ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری
ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری

هوشنگ ابتهاج

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
 
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
 
تو رهرو دیرینه‌ی سرمنزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
 
آبی که برآسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
 
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله‌ی این کهنه‌کمان است
 
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه‌فشان است
 
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه‌ی ایام، دل آدمیان است
 
دل بر گذر قافله‌ی لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است
 
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
 
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردی است در این سینه که همزاد جهان است
 
از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یارب چه قدر فاصله‌ی دست و زبان است
 
خون می‌چکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من می‌کنم افشردن جان است
 
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی‌ست که اندر قدم راهروان است

وحید پورداد

دست از حنا، با پلک‌های مرمری رقصید
آن گندمی با دیده‌ای خاکستری رقصید

سرکنگی‌1اش آغاز شد، انگار دریا هم
دیوانه شد، با موج‌هایش بندری رقصید

او راه و رسم رقص خود را خوب می‌دانست
با چادری دور تنش، بی‌روسری رقصید

انگار رقصش هم سرشتی آسمانی داشت
چون پا به پایش یک‌نفس حور و پری رقصید

نظم و نظام کهکشان‌ها را به هم می‌ریخت
خورشید من رقصید و دورش مشتری رقصید

می‌خواستم در یک غزل وصفش کنم، دیدم:
حتی قلم از شوق این خوش‌باوری رقصید

شاید که حس می کرد من سرحدی‌2ام، آری
پس با تمام شیوه‌های دلبری رقصید

شاید برای غربت چشمان یک شاعر
شاید به شوق شعرهای دیگری رقصید


 
1. سرکنگی: لرزیدن شانه‌ها در رقص بندری.
2. سرحدی: اهل بندر به کسانی که بندری نیستند اما در بندرعباس زندگی می‌کنند سرحدی می‌گویند.

نجمه زارع

کنون که خواب می‌رود ز چشم‌های غافلم
به صف بایستید ای خیال‌های باطلم

گذشت و رفت هر چه بود و آن‌چه هست می‌رود
از این عبورِ غیرِ غم، نگشته هیچ حاصلم

چه‌قدر یک‌نواخت شد: من و زمین و زندگی
به آسمانِ هیچ کس چرا نمی رود دلم؟

فراری‌ام از این شبه که چشم واکنم شبی
در این درنگ بنگرم خمیده ماهِ کاملم

کسی مرا کمک کند که نیش‌های عقربه
بدون صبر لحظه‌لحظه می‌شوند قاتلم

زبس شکسته توبه را دلم، میان موج‌ها
شکسته قایقِ دعا، نمی‌برد به ساحلم

پر از دریغ و حسرتم خدای مهربان من!
مرا دوباره خلق کن، هنوز مانده در گلم

مجید صحراکارها

بلند موی و پریشان، ولی به لب لبخند
چه‌قدر زود به دیوانه‌ها شدم مانند!
 
