-
سجاد سامانی
دوشنبه 21 شهریورماه سال 1390 01:56
من کویری خشکم امّا ساحلی بارانیام ظاهری آرام دارد باطنِ طوفانیام مثلِ شمشیر از هراسم دست و پا گم میکنند خود ولی در دستهای دیگران زندانیام بس که دنبالِ تو گشتم شُهرهی عالم شدم سربلندم کرده خوشبختانه سرگردانیام میزند لبخند بر چشمانِ اشکآلودِ شمع هر که باشد باخبر از گریهی پنهانیام هیچ دانایی فریبِ چشمهایت...
-
نغمه مستشار نظامی
یکشنبه 20 شهریورماه سال 1390 01:56
میبرم این روزها نام تو را آرامتر تا بمانم در شمار عاشقان، گمنامتر نیستی، فرصت برای درددل کردن کم است درددل باشد برای دردهایی عامتر درد اول دوری از آیینه و آیینگی است درد دوم درد دلهایی از این هم خامتر کاش گاهی هم به ما سر میزدی هر چند نیست در میان خستگان از قلب ما ناکامتر خشک شد لبهای ما با چند ندبه میرسی؟...
-
نغمه مستشار نظامی
جمعه 18 شهریورماه سال 1390 03:25
هرگز به من نمیخورد این اتّهامها بیشک به دست باد شکستند جامها وقتی که یک ستاره ندارم چه فایده هر شب به جای ماه بیاید به بامها قلب به خون تپیدهی ما را حلال کرد میخواست اجتناب کند از حرامها شعرم حرام شد که به پای تو ریختم مانده است ننگ عشق برایم به نامها این قهوههای تلخ کسی را نمیکشند از بس که زهر ناب چشیدند...
-
میلاد عرفانپور
پنجشنبه 17 شهریورماه سال 1390 02:20
من از باران و آتش جامه دارم دلی خونین در این هنگامه دارم مرا شمس آن چنان از خود جدا کرد که شش دفتر فقط نینامه دارم
-
فاضل نظری
سهشنبه 15 شهریورماه سال 1390 02:17
پلنگ سنگی دروازههای بستهی شهرم مگو آزاد خواهی شد که من زندانی دهرم تفاوتهای ما بیش از شباهتهاست باور کن تو تلخی شراب کهنهای، من تلخی زهرم مرا ای ماهی عاشق، رها کن، فکر کن من هم یکی از سنگهای کوچک افتاده در نهرم کسی را که برنجاند تو را هرگز نمیبخشم تو با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرم تو آهوی رهای دشتهای...
-
عبدالرضا فریدزاده
دوشنبه 14 شهریورماه سال 1390 08:12
شرمندهام قربان! کمی باران ندارید؟ در خود پلاسیدم، شما گلدان ندارید؟ این قدر بداخمید! پس لبخندتان کو؟ جز این نگاه سرد یخبندان، ندارید؟ قربان! چرا وقتی که میبینید ما را در ذهنتان تصویری از انسان ندارید؟ گیرم که ما زشتیم، این آغازمان نیست باشد، شما زیبا! ولی پایان ندارید؟ آه این تکبّر... این تکبّر، شرک محض است در خود...
-
شهریار
یکشنبه 13 شهریورماه سال 1390 07:37
ای که از کلک هنر، نقش دلانگیز خدایی حیف باشد مه من کاین همه از مِهر، جدایی گفته بودم جگرم خون نکنی باز کجایی؟ من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم وین نداند که من از بهر غم عشق تو زادم نغمهی بلبل شیراز نرفته است ز یادم دوستان عیب کنندم که چرا دل...
-
حجّت زمانی
شنبه 12 شهریورماه سال 1390 07:56
خوبم همه چیز کاملاً میزان است در کالبدم بهار در جریان است این حرف مرا جدی نینگاریدش من بوسه گرفتهام، روانگردان است
-
سیمین بهبهانی
سهشنبه 8 شهریورماه سال 1390 09:27
این که با خود میکِشم هر سو، نپنداری تن است گورِ گردان است و در او آرزوهای من است!
-
لاادری
سهشنبه 8 شهریورماه سال 1390 09:27
شد کفن، جامه که من دوختم از تار وفا سیه آن روز که این رشته به سوزن کردم روغن دیده گرفتم ز سرشک مژگان به چراغ شب هجران تو روشن کردم
-
لاادری
سهشنبه 8 شهریورماه سال 1390 09:26
روزگاری است که با زلف تو در کشمکشم پنجه در پنجهی یک سلسله تا چند کنم؟
-
لاادری
سهشنبه 8 شهریورماه سال 1390 09:26
توبه بر لب، سُبحه بر کف، دل پر از شوق گناه معصیت را خنده میآید ز استغفار ما!
-
حسین جنّتی
دوشنبه 7 شهریورماه سال 1390 12:25
تُنگم و ناچار فرصتهای «تَنگی» در من است هر شب امّا خواب میبینم نهنگی در من است با دل تنگی که من دارم، شکستن دور نیست کوزهی غلطیدهای هستم که سنگی در من است ماهرویا! مشکن این عشق غرورآمیز را خفته در اندیشهی حُسنت، پلنگی در من است تا کِی از پشت حصار شهر میخواهی مرا؟ از چه میترسی، مگر تیمور لنگی در من است؟ سر به...
-
حسین جنّتی
یکشنبه 6 شهریورماه سال 1390 10:06
گیرم از این قماش کسی جابهجا شده است این تاج و تخت کهنه بسی جابهجا شده است رنگی عوض شده است، ولی فتنهها یکی است حیران مشو که بوالهوسی جابهجا شده است آزادی از نگاه تو ای سادهلوح چیست؟ از دید ما فقط قفسی جابهجا شده است عمرت چو باد میگذرد فکر چاره باش چشمی به هم زدی، ارسی جابهجا شده است فریاد میزنی و به جایی...
-
حسین جنّتی
شنبه 5 شهریورماه سال 1390 09:27
روح من خواست که از جسم من آید بیرون دید بهتر که به شکل سخن آید بیرون گشت تا راه برونرفت بیابد آن گاه مصلحت دید چو شعر از دهن آید بیرون شعر تَر، حاصل یک عمر صبوری کردن داغ صد لاله که از یک چمن آید بیرون قسمت چاه و زلیخاست اگر یوسف من دور از چشم پدر از وطن آید بیرون شعر آن است چو عیسی اگر از مرده گذشت شاد و سرمست ز...
-
حسین جنّتی
جمعه 4 شهریورماه سال 1390 10:00
فکر سرسبزی از آن روز به باغم آمد از همآن روز که باران به سراغم آمد لطف یک پنجره باز نصیبم شد و بعد نور، بیپرده به آغوش اطاقم آمد نور در نور شد آیینه و دیوار و زمین بس که خورشید به پابوس چراغم آمد گرد خاکستر اندوه از این خانه گریخت شعله، مستانه به تجدید اجاقم آمد بعد از آن غصّه که از دست خزان دید دلم لاله با دشت به...
-
حسین جنّتی
پنجشنبه 3 شهریورماه سال 1390 10:00
ابرها آمدهاند از پی درمان شدنم منتهی میشود این درد به باران شدنم نگذارید که یک کوچهی بنبست شوم نگذرید از من و از خیل خیابان شدنم باغ سرسبز خیالم ولی از ترس تبر چند روزی است که در فکر بیابان شدنم گرگها پیرهنم را که دریدند چهقدر گریه کردند به افسانهی کنعان شدنم آن نسیمم که در اوهام و خیالات خودم سخت در وسوسهی...
-
حسین جنّتی
سهشنبه 1 شهریورماه سال 1390 01:55
غم گندم، خطر «باز»، کبوتر این است کمترین دردسر داشتن پر، این است دام را دید کبوتر ولی از وحشت «باز» با خودش گفت: فرود آی که بهتر این است گر چه از پشت زدن، رسم جوانمردان نیست غم نداریم اگر خصلت خنجر این است اوّلین درس پیمبر شدنش بود، عجب یوسف آموخت ته چاه، برادر این است معنی تختهی توفانزده در ساحل چیست؟ آخر کشتی...
-
حسین جنّتی
یکشنبه 30 مردادماه سال 1390 02:56
من در تو خویش را به تماشا نشستهام؟ یا پیش روی آینه تنها نشستهام در حال سایش است وجودم ز هیبتت سنگم که پیش حضرت دریا نشستهام نازل نمیشوی تو، مگر بر مدار درد آنک منم که خسته و از پا نشستهام پُر کن پیاله را که نگاهم به دست توست پُر کن که در تو غرق تمنّا نشستهام گردن نهادهام سر زانوی حکم تو تیغ از کمر بکش که مهیّا...
-
حسین جنّتی
شنبه 29 مردادماه سال 1390 04:35
خالق؛ چنار و سرو و صنوبر درست کرد هم میوه هم گیاهِ معطّر درست کرد با یک اشاره هر چه دلش خواست آفرید هر چیز را به قدر مقدّر درست کرد • از خاک و سنگ، قصر بلندی بنا نهاد وآن را به هفت چشمه شناور درست کرد هر چشمه را به شانهی یک آسمان گذاشت خورشید و ماه، باز و کبوتر درست کرد وقتی که کارخلقت اینها تمام شد از گِل، دو پا،...
-
حسین جنّتی
پنجشنبه 27 مردادماه سال 1390 04:12
باید چراغها همگی روشنت کنند تا یک دقیقه قابل فهمیدنت کنند نه! یک دقیقه نه! که تمام چراغها کی قادرند؟ قدّ شعورِ مَنَت کنند آن قدر از ستاره پُری ای ستارهپوش مبهوت ماندهام که چه باید تَنَت کنند؟ هفت آسمان و هر چه در آن هست، میشود منجوقدوزی لبهی دامنت کنند باید تمام عالم هستی ورق شود با سوزنی ضمیمهی پیراهنت کنند...
