ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری
ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری

محمدکاظم کاظمی

مریز آبروی سرازیرِ ما را
به ما بازده، نان و انجیر ما را

خدایا! اگر دستبند تجمّل
نمی‌بست دست کمانگیر ما را

کسی تا قیامت نمی‌کرد پیدا
از آن گوشه‌ی کهکشان تیرِ ما را

ولی خسته بودیم و یاران هم‌دل
به نانی گرفتند شمشیر ما را

ولی خسته بودیم و می‌برد طوفان
تمام شکوه اساطیر ما را

طلا را که مس کرد، دیگر ندانم
چه خاصیّتی بود اکسیر ما را

محسن رضوانی

خاطرش جمع و دلش قرص و خیالش تخت است
هرکه تسخیر کُنَد قلب تو را خوش‌بخت است

بس که پُر کرده شمیم نفَست «شمران» را
بین آزادی و دربند، گزینش سخت است

مهدی نقبایی

فرض کن یک غروب بارانی‌ست و تو تنها نشسته‌ای مثلاً
بعدش احساس می‌کنی انگار، سخت دل‌تنگ و خسته‌ای مثلاً

در هم‌آن لحظه‌ای که این احساس مثل یک ابر بی‌دلیل آن‌جاست
شده یک لحظه احتمال دهی که دلی را شکسته‌ای مثلاً؟

که دلی را شکسته‌ای و سپس، ابرهای ملامت آمده‌اند
پلک خود را هم از پشیمانی روی هم سخت بسته‌ای مثلاً

مثلاًهای مثل این هر شب، دل‌خوشی‌های کوچکم شده‌اند
در تمام ردیف‌های جهان، تو کنارم نشسته‌ای مثلاً

و دلی را که این همه تنهاست، ژاپنی ها قشنگ می‌فهمند
مثل ویرانی هیروشیماست بعد آن جنگ هسته‌ای مثلاً

فرض کن یک غروب بارانی‌ست و تو تنها نشسته‌ای اما
من نباید زیاد شکوه کنم من نباید... تو خسته‌ای مثلاً

مریم جعفری آذرمانی

گریه به صف شد خط دریادلان
وردِ زبان مرثیه‌ی «کاروان»
خونِ دلش پُر شده در استکان
گم شده در خاطره‌ی پادگان
چکمه‌ی سرباز و کمی استخوان

هق هقِ این هَروَله را گوش کن

باز درختان ثمر آورده‌اند
خنجری از شاخه برآورده‌اند
فصل شهید است سر آورده‌اند
آی پسرها! پدر آورده‌اند
جان پدر را که درآورده‌اند

جسمی اگر هست کفن‌پوش کن

خون که نخورده‌ست سرِ بی‌گلو!
شبنمِ خون ریخته بر روی او
لاله ندارد به جز این، آب رو
آه از این جنگل بی‌گفتگو
یوزپلنگانه در این جستجو

گوش به آوازه‌ی خرگوش کن

آتش سوزنده‌ی زیبا و زشت
جنگ، همان دیوِ جهنّمْ‌‌سرشت
تن به تن آوار کند، خشتْ خشت
مرگ، بُنَکدارِ همین کار و کشت
ذایقه‌اش بسته به بوی بهشت

بزمِ مرا سوگِ سیاووش کن

نامه‌ای از مادر... جا مانده بود
آن شب چشمی تر... جا مانده بود
رازش در دفتر... جا مانده بود
پایی در سنگر... جا مانده بود
پشت سرش یک سر... جا مانده بود

خاطره‌ای نیست فراموش کن

عباس احمدی

نذر کردم بروم خوب گم و گور شوم
یک دهه از جلوی چشم خودم دور شوم

بروم جانب تفتیده‌ترین تاکستان
مست از جذبه‌ی هفتاد و دو انگور شوم

جام حیرت بزنم مست علی مست شوم
چای هیئت بخورم نور علی نور شوم

اشک می‌ریزم و امید که این فن شریف
اگر از روی ریا باب شود، کور شوم

سببی ساز که از روضه به آن‌جا برسم
که خریدار سرِ دار چو منصور شوم

من اگر سمت شهادت نروم از سر ترس
مددی حضرت ارباب که مجبور شوم

در رثای تو شدم شاعر و دارم امید
با تو محشور شوم من نه که مشهور شوم!

سیّدحامد احمدی

گریه به حال حسین سود ندارد
جز شهدا هیچ‌کس «وجود» ندارد

غیر شهیدان چه حجتِ ارض و سما را؟
غیر شهیدان افق، عمود ندارد

خطبه‌ی پرواز را شهید، فرازی‌ست
کز سر دارش سر فرود ندارد

سیلی سرخی چون‌این به گوش سیاهی
خاطره‌ی گنبد کبود ندارد

آتشی اندر دلم ز مهر حسین است
کاین همه آتش دل حسود ندارد

گفت که دودش رَوَد به چشمت و گفتم
آتش عشق ای حسود! دود ندارد

رخ به رخ مُلک ری ستاده دماوند
گر چه به سر بر کلاهخود ندارد

رخ به رخ ملک ری ستاده دماوند
هر کسی اما سر صعود ندارد

آن‌چه که دارد به دل ز امت جدش
موسی عمران هم از جهود ندارد

امت رذلی که در جواب امامش
پاسخی الا «تو را درود» ندارد

امت رذلی که متهم به وجود است
لیک به جز رذل بی‌وجود ندارد

امت رذلی که هست و نیست به جز هیچ
هست ولی بودِ وی نمود ندارد

امت رذلی که جامه پاره‌ی فقرش
جز سَفَه و حُمق، تار و پود ندارد

توده‌ی ناصالحی که گر نبوَد بیش
خود به شقاوت کم از ثمود ندارد

سخت عنود است و جز عناد نورزد
جمله عناد است و جز عنود ندارد

جز که از آیین خود خروج نکرده‌ست
گر چه در آیین خود ورود ندارد

هم برکت جز که از جمود نجوید
هم حرکت جز سوی رکود ندارد

زیر ستم زاده گاو صبرش و این گاو
جز جزع و ضجه زاد و رود ندارد

فحش و فضیحت کلام و فلسفه‌ش آری
منطق بی‌منطقی حدود ندارد

آن‌چه که دارم به دل ز امت اسلام
بیضه‌ی اسلام از یهود ندارد

از حسد نابرادران دل یوسف
از ستم قوم عاد، هود ندارد

ای که به پاس بقا به سجده‌ی شکری
هر که سرش شد سر سجود ندارد

آن‌که به میدان ز خون خویش وضو ساخت
رنج قیام و غم قعود ندارد

وقت مکش در جهان زودگذر دیر
مرگ یقین است و دیر و زود ندارد

ناله ز بی‌داد ظالم از سر خامی‌ست
کِشت ستم غیر ناله، کود ندارد

جز شهدا هیچ کس وجود ندارد
ناله به حال حسین سود ندارد

حسن دلبری

دیری‌ست آن که گنبد دوّار بی‌صداست
حق با تو بود عشق فقط مال قصّه‌هاست
 
در قطب بی‌تلاطم این کوچه یخ زدیم
آتش‌بیار معرکه‌ی عاشقی کجاست؟
 
شهری که نرده دور دل مردمش کشید
شهری که از لبش گل یک خنده برنخاست
 
شهری که در برابر هر «دوست دارمت»
یک چوب دار بر سر هر کوچه‌اش به پاست
 
با من بگو چه گونه به گوشش فرو کنم
این نکته را که عشق؛ ابَرخلقت خداست
 
دل‌مردگی‌ست آن‌چه در این خانه زنده است
بیگانگی‌ست آن‌که در این کوچه آشناست
 
این‌جا که فهم مردم ما پرسه می‌زند
هفتاد کوچه مانده به آغاز ابتداست

علی‌رضا قزوه

بختت نه سپید است و نصیبت نه سیاهی
محکوم به مرگی چه بخواهی چه نخواهی

کو عشق که ما را برساند به رسیدن
کو تیغ که ما را برهاند ز تباهی

آبی به شهیدان عطشناک ندادیم
مُردند لب شط فرات آن همه ماهی

ای کشته! ترحّم کن و ای تشنه! تبسّم
ای ناله شهادت شو و ای گریه گواهی

سنگم بزن ای دوست، دلم می‌کده‌ی اوست
ما را بشکن آینه‌ی ماست الهی

آن سوتر از این غم‌کده دریای وصالی‌ست
عاشق شو و فارغ شو و سالک شو و راهی

درویشی ما سلطنت ماست، اگر چه
دنیاست گدایی که رسیده‌ست به شاهی

محمدرضا ترکی

مرد فریاد برآورد: «مرا یاری نیست؟»
کوفیان هلهله کردند: «... هلا...آری نیست»