تمام شهر قسم می‌خورند ضدّ منی
ولی به نام تو هر روز می‌خورم سوگند
 
چرا دو خط موازی همیشه غم دارند؟
نمی‌رسند ولی تا ابد کنار هم‌ند
 
نگاه کردی و گفتی: تو جَلد قلب منی
برو! بپر که رهایی پرنده‌ی در بند
 
امید شاخه‌ی گل هم وصال با خاک است
تو خاک و شاخه‌ی گل را زدی به هم پیوند

فریبا عباسی

اصلاً قرار نیست که سر خم بیاورم
حالا که سهم من نشدی کم بیاورم

دیشب تمام شهر تو را پرسه می‌زدم
تا روی زخم‌های تو مرهم بیاورم

می‌خواستم که چشم تو را شاعری کنم
امّا نشد که شعر مجسم بیاورم

دستم نمی‌رسد به خودت کاش لااقل
می‌شد تو را دوباره به شعرم بیاورم

یادت که هست پای قراری که هیچ وقت...
می‌خواستم برای تو مریم بیاورم؟

حتی قرار بود که من ابر باشم و
باران عاشقانه‌ی نم‌نم بیاورم

کلّی قرار با تو ولی بی‌قرار من
اصلاً بعید نیست که کم هم بیاورم

اما همیشه ترسم از این است، مردنم
باعث شود به زندگی‌ت غم بیاورم

حوّای من تو باشی اگر، قول می‌دهم
عمراً دوباره رو به جهنّم بیاورم

خود را عوض کنم و برایت به هر طریق
از زیر سنگ هم شده، آدم بیاورم

بگذار تا خلاصه کنم، دوست دارمت
یا باز هم بهانه‌ی محکم بیاورم؟

محمدصادق سبط‌الشیخ

من نقطه‌ِی تلاقی اوهام و حیرتم
سرگشته‌ام به اهل زمین بی‌شباهتم
 
از روزگار بعد تو خیری ندیده‌ام
تنهاترین نشانه‌ی اثبات قسمتم
 
تفسیر کرده‌اند مرا گر چه بارها
مضمون گنگ گمشده در صد روایتم
 
خلوت‌نشین صحبت دیوانگان شهر
دردآشنای رنج هزاران ملامتم
 
مبهوت در میانه‌ی میدان نشسته‌ام
بی‌رغبتی به معرکه‌ها بوده عادتم
 
سنگ صبور حادثه بعد از تو هیچ‌کس
راهی نبرده سوی زوایای خلوتم
 
میلی به شرح نیست... سکوتم شنیدنی‌ست
بگذار نانوشته بماند حکایتم

بهروز یاسمی

ناخوش شده‌ام درد تو افتاده به جانم
باید چه بگویم به پرستار جوانم؟

باید چه بگویم؟ تو بگو، ها؟ چه بگویم
وقتی که ندارد خبر از درد نهانم؟

تب کرده‌ام اما نه به تعبیر طبیبان
آن تب که گل انداخته بر گونه‌ی جانم

بیماری من عامل بیگانه ندارد
عشق تو به هم ریخته اعصاب و روانم

آخر چه کند با دل من علم پزشکی
وقتی که به دیدار تو بسته ضربانم؟

لب بسته‌ام از هر چه سوال است و جواب است
می‌ترسم اگر باز شود قفل دهانم-

این گرگ پرستار به تلبیس دماسنج
امشب بکشد نام تو از زیر زبانم!

می‌پرسد و خاموشم و می‌پرسد و خاموش...
چیزی که عیان است چه حاجت به بیانم

سیامک بهرام‌پرور

آغاز می‌کنم غزلم را به نام تو
حبل‌الورید شعر مرا خون تازه شو

حبل‌الورید غیرتِ مردانِ مرد نیست
حبل‌الورید: قیمت یک تار موی تو

نزدیک‌تر به تو… نه! تو نزدیک‌تر به من
اصلاً نه این نه آن… فقط از پیش من نرو -

- تا آیه‌آیه، وحی برقصم شبیه شعر
تا شعله‌شعله، نور بپاشم به کوچه‌و -

- خواب هزار ساله‌ی این شهر منجمد
شهر چراغ‌قرمز و آژیر و تابلو -

- در این نبرد تن به تن آشفته… تن به تن؟!
نه، یک هزار و سیصد و هشتاد و سه به دو!

بانو! تمام بُعد زمان روبه‌روی ماست
تاریخ، حرف کهنه و این عشق حرف نو

تو حرف تازه‌ای و غزل می‌زند ورق -
- تقویم را و تا ابدیت، جلو‌جلو -

هر صفحه را به بوسه‌ی تو مُهر می‌کند
خیام، مست عطر دهانت، تلو‌تلو -

… می‌آید و دوباره رصد می‌کند… تو را
شک می‌کند… دوباره رصد می… دوباره… دو -

نه! صد هزار باره! یقین می‌کند!… و بعد:
تاریخ نو: ۱/ ۱/ یک‌سال بعد تو!

رضا احسان‌پور

آیه‌های اشک ِمن تفسیر می‌شد، بد نبود
دل اگر از غصّه خوردن سیر می‌شد، بد نبود

شورِ ماتم، دشتیِ غم، بغض‌های اصفهان
در بیاتِ تُرکِ شب، تحریر می‌شد، بد نبود

من خرابم! گفته‌ام ساقی بریزد باده‌ای
این خرابی‌ها کمی تعمیر می‌شد، بد نبود!

عقل ِ من با عشق ِتو درگیر شد؛ دیوانه‌ام
عقلِ تو با عشقِ من، درگیر می‌شد، بد نبود

چون غلافی کهنه‌ام؛ تا کی نمردن... زندگی؟
قسمت‌ام یک بوسه‌ی شمشیر می‌شد، بد نبود

خواب دیدم یوسف‌ام اما زلیخا سیرتم
خواب‌ها روزی اگر تعبیر می‌شد، بد نبود

عشق؛ این مجنون که لیلا را جنون آموخته‌ست
مثل یک دیوانه در زنجیر می‌شد،  بد نبود

تو نمی‌مانی... نه! می‌مانی... نمی‌مانی...اگر
زودهایت، دیر ِدیر ِدیر می‌شد، بد نبود