-
حسین جنّتی
چهارشنبه 26 مردادماه سال 1390 05:49
آوردگاه تهمت و انگ است کشورم مثل دلم گرفته و تنگ است کشورم «من» اعتراف میکنم «او» دزد بوده است موضوع خندههای فرنگ است کشورم «این» میکشد که: سهم من و «آن» که: سهم من حس میکنم غنیمت جنگ است کشورم دشمن کدام؟ دوست کدام است؟ چاره چیست؟ دیگر نپرس خسته و منگ است کشورم بیش از صدای دلکش گنجشک و جوی آب در خاطرش غریو تفنگ...
-
حسین جنّتی
سهشنبه 25 مردادماه سال 1390 04:17
حدود پَر زدنم را به من نشان داده ست همآن که بال نداده است و آسمان داده است! همآن که در شب یلدا به رسم دلسوزی چراغ خانهی ما را به دیگران داده است به چیست؟ دلخوشی مردمی که در همه عمر به هر معاملهای هر دو سر زیان داده است کدام طالع نحس است غیر بیعاری؟ که رنج کِشت به من، ماحصل به خان داده است به خان! که مرگ عزیزان...
-
حسین جنّتی
دوشنبه 24 مردادماه سال 1390 03:13
مترسک ساختم تا پاسبان خرمنم باشد نه این که شانههایش، تکیهگاه دشمنم باشد لباسم را تنش کردم، کلاهم را به او دادم که شاید قدردان زحمت گاوآهنم باشد گمان حتا نکردم شاید آن اهریمن بدخو به من نزدیکتر از دکمهی پیراهنم باشد خودم کردم که بر دوشش کلاغی دیدم و رفتم که ترسیدم گناهش تا ابد بر گردنم باشد ندانستم که بار این گناه...
-
حسین جنّتی
یکشنبه 23 مردادماه سال 1390 03:33
هرچه مردم سادهتر، حکّامشان سفّاکتر گرگ کمتر میدرد از گلّهی چالاکتر سادگیها مانع آزادگیهامان شده است هر چه کوه و درّه کمتر، نعره بیپژواکتر شستن مغز بشر یا خوردن آن بدتر است کیست اکنون عاقلان، در چشمتان ضحّاکتر؟ ترس زاهد حاصل بالا نشستنهای اوست از سر منبر خدا را دیده وحشتناکتر! گر چه عریانی به چشم...
-
حسین جنّتی
شنبه 22 مردادماه سال 1390 08:39
گرفتم خالق یکتای ما غفّار هم باشد سزاوار است سلطان فکر استغفار هم باشد! سزاوار است سلطان اندکی تقوا کند پیشه خصوصاً این که منظور نظر، جبّار هم باشد! بکوشد بعد وی نام نکویی هم به جا ماند به فکر یادگار گنبد دوّار هم باشد ز آه بینوایان بام قصرش را سبک سازد کمی اندیشناکِ سختی آوار هم باشد که آوار است و هیچ از شوکت و حرمت...
-
حسین جنّتی
جمعه 21 مردادماه سال 1390 01:14
طاعونزدهایم، نسخهای، تجویزی! یارب بفرست رعد و برقی، چیزی! امید به کاوهای نداریم، بگو تا حمله کند سکندری، چنگیزی!
-
حسین جنّتی
پنجشنبه 20 مردادماه سال 1390 09:36
امان ندیده کسی از گزند حیلهی خویش که حبس کرده خودش را قفس به میلهی خویش • مباد فتنه چو فانوس در دلت باشد که نیست راه رهایی هم از فتیلهی خویش! به فکر فتح جهان آن قبیل میافتند که بر نیامدهاند از پس قبیلهی خویش! به فکر فتح جهاناند و میتوانی دید هزار مساله دارند در طویلهی خویش! فغان که این دلهدزدان به وهم گرد...
-
حسین جنّتی
چهارشنبه 19 مردادماه سال 1390 11:51
دیر فهمیدیم پس دیوار بالا رفته بود با همان خشت نخستین تا ثریّا رفته بود دیر فهمیدیم و معماران مرموز از قدیم چیده بودند آن چه بر پیشانی ما رفته بود گاه میگویم به خود: اصلا کلاه جدّ من جای مسجد کاشکی سمت کلیسا رفته بود! رسم پرهیز از جهان ای کاش بر میداشتند کاش یوسف روز اول با زلیخا رفته بود من نمیدانم چه چیزی پایبندم...
-
حسین جنّتی
سهشنبه 18 مردادماه سال 1390 11:36
دوستانت را شمردم، دشمنانت بیشتر! شاعر از فکرت حذر کن، از زبانت بیشتر! لقمهی معنی چنان بردار تا وقت سخن از حدود عقل نگشاید، دهانت بیشتر! گر نفهمی معنی زنهار یاران، دور نیست پوستت میفهمد این را، استخوانت بیشتر! سنگ میاندازی و «بازی نه این است» ای رفیق چون که بار شیشه داری در دکانت بیشتر! من نمیگویم رهاکن! من...