ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری
ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری

مهرانه جندقی

چه باک اگر که جهانی رها کنند مرا
به خنده زمزمه در گوش‌ها کنند مرا

شبی دو چشمِ سیاه تو را به من بدهند
چه غم‌، که یک‌شبه صاحب‌عزا کنند مرا

تو در وجود منی پس چه‌گونه می‌خواهند
که از وجود خودم هم جدا کنند مرا

بعید نیست از این پس شبیه من بشوی
و یا به نام تو دیگر صدا کنند مرا

دوای درد مرا هیچ‌کس نمی‌داند
فقط بگو به طبیبان دعا کنند مرا

علی‌رضا بدیع

گُردآفرید شعر سپیدم عنان به دست
این بار از کمین به در آمد کمان به دست

خلخال‌های ساخته از استخوان به پا
شمشیرهای آخته‌ی خون‌چکان به دست

در شیشه کرد خون مرا آن که پیش از این
آورده بود قلب مرا با زبان به دست

 آسان به این پری نرسیدم؛ که گفته‌اند:
 دشوار می‌رسد پَر هندوستان به دست

دنیا به کام ما شد و نوبت به ما رسید
اما... گرفت جای شکر، شوکران به دست

هر چند جز شرنگ نصیبم نشد، ولی
ما ایستاده‌ایم هنوز استکان به دست

 شمشیر خون‌چکان تو ای عشق سرفراز!
تا هست جان سرکش ما هم‌چون‌آن به دست

مبین اردستانی

شادی عجیب نیست که با غم یکی شده‌ست
وقتی که کار خنجر و مرهم یکی شده‌ست

یک چشم سهم خنده و یک چشم نذر اشک
آری، دوباره عید و محرّم یکی شده‌ست

بر شاخِ سبز آتشِ نارنج مانده تا
باور کنی بهشت و جهنّم یکی شده‌ست

مثل دو خط که رمز تلاقی جدایی است
روز و شبم، تولّد و مرگم یکی شده‌ست

فرقی میان حیله‌ی گرگ و شغاد نیست
وقتی که چاهِ یوسف و رستم یکی شده‌ست

تنها نه شوکران و شکر، ها... نه عقل و عشق
در چشم من؛ که عالم و آدم یکی شده‌ست

عشق! ای دوای فاصله! درد است درد من
خوش‌حال از این نباش که دردم یکی شده‌ست

حافظ ایمانی

چه خطّی می‌نویسد سرمه بر بادام طولانی
کتابت کن تماشا را به نستعلیق حیرانی

جلاجنگ سُم اسبان، خراج چشمْ‌زخم تو
بگو چشمت کنند آهوسواران خراسانی

رسولان سرِ زلفت پریشان‌اند از هر سو
به بعثت می‌رسد هر سوی این گیسو، پریشانی

چه سرخی می‌کند خنجرخرامی‌های رگ‌هایت
انارت را دو قسمت کن؛ شهید اوّل و ثانی

برقص ای آتشِ هندو دوات روی کاغذ را
که نستعلیق را شیواتر از آهو برقصانی

فراوان کرده حُسنت رونق بازار حالم را
چه حالی دارد از حُسن تو بازار فراوانی

سپاه سیب غلتید از طواف کعبه‌ی چشمت
که آسیب بلا را از مریدانت بگردانی

چه می‌گویم؟ نمی‌گویم؛ که خاموش‌اند درویشان
که خاموش‌اند هنگامی که تو انجیل می‌خوانی

سلامم را به دار آویز و در بگشا به تکفیرم
مسیحای جوان‌مرگ من از ترس مسلمانی!

امیر اکبرزاده

توجهی به تکاپوی این پلنگ نکن
به تیر‌رس که رسیدم بزن، درنگ نکن

تمام حیثیت کوه از شُکوه من است
نه! افتخار به فتح دو تکه سنگ نکن

مرا به چنگ بیاور چه زنده، چه مرده
به قدر ثانیه‌ای فکر نام و ننگ نکن

غرور دشت پر از ردّ گام‌های من است
مرا اسیر قفس‌های چشم‌تنگ نکن

درست بین دو ابروم را نشانه بگیر
به قصد کُشت بزن، لحظه‌ای درنگ نکن

همیشه اول و آخر تو می‌بَری از من
تمام وقتت را صرف صلح و جنگ نکن

فقط بخواه به پایت نمُرده جان بدهم
برای کشتن من خواهش از تفنگ نکن

مهدی جهان‌دار

و اسماعیل می‌دانست آن چاقو نمی‌برّد
که صیادی که من دیدم دل از آهو نمی‌برّد

کدامین بارگاه است این؟ کدامین خانقاه است این؟
که در این‌جا نفس از گفتن یاهو نمی‌برّد

دلا! دیوانگی کم نیست شاید عشق کم باشد
اگر زنجیرها را زور این بازو نمی‌برّد

چرا ناراحتی ای دوست از دست رفیقانت؟
که خنجر عادتش این است: رو در رو نمی‌برّد!

