ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری
ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری

عبدالحسین انصاری

شانه‌اش هر لحظه باید بیشتر افتاده باشد
جاده وقتی از سرش فکر سفر افتاده باشد

خوب می‌داند چه حالی دارد از جنگل بریدن
هر سپیداری که در پای تبر افتاده باشد

بار سنگینی‌ست زندانی شدن در رخت‌خوابی
خاصه وقتی خاطراتت دور و بر افتاده باشد

می‌پری از خواب و می‌بینی که سیمرغی نبوده‌ست
گر چه روی بالشت یک مشت پر افتاده باشد

ناگهان حس می‌کنی بیگانه‌ای با هفت پشتت
مثل فرزندی که از چشم پدر افتاده باشد

فرض کن روزی که مرد خانه در می‌آید از پا
مادرت مانند کوهی از کمر افتاده باشد

بُرده باشد وصله‌ی پیراهنش را باد از یاد
کفش‌هایش زیر باران، پشت در افتاده باشد

سرنوشت ما مترسک‌های جالیزی هم‌این است
تا خدا در دست مشتی بی‌خبر افتاده باشد

علی‌محمّد محمّدی

چه شد این گونه دلت از تپش و شور افتاد؟
روی شاداب تو کز کرده و مهجور افتاد
 
به دوراهی نرسیدیم، چه شد یک‌باره
راه، کج کرد و دلت از دل من، دور افتاد؟

آفتاب، از دل چشمان تو پیدا می‌شد
پلک بر هم زدی و ماه من از نور افتاد

دستگاه تو، مگر روی خوشی ساز نبود؟
نوبت ما که شد از شور، به ماهور افتاد؟

غرق دریای خودم بودم و دربند شدم
دلم – این ماهی سرگشته – چو در تور افتاد


من و محکومی عشق تو، هم‌آن جایی که
قرعه‌ی رفتن بر دار، به منصور افتاد

باز باران و تب و خستگی و تنگ غروب
همه ابزار پریشانی من، جور افتاد

سیّدمهدی موسوی

این روزها که آینه هم فکر ظاهر است
هر کس که گفته است خدا نیست کافر است

با دیدن قیافه این مردمان ِخوب
باید قبول کرد که گندم، مقصّر است

آن سایه‌ای که پشت سرت راه می‌رود
گرگی مخوف در کت و شلوار عابر است

کم‌تر در این زمانه به دل اعتمادکن
وقتی گرسنه‌مانده به هر کار حاضر است

شاعر فقط برای خودش حرف می‌زند
در گوشه اتاق فقط عکس پنجره‌ست

آن جاده و غروب قشنگی که داشتیم
حالا نماد فاصله در ذهن شاعر است

در این دیار، آمدن نو بهار ِپوچ
تنها دلیل رفتن مرغ مهاجر است

دارد قطار فاجعه نزدیک می‌شود
بمبی هنوز در چمدان مسافر است

ابوالقاسم خورشیدی

لب گشودی و غزل از سخنت می‌ریزد
طعم خرمای جنوب از دهنت می‌ریزد‏

موج کارون به درازای شبی طولانی‌ست
بس که در ساحلش از موجِ تنت می‌ریزد‏‏

با وجودی که هوا شرجی خوزستانی‌ست
چه نسیم خوشی از پیرهنت می‌ریزد‏

خبرت نیست مگر، سوی دماوند نرو‏!‏
زیر سنگینی نازِ بدنت می‌ریزد‏‏

هستی وگریه‌ی من دردِ نبودن‌ها نیست
اشک شوقی‌ست که از آمدنت می‌ریزد

قصه‌ام، قصه‌ی آوارگی ارگ بم است‏
دلم از زلزله‌ی دل‌شکنت می‌ریزد

ترس وزن غزل و قافیه دارم، غزلم ‏
ترس من لحظه‌ی شاعر شدنت می‌ریزد

محسن رضوانی

هرگز کسی جاش‌و نمی‌گیره
مادر نگین و گوهر خونه‌س
با این همه، خواهر برای ما
یه رونوشت از مادر خونه‌س

هرکی که خواهر داره می‌فهمه
هرکی که خواهر داره می‌دونه
مادر اگه «سلطان غم» باشه
خواهر «وزیر اعظمِ» اونه

یه درددل‌هایی تو دنیا هس
حتی نمی‌شه پیش مادر گف
یه درددل‌های بزرگی که
تنها باید تو گوش خواهر گف

وقتی عروسی می‌کنه انگار
یه تیکه از قلبت جدا کردن
با این که می‌خندی ولی چشمات
دنبال جای گریه می‌گردن


عین زلال حوض، یک‌رنگن
عین گلای نسترن، حساس
تو سرد و گرم زندگی‌هامون
تلطیف خونه کار خواهرهاس