می‌روی؟ باشد! برو... اما  بدان  شاید  اگر
این «تو»، این «من»، «ما»ی عالم‌گیر می‌شد، بد نبود

رضا احسان‌پور

وقتی کسی را که نداری دوست داری
با عشق داری روی خود، پا می‌گذاری

وقتی به جای «من»، ضمیرت می‌شود «تو»
از «تو» برایت مانده یک «او» یادگاری

وقتی که غیر از خاطراتی گنگ و مبهم
چیزی نداری که نداری که نداری

وقتی هوایت ابری است و بغض داری
تا شانه می‌بینی هوس داری بباری

وقتی برای زندگی یک راه داری
از راه سهمت می‌شود چشم‌انتظاری

وقتی که هی نه می‌شود، نه می‌شود، نه
وقتی که آری بوده، آری بوده، آری

وقتی نمی‌خواهی که تنهایی بمیری
امّا در آغوش خدا هم بی قراری

وقتی بمیری پیش از آن که مرده باشی
باید به قدر زندگی طاقت بیاری

ساجده جبارپور

بگو دنیا به بار بی‌کسی‌هایم بیفزاید
به چشمان سیاهم گریه‌ی مستانه می‌آید

کدام‌این میوه‌ی ممنوعه در دامان من افتاد
که جای شعر حوّایی درونم درد می‌زاید

شبی دیوانه‌ای با چشم‌هایش جادویم کرده
بیاور باطل‌السحری که بخت تیره بگشاید

دعایم بی‌اثر شد، جانماز از بغض من تر شد
سرم این روزها بیهوده دارد مهر می‌ساید

پر از زخم‌ام برای بردنم راهی بیاب ای مرگ!
مداوای تو شاید ذرّه‌ای خوبم کند شاید

محمدکاظم کاظمی

شکر خدا که اهل جدل، هم‌زبان شدند
با هم به سوی کعبه‌ی عزت، روان شدند
 
شکر خدا که گردنه‌گیرانِ محترم
بر گَلّه‌های بی سر و صاحب، شبان شدند
 
شکر خدا که کم‌کمک از یاد می‌رود
روزی که پشت نعش برادر، نهان شدند
 
شکر خدا که مسجد و محرابِ شهر نیز
یک‌باره – پوست‌کنده بگویم - دکان شدند
 
جمعی، چون‌آن قدیم، هر آن را که سر فراشت
قربان مادر و پدر و خاندان شدند
 
یعنی دوباره دشمنِ سوگند‌خورده را
با استخوان سینه‌ی خود، نردبان شدند
 
مانند یک دو خوانِ دگر، بعدِ گیر و دار
بر خون خویش و نعشِ پدر، میهمان شدند

هر کس به گونه‌ای به هدر داد آن چه داشت
یک عده هم که سگ نشدند، استخوان شدند

اصغر معاذی

مثل غمی که بر دلِ دیوانه ریخته
پاییز، در حوالی این خانه ریخته

تکراری است منظره‌ی کوه و آبشار
هر جا که گیسوان تو بر شانه ریخته

پیراهن تو بستر رویای رنگ‌ها
انگار بر تنت پِر پروانه ریخته

چشمت خیال خام تمام شراب‌هاست
در کاسه‌های چشم تو می‌خانه ریخته

بیهوده خانه‌خانه به دنبال من مگرد
در کوچه‌های شهر تو، دیوانه ریخته

امید صباغ‌نو

به جای این که در شب‌های من، خورشید بگذارید
فقط مرزی میانِ باور و تردید بگذارید

همیشه باد در سر دارم و همزاد مجنونم
به جای باد در «فرهنگِ عاشق» بید بگذارید

هم‌این که عشق من شد سکّه‌ی یک پولِ این مردم
مرا بر سفره‌های هفت‌سینِ عید بگذارید!

خیالی نیست، دیگر دردهایم را نمی‌گویم
به روی دردهای کهنه‌ام تشدید بگذارید

ببخشیدم! برای این که بخشش از بزرگان است
خطاهای مرا پای خطای دید بگذارید!

گرفته ناامیدی کلّ دنیای مرا، ای کاش
شما آن را به نام کوچکم «امّید» بگذارید

غلام‌رضا طریقی

گر چه هنگام سفر، جاده‌ها جانکاه‌ند
روی نقشه، همه‌ی فاصله‌ها کوتاه‌ند
 
فاصله، بین من و شهر شما یک وجب است
نقشه‌ها وقتی از این فاصله‌ها می‌کاهند
 
من که از خود خبرم نیست چه قیدی دارم؟
جمله‌های خبری قید مکان می‌خواهند!
 