زلیخا را بگو نارنج‌هایش را نگه دارد
که دیگر نوبت عشق است و تیغ او نمی‌برّد

مهرانه جندقی

شاعر تو را دید و به شعرش نور افتاد
از تاک خشکی خوشه‌ای انگور افتاد

بخت سیاه شعر من رنگ عسل شد
وقتی که رویش هاله‌ای از نور افتاد

«صیاد دریادیده وقت صید، این بار
مبهوت ماهی شد، خودش در تور افتاد

یک عمر افکار مرا درگیر خود کرد
سیبی که از یک شاخه، بی‌منظور افتاد

دوری، نمی‌دانم کجا... این شعر باشد
شاید گذارم بر دیاری دور افتاد...

یاسر قنبرلو

هم‌چو پروانه که با شمع مقابل شده است
بارها سوخته است این دل اگر دل شده است

ترسم از روز جزا نیست که در این دنیا
آتش ِعشقِ تو با قهر تو کامل شده است

بی‌نیاز است ز هر ترجمه و تفسیری
سوره‌ی اشک که از چشم تو نازل شده است

شک ندارم که به معراج مرا خواهد بُرد
آن نمازم که به لبخند تو باطل شده است

از کرامات تو بوده‌ست اگر می‌بینم
سائلی یک شبه حلّال مسائل شده است

ور نه در مزرعه‌ی عشق، پس از عمری رنج
رسم این است ندانیم چه حاصل شده است

غلام‌رضا سیستانی

تو که در چشم‌هایت می‌چمد آقامحمدخان
و می‌خندی و بوی زیره می‌گیرد شب کرمان

تو که در کابل گیسوت هی رودابه می‌رقصد
و شب‌ها می‌گذاری سر به زانوی بلوچستان

تو که در امتداد پلک‌هایت مست می‌رقصند
زنان ایلیات دف به دست بومی سودان

تو تلفیق حماسه و تغزل در اساطیری
تو مثل عصمت بکر هلن در باور یونان

شکوه قصرهای بابلی، هخامنش چشمی
غرور زخمی کورش، درفش لشکر گرگان

برقص، آشفته کن، توران دامن را که بر گیرند
نگاه از اورشلیم، اسطوره‌های ملی ایران

زن اسطوره‌ای حق داشت سعدی تا که بنویسد
«دو چشم مست می‌گونت ببُرد آرام هشیاران»

باران بیگی

خوب است چشمانت بگویند از جهانت
با چشم حرفت را بزن! نه با دهانت

آب و هوایت با کمی باران چه‌طور است؟
بگذار آرامش بگیرد آسمانت

انگار از یک مادریم از بس شبیه‌اند
موی پریشان من و روح و روانت

چای خودت را می‌خوری و می‌روی زود
چای خودم را می‌خورم در استکانت

یاسر قنبرلو

شطرنج بازی می‌کند اما نمی‌داند
در آستینش مهره‌های مار هم دارد
یک بار بُرده غافل از این‌که پس از چندی
این بازی پُر درد سَر تکرار هم دارد

باید «کلاغان»، کشور او را نگه دارند
وقتی که می‌بندد دهان «باز»هایش را
از تخت‌ها و چشم‌ها یک روز می‌افتد
شاهی که نشناسد غم سربازهایش را

من می‌شناسم هم‌وطن‌های غریبم را
آن‌ها که در هر خانه‌ای خاکستری هستند
این‌ها که در سطح خیابان چیده‌ای انگار
سربازهای سرزمین دیگری هستند!

وقتی که نوحی نیست کشتی هم نخواهد بود
آرامشی دیگر پس از طوفان نمی‌ماند
اخبار را شاید ولی احساس را هرگز
همواره بعضی چیزها پنهان نمی‌ماند

مژگان عباس‌لو

تو ادر کاساً و ناول! به همین آسانی‌ست
ایها الساقی! در عشق اگر... اما... نیست

عشق آن موج بلند است، بگو با قلبت
قصر آرامش تو در شرف ویرانی‌ست

گوش اگر گوش تو و بوسه اگر بوسه‌ی من
بهترین راه تماس من و تو لب‌خوانی‌ست

با منی دائم و من بیم جدایی دارم
چه کنم؟ اصلیت مادری‌ام کاشانی‌ست

نیست در شهر نگاری که دل از تو ببرد
یوسفی باش که با میل خودش زندانی‌ست

هر زمستان سپری گشت و بهاری نرسید
بس که قشلاق من! آغوش تو تابستانی‌ست

یاسر قنبرلو

تو مثل سرزمینِ من بزرگی
که هر شب داره به تاراج می‌ره
یکی از دامنت می‌ره به معراج
یکی با دامنت معراج، می‌ره!

همون جایی که به تیراژ موهات
کتاب ضعف‌تو، تالیف کردی
نشستی مشق چشماتو نوشتی
یه دنیا رو بلاتکلیف کردی

اسیر بی‌گناه ترس و تقدیر
رفیق اشک و خون و آه و ناله
دلیل اختلاف بین ادیان
معمّایی‌ترین بحث رساله

تو مرز بین اسلام و یهودی
گناه سیب لبنان‌و بپوشون
یه چیزی رو تنت بنداز دختر
بلندی‌های جولان‌و بپوشون!

چه‌قد باید سر تو جنگ باشه
سر دنیا رو با چی گرم کردی
تو باید دست شیطون‌و ببندی
تو که حتی خدا رو نرم کردی

اصغر عظیمی‌مهر

پرده‌ِی اول

زائران وقتی که معمولاً به مشهد می‌روند
دست‌کم یک سر به «بازار رضا» هم می‌زنند

در عبور از حجره‌ها، شاگردهای خوش‌زبان -
با زبانی چرب آن‌ها را صدا هم می‌زنند

چهره‌های حجره‌داران قدیمی پر ز نور
بس که با شمس‌الشموس این‌جا مجاور بوده‌اند!

خوش به حال تاجران منصف بازار که –
در تمام طول عمر خویش، زائر بوده‌اند

بس که این‌جا زائران جنس تبرک می‌خرند
هیچ دکانی نمی‌ماند دمی بی‌مشتری

غالباً زن‌ها به دنبال زرشک و زعفران
مردها هم در پی تسبیح یا انگشتری

بانوان باردار و مادران شیرده
در تکاپوی لباس کودک و نوزادی‌اند

نامزدهای جوان این‌جا به قصد میمنت
در پی رخت عروس و حلقه‌ی دامادی‌اند

«یا علی» و «یا حسین» و «یا رضا»، «یا فاطمه»
نیست دیواری در این‌جا خالی از این نام‌ها

عکس دست حضرت عباس هم حک گشته است
با خطوطی غیرکوفی در تمام جام‌ها

پنجه‌ی نورانی‌اش انگار می‌گوید: بایست
ناگهان مثل مسافر پلک‌هایم می‌پرد

جسم من را می‌گذارد توی بازار رضا
روح من را سمت یک بازار دیگر می‌برد

پرده‌ی دوم

شهرتی دارد میان شهرها، بازار شام
چون که هر جنسی بخواهی زود پیدا می‌شود

ساعتی از صبح وقتی بگذرد سوداگران
می‌رسند از راه و در بازار غوغا می‌شود

تاجران حجره‌دارش در تمام طول سال
جنس خود را با بهایی خوب سودا می‌کنند

نیمه‌ی ماه محرم کاسبان دوره‌گرد
شور و حالی تازه در بازار بر پا می‌کنند

یک نفر دارد زره! کسبش ولی بی‌رونق است
مشتری دارد مگر؟! - از بس بزرگ است این زره-

یک نفر گفت این زره را از کجا آورده‌ای؟
جز تن یک مرد از هر کس بزرگ است این زره

یک زره دارد از آن کوچک‌تر اما روی آن
جای سنگ و نیزه و شمشیر و خنجر با هم است

-بعضی از تجار هم با هم شراکت می‌کنند-
پس در این‌جا غرفه‌ی عباس و اکبر با هم است

گوشواره می‌فروشد یک نفر این‌جا، ولی-
بر سر این مسأله با مال‌خرها لج شده:

