-
علیرضا قزوه
یکشنبه 17 اردیبهشتماه سال 1391 00:16
نه آدم است اگر آدمی خطا نکند وفا کنیم مگر عمر ما وفا نکند خدا کند که خدای من آن خدا باشد مباد دل به خدایان دهم... خدا نکند فریب شعبدهبازان خنده را نخورید کسی به گریهی این قوم اعتنا نکند بگو به صوفی ملحد که شاهدی بس کن برو به شیخ بگو بعد از این ریا نکند به پیشگاه خدا گر چه قرب او کم نیست بگو برای خدا بیش از این دعا...
-
علیرضا قزوه
شنبه 16 اردیبهشتماه سال 1391 01:23
عاشقان از گوَن دشت عطش، تاقترند ماهیانی که اصیلاند در اعماقترند دورهی آینگی سر شده یا آینه نیست؟ مردم کوچهی آیینه بداخلاقترند واعظا! موعظه بگذار که وعّاظ عزیز به تقلاّی گناه از همه مشتاقترند راستی را اگر از نان و خورش نیست خبر این گدایان ز چه از پادشهان چاقترند؟ پسران و پدران بیخبر از حال هماند روز محشر...
-
سیّدحمیدرضا رجایی رامشه
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 02:10
بس شنیدم داستان بیکسی بس شنیدم قصه دلواپسی قصه عشق از زبان هر کسی گفتهاند از نی حکایتها بسی حال از من بشنو این افسانه را داستان این دل دیوانه را چشمهایش بویی از نیرنگ داشت دل دریغا! سینهای از سنگ داشت با دلم انگار قصد جنگ داشت گویی از با من نشستن ننگ داشت عاشقم من، قصد هیچ انکار نیست لیک با عاشق نشستن عار نیست...
-
سیّدحمیدرضا رجایی رامشه
یکشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1391 10:07
یک شاخه عشق میدهمت، بو نمیکنی دیوانهای تو هم، به خدا! رو نمیکنی رویت همیشه در نظرم هست نازنین! هر چند این زمانه به ما رو نمیکنی جادوی چشمهات به بندم کشید و رفت بهر رهاییام ز چه جادو نمیکنی؟ بر پشتبام عاشقیام برف غم نشست پارو به دست داری و پارو نمیکنی خو کردهام به سنگدلیهات، بیوفا اما تو سنگدل به کسی خو...
-
سیّدحمیدرضا رجایی رامشه
پنجشنبه 31 فروردینماه سال 1391 23:46
بر در چه میزنی، دری وا نمیشود من گشتهام نگرد که پیدا نمیشود لیلا یکی، درست بگویم خدا یکی هر کس به یک کرشمه که لیلا نمیشود مستی و عشقبازی و دستی به زلف یار در شعر و قصه میشود، اینجا نمیشود او از تو سیب خواست، تو دیگر بگو چرا؟ آدم که خام خواهش حوا نمیشود دریادلم، چهگونه به یک قطره دل دهم؟ یک قطره آب مانده که...
-
سیّدحمیدرضا رجایی رامشه
سهشنبه 29 فروردینماه سال 1391 00:57
توپ و مسلسل و تانک، سارا پدر ندارد مردم شما که گفتید دیگر اثر ندارد؟ گفتند غم مخور که پرواز کرده بابا سارا به خویش میگفت، بابا که پر ندارد؟ سارا دعا مکن که بابا به خوابت آید دیدن ندارد آخر جسمی که سر ندارد میگفت زنده باشد هرجا که رفته باشد سارا به جز یتیمی ترس دگر ندارد بابا انار دارد، سارا به خویش لرزید خانم، کتاب...
-
سیّدحمیدرضا رجایی رامشه
دوشنبه 28 فروردینماه سال 1391 02:16
وقتی سراپای مردی درگیر یک ماجرا بود فهمیدم آن ماجرای چشمان یک آشنا بود امواج ویرانگری داشت، هر قطرهاش بیکران بود اعماق ناباوری داشت، دریا چه بیانتها بود میشد شنید از سکوتش، غوغای پنهانیاش را ما خود شنیدیم و دیدیم حتی سکوتش صدا بود با یک دل آسمانی، یک زورق از باور عشق دل را شبی زد به دریا، مردی که خود ناخدا بود...
-
سیّدحمیدرضا رجایی رامشه
یکشنبه 27 فروردینماه سال 1391 00:39
آه! در شهر شما یاری نبود قصههایم را خریداری نبود وای! رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از در و دیوارتان خون میچکد خون من، فرهاد، مجنون میچکد آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پیشهام بویی از فرهاد دارد تیشهام عشق از من دور و پایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود...
-
سیّدحمیدرضا رجایی رامشه
پنجشنبه 24 فروردینماه سال 1391 01:53
در میان خلق سردرگم شدم عاقبت آلوده مردم شدم! بعد از این با بیکسی خو میکنم هر چه در دل داشتم رو میکنم نیستم از مردم خنجر به دست بتپرستم، بتپرستم، بتپرست بتپرستم، بتپرستی کار ماست چشم مستی تحفه بازار ماست درد میبارد چون لب تر میکنم طالعم شوم است باور میکنم من که با دریا تلاطم کردهام راه دریا را چرا گم...
-
سیّدحمیدرضا رجایی رامشه
چهارشنبه 23 فروردینماه سال 1391 02:21
چراغ خانه شمع روشنی بود در آن سو سایهی مرد و زنی بود چراغ خانهشان خاموش گردید پس از آن سایه روی سایه لغزید من بیچاره آن شب شکل بستم پس از نه ماه فهمیدم که هستم به دنیا آمدم، گفتم بهشت است! شنیدم چارم اردیبهشت است به دنیا آمدم نوزاد بودم پر از اندوه مادرزاد بودم گذشت ایام و کمکم راه رفتم گذشت ایام و دانشگاه رفتم «...
-
وسط صالح محمد خلیق
سهشنبه 22 فروردینماه سال 1391 00:24
لبت انجیر خُلم و توت یاقوتیِ خنجان را خجالت میدهد، دختر! زبانت قند بغلان را روایت میکند صد کهکشان خورشید را چشمت نگاهت صد خُمستان مستیِ انگور پروان را تو چون نوروزهای آریایی نوربارانی تو میآیی و میپاشد نَفَسهایت بهاران را شمالک میشود، عطرِ گل شببوی میپیچد به یکسو میزنی از ناز تا زلف پریشان را تو را من دوست...
-
رضا کرمی
دوشنبه 21 فروردینماه سال 1391 02:43
گیرم که گذارت به من افتاد... که افتاد مرغی به هوای چمن افتاد که افتاد از این همه باری که در آغوش درخت است یک برگ به دامان من افتاد که افتاد من تشنگی دشت و تو شوریدگی رود آشوب به دشت و دمن افتاد که افتاد سرمستی موجