-
کاظم بهمنی
شنبه 18 تیرماه سال 1390 02:18
بین صدها سرفرازی یک تباهی لازم است گاه در چشم خلایق روسیاهی لازم است زندگی شطرنج با خویش است تا کی فکر برد؟ در میان صفحه گاهی اشتباهی لازم است رشته بین من و «او» با گره کوتاه شد معصیت آن قدرها بد نیست گاهی لازم است
-
کاظم بهمنی
جمعه 17 تیرماه سال 1390 01:17
رسیدهام به چه جایی... کسی چه میداند رفیق گریه کجایی؟ کسی چه میداند میان مایی و با ما غریبهای؟! افسوس... چه غفلتی! چه بلایی! کسی چه میداند تمام روز و شبت را همیشه تنهایی «اسیر ثانیههایی» کسی چه میداند برای مردم شهری که با تو بد کردند چهگونه گرم دعایی؟ کسی چه میداند تو خود برای ظهورت مصمّمی اما نمیشود که بیایی...
-
کاظم بهمنی
پنجشنبه 16 تیرماه سال 1390 03:27
مردهام؛ این نفس تازهی من فلسفه دارد روی پا بودن این برج کهن فلسفه دارد سنگ این است که من فکر کنم «قسمتم این بود» تیشه بر سر زدن «سنگشکن» فلسفه دارد دوستی با تو میسّر که نشد نقشه کشیدم با رفیقان شما دوست شدن فلسفه دارد گفته بودند که در شهر شبی دیده شدی، حیف... و همین «حیف» خودش مطمئناً فلسفه دارد آمدی بر سر قبرم،...
-
کاظم بهمنی
چهارشنبه 15 تیرماه سال 1390 02:20
غم مخور، معشوق اگر امروز و فردا میکند شیر دوراندیش با آهو مدارا میکند زهر دوری باعث شیرینی دیدارهاست آب را گرمای تابستان گوارا میکند جز نوازش شیوهای دیگر نمیداند نسیم دکمهی پیراهنش را غنچه خود وا میکند روی زرد و لرزشت را از که پنهان میکنی نقطهضعف برگها را باد پیدا میکند دلبرت هرقدر زیباتر، غمت هم بیشتر پشت...
-
کاظم بهمنی
سهشنبه 14 تیرماه سال 1390 01:47
نه فقط از تو اگر دل بکنم میمیرم سایهات نیز بیفتد به تنم میمیرم بین جان من و پیراهن من، فرقی نیست هر یکی را که برایت بکنم میمیرم برق چشمان تو از دور مرا میگیرد من اگر دست به زلفت بزنم میمیرم بازی ماهی و گربه است، نظربازی ما مثل یک تُنگ، شبی میشکنم میمیرم روح ِبرخاسته از من! ته ِاین کوچه بایست بیش از این دور شوی...
-
کاظم بهمنی
دوشنبه 13 تیرماه سال 1390 02:08
سینهام این روزها بوی شقایق میدهد داغ از نوعی که من دیدم، تو را دق میدهد برگهایم ریخت بر روی زمین یعنی درخت خود به مرگ خویشتن رأی موافق میدهد چشمهایت یک سوال تازه میپرسد ولی چشمهایم پاسخت را مثل سابق میدهد زندگی توی قفس یا مرگ بیرون از قفس؟ دوّمی! چون اوّلی دارد مرا دق میدهد
-
کاظم بهمنی
یکشنبه 12 تیرماه سال 1390 02:47
تا تو بودی در شبم، من، ماه تابان داشتم روبهروی چشم خود چشمی غزلخوان داشتم حال اگر چه هیچ نذری عهدهدار وصل نیست یک زمان پیشآمدی بودم که امکان داشتم ماجراهایی که با من زیر باران داشتی شعر اگر میشد قریب پنج دیوان داشتم بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم ساده از «من بیتو...
-
کاظم بهمنی
شنبه 11 تیرماه سال 1390 04:09
خبرِ خیرِ تو از نقل رفیقان سخت است حفظ حالات من و طعنهی آنان سخت است لحظهی بغض نشد حفظ کنم چشمم را در دل ابر، نگهداریِ باران سخت است کشتی کوچک من هرچه که محکم باشد جستن از عرصهی هولآور طوفان سخت است ساده عاشق شدهام... سادهتر از آن رسوا شهرهی شهر شدن با تو چه آسان سخت است ای که از کوچهی ما میگذری، معشوقه...
-
کاظم بهمنی
جمعه 10 تیرماه سال 1390 01:50
کسی که در حضور تو غزل ارائه میکند حرف نمیزند تو را، عمل ارائه میکند فقط برای کام خود لب تو را نمیگزم! کسی که شهد میخورد عسل ارائه میکند نشسته توی دفترم نگاه ِ لرزهافکنت و صفحهصفحه شاعرت گسل ارائه میکند به کُشته مردههای تو قسم که چشم محشرت به خاطر ِمعاد تو اجل ارائه میکند «رفاهِ» دستهای تو شنیدهام به تازگی...
-
کاظم بهمنی
جمعه 10 تیرماه سال 1390 01:49
رفیق حادثههایی به رنگ تقدیری اسیر ثانیههایی شبیهِ زنجیری در این رسانهی دنیا میان برفکها نه مانده از تو صدایی، نه مانده تصویری رسیده سنّ حضورت به سنِ نوح اما شمار مردم کشتی نکرده تغییری هزار جمعهی بیتو گذشته از عمرم هزار سال پیاپی دچار تأخیری شبیه کودک زاری شدم که در بازار... تو دست گمشدهها را مگر نمیگیری؟
-
کاظم بهمنی
پنجشنبه 9 تیرماه سال 1390 02:15
تکه یخی که عاشق ابر ِعذاب میشود سر قرار عاشقی، همیشه آب میشود به چشم فرش زیر پا، سقف که مبتلا شود روز وصالشان کسی، خانهخراب میشود کنار قلّههای غم، نخوان برای سنگها کوه که بغض میکند، سنگ مذاب میشود باغ پر از گُلی که شب نظر به آسمان کند صبح به دیگ میرود؛ غنچه گلاب میشود مریض چشمهای تو به علت نفوذ آب به هر...
-
کاظم بهمنی
چهارشنبه 8 تیرماه سال 1390 00:23
من به بعضی چهرهها چون زود عادت میکنم پیششان سر بر نمیآرم، رعایت میکنم همچنان که برگ خشکیده نماند بر درخت مایهی رنج تو باشم رفع زحمت میکنم این دهانِ باز و چشم بیتحرّک را ببخش آن قدر جذّابیت داری که حیرت میکنم کم اگر با دوستانم مینشینم جرم توست هر کسی را دوست دارم در تو رؤیت میکنم فکر کردی چیست موزون میکند...
-
کاظم بهمنی
شنبه 4 تیرماه سال 1390 00:45
خندهات طرح لطیفی است که دیدن دارد ناز معشوق دلآزار، خریدن دارد فارغ از گلّه و گرگ است شبانی عاشق چشم سبز تو چه دشتی است! دویدن دارد شاخهای از سر دیوار به بیرون جسته بوسهات میوهی سرخی است که چیدن دارد عشق بودی وَ به اندیشه سرایت کردی قلب با دیدن تو شور تپیدن دارد وصل تو خواب و خیال است ولی باور کن عاشقی بیسروپا...
-
کاظم بهمنی
جمعه 3 تیرماه سال 1390 03:45
کاش دور و بر ما این همه دلبند نبود و دلم پیش کسی غیر خداوند نبود •• آتشی بودی و هر وقت تو را میدیدم مثل اسپند، دلم جای خودش بند نبود مثل یک غنچه که از چیده شدن میترسید خیره بودم به تو و جرأت لبخند نبود هرچه من نقشه کشیدم به تو نزدیک شوم کم نشد فاصله؛ تقصیر تو هرچند نبود شدم از «درس» گریزان و به «عشقت» مشغول بین این...