چون که گفتند از زر ناب است جنست؛ منتها –
از فشار محکمی آویزگاهش کج شده

یک نفر هم آن طرف با غارت خلخال‌ها
یک بساط کوچک و پرسود برپا کرده است

می‌خورد سوگند و می‌گوید که با دست خودش
یک‌یک از پای زنان کافران وا کرده است

مشتری با صاحب عمامه دارد گفت‌وگو:
جنس تو دزدی‌ست! چون یک گوشه‌اش از خون، تر است

مطمئنم قبلاً آن را جای دیگر دیده‌ام
یادم آمد! این خود عمامه‌ی پیغمبر است

یک نفر فریاد می‌زد: جنس من حراجی است
های مردم یک عبای پاره دارم! می‌خرید؟

یک نفر سمت زن آبستنی رو کرد و گفت:
توی این بازار من گهواره دارم! می‌خرید؟

-مشتری می‌گفت با سوداگر زین و یراق
چرم تو عالی‌ست! اما سطح زینش خونی است

-مشتری از صاحب انگشتری دارد سؤال:
این‌که انگشتر چرا دور نگینش خونی است؟

رخت دامادی خریدن سنت ماه حرام -
نیست اما کاسبی اصرار دائم می‌کند

هر کجا که رخت دامادی ببینم ناگهان –
قلب من هم یاد اکبر، یاد قاسم می‌کند

پرده‌ی سوم

-کربلا در چند فرسخ آن طرف‌تر؛ هم‌چون‌آن -
جسم شاه عرش روی خاکْ بی‌پیراهن است

-با صدای تاجری یک‌باره می‌آیم به خود:
این توقف‌های بی‌جا مانع کسب من است

روی گوشَت دست بگذاری اگر در همهمه
بین غوغای خریداران صدای زینب است

این که ویران گشته است این روزها بازار شام
بی‌گمان تأثیر سوز ناله‌های زینب است

گر به بازار رضا افتاد راهت باز هم
چشم‌هایت را ببند و چشم دل را باز کن

مرغ دل را پر بده از طوس، سمت کربلا
از درون طی طریقی با دلت آغاز کن

می‌کند پژواک در گوشم صدایی آشنا:
هر که از خود بگذارد حتماً خدایی می‌شود

در غریبی و قداست بی‌بدیل‌اند این دو شهر
هر کسی که «مشهدی» شد، «کربلایی» می‌شود

باران بیگی

حرفی ندارم... بی‌کسی کلاً هم‌این جوری‌ست
باید بسازی... زندگی خوب و بدش زوری‌ست

شهری پر از پیراهنی اما نمی‌دانم
تقدیر یعقوب غزل‌هایم چرا کوری‌ست؟

می‌چینی از چشمان من بغض و نمی‌فهمی
دل‌تنگ بودن میوه‌ی تنهایی و دوری‌ست

لشکرکشی با یک نفر؟ من با تو؟ منصف باش
محدوده‌ی چشمان تو یک امپراتوری‌ست

یک عمر جان کندند نقاشان که فهمیدند
چشمان تو تعریف سبک مینیاتوری‌ست

گفتی غزل‌های جدیدت را بخوان، گفتم:
حرفی ندارم! بی‌کسی کلاً هم‌این جوری‌ست

یاسر قنبرلو

از تنم تا تنش یک وجب بود
وقت چسبیدن لب به لب بود
عقل! امّا جدایی‌طلب بود
بود! اما دخالت نمی‌کرد!

عشق ِمن، لکه‌ی دامنش بود
من حواسم به پیراهنش بود
او حواسش به مرز تنش بود
بود! امّا رعایت نمی‌کرد!

آن شب از جان مستم چه می‌خواست
دست او روی دستم چه می‌خواست
وسوسه از شکستم چه می‌خواست
تف بر این ارتجاع ِصعودی!

دستش افتاد در موج مویم
پاره شد جامه از روبه‌رویم!
مانده‌ام از چه چیزی بگویم!
آه یوسف! تو دیگر که بودی

عقل می‌گوید: «این کار زشت است»
عشق می‌گوید: «این سرنوشت است!
اولین درب‌های بهشت است
آخرین دکمه‌های لباسش!»
باز کردم! رسیدم به آتش!

آتش، امّا برای سیاوَش!
خیره در سرخی ِالتماسش
غرق در آبی ِچشم‌هایش
من حواسم به او... او حواسش...
آخرین دکمه‌های لباسش...
آخرین دکمه‌های لباسش

مجتبی صادقی

ﺍﯼ ﺧﺪﺍﯼ ﻧﮕﺮﺍﻥ! ﻣﺎ ﭼﻪ ﺧﻼﻓﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ
ﺟﺰ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﺤﻀﺮ ﺗﻮ ﻗﺎﻓﯿﻪ‌ﺑﺎﻓﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ؟

ﺻﻔﺤﻪ ﺻﻔﺤﻪ، ﻫﻤﻪ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻧﺪ
ﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺻﺎﻑ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﺻﺤﺎﻓﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ

ﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺻﺎﻑ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﺑﻪ ﻣﯿﻞ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ
ﻧﻘﺪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺗﻮ ﻭ ﺻﻮﻓﯽ ﻭ ﺻﺎﻓﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ

ﻣِﯽ ﺍﮔﺮ ﺑﻮﺩ – ﭘﯽِ ﺭﻓﻊ ﺧﻤﺎﺭﯼ – ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ
ﺣﺎﻝ ﺍﮔﺮ ﺑﻮﺩ – ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ‌ﯼ ﮐﺎﻓﯽ – ﮐﺮﺩﯾﻢ


ﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺻﺎﻑ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﺳﺮﻭﺩﯾﻢ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ
ﻧﻪ ﺑﺪِ ﺧﻠﻖ ﻭ ﻧﻪ ﺁﺩﺍﺏ ﻣُﻨﺎﻓﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ

ﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺻﺎﻑ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﺑﺪﯼ‌ﻫﺎﻣﺎﻥ ﻧﯿﺰ
ﻏﻠﻄﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﻗﺖ ﺍﺿﺎﻓﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ

ﻏﻠﻄﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﺮﺗﺒﻪ‌ﯼ ﺟﺎﻥ ﮐﻨﺪﻥ
- ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﻫﻤﻪﯼ ﻋﻤﺮ – ﺗﻼﻓﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ

ﺟﺰ ﮐﻤﺮ - ﺩﺭﺩ ﻭ ﻗﻠﻢ - ﺩﺭﺩ ﻧﺸﺪ ﻋﺎﯾﺪﻣﺎﻥ
ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺳﺎﻝ ﮐﻪ ﺍَﻋﻤﺎﻝ ﺧﺮﺍﻓﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ

ﺩﺭﺩ ﺭﺍ ﺳﺮﺩ ﻧﻮﺷﺘﯿﻢ ﻭ ﻏﺰﻝ ﺭﺍ ﻣُﻬﻤﻞ
ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺳﺎﻝ ﮐﻪ ﺗﻤﺮﯾﻦ ﻗﻮﺍﻓﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ

ﺍﯼ ﺧﺪﺍﯼ ﻧﮕﺮﺍﻥ! ﺑﺎﺯ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺍﮔﺮ
ﺻﺎﻑ ﺩﺭ ﻣﺤﻀﺮﺗﺎﻥ ﻗﺎﻓﯿﻪ‌ﺑﺎﻓﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ

هادی فردوسی

با آن‌که شکسته‌ایم، برمی‌خیزیم
عهدی‌ست که بسته‌ایم، برمی‌خیزیم

هر وقت که نام عشق را می‌خوانند
هر جا که نشسته‌ایم، برمی‌خیزیم

امیر سهرابی

دلبری‌هایت دلم را برد تا دلبر شوی
چادرت باعث شده امروز زیباتر شوی

در نقاب اخم‌هایت، خنده پنهان کرده‌ای
می‌شود با این هنر یک روز بازیگر شوی

خاک من از جنس بت‌های زمان جاهلی‌ست
تو غرورم را شکستی تا که پیغمبر شوی

از پسر، آدم چه خیری دیده جز خیره‌سری
قسمتت شد مثل مریم باشی و دختر شوی


«قدر زر، زرگر شناسد قدر گوهر، گوهری»
قدر چشمت را بدان شاید تو هم زرگر شوی

دوری از تو مشکل لاینحل این روزهاست
تو بیا تا راه حلّ مصرع آخر شوی

اصغر عظیمی‌مهر

از صد آدم، یک نفر انسان خوبی می‌شود
آخرش دوران ما دوران خوبی می‌شود

می‌شود خودکامه کم‌کم مهربان و دست‌کم –
شهر ما هم صاحب زندان خوبی می‌شود

گر درآمد اشک من از رفتنت دل‌خور نشو
دست‌کم در شهرتان باران خوبی می‌شود

چارراهِ بی‌چراغ ِقرمز ِچشمان تو
-با کمی چرخش در آن-  میدان خوبی می‌شود

طول و عرض کوچه‌تان را بارها سنجیده است
کفش من دارد ریاضی‌دان خوبی می‌شود

آخرش روزی پشیمان می‌شوی از رفتنت
شعر من هم صاحب پایان خوبی می‌شود