خوب و قشنگ و ترد و بارونی
مث بهارن مث پاییزن
وقتی برادر می‌ره سربازی
دل‌تنگ می‌شن اشک می‌ریزن

هرکی که خواهر داره می‌فهمه
هرکی که خواهر داره می‌دونه
مادر اگه «سلطان غم» باشه
خواهر «وزیر اعظمِ» اونه

محمد سلمانی

ببین در سطرسطر صفحه‌ی فالی که می‌بینم
تو هم پایان تلخی داری ای آغاز شیرینم

ببین در فال «حافظ» خواجه با اندوه می‌گوید:
که من هم انتهای راه را تاریک می‌بینم

تو حالا هر چه می‌خواهی بگو حتی خرافاتی
برای من که تأثیری ندارد، هر چه‌ام اینم

چون‌آن دشوار می‌دانم شب کوچ نگاهت را
که از آغاز، پایان ِ تو را در حال تمرینم

نه! تو آئینه‌ای در دست مردان توانگر باش
که من درویشی از دنیای کشکول و تبرزینم

در آن سو سودِ سرشار و در این سو حافظ و سعدی
تو  و  سودای شیرینت،  من و یاران دیرینم

برو بگذار شاعر را به حال خویشتن ماند
چه فرقی می‌کند بعد از تو شادم یا که غمگینم

پس از تو حرف‌هایت را به گوش سنگ خواهم گفت
تو خواهی بعد از این دیوانه خوانی یا خبرچینم

جواد مزنگی

چشم جادویی و موهای رها از روسری

روی لب‌ها رنگ سرخ و شکل موها پرپری


مثل شمشیری که با یک ضربه آدم می‌کشد

قاتلی، آدم‌کشی، اما به طرز دیگری


تو بدون شک چون‌آن خوبی که در یک ثانیه

آبروی جمع بت‌‌های جهان را می‌بری


یا به قول شاعران روزگاران کهن

پرده‌ی ایمان اهل ادعا را می‌دری


با توجه به نگاه نافذ و ابروی خاص

از تمام دختران آن‌چون‌آنی برتری


دختر سالی اگر شایسته‌سالاری کنند

نمره‌ات بالاترین حد کلاس دلبری


لایق نام خدایانی تو، زیرا گفته اند:

«قدر زر زرگر شناسد، قدر گوهر گوهری»


تو به جای من قضاوت کن که آیا ممکن است

رد شوم از روبه‌رویت بی‌خیال و سرسری؟


اصغر عظیمی‌مهر

قهوه‌ام سر رفته، حتماً فال بر هم می‌خورد
حال تقدیرم از این اقبال بر هم می‌خورد

گر چه در این چند سال آرامشم را یافتم
مطمئنم باز هم امسال بر هم می‌خورد

حرف‌هایم را کسی غیر از خودم نشنیده است
ظاهراً در من لبانی لال بر هم می‌خورد

حال و احوال مرا غیر از خودم از کس نپرس
حال من دارد از این احوال بر هم می‌خورد

ناگهان ترکیب برخی چهره‌های دل‌نشین
گاه با یک نقطه‌ی تب‌خال بر هم می‌خورد

در زمان بدرقه با من نمی‌آید کسی
حالم از این گونه استقبال بر هم می‌خورد

حرف دل را در پیامی مختصر گفتم ولی –
هی پیامم موقع ارسال بر هم می‌خورد

حسن دلبری

شده تا نیمه‌ی شب در بزنی وا نکنند؟
یا دری را شده با سر بزنی وا نکنند؟

تو بدانی که یکی هست که بی‌طاقت توست
باز تا طاقت آخر بزنی وا نکنند؟

دم در، بید بلرزی و به جایی برسی
که ته فاجعه پرپر بزنی وانکنند؟

روی یک پله، در ِخانه‌ی بی‌فرجامی
بتپی قلب کبوتر بزنی وا نکنند؟

خنده ای کردم و گفتم دل من گریه نکن
تو اگر صد شب دیگر بزنی وا نکنند

این در ِ بسته عزیز دل من بسته به توست
شده باور کنی و در بزنی وا نکنند؟

حسین رستمی

خانه‌های آن کسانی می‌خورد دَر، بیش‌تر
که به سائل می‌دهند از هر چه بهتر، بیش‌تر

عرض حاجت می‌کنم آن‌جا که صاحب‌خانه‌اش
پاسخ یک می‌دهد با ده برابر بیش‌تر

گاه‌گاهی که به درگاه کریمی می‌روم
راه می‌پویم نه با پا بل‌که با سر بیش‌تر

زیر دِین چارده معصومم، اما گردنم
زیر دِین حضرت موسی‌بن‌جعفر، بیش‌تر

گردنم در زیر دینِ آن امامی هست که
داده در ایران ما طوبای او بَر، بیش‌تر

آن امامی که «فداکِ» گفتنش رو به قم است
با سلامش می‌کند قم را منور، بیش‌تر

قم، هم‌آن شهری که هم یک ماه دارد بر زمین
هم‌چون‌این از آسمان دارد «چِل اختر»، بیش‌تر