-
کاظم بهمنی
پنجشنبه 2 تیرماه سال 1390 02:08
هرگز تو هم مانند من آزار دیدی؟ یار خودت را از خودت بیزار دیدی؟ آیا تو هم هر پردهای را تا گشودی از چارچوب پنجره، دیوار دیدی؟ اصلاً ببینم تا به حالا صخره بودی؟ از زیر امواج، آسمان را تار دیدی؟ نام کسی را در قنوتت گریه کردی؟ از «آتنا» گفتن «عذابَ النار» دیدی؟ در پشت دیوار ِحیاطی شعر خواندی؟ دل کندن از یک خانه را دشوار...
-
نادیا انجمن (شاعره افغان)
چهارشنبه 1 تیرماه سال 1390 02:05
آزار مکن قفل دلم واشدنی نیست تندیس تمنای تو پیدا شدنی نیست گنجینهی لطف تو بزرگ است بزرگ است در پیکرهی کوچک من، جا شدنی نیست راهی که فرا روست دو تا خط موازی است یعنی که حدیث من و تو ما شدنی نیست توصیف مکن از خطّ و خالم، مفریبم پروانهی پرسوخته زیبا شدنی نیست بیخود مده امید بلندم به بهاران سروی که کمربُر شده بالا...
-
اصغر عظیمیمهر
سهشنبه 31 خردادماه سال 1390 02:57
هر کسی عاشق شود کارش به عصیان میکشد عشق، آدمهای ترسو را به میدان میکشد گر چه از تقدیر آدمها کسی آگاه نیست رنج فال قهوه را عمری است فنجان میکشد سیب را حوّا به آدم داد و شیطان شد رجیم آه از این دردی که یک عمر است شیطان میکشد آسمان، نازا که باشد، رود میخشکد ولی رنج این خشکیدگی را آسیابان میکشد کی خدا در خاطرات...
-
فاضل نظری
سهشنبه 31 خردادماه سال 1390 02:54
از شوق تماشای شب چشم تو سرشار آیینه به دست آمدهام بر سر بازار هر غنچه به چشم من دلتنگ، جز این نیست یادآوری خاطرهی بوسهی دیدار روزی که شکست آینه با گریه چه میگفت دیوار به آیینه و آیینه به دیوار کُشتم دل خود را که نبینم دگری را یک لحظه عزادارم و یک عمر وفادار چون رود که مجبور به پیمودن خویش است آزاد و گرفتارم –...
-
کاظم بهمنی
سهشنبه 31 خردادماه سال 1390 02:53
از مرگ پری درون دریا غوغاست هر گوشه برای او عزایی بر پاست این شوریِ افتاده به جان دریا از گریهی دستهجمعیِ ماهیهاست
-
فاضل نظری
دوشنبه 30 خردادماه سال 1390 01:51
خواستم بوسهی گرم از لب گلگون ببرم حال باید جگرِ داغ و دلِ خون ببرم برنگردان به من این قلب پر از خاطره را این کتابِ ورقازهمشده را چون ببرم؟ با سرافکندگی قلب خرابم چه کنم؟ گر سرِ سالم از این معرکه بیرون ببرم ناگزیرم که در آیینهی چشمت با شرم لب خندان بنشانم دل محزون ببرم شاعر ساحل چشم توام و همچون موج باید از...
-
کاظم بهمنی
دوشنبه 30 خردادماه سال 1390 01:50
شاخه را محکم گرفتن این زمان بیفایده است برگ میریزد، ستیزش با خزان بیفایده است باز میپرسی چه شد که عاشق جبرت شدم در دل طوفان که باشی بادبان بیفایده است بال وقتی بشکند از کوچ هم باید گذشت دست و پا وقتی نباشد نردبان بیفایده است تا تو بوی زلفها را میفرستی با نسیم سعی من در سربهزیری بیگمان بیفایده است تیر از...
-
هوشنگ ابتهاج
یکشنبه 29 خردادماه سال 1390 01:11
ای صبح ای بشارت فریاد امشب، خروس را در آستان آمدنت سر بریدهاند!
-
هوشنگ ابتهاج
یکشنبه 29 خردادماه سال 1390 01:10
ارغوان شاخهی همخون جداماندهی من آسمان تو چه رنگ است امروز؟ آفتابی است هوا؟ یا گرفته است هنوز؟ من در این گوشه که از دنیا بیرون است آفتابی به سرم نیست از بهاران خبرم نیست آن چه میبینم دیوار است آه این سخت سیاه آن چنان نزدیک است که چو بر میکشم از سینه نفس نفسم را بر میگرداند ره چنان بسته که پرواز نگه در همین یک...
-
هوشنگ ابتهاج
شنبه 28 خردادماه سال 1390 03:40
گفتمش شیرینترین آواز چیست؟ چشم غمگینش به رویم خیره ماند قطرهقطره اشکش از مژگان چکید لرزه افتادش به گیسوی بلند زیر لب غمناک خواند نالهی زنجیرها بر دست من! گفتمش آن گه که از هم بگسلند؟ خندهی تلخی به لب آورد و گفت آرزویی دلکش است اما دریغ بخت شورم ره بر این امید بست وآن طلایی زورق خورشید را صخرههای ساحل مغرب شکست...
-
هوشنگ ابتهاج
جمعه 27 خردادماه سال 1390 02:22
از هم گریختیم و آن نازنین پیالهی دلخواه را، دریغ بر خاک ریختیم جان من و تو تشنهی پیوند مهر بود دردا که جان تشنهی خود را گداختیم بس دردناک بود جدایی میان ما از هم جدا شدیم و به این درد ساختیم دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت و آن عشق نازنین که میان من و تو بود دردا که چون جوانی ما...
-
هوشنگ ابتهاج
جمعه 27 خردادماه سال 1390 02:22
ز چشمی که چون چشمهی آرزو پر آشوب و افسونگر و دلرباست به سوی من آید نگاهی ز دور نگاهی که با جان من آشناست تو گویی که بر پشت برق نگاه نشانیده امواج شوق و امید که باز این دل مرده جانی گرفت سراسیمه گردید و در خون تپید نگاهی سبکبالتر از نسیم روانبخش و جانپرور و دلفروز برآرد ز خاکستر عشق من شراری که گرم است و روشن...
-
محمدمهدی سیّار
پنجشنبه 26 خردادماه سال 1390 16:31
مباد سفرهی رنگینتان کپک بزند خلاف میل شما چرخکی فلک بزند به پاسبان محل بسپرید، نگذارند گرسنهای سر این کوچه نیلبک بزند شما به صحت ایمان خویش شک نکنید درخت دین جماعت اگر شتک بزند شما به پاکی باغات خویش شک نکنید اگر هنوز گلویی دم از فدک بزند رها کنید علی را که مثل هر شب خویش به زخم کهنه و نان جُوَش نمک بزند امیر...
-
محمدکاظم کاظمی
پنجشنبه 26 خردادماه سال 1390 02:35
پهلوانان شهر جادوییم، گام بر آهن مذاب زدیم لرزه بر جان کوه افکندیم، بند بر گردن شهاب زدیم نعره تا برکشید پیل دمان، بر تنش کوفتیم گرز گران چشم تا باز کرد دیو سپید، بر سرش سنگ آسیاب زدیم ... ولی این خوابهای رنگارنگ پاره شد با صدای کشمکشی اسپ ما داشت اژدها میکشت، لاجرم خویش را به خواب زدیم تیر گز هم اگر به...
-
لاادری
چهارشنبه 25 خردادماه سال 1390 01:39
امروز باز هم پستچی پیر محلهمان نیامد یا باید خانهمان را عوض کنم یا پستچی را تو که هر روز برایم نامه مینویسی مگه نه؟
-
محسن رضوانی
چهارشنبه 25 خردادماه سال 1390 01:38
در این دیار سربی، یک استکان، هوا نیست درد و غم و مرض هست؛ یک جرعهی دوا نیست معشوقههای این شهر، بر چهره، ماسک دارند احوال عاشقان نیز، چندی است روبهراه نیست فرهاد، آسم دارد، خسرو، سیاهسرفه هیچ آدمی به فکر شیرین بینوا نیست «اطفال و سالمندان» در خانهها اسیرند ویران شود هر آنجا، غوغای بچهها نیست تاوان دیدن تو،...