راهی شهر شما می‌شوم از راه خیال
بی‌خیالان چه بخواهند چه نه؛ گمراهند
 
شهر پر می‌شود از اهل جنون، برج بـه برج
«مهر»خواهان شما «مشتری» هر «ماه»ند

به «نظامی» برسانید که در نسخه‌ی ما
خسروان برده‌ی کَت‌بسته‌ی شیرین‌شاه‌ند!
 
چند قرن است که خرما به نخیل است و هنوز
دست‌های طلب از چیدن آن کوتاه‌ند

حسین منزوی

سکوت می‌کنم و عشق در دلم جاری‌ست
که این شگفت‌ترین نوع خویشتن‌داری‌ست
 
تمام روز، اگر بی‌تفاوتم اما
شبم قرین شکنجه، دچار بیداری‌ست
 
رها کن آن چه شنیدی و دیده‌ای، هر چیز
به جز من و تو و عشق من و تو، تکراری‌ست
 
مرا ببخش! بدی کرده‌ام به تو، گاهی
کمال عشق جنون است و دیگرآزاری‌ست!
 
مرا ببخش اگر لحظه‌هایم آبی نیست
ببخش اگر نفَسم، سرد و زرد و زنگاری‌ست
 
بهشت من! به نسیم تبسمی دریاب
جهان جهنم ما را، که غرق بیزاری‌ست...

علی‌رضا بدیع

پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ‌های تازه مرا آشنا کند
 
پاییز می‌رسد که همانند سال پیش
خود را دوباره در دل قالیچه جا کند
 
او می‌رسد که از پس نه ماه انتظار
راز ِ درخت باغچه را برملا کند
 
او قول داده است که امسال از سفر
اندوه‌های تازه بیارد، خدا کند
 
او می‌رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند
 
پاییز عاشق است، وَ راهی نمانده است
جز این که روز و شب بنشیند دعا کند
 
شاید اثر کند، وَ خداوندِ فصل‌ها
یک فصل را به خاطر او جابه‌جا کند
 
تقویم خواست از تو بگیرد بهار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند
 
خش‌خش، صدای پای خزان است، یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند...

رهی معیّری

اشک سحر زداید، از لوح دل سیاهی
خُرّم کند چمن را، باران صبحگاهی

عمری ز مِهرت ای مه، شب تا سحر نخفتم
دعوی ز دیده‌ی من، وز اختران گواهی

چون زلف و عارض او، چشمی ندیده هرگز
صبحی بدین سپیدی، شامی بدان سیاهی

داغم چو لاله ای گُل، از درد من چه پرسی؟
مُردم ز محنت ای غم، از جان من چه خواهی؟

ای گریه در هلاکم هم‌عهد رنج و دردی
وی ناله در عذابم هم‌راز اشک و آهی

چندین «رهی» چه نالی از داغ بی‌نصیبی؟
در پای لاله‌رویان این بس که خاک راهی



دانلود ترانه‌ی «باران» با صدای «سوشیانث»

سجاد سامانی

نیمی از جان مرا بردی، محبت داشتی
نیم باقی‌مانده هم هر وقت فرصت داشتی

بر زمین افتادم و دیدم به سویم می‌دوی
دست یاری چیست؟ سودای غنیمت داشتی

خانه‌ای از جنس دل‌تنگی بنا کردم ولی
چون پرستوها به ترک خانه عادت داشتی

ای که ابرویت به خونریزی کمر بسته‌ست کاش
اندکی در مهربانی نیز همّت داشتی

من که خاکستر شدم اما تو هنگام وداع
کاش قدری بر لبانت آهِ حسرت داشتی

علی‌محمّد محمّدی

من و تو هر دو به یک شهر و ز هم بی‌خبریم
 هر دو دنبال دل گم‌شده‌ای، دربه‌دریم

ما که محتاج نفس‌های همیم، آه! چرا
از کنار تن یخ کرده‌ی هم می‌گذریم؟

ما دو کبکیم – هواخواه هم – اما افسوس
هر دو پر بسته‌ی چنگال قضا و قدریم
 
آسمان، یا که قفس؟ آه! چه فرقی دارد
سر پرواز نداریم که، بی بال و پریم

حال، دیگر من و تو، فاصله‌مان فرسنگ است
گرچه دیوار به دیوار هم و «در» به «دریم»
 
همه‌ی ترسم از این بود: می‌آید روزی
من و تو هر دو به یک شهر و ز هم بی‌خبریم