-
پژمان بختیاری
شنبه 10 دیماه سال 1390 08:02
گر رفتم ز دنیای شما دیوانهای کمتر ور این کاشانه ویران گشت حسرتخانهای کمتر اگر مستی ببخشد ساغر هستی برافشانش و گر هستی دهد ای سرخوشان پیمانهای کمتر زیان و سود عالم چیست از بود و نبود ما؟ به دریا قطرهای افزون، ز خرمن دانهای کمتر تو شمع محفلافروزی و من پروانهای مسکین تو روشن باش گر من سوختم پروانهای کمتر...
-
عباس حیدری
چهارشنبه 7 دیماه سال 1390 01:16
رنگی به رنگ چشم سیاهت نمیرسد شب میدود، به مرز شباهت نمیرسد من اشتباه کردم اگر ماه گفتمت خورشید هم به صورت ماهت نمیرسد هر دفعه کودک غزلم میپرد هوا دستش به میوههای نگاهت نمیرسد هر وقت میزند به سرم فکر عاشقی جایی به جز کنار و پناهت نمیرسد یا تو نخواندهای که بیایی به دیدنم یا نامههای چشم به راهت نمیرسد
-
عباس احمدی
سهشنبه 6 دیماه سال 1390 02:49
از پریشانی امثال تو شد نامآور عشق: این مسأله مشکل سرسامآور دیدنت موجب آن است که تا زنده شود در من آن خاطرهی لرزه بر اندامآور نه! مقصر خودمانیم کز اول بستیم دل به آن نغمه روحانی الهامآور واقعاً از من دلخسته توقع داری نشوم رام چنین نفحه الزامآور؟ عاشقی چیست؟ بگو گوش به فرمان توام تو سلیمانی و من هُدهد پیغامآور...
-
صائب تبریزی
دوشنبه 5 دیماه سال 1390 02:33
خاکی به لب گور فشاندیم و گذشتیم ما مرکب از این رخنه جهاندیم و گذشتیم چون ابر بهار آن چه از این بحر گرفتیم در جیب صدف پاک فشاندیم و گذشتیم چون سایهی مرغی که فتد بر سر صحرا آزار به موری نرساندیم و گذشتیم گر قسمت ما باده، و گر خون جگر بود ما نوبت خود را گذراندیم و گذشتیم کردیم عنانداری دل تا دم آخر گلگون هوس را...
-
لاادری
یکشنبه 4 دیماه سال 1390 01:24
جایی رفتم که نباید میرفتم کسی را دیدم که نباید میدیدم کاری را کردم که نباید میکردم کسی بودم که نباید میبودم بامزه است که سقوط چه قدر حسّ پرواز میدهد برای مدتی کوتاه پینوشت: این شعر به احتمال فراوان، ترجمهی پارسی قسمتی از یک ترانه انگلیسی است.
-
سعدی
شنبه 3 دیماه سال 1390 00:41
میبرزند ز مشرق، شمع فلک زبانه ای ساقی صبوحی! دردِه مِیِ شَبانه عقلم بِدُزد لَختی، چند اختیارِ دانش؟ هوشم ببر زمانی، تا کی غم زمانه؟ گر سنگ فتنه بارد، فرق منش سپر کن ور تیر طعنه آید، جان منش نشانه گر مِی به جان دهندت، بستان، که پیش دانا ز آب حیات بهتر خاک شرابخانه آن کوزه بر کفم نِه کآب حیات دارد هم طعم نار دارد، هم...
-
سعدی
چهارشنبه 30 آذرماه سال 1390 01:41
ما امید از طاعت و چشم از ثواب افکندهایم سایه سیمرغ همّت بر خراب افکندهایم گر به طوفان میسپارد یا به ساحل میبرد دل به دریا و سپر بر روی آب افکندهایم محتسب، گر فاسقان را نهی منکر میکند گو بیا کز روی مستوری، نقاب افکندهایم عارف اندر چرخ و صوفی در سماع آوردهایم شاهد اندر رقص و افیون، در شراب افکندهایم هیچ کس بی...