قصد این‌بارِ قصیده، از برادر گفتن است
ور نه می‌گفتم از این معصومه خواهر، بیش‌تر

در مقامش مصرعی می‌گویم و رد می‌شوم
لطف باباهاست معمولاً به دختر، بیش‌تر

عازم مشهد شدم تا با تو درد دل کنم
بودنت را می‌کنم این‌گونه باور بیش‌تر

مرقدت ضرب‌المثل‌های مرا تکمیل کرد
هرکه بامش بیش برفش، نه! کبوتر، بیش‌تر

چار فصل مشهد از عطر گلاب آکنده است
این چون‌این یعنی سه فصل از شهر قمصر بیش‌تر

پیش تو شاه و گدا یک‌سان‌ترند از هرکجا
این حرم دیگر ندارد حرفِ کمتر، بیش‌تر

از غلامان شما هم می‌شود دنیا گرفت
من نیازت دارم آقا، روز محشر بیش‌تر

ای که راه انداختی امروز و فردای مرا
چشم در راه تو هستم روز آخر بیش‌تر

بر تمام اهل بیت خویش حساسی ولی
جان زهرا چون شنیدم که به مادر بیش‌تر

دوستت دارم نمی‌دانم که باور می‌کنی
راست می‌گویم به واللّه از ابوذر بیش‌تر

بیش‌ترهایی که گفتم از تو خیلی کم‌ترند
...

ابوالقاسم خورشیدی

وقتی از فاصله‌ای دور تو را می‌بینم
به خدا ماهیَ‌َم و تور ِتو را می‌بینم

گسی و تندی و شیرینی و تلخی از دور
این همه مزه ولی شور تو را می‌بینم

به نظر می‌رسد از می‌کده برمیگردی
من از این فاصله ناجور تو را می‌بینم

تار هر موی تو یک گوشه‌ای از موسیقی‌ست
نغمه می‌سازی و ماهور تو را می‌بینم

به جهنم اگر این حرف به دارم بکشد
به خدا هاله‌ای از نور تو را می‌بینم!

می‌نشینی که مرا داغ کنی ای بانو؟
می‌نشینم و به هر زور تو را می‌بینم

کوچه بر هم زدی و پنجره‌ها باز شدند
چشم مردم بشود کور تو را می‌بینم

فاضل نظری

دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفت
زندگی بعد تو بر هیچ‌کس آسان نگرفت

چشمم افتاد به چشم تو ولی خیره نماند
شعله‌ای بود که لرزید ولی جان نگرفت

جز خودم هیچ کسی در غم تنهایی من
مثل فواره سَرِ گریه به دامان نگرفت

دل به هر کس که رسیدیم سپردیم ولی
قصه‌ی عاشقی ما سروسامان نگرفت

هر چه در تجربه‌ی عشق سَرَم خورد زمین
هیچ کس راه بر این رود خروشان نگرفت

مثل نوری که به سوی ابدیت جاری‌ست
قصه‎ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت

نجمه زارع

بده به دست من این بار بیستون‌ها را
که این چون‌این به تو ثابت کنم جنون‌ها را

بگو به دفتر تاریخ تا سیاه کند
به نام ما همه‌ی سطرها، ستون‌ها را

عبور، کم کن از این کوچه‌ها که می‌ترسم
بسازی  از  دل  مردم  کلکسیون‌ها را

منم که گاه به ترک تو سخت مجبورم
تویی که دوری تو شیشه کرده خون‌ها را

میان جاده بدون تو خوب می‌فهمم
نوشته‌های غم انگیز کامیون‌ها را!

حسین جنتی

نگرد بیهده، یک سکه‌ی سیاه ندارم
به کاهدان زده‌ای، هیچ غیر کاه ندارم

جز این که هیچ گناهی تمامِ عمر نکردم
دگر  - به صاحب قرآن قسم - گناه ندارم

خیالِ خیر مبر، من سرم به سنگ نخورده‌ست
زِ توبه خسته شدم، حالِ اشتباه ندارم

اگر به کشتنِ من آمدی چراغ نیاور
که سال‌هاست به جز سایه‌ام سپاه ندارم

دو دست، دورِ چراغم گرفته‌ام شبِ توفان
خوشا خودم که سری دارم و کلاه ندارم

نه خورده‌ام زِ کسی لقمه‌ای، نه بُرده‌ام از کس
که خُرده‌بُرده‌ای از خیلِ شیخ و شاه ندارم