شمر تکبیر برآورد که در لشکر تو
پرچمی نیست به پا، دست علمداری نیست

شمر و تکبیر!؟ بلی بین حقیقت وَ دروغ
ای بسا، گرچه به ظاهر، ره بسیاری نیست

مَرد غرّید که تکبیر شما تزویر است
ور نه حاشا که شما را به خدا کاری نیست

گرم سودای خدایید به بازار سیاه
آه، مکّاره‌تر از این سر بازاری نیست

غیرتم کُشت که چندی‌ست به بازار دروغ
می‌فروشند وطن را و خریداری نیست

مرد غرّید: «مرا مرگ حیاتی تازه‌ست
زندگی کردن با خواری، جز عاری نیست»

عُمَر سعد به ری - اما – می‌اندیشید
- «بهتر از گندم ری هیچ بر و باری نیست...»

مرد نالید: «تو را هرگز از گندم ری
یا که از مردم وی حاصل سرشاری نیست

آسیاها همه بر خون شما خواهد گشت
نان نفرین‌شدگان لقمه‌ی همواری نیست»

زندگی گر چه مصافی‌ست میان بد و خوب
کربلا حادثه‌ی قابل تکراری نیست

غالباً شمر و یزیدند به جولان این‌جا
حُر که سهل است، در این معرکه مختاری نیست!

علی‌محمد مودب

سبو افتاد‌، او افتاد‌، ما ماندیم، واماندیم
روان شد خون او بر ریگ صحرا‌، رفت‌، جا ماندیم

فرو رفتیم تا گردن به سودای سرابی دور
به بوی گندم ری‌، در تنور کربلا ماندیم

رها بر نیزه تن‌هایمان‌، بیهوده پوسیدیم
به مرگی این چون‌این از کاروان نیزه‌ها ماندیم

سبو او بود، سقا بود‌، دستی شعله‌ور بر موج
گِلی ناپخته و بی‌ دست و پا ما، زیر پا ماندیم

گلو‌یش را بریدند و بیابان محشر از ما بود
که چون خاری سمج در دیدگان مرتضا ماندیم

همیشه عصر عاشوراست‌، او پر بسته‌، ما هستیم
دریغا دیده‌ای روشن که وا بیند کجا ماندیم

مرتضی امیری اسفندقه - حُر

عاقبت جان تو در چشمه‌ی مهتاب افتاد
پیچشت داد خدا، در نفست تاب افتاد

نور در کاسه‌ی ظلمت‌زده‌ی چشمت ریخت
خواب از چشم تو ای شیفته‌ی خواب افتاد

کارَت از پیله‌ی پوسیده به پرواز کشید
عکس پروانه برون از قفس قاب افتاد

چشمه شد، زمزمه شد، نور شد و نیلوفر
آن دل مرده که یک چند به مرداب افتاد

عادتت بود که تکرار کنی «بودن» را
از سرت زشتی ِاین عادت ناباب افتاد

ماه را بی‌مدد طشت، تماشا کردی
چشمت از ابروی پیوسته به محراب افتاد

چه کشش بود در آن جلوه‌ی مجذوب، مگر
که به یک جذبه چون‌این جان تو جذاب افتاد؟!

چهره‌ی واقعی‌ات را به تو برگرداندند
از سرِ نام ِتو سنگینی القاب افتاد

شهد سرشار شهادت به تو ارزانی باد
آه از این مردن شیرین! دهنم آب افتاد

امشب از هُرم ِنفس‌های اهورایی تو
گرم در دفتر من این غزل ناب افتاد

رضوان امامدادی

دلم می‌خواست خاکم کربلا بود
و یا خاک شما در خاک ما بود
سرم قابل نبود، اما دل من
همیشه بر سر آن نیزه‌ها بود

علی‌رضا قزوه

به جای شیر، تیر نوش کرده بود اصغرت
و بعد، تیر و تیغ و نیزه می‌زدند بر سرت

کنار درک غربتت هزار سال سوختم
چه‌قدر زخم تشنه مانده است روی پیکرت

سر حسین تشنه‌لب هنوز روی نیزه‌هاست
زمانه خاک بر سرم، زمانه خاک بر سرت

 هزار سال رفت و تو هنوز زخم می‌خوری
هزار سال رفت و تازه است زخم حنجرت

هزار سال رفت و دسته‌دسته‌ی قمه‌زنان
گرفته تیغ بر کف ایستاده در برابرت

شریعت محمدی نه قیمه است و نه قمه
چرا زمانه پی نمی‌برد به اصل جوهرت

بیا کنار روضه‌های کوفیان نگاه کن
ببین که زخم تیرها چه کرده با برادرت

شب وداع آمد و سری زدم به مجلسی
که شعله‌اش اگر چه بود نام پاک مادرت

نشستم و شکسته سینه می‌زدم به یاد تو
و نوحه‌خوان که اسب می‌دواند روی پیکرت...
•••
نشسته‌ام به یاد روزهای دور کودکی
شکسته دم گرفته‌ام به یاد دیده‌ی تَرَت

سلام می‌کنم سلام می‌کنم به زخم تو
سلام می‌کنم به عطر جمله‌های آخرت

سلام ما سلام ما به تشنگان کربلا
سلام ما سلام ما به اکبر و به اصغرت

علی‌اکبر لطیفیان

انگار بنا نیست سری داشته باشی
سر داشته باشی، جگری داشته باشی

انگار بنا نیست که از میوه‌ی باغت
اندازه‌ی کافی ثمری داشته باشی

انگار بنا نیست که ای پیرمحاسن
این آخر عمری پسری داشته باشی

ای باد به زلف علیِّ اکبر ِلیلا
مدیون حسینی، نظری داشته باشی

می‌میرم اگر بیش از این ناز بریزی
بگذار که چندی پدری داشته باشی

تو از همه‌ی آینه‌ها پیش‌ترینی
تکثیر شدی بیش‌تری داشته باشی

رفتی و نگفتی پدرت چشم به راه است
از من تو نباید خبری داشته باشی؟

بی یار اگر آمده‌ام پیش تو گفتم
شاید بدن مختصری داشته باشی

چه خوب به هم نیزه تو را دوخت و نگذاشت
تا پیکر پاشیده‌تری داشته باشی

با نیم‌عبا بردن این جسم بعید است
باید که عبای دگری داشته باشی

عباس کیقبادی

و بک الدّخیل یا عشق، بک الدّخیل یا عشق
به کفم عصای موسی و تو رود نیل یا عشق

ز دو دیده جوی خون است به دامنم روانه
برسان مرا از این جوی به سلسبیل یا عشق

ره خون و آتش است این و رموز عقل، باطل
به کدام رمز رفتیم در این سبیل یا عشق؟

تو کرشمه‌ای نمودی که یکی قتیل خواهم
دو هزار نعره برخاست: انا القتیل یا عشق

همه بندگان مال‌ند و چرندگان قال‌ند
تو بگو چه خواهی ای دل هم از این قبیل یا عشق؟

کلمات شعر گنگ‌ند، زبان رقص، خوش‌تر
فعلاتُ فاعلاتُن، فعلُن فعیل یا عشق

نه رهی به کوچه‌باغم که شب است و بی‌چراغم
تو برآی آفتابا! تو بشو دلیل یا عشق

محمدحسین جعفریان

ابتدای کربلا غدیر نیست، کربلا بهانه‌ی وجود بود
ابرهای خون‌فشان نینوا، اشک‌های حضرت ودود بود
 
پیش از مسیح و نوح و دانیال، این حکایتی‌ست دور، کربلا
آن سپیده‌دم که چاه کینه‌ها، بر برادران دهان گشود، بود
 
گر چه ماتم است و آتش و عطش، این همه پلی برای گریه نیست
از شعور عاشقی در این جهان، کربلا هر آن‌چه هست و بود، بود
 
کربلا خجالتی‌ست پرگناه، در شبی که ما سکوت، ما نگاه
در شبی که از دریغ و خشم و شرم، صورت ستارگان کبود بود
 
سیلی همیشه‌ای‌ست کربلا، تازیانه‌ای عمیق و دردناک
آن‌چه را که آن زمانه پلشت، در وجود آدمی نبود، بود
 
کربلا پس از هبوط آدمی، ز آن غرور آسمان به این مغاک
فرصت دوباره‌ی مراجعت، بخت باشکوه یک صعود بود
 
... بعد از آن همیشه روح کودکی، در شبانه‌ی فرات دیده شد
این همان کبوتری که با حسین، تیر در گلو به خون غنود، بود
 
بعد از آن در آن دیار بی‌صفت، عقده و حقارت و رکود بود
معنی سپیدها سیاهی و، معنی فرازها فرود بود
 
ابتدای کربلا غدیر نیست، ابتدا همان شروع خلقت است
کربلا ستیز با خود و جهان، کربلا هر آن‌چه هست و بود، بود

حسین جنت‌مکان

پشت پرچینت اگر بزم، اگر مهمانی‌ست
پشت پرچین من این سو همه‌اش ویرانی‌ست

انفرادی شده سلول به سلول تنم
خود من در خود من در خود من زندانی‌ست
 
دست های تو کجایند که آزاد شوم؟
هیچ جایی به جز آغوش تو دیگر جا نیست

ابرها طرحی از اندام تو را می‌سازند
که چون‌این آب و هوای غزلم بارانی‌ست

شعر آنی‌ست که دور لب تو می‌گردد
شاعری لذت خوبی‌ست که در لب خوانی‌ست

دوستت دارم اگر عشق به آن سختی‌هاست
دوستم داشته باش عشق به این آسانی‌ست!

مژگان عباس‌لو

در چشم باد، لاله فقط پرپرش خوش است
خورشیدِ روز واقعه، خاکسترش خوش است

از باغ‌ها شنیده‌ام این را که عطر یاس
گاهی نه پشت پنجره، لای دَرَش خوش است

دریا همیشه حاصل امواج کوچک است
یعنی علی به بودن ِ با اصغرش خوش است

در راه عشق دل نسپر! سرسپرده باش!
حتا حسین پیش خدا بی‌سَرَش خوش است

جایی که آب هم‌سفر ماه می‌شود
دل‌ها به آب نه که به آب‌آورش خوش است

جایی که پیش‌مرگِ پدر می‌شود پسر
اولاد هم نبیره‌ی پیغمبرش خوش است

عالم شبیه آن لب و دندان ندیده است
لبخند هم میانه‌ی تشتِ زَرَش خوش است

از خون سرخ اوست که تاریخ زنده است
این شاهنامه نیست ولی آخرش خوش است:

اندوه بی‌شمار ِ پسر را گریستن
بر شانه‌های مرتعش ِ مادرش خوش است

از ماه‌های سال «محرم» که محشر است
از روزهای سال ولی «محشر»ش خوش است!

امید صباغ‌نو

دیوانگی‌ها گر چه دائم دردسر دارند
دیوانه‌ها از حال هم امّا خبر دارند

آیینه‌بانو! تجربه این را نشان داده:
وقتی دعاها واقعی باشند اثر دارند

تنها تو که باشی کنار من دلم قرص است
اصلاً تمام قرص‌ها جز تو ضرر دارند

آرامش آغوش تو از چشم من انداخت
امنیتی که بیمه‌های معتبر دارند

«مردی» به این که عشق ده زن بوده باشی نیست
مردان ِ قدرتمند، تنها «یک نفر» دارند!

ترجیح دادم لحن پُرسوزم بفهماند
کبریت‌های بی‌خطر خیلی خطر دارند

بهتر! فرشته نیستم، انسانِ بی‌بالم
چون ساده ترکت می‌کنند آنان که پَر دارند

می‌خواهمت دیوانه جان! می‌خواهمت، ای کاش
نادوستانم از سر ِتو دست بردارند

اصغر عظیمی‌مهر

چندی‌ست جان به حجم تنت جا نمی‌شود
هِی سرفه می‌کنی نفست وا نمی‌شود

بر گُر گرفتن تو نسیمی بر آتش است
اکسیژنی که در نفست جا نمی‌شود

گرگی گرسنه در ریه‌ات زوزه می‌کِشد
تعبیر خواب گرگ به رؤیا نمی‌شود

دکتر که عکس‌های تو را دیده بود گفت:
این زخم کهنه است؛ مداوا نمی‌شود

در شهر مدتی‌ست که در پیش پای تو
دیگر به احترام کسی پا نمی‌شود

این پرده‌های کرکره چون پلک پنجره
چندی‌ست سمت آمدنت وا نمی‌شود

طعنه زده به دختر تو هم‌کلاسی‌اش:
این سرفه‌ها برای تو بابا نمی‌شود

امواج سینه‌ی تو به من یاد داده است
دریا بدون موج که دریا نمی‌شود

دریای بی‌قرار! تو اسطوره نیستی
اسطوره با مبالغه افسانه می‌شود

جایی که عقل مانع پرواز آدمی‌ست
عاقل‌تر آن کسی‌ است که دیوانه می‌شود


پروانه از شراره‌ی آتش به هیچ‌وجه
«پروا» نکرده است که پروانه می‌شود

من با تو سوختم که بدانم چه می‌کِشی
«احساس سوختن به تماشا نمی‌شود»