-
حسین منزوی
سهشنبه 29 آذرماه سال 1390 12:09
آن نه عشق است که بتوان بر غمخوارش برد یا توان طبلزنان بر سر بازارش برد عشق میخواهم از آنسان که رهایی باشد هم از آن عشق که منصور، سر دارش برد عاشقی باش که گویند به دریا زد و رفت نه که گویند خَسی بود که جوبارش برد دلت ایثار کن آنسان که حقی با حقدار نه که کالاش کنی، گویی طرّارش برد شوکتی بود در این شیوهی شیرین...
-
حسین جنّتی
دوشنبه 28 آذرماه سال 1390 08:07
بین ما «خطی است قرمز»، پس تو با ما نیستی یک قدم بردار، میبینی که تنها نیستی ... خیرخواهان توایم ای شیخ! ما را گوش کن، فرصت امروز را دریاب، فردا نیستی یک سخن کافی است گفتن، گر در این خانه کَس است یا نشانی را غلط دادی به ما، یا نیستی! هیچ میترسی ز هول روز رستاخیز؟ نه! از مسلمانی هماین داری که «ترسا» نیستی! ای که با...
-
حسن دلبری
یکشنبه 27 آذرماه سال 1390 07:50
دو گام مانده به هم سیبی از هوا افتاد چه اتفاق قشنگی میان ما افتاد دو گام مانده به هم لحظهها طلایی شد فضا پر از هیجانهای آشنایی شد نه حزن ماند و نه حسرت نه قیل و قال و نه غم سکوت بود و تماشا دو گام مانده به هم زمین پر آینه شد زیر گام ما دو نفر فضا شلوغ شد از ازدحام ما دو نفر نگاه ما دو نفر در هجوم هم گم شد دو گام...
-
پروانه پرتوی
شنبه 26 آذرماه سال 1390 12:15
سرگذشتی بیسرانجام است و آنی بیش نیست بشنو اما از زبان بیزبانی بیش نیست پرتوی یک لحظه آمد در دلم تابید و رفت آری آن آتش که میسوزاند آنی بیش نیست سالهای سال دنبال کسی بودم ولی آن چه در دل مینشیند بینشانی بیش نیست عشق را بر بیستون بادها حک کردهاند قصه فرهاد و شیرین داستانی بیش نیست قصه پروانه جانا آخرش خاکستر است...
-
سعدی
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1390 08:27
ماهرویا روی خوب از من متاب بیخطا کشتن چه میبینی صواب دوش در خوابم در آغوش آمدی وین نپندارم که بینم جز به خواب از درون سوزناک و چشم تر نیمهای در آتشم نیمی در آب هر که باز آید ز در پندارم اوست تشنهی مسکین، آب پندارد سراب ناوَکَش را جان درویشان هدف ناخنش را خون مسکینان خضاب او سخن میگوید و دل میبرد او نمک میریزد...
-
مولانا
سهشنبه 22 آذرماه سال 1390 07:41
یک ساعت ار دو قبلکی از عقل و جان برخاستی این عقل ما آدم بدی این نفس ما حوّاستی ور آدم از ایوان دل درنامدی در آب و گل تدریس با تقدیس او بالاتر از اسماستی گر نیک و بد نزد خدا یک سان بُدی در ابتلا با جبرئیل ماهرو، ابلیس همسیماستی ور رازدارستی بشر پیدا نکردی خیر و شر هر چه که ناپیداستش بر وی همه پیداستی این حس چون جاسوس...
-
حمیدرضا رجایی رامشه
دوشنبه 21 آذرماه سال 1390 10:21
حال من بد نیست غم کم میخورم کم که نه! هر روز کمکم میخورم آب میخواهم، سرابم میدهند عشق میورزم عذابم میدهند خود نمیدانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب؟ خنجری بر قلب بیمارم زدند بیگناهی بودم و دارم زدند دشنهای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد،...
-
مولانا
یکشنبه 20 آذرماه سال 1390 11:05
ای دل چه اندیشیدهای در عذر آن تقصیرها؟ زآن سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا زآن سوی او چندان کرم، زین سو خلاف و بیش و کم زآن سوی او چندان نعم، زین سوی تو چندین خطا زین سوی تو چندین حسد، چندین خیال و ظنِّ بد زآن سوی او چندان کشش، چندان چشش، چندان خطا چندین چشش از بهر چه؟ تا جان تلخت خوش شود چندیدن کشش از بهر چه؟...