جواد مزنگی

جان من را هم ببر، حتماً به دردت می‌خورد           
نازکی، سیمین‌بدن، آهن به دردت می‌خورد          

چشم‌هایم را بیا بردار هر دو مال تو          
در بلای آسمان، جوشن به دردت می‌خورد          

نازنینا!  یاد من را ذره‌ای همراه دار           
در سفر یک دانه‌ی سوزن به دردت می‌خورد          

در خیالت ذره‌ای از  خاطراتم جای ده         
گاه‌گاهی دانه‌ای ارزن به دردت می‌خورد         

می‌روی حالا که از این خانه قدری صبر کن         
«ان یکاد» چشم‌زخم من به دردت می‌خورد 

ناصر حامدی

بر بالشی از خاطره بگذار سرت را
باشد که فراموش کنی دور و برت را

سرچشمه‌ی معصوم‌ترین رود جهانی
ای کاش خدا پاک کند چشم تَرَت را

تو آن سر دنیایی و من این سر دنیا
با این همه از یاد مبر هم‌سفرت را

گنجشک من! آهسته به پرواز بیندیش
تا باد، پریشان نکند بال و پرت را

من ماهی دل‌تنگ و تو ماه لب دریا
می‌بوسم از این فاصله قرص قمرت را

ناصر حامدی

پرده بردار ای پری! بازی‌گری بی‌فایده است
دل سپردن بی اساس و دل‌بری، بی‌فایده است
 
عشق حتی گاه، لبخندی به روی ما نزد
کودک نامهربان را مادری، بی‌فایده است
 
روی ماه خویش را از خلق پنهان کرده‌ای
این همه کالای دور از مشتری، بی‌فایده است
 
باد، زلف خوب‌رویان را پریشان خواسته
زلف را آشفته‌تر کن، روسری بی‌فایده است
 
بوسه؛ واویلاترین حرف زبان مادری‌ست
یار بی‌زار از زبان مادری، بی‌فایده است

مهدی افضلی‌گروه

بگذارید عشق خواهری بکند
در غزل‌هام دل‌بری بکند

بگذارید عطر گیس‌های گلم
شهر را محو روسری بکند

با نگاهی دوباره شاید او
که بیاید و سرسری بکند

لرزشی در قلم بیفتد که     
هوس رقص بندری بکند

شب بیاید به خوابم و فردا
خانه‌ام را پر از پَرِ پَری بکند

یاد دریای چشم‌هاش مرا
غرق در واژه‌ی دَری بکند

روزهای نبودنش سخت است
روزهایی که مادری بکند

وا کند لب و سپس به لبخندی
غربتم را خودش غریب کند

اصغر عظیمی‌مهر

گر چه با کپسول اکسیژن مجابت کرده‌اند
مادرت می‌گفت دکترها جوابت کرده‌اند
 
مرگ تدریجی‌ست این دردی که داری می‌کِشی
منتها با قرص‌های خواب، خوابت کرده‌اند
 
خواب می‌بینی که در «سردشتی» و «گیلان غرب»
خواب می‌بینی که در آتش کبابت کرده‌اند
 
خواب می‌بینی می‌آید بوی ترش سیب کال
پس برای آزمایش انتخابت کرده‌اند
 
خواب می‌بینی که مسولان بنیاد شهید
بر در دروازه‌های شهر قابت کرده‌اند
 
خواب می‌بینی کنار صحن «بابا یادگار»
بمب‌ها بر قریه‌ی «زرده» اصابت کرده‌اند
 
قصر شیرینی که از شیرینی‌ات چیزی نماند
یا پلی هستی که چون سرپل خرابت کرده‌اند؟
 
خوشه‌خوشه بمب‌های خوشه‌ای را چیده‌ای
بادِ خاکی با کدامین آتش آبت کرده‌اند؟
 
با کدامین آتش ای شمعی که در خود سوختی
قطره‌قطره در وجود خود مذابت کرده‌اند؟
 
می‌پری از خواب و می‌بینی شهید زنده‌ای
با چه معیاری –نمی‌دانم– حسابت کرده‌اند

مرتضی عابدپور لنگرودی

بگردم دور تو، دور نگاهت، دور باطل‌ها
مرا دیوانه می‌خوانند، امثال تو عاقل‌ها

پری‌رویی، نه... زیباتر، سر زیبایی‌ات بحث است
به طرزی که کم آوردند توضیح‌المسائل ها

حسادت می‌کنم با هرکه دستش لای موهایت...
حسادت می‌کنم حتی به این موگیرها، تِل‌ها

مرا از دور می‌دیدی، خودت را جمع می‌کردی
بیا یک بار دیگر هم شبیه آن «اوایل‌ها»...

و من معنای بعضی شعرها را دیر می‌فهمم
«که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها»