-
میلاد عرفانپور
سهشنبه 17 آبانماه سال 1390 23:52
به سیل اشک باید شست راه کاروانها را هنوز از جبهه میآرند تابوت جوانها را کدامین کاروان آهنگ یوسف با خودش دارد غم ابروکمانها مینوازد قدّ کمانها را نه پیراهن به تن مانده نه بوی پیرهن مانده امان از این چنین داغی که میبرّد امانها را به ما با چشم و ابرو گفته بودند از چنین روزی دریغا دیر فهمیدیم آن خط و نشانها را به...
-
مریم جعفری آذرمانی
یکشنبه 15 آبانماه سال 1390 08:00
خدا به آی خودش درد را صدا کردهست که درد میکند از بس خدا خدا کردهست به او بگو چه بگویم که درد را ببَرد درِ دعای مرا هم به درد وا کردهست چنان در آتش دردم که از ازل انگار دو دست خونیِ شیطان مرا دعا کردهست به خنده گفت که « اِقْرا وَ ربُّکَ الاکْرَم » و پیش از آن که بخوانم مرا دوا کردهست
-
مریم جعفری آذرمانی
شنبه 14 آبانماه سال 1390 08:28
شب و روز با هم کجا جنگ دارند؟ که پشتِ هماند و دلی تنگ دارند یکی تَنگِ ماه و یکی تَنگِ خورشید مداری که فرسنگْ فرسنگ، دارند به عریانیِ پیرهنهای باران که همقدرِ رنگینکمان، رنگ دارند به دریا که از رود جاری است سوگند اگر جوششی هست از سنگ دارند طبیعت! کجای تو جای کسانی است که با باد هم قصد نیرنگ دارند که هر شاخه شلاق...
-
مریم جعفری آذرمانی
چهارشنبه 11 آبانماه سال 1390 09:25
با دوربین چیزی نمیدیدم، پس کارِ نزدیکانِ من بودهست هر اتفاقِ تازه افتاده، از پیش از اینها، ظاهراً، بودهست چشمانِ عینک را در آوردم، تا حظ کنم از ضعفِ بینایی هرچند حتا کور هم میدید تصویرِ در آیینه، زن بودهست تاریکخانه، جای امنی بود، تا ناگهان یک صفحه ظاهر شد معلوم شد عکاس، پنهانی، فکرِ فقط مطرح شدن بودهست رگهای...
-
علی فردوسی
یکشنبه 8 آبانماه سال 1390 07:50
روز و شب کار میکند پدرم نان زحمتکشی به ما بدهد زیر میزی پزشک میگیرد به کمردرد او دوا بدهد صبح تا ظهر را که سگدو زد، عصر، سویا به جای گوشت خرید مرد همسایه گوشت میگیرد به سگ بچهاش غذا بدهد میرود جنس نسیهای بخرد، رو به انصاف این و آن بزند کاسبان محله میگویند روزیات را برو خدا بدهد پدرم، رفتی آب و نان بخری دل...
-
محمّدرضا ترکی
جمعه 6 آبانماه سال 1390 21:53
پیش از آنی که به چشمان تو عادت بکنم باید ای دوست به هجران تو عادت بکنم یا نباید به سرآغاز تو نزدیک شوم یا از آغاز به پایان تو عادت بکنم بهتر آن است که چشم از تو بپوشم انگار تا به چشمان پشیمان تو عادت بکنم چون زمستان و خزان از پی هم میآیند من چه گونه به بهاران تو عادت بکنم؟ بادبان میکشم و موج و خطر در پیش است باید...
-
حمیدرضا رجایی رامشه
چهارشنبه 4 آبانماه سال 1390 01:03
با شمایم! نشنیدید؟ جوابم بدهید تشنگی کُشت مرا جرعهی آبم بدهید تشنهام وای اگر آب به دستم نرسد دستکم آب ندادید سرابم بدهید سالها هست که این شهر به خود مست ندید عقل، ارزانیتان باد شرابم بدهید درد عشق است که جز مرگ ندارد مرهم چوبهی دار مهیّاست طنابم بدهید خواب تا مرگ،کسی گفت فقط یک نفس است قسمتم مرگ نشد فرصت خوابم...
-
رضا نیکوکار
جمعه 29 مهرماه سال 1390 14:48
زخمها بسیار اما نوشداروها کم است دل که میگیرد تمام سِحر و جادوها کم است هر نسیمی با خودش بوی تو را آورده است بادها فهمیدهاند اعجاز شببوها کم است تا تو لب وا میکنی زنبورها کِل میکِشند هرچه میریزی عسل در جام کندوها کم است بیشتر از من طلب کن عشق! من آمادهام خواهش پرواز کردن از پرستوها کم است از سمرقند و بخارا...
-
محمّدمهدی سیّار
چهارشنبه 27 مهرماه سال 1390 02:21
چه بگویم؟ نگفته هم پیداست غم این دل مگر یکی و دو تاست؟ به همام ریختهست گیسویی به همام ریختهست مدّتهاست هم بههم ریختست هم موزون اختیارات شاعری خداست در کش و قوس بوسه و پرهیز کارمان کار ساحل و دریاست نیست مستور آن که بدمست است چشم تو این میانه استثناست* خاطرت جمع من پریشانم من حواسم هنوز پرت هواست از پریشانیاش...
-
ناصر حامدی
سهشنبه 26 مهرماه سال 1390 04:11
دوست دارم بروم، سربهسرم نگذارید گریهام را به حساب سفرم نگذارید دوست دارم که به پابوسیِ باران بروم آسمان، گفته که پا روى پرم نگذارید این قَدَر آینهها را به رخ من نکشید این قدَر داغ جنون بر جگرم نگذارید چشمى، آبىتر از آیینه گرفتارم کرد بس کنید، این همه دل، دور و برم نگذارید آخرین حرف من این است زمینى نشوید فقط... از...
-
محمدسعید شاد
دوشنبه 25 مهرماه سال 1390 08:43
تویی که شهرهی شهری به شعر و خوشسخنی خودت به مدّعیانت بگو که مال منی من از اهالی دریایم، اهل آبی عشق که غیر چشم تو هرگز نداشتم وطنی به بیستون غرورم قسم که میخوردم از ابتدای تولّد به درد کوهکنی فقط برای تو دریاست، موجموج تنم چه میشود که بیایی شبی به آبتنی تنت به رقص درآید به وزن این غزلم به تن تتن تنتن تن تتن تتن...
-
مجید صحراکارها
یکشنبه 24 مهرماه سال 1390 12:20
شدم از دوریات مجنون و صحراگرد و بیخانه به من از بس که عاقل بودهام گفتند دیوانه نسیم تازهای لرزاند جان شمع غمگین را چه رنجی میکشد از دیدن این رقص، پروانه چه بغضی کردهای؟ در سر چه داری ابر بارانی؟ تو هم دانی مگر فرهاد و شیرین نیست افسانه لباس اهل دانش دارم و چیزی نمیدانم امان از دست این تقلیدهای کورکورانه کجا...
-
علیرضا بدیع
چهارشنبه 20 مهرماه سال 1390 09:09
زمان خلق تو حتّا خدا جسارت کرد و عشق، مثل جنونی به زن سرایت کرد تو را که سبزترین اتّفاق پاییزی تو را که حضرت ابلیس هم عبادت کرد نگاه کردم و ای شعر زنده فهمیدم خدا، زمانِ تراشت، چهقدر دقّت کرد زمان خلقت دوشیزهای شبیه شما اصول فلسفه را موبهمو رعایت کرد تراش قامت اسلیمیات چه سِحری...
-
سجاد سامانی
سهشنبه 19 مهرماه سال 1390 08:08
چنان طنین صدای تو بُرده از هوشم که از صدای خود آزرده میشود گوشم من از هراس شبیخون روزگار خبیث لباس جنگ به هنگام خواب میپوشم چون آفتاب به هر ذرّهای نظر دارم به روی هیچ کسی بسته نیست آغوشم تو در دل منی و دیگران نمیدانند تو آتشی و من آتشفشان خاموشم غبار آینه چشمهای مست توام تو چشم بستهای و کردهای فراموشم
-
مانی راد
دوشنبه 18 مهرماه سال 1390 08:09
درد اگر به دل دهی، دل که ابا نمیکند درد اگر ز دل رود، غم که رها نمیکند غصّه به دل، تو میدهی، ای مه باوفای من غصّه اگر ز دل رود، دل که صفا نمیکند ای بت دلنواز من، محرم رمز و راز من زهر به کام دل شده، عشق شفا نمیکند این دل پر امید من، گشته همه فدای تو در حرم خلوص عشق، دل که ریا نمیکند صبر و قرار بردهای، از دل...
-
افشین یداللهی
یکشنبه 17 مهرماه سال 1390 07:45
وقتی گریبان عدم با دست خلقت میدرید وقتی ابد، چشم تو را پیش از ازل میآفرید وقتی زمین، ناز تو را در آسمانها میکشید وقتی عطش، طعم تو را با اشکهایم میچشید من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی یک آن شد این عاشقشدن، دنیا همآن یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود...
-
حسین جنّتی
چهارشنبه 13 مهرماه سال 1390 01:27
ولایتی کهنم، خستهام ز والی خویش ندیده -خیر و خوشی- هیچ از اهالی خویش «من و زمانه» چه شاهان سخت و سر کش را نشاندهایم به تدبیر گوشمالی خویش مرا و مهر مرا -هردو- دادهاند از دست به اعتبار هماین لشکر خیالی خویش ... کنون منم که همه زلف کارم آشفته است به پایمردی مردان لاابالی خویش گواه میطلبی؟ زندهرود سابق من که خفته...
-
حسین جنّتی
سهشنبه 12 مهرماه سال 1390 01:19
قطع قلم، به قیمت نان میکنی رفیق؟ این خطّ و این نشان که زیان میکنی رفیق ... گیرم در این میانه به جایی رسیدهای گیرم که زود دکّه، دکان میکنی رفیق روزی که زین بگردد و بر پشتت اوفتد حیرت ز کار و بار جهان میکنی رفیق تیر و کمان چو دست تو افتاد، هوش دار «سیب» است ، یا «سر» است، نشان میکنی رفیق کفّارهاش ز گندم عالَم...
-
احسان پورنجاتی
دوشنبه 11 مهرماه سال 1390 02:32
در خاطرهی خانه، صدای تو نشسته است این پنجره عمری است به پای تو نشسته است بگذار در آیینه ببینم غم خود را در آینه گیسوی رهای تو نشسته است ما مثل حبابیم و در اندیشه مرگیم تا در سرِ ما عطر هوای تو نشسته است رفتی و پس از رفتنت ای چشمه خورشید شب نیست که دنیا به عزای تو نشسته است گفت که سفر پاک کند خاطرهات را هر جا بروم...
-
عبدالحسین انصاری
شنبه 9 مهرماه سال 1390 23:49
خستهام از همه پنجرهها بعد از تو حالت بغض، گرفته است صدا بعد از تو چند سال است که تقویم، معطل مانده است روی تنهایی و پاییز و عزا بعد از تو رفته از خاطرهی پنجره، گنجشکانش باز من ماندم و یک مُشت چرا بعد از تو باز تنگ است برایت دل غمگینی که فکر میکرد کنار آمده با «بعد از تو» شاخه را باد تکان داد که یعنی افسوس که مهم...
-
عبدالحسین انصاری
جمعه 8 مهرماه سال 1390 11:16
باز هم این کودک مغرور گندمزارها یادش افتاده است تنها مانده در بازارها کودکی با دست و پای لاغر و چشمان خیس زار میزد بر تنش، آن سالها، شلوارها رفته بالا، بیهوا، تا لانهی گنجشکها رفته و هر بار هم افتاده از دیوارها گاهگاهی غیرتش گل کرده در این کوچهها دکمهی پیراهنش افتاده اینجا بارها گاه گم کرده است چتر کوچکش را...
-
عبدالحسین انصاری
دوشنبه 4 مهرماه سال 1390 08:48
لنگر انداخته در اسکله، کنگر خورده این عقابی که مسیرش به کبوتر خورده موج با شوق تو میآید و برمیگردد متلاشی شده، بیحوصله و سرخورده گاه یک صخرهی پنهانشده را رد کرده است گر چه هر بار به یک صخرهی دیگر خورده بوسهات سرخترین میوهی فصل است انگار سیلی موج که بر گونهی بندر خورده «بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم» هر که...