-
صائب تبریزی
شنبه 19 آذرماه سال 1390 07:42
نوح گر کشتی به دریای محبّت افکند در فلاخن مینهد باد مخالف، لنگرش چون دل «صائب» خورد آب از تماشای بهشت؟ تلخی چین بر جبین موج دارد گوهرش دریافت «آواز و کمانچه» با صدای «بهرام سارنگ»
-
هما میرافشار
شنبه 12 آذرماه سال 1390 23:59
رفتی دلم شکستی این دل، شکسته بهتر پوسیده رشتهی عشق، از هم گسسته بهتر من انتقام دل را هرگز نگیرم از تو این رفته راه ناحق در خون نشسته بهتر در بزم بادهنوشان ای غافل از دل من بستی دو چشم و گفتم میخانه بسته بهتر چون لالههای خونین ریزد سرشکم امشب برگور عشق دیرین، گل دستهدسته بهتر آیینهای است گویا این چهرهی...
-
هدایتالله برزویی
جمعه 11 آذرماه سال 1390 23:57
دلم! هنوز ماندهای اسیر دست سرنوشت چه استخاره میکنی سر جهنم و بهشت؟ سبد سبد تلاش را به روی شانه میبرند چرا هنوز ماندهای در ابتدای فصل کِشت؟ چه روزهای تیرهای که در برابرت نشست از آن شبی که بخت بد به نام تو قفس نوشت اسیر نان و گندمی، میان این همه گُمی مگر که معجزه کنی رسی به چشمهی بهشت همیشه گفتهام زمین سرای ماندن...
-
زینب مختار
چهارشنبه 9 آذرماه سال 1390 00:57
نگو که دست من ز دست تو گسستنی است نگو که باز هم پرنده مردنی است ببین نگاه من چهقدر خسته است غرور خود شکن که قلب من شکستنی است مرا به نیمهشب به نیمهره رها مکن نگو که نیمهره به پای ما نرفتنی است بیا به چشم خود به آسمان نگاه کن ببین هنوز هم ستاره دیدنی است
-
محمّدمهدی سیّار
یکشنبه 6 آذرماه سال 1390 17:02
زود بیدار شدم تا سر ساعت برسم باید این بار به غوغای قیامت برسم من به «قد قامت» یاران نرسیدم، ای کاش لااقل رکعت آخر به جماعت برسم آه، مادر! مگر از من چه گناهی سر زد که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم؟ طمع بوسه مدار از لبم ای چشمه که من نذر دارم لب تشنه به زیارت برسم سیب سرخی سر نیزه است... دعا کن من نیز این چنین کال...
-
محمّدعلی بهمنی
شنبه 5 آذرماه سال 1390 07:47
من زنده بودم امّا، انگار مرده بودم از بس که روزها را با شب شمرده بودم یک عمر دور و تنها، تنها به جرم این که او سرسپرده میخواست، من دل سپرده بودم یک عمر میشد آری در ذرّهای بگنجم از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم در آن هوای دلگیر وقتی غروب میشد گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم وقتی غروب میشد وقتی غروب میشد...
-
سعید بیابانکی
چهارشنبه 2 آذرماه سال 1390 17:02
برجهای طویل سیمانی محو کردند خانههامان را کوچههای عریض طولانی دور کردند شانههامان را خانههایی که برکت نان داشت گر چه بیرنگ بود و خشتی بود خانههایی پر از ترنج و انار میوههایش همه بهشتی بود شانههایی که تا به پا میخاست دستهایش به آسمان میخورد شانههایی که در غم و شادی موج میشد تکانتکان می خورد خانههایی که...
-
سعید بیابانکی
دوشنبه 30 آبانماه سال 1390 18:19
سرتاسر کوچه حجلهبندان عکس تو میان قاب، خندان ای ماه! منم چراغدارت چون لاله همیشه داغدارت آن روز که داس ماه، نو شد باغ گل سرخ من درو شد بر شانهی من غمت چو کوهی است در شهر چه بزم باشکوهی است بر دوش من این کجاوهی کیست؟ اینجا همه حاضرند و او نیست آه تو چه آه بیصدایی درد تو چه درد بیدوایی ماندیم چو شمع مرده بیدار...
