظیر است

مَن ماتَ علی حُبّ علی ماتَ شهیدا
آنان که نمردند، بمیرند که دیر است

می‌چرخم و می‌رقصم و تقصیر خودم نیست
این شور و جنون را چه کنم عید غدیر است

زهره جعفرزاده

دارم ادای دختر همسایه می‌شوم
شاید نگاه کردن من را بلد شوی!
پشت نگاه پنجره قایم شدم تو را
تا از صدای خستگی ِکوچه رد شوی

من ناشیانه عاشق یک مرده می‌شوم
تو زنده‌گی! بکن وسط مرده‌شورها
با بی‌ارادگی به خودم فکر می‌کنم
دارم فرار می‌کنم از دست گورها

لعنت به من اگر ته این خط رسیده‌ام
نقطه؛ شروع تازه‌ی یک راه ِخوب نیست؟!
سرمای بی‌دلیل تو دارد تن مرا...
در نقشه‌های زندگی من، جنوب نیست!

در روزهای بی‌خودی ِمنتظر ترم
شب، یک دلیل مبهم بی‌اعتماد بود
بغض لباس خواب ِزنی هرزه می‌شدم
این ماجرا برای تن من گشاد بود!!

یک اتفاق ِ تازه به پایان رسیده‌ام
در اشتباه سرزده‌ام وول می‌خورم
گنجشک ِبی‌گناه که از روی سادگی
از گربه‌های وسوسه پنجول می‌خورم

دارد کسی ادای مرا درمی‌آورد
شاید به لحظه‌های تو نزدیک‌تر شود
این روزها همیشه غروب‌ند در سرم!
باید نگاه پنجره تاریک‌تر شود...

محمدکاظم کاظمی

برای سلمان فارسی

بیا باران شو و جاری شو و بردار سدها را
به پیکارِ «نخواهد شد» بیاور «می‌شود»ها را

ببین، کورُش هم این‌جا خواب بیداری نمی‌بیند
به سوی زندگی بشتاب و بگذار این جسدها را

تو را بانگ بلال از دور سوی خویش می‌خواند
برای خسروان بگذار لحن باربدها را

صدای روشنی می‌آید از ژرفای نخلستان‌
سبد بردار پر کن از مناجاتش سبدها را

غریبی در دیار خویشتن‌؟ مهمان شهری شو
که «اهل بیت‌» می‌خوانند آنجا نابلدها را

کرامت را ببین‌، پیغمبران شهر دانایی‌
به تدبیر تو می‌بندند راه عبدودها را

مهدی افضلی‌گروه

گیسو تکاندی، آینه گم شد، غبار شد
یادت دوباره اسب غزل را سوار شد

موی سیات دست به دست نسیم داد
چرخی زدی، پهنه‌ی کوه، آبشار شد

یخ بسته بود باغچه، گل‌های روسریت
تقدیم شد به پنجره، کم‌کم بهار شد

باران چکید روی لبت؛ روی سرخ محض؛
یک قطره ریخت، مزرعه باغ انار شد

آهو دوید تا ته دشت پلنگ‌ها
خندید و بعد، شاه پلنگان شکار شد

ایزد در آستانه‌ی خلقت به گیس‌هات
دستی کشید و محو در آهنگ تار شد

شاعر نشسته بود در ایوان که رد شدی
1...2...3... توی دلش انفجار شد

دیگر رها نشد ز کمند نگاه تو
هر کس به چشم‌های قشنگت دچار شد

اصغر عظیمی‌مهر

هر چه گفتی سر به زیر انداختم! آخر چه شد؟
با بدی‌های تو عمری ساختم! آخر چه شد؟

حکم دل تا لازمت شد؛ من در آغاز قمار –
برگ سر را بر زمین انداختم! آخر چه شد؟

تا قراول‌ها به قصد ارزیابی آمدند
پرچم تسلیم را افراختم! آخر چه شد؟

قیمت این «جان به در بردن» غرورم بوده است
باج را در موعدش پرداختم! آخر چه شد؟

چون سواری که به چشمش تیر زهرآگین زدند
مثل کوران من به هر سو تاختم! آخر چه شد؟

گفته بودم سنگری محکم‌تر از تسلیم نیست
من که قبل از جنگ خود را باختم؛ آخر چه شد؟!

مریم جعفری آذرمانی

تا سرم در دست‌هایم هست، از سر می‌نویسم
روی هر جایی که باشد - سقف یا در - می‌نویسم

من درم، قفلم؛ که دیگر رد شدن از من محال‌ست
می‌رسم تا سقف، برمی‌گردم از سر می‌نویسم

بی‌قلم، بی‌برگ، بی‌گل هم که باشم، من درختم
شاخه‌ای دارم که رویش هی کبوتر می‌نویسم

شاعرم؛ حتا اگر اندیشه را از من بگیری
هر چه را ننوشته باشم، باز از بر می‌نویسم

گاه شعرم، گاه حرفم، گاه لفظی بی‌هجایم
از هر آن چیزی که هستم، باز کمتر می‌نویسم

صرف کن فعلِ نوشتن را، مرا آخر بیاور
می‌نویسی، می‌نویسد، جورِ دیگر می‌نویسم

پانته‌آ صفایی

مردن اگر ناحق اگر حق است باور نمی‌کردم به این زودی
ای آخرین فانوس دریایی! تو ناخدا خورشید من بودی!