-
مریم جعفری آذرمانی
یکشنبه 3 مهرماه سال 1390 08:25
بدخلقیِ مادربزرگم که... روانش شاد شاید غریزی بود مثل داد در بیداد بین معلّمها فقط خیّام میدانست جایی ندارد هیچ در مجموعهی اعداد جام جهانبین قطرهاشکی بود از چشمم تاریخ، حقّم بود وقتی اتّفاق افتاد در درس دستور زبان از ماضی مطلق آن قدر ترسیدم که گفتم هرچه باداباد از اوّلین انشا فقط یک جمله یادم هست: بابا اگر نان داد...
-
مریم جعفری آذرمانی
چهارشنبه 30 شهریورماه سال 1390 07:42
«بله»، حرفی است سه حرفی که اگر میگویم... غزلی هست که هر شب به سحر میگویم بغضِ خاکستریِ من که تبِ آتش بود گُر گرفته است که لبسوختهتر میگویم «شاعری» پیشنهادی است که تصویب شده است سندی هست که امضا شده در «میگویم» واقعاً کیست به جز ما که من و من شده است غیرِ عشقی که به آن «ذاتِ بشر» میگویم تا تغزّل بشود دردِ...
-
مریم جعفری آذرمانی
سهشنبه 29 شهریورماه سال 1390 08:33
سندسازی کنم یا نه؟ نگویم از شما بوده است؟ تمام نقطهپایانها که بعد از جملهها بوده است تمامش کن نمیخواهم بخوانم جملهای دیگر که این تاریخِ تکراری برایم آشنا بوده است زمان را رسم کردم روی کاغذ، کاغذ آتش شد نفهمیدم که این ویرانه، اصلاً کی، کجا بوده است؟ من اینجا پیر خواهم شد، و شک دارم زمان چیزی به جز فرسودنم...
-
مولانا
دوشنبه 28 شهریورماه سال 1390 09:35
عقل گوید: شش جهت، حدّ است و بیرون، راه نیست عشق گوید: راه هست و رفتهام من، بارها عقل، بازاری بدید و تاجری آغاز کرد عشق، دیده زان سوی بازار او، بازارها عاشقان دردکش را در درونه، ذوقها عاقلان تیرهدل را در درون، انکارها عقل گوید: پا منه کاندر فنا جز خار نیست عشق گوید عقل را: کاندر توست آن خارها هین خمش کن خار هستی را،...
-
مریم ملکدار
یکشنبه 27 شهریورماه سال 1390 08:46
نه آنقدر ابر بودم که به آسمان بروم و نه آنقدر باران شدم که به زمین بیایم مهای هستم میان برزخ ِ زمین و آسمان که نه سر بالا رفتن و نه پای پایین آمدن دارم
-
علیاکبر یاغیتبار
شنبه 26 شهریورماه سال 1390 10:34
اوّلین مرحلهی فلسفهی من این است: که بگویید زمین از همه دلچرکین است بعد افتادن آن کوهکن بیسر و پا بیستون، تلخترین منظرهی شیرین است آی عارف که به دنبال حقیقت هستی بیخودی نعره نکش، گوش خدا سنگین است ما که منظور نداریم، خدا میداند سطح فکر دل لامذهبمان پایین است آسمان هرچه دلت خواست کواکب دارد شهریار! اختر سعد...
-
سیّدحسن حسینی
چهارشنبه 23 شهریورماه سال 1390 03:17
شاهد مرگ غمانگیز بهارم، چه کنم؟ ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم؟ نیست از هیچ طرف راه برونشد ز شبم زلفافشان تو گردیده حصارم چه کنم؟ از ازل، ایل و تبارم همه عاشق بودند سخت دلبستهی این ایل و تبارم چه کنم؟ من کزین فاصله غارتشدهی چشم توام چون به دیدار تو افتد سروکارم چه کنم؟ یکبهیک با مژههایت دل من مشغول است...
-
سرمد کاشانی
سهشنبه 22 شهریورماه سال 1390 03:01
میخانه اگر ساقیِ صاحبنظری داشت میخواری و مستی، ره و رسم دگری داشت پیمانه نمیداد به پیمانشکنان باز ساقی، اگر از حالت مجلس خبری داشت بیدادگری شیوهی مرضیّه نمیشد این شهر، اگر دادرس و دادگری داشت یک لحظه بر این بام بلاخیز نمیماند مرغِ دلِ غمدیده، اگر بال و پری داشت در معرکهی عشق که پیکار حیات است مغلوب٬ حریفی که...