-
سعید بیابانکی
دوشنبه 30 آبانماه سال 1390 07:45
خوشا چو باغچه از بوی یاس سر رفتن خوشا ترانه شدن بیصدا سفر رفتن سری تکان بده، بالی، دمی، لبی، حرفی چرا که شرط ادب نیست بیخبر رفتن چهقدر خاطره ماندن به سینهی دیوار خوشا چو تیغ به مهمانی خطر رفتن زمین هر آینه، تیر و هوا هر آینه، تار خوشا به پای دویدن خوشا به سر رفتن در این بسیط درندشت چون سپیداران خوشا در اوج به...
-
سعید بیابانکی
یکشنبه 29 آبانماه سال 1390 07:58
سلام... خوش اومدی... صفا آوردی این همه عطرو از کجا آوردی؟ حاشیهی دامن چینچینت گل سر میره از زنبیل و خورجینت گل چه چارقد رنگ و وارنگی داری چه دامن سبز و قشنگی داری مگه قرار نبود که برنگردی حداقل ما رو خبر میکردی! هماین دیشب برفارو پارو کردیم دالون و صبحی آب و جارو کردیم تو که هزار تا کشتهمرده داری سربهسر گلا...
-
جواد زهتاب
شنبه 28 آبانماه سال 1390 08:04
نی در این صحرا نمینالد شبان رفته را میزبان، حسرت ندارد میهمان رفته را منّت کجسیرتان از زخم، جانفرساتر است پس نمیگیرم ز دست تیغ، جان رفته را عشق، تاوانش اگر چه خون سهراب من است چون تهمتن، برنمیگردیم خان رفته را باغبان در سوگ گل، خون میخورد عمری، ولی پس نمیگیرد ز پاییز، ارغوان رفته را Normal 0 false false false...
-
جواد زهتاب
چهارشنبه 25 آبانماه سال 1390 00:11
وقتی از آفتاب برایت تن آفرید تکلیف روزهای مرا روشن آفرید برقی به چشمهای تو داد و دلی به من انگار زیر صاعقهای خرمن آفرید تا چند پیرهن تو جوانتر شوی ز من خیاطّ پیر آمد و پیراهن آفرید من گل شدم کنار تو پرپر شدم ولی ای غنچه در سرشت تو، نشکفتن آفرید در سر هوای زلف تو را داشتم ولی کوتاهتر ز دست منت، دامن آفرید من ساحل و...
-
حمیدرضا شیرعلی مهرآیین
دوشنبه 23 آبانماه سال 1390 00:35
ای خدا از همگان خسته شدم تک و تنها به تو دلبسته شدم روحم از خاک سبکمایه گسست به تو و روح تو پیوسته شدم ای خدا! نام تو اینجا بردن پی کسب است و پی کار و کیا سجده بر مهر کنم، میترسم خلق خوانند مرا اهل ریا سجده بر مهر کنم پنهانی فارغ از مذهب ترسآموزان فارغ از خندهی روشنفکران فارغ از کینهی قرآنسوزان دین؛ دکان نیست...
-
عماد خراسانی
یکشنبه 22 آبانماه سال 1390 01:41
تواند باغبانت، باغ را بیهوده در بندد ولى نتواند اى گل، بلبلت را بال و پر بندد دل ما را به هم راهى است پنهانى که مىآیم به کویت از رهى دیگر اگر راهى دگر بندد دلم با نور مه مىآید و باد سحرگاهى مگر در بر رخ نور مه و باد سحر بندد رقیبا رو دعایى کن که عشق از ما زوال آید که نبود در جهان دستى که دست عشق بر بندد چه زیبا بسته...
-
ناصر حامدی
شنبه 21 آبانماه سال 1390 01:03
عشق را لای در و دیوار پنهان کردهای باغ گل را پشت مشتی خار پنهان کردهای ای لبانت کار دست نازنینان بهشت راز بگشا، از چه رو رخسار پنهان کردهای؟ آسمان تار است، میگویند امشب ماه را پشت آن پیراهن گلدار پنهان کردهای صد غزل از من بگیر و یک نظر بر من ببخش آن چه را در لحظهی دیدار پنهان کردهای آن لب تبدار را یک بار...