باور نمی‌کردم تو را روزی... باور نمی‌کردم تو را یک شب...
یعنی دعاها بی‌اثر بودند؟ بیهوده بود امید بهبودی؟

یعنی تو دیگر نیستی؟ یعنی، این شهر دیگر خالی‌ست از تو؟
یعنی از این پس برنمی‌خیزد از کنده در این سرزمین دودی؟

پس شعرهایت را که خواهد خواند؟ پس حرف‌هایت را که خواهد زد؟
پس آن غزل‌های سلیمانی؟ پس لهجه‌ات، آن لحن داوودی؟

حال من و این شهر کوچک را جز اصفهانی‌ها نمی‌فهمند
خشکیده دریایی در این وادی آن طور که در اصفهان رودی

مثل پل خواجو که بر گور زاینده‌رودش گریه‌ها کرده‌ست
می‌بارم و اشکم نخواهد کرد این خاک ناخن‌خشک را سودی

باشد، برو! ای کاش که آن سو زیباتر از این سوی پل باشد
این سو که مثل صخره‌ها یک عمر از سایش امواج فرسودی

باشد، برو! هرچند من هرگز این روز را باور نمی‌کردم
روزی که خاموشی و می‌سوزد روی مزارت مجمر عودی

چشمان پر مهر تو خاموش‌اند بی‌چاره من! بی‌چاره قایق‌ها
بی‌چاره آن‌ها که در این دریا تو ناخدا خورشیدشان بودی


در رثای «حیدرعلی طالب‌پور»؛ شاعر بروجنی

محمدکاظم کاظمی

تن و جان و سر و مالم به فدای قدمت
ای شریک دو جهانم! کم ما و کَرمت

از تماشای چه گلزار فراز آمده‌ای؟
بوی گُل می‌دهد امروز، دم و بازدمت

دست تنهای بشر! دست مرا هم بپذیر
و از این دست، مبادا برسد هیچ غمت

شعب دلخواه! من و رنج مرا در بر گیر
شهر گمراه! تو خوش باش به سنگ و صنمت

کفنی نیست اگر، پیرهن دوست که هست
مرگ محتوم! بیا، با دل و جان می‌خرمت

دخترم! بخت تو خوش باد که تا دامن حشر
عالَمی سینه‌زنان‌اند به گِرد علمت

من میان دل مردان و زنان گم شده‌ام
از تو گم گشته اگر سنگ مزار و حرمت

مهدی افضلی‌گروه

باز از این کوچه گذر کرده تکانم بدهی
با نگاهی و سلامی هیجانم بدهی

رد شود قند لبان تو و عاجز باشم
با عبورت تب ماه رمضانم بدهی

«مست از خانه برون تاخته»ام تا حالی
کُله انداخته و رقص‌کنانم بدهی

«مست از خانه برون تاخته»ام یعنی این؛
پیرهن چاک نت جامه درانم بدهی

دست در گردنت آویخته چرخی بزنیم
دور دنیای نگاهت دورانم بدهی

دست از باده کشیده سپس عاقل بشوم
رو به محراب رخت بانگ اذانم بدهی

«گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش»
قول حافظ مگر این گونه توانم بدهی

جنگ‌جویی سپر انداخته‌ام تا برسد
تیغ چشمت، بکُشی، یا که امانم بدهی

سال‌ها شاعر چشمان تو بودم، حق نیست
بی شب شعر نگاهت خفقانم بدهی

مرگ؛ یعنی که به گیسوی تو دارم بزنند
با قدم‌های عزیزت نوسانم بدهی

مرگ حالا هم اگر سر برسد حرفی نیست
لحظه‌ای ماه رخت را که نشانم بدهی

صبح بر دوش رفیقان بروم، یا برسی
پیچ در پیچش گیسوت زبانم بدهی

مست از کنج لحد رقص‌کنان برخیزم
خاک را پس زده ابروی کمانم بدهی

می نشینم پس از آن بر سر قبرم، شاید
که از آن‌سو گذری کرده و جانم بدهی...

مهدی ذوالقدر

غرق درسی، پر ز کاغذ کرده‌ای دور و برت
من حسادت می‌کنم با جزوه‌هایت، دفترت

تا که می‌آیم غزل تقدیم چشمانت کنم
یا کنم توصیف ِابروهای ِهم‌چون خنجرت

دست خود را روی بینی می‌گذاری تا که من
قدر یک مصرع نگیرم وقت از زر بهترت

هرچه می‌پرسم جوابم غیر از این تک جمله نیست:
«امتحان دارم ندارم وقت کافی معذرت»

آمدم تا قدر یک چایی کنارت... جا نشد
«شرح اسفار» این طرف ، «معنای بودن» آن وَرَت

با «اشارات»ش تو را مبهوت و مستت کرده‌ست
«ابن سینا» هم گرفته جای من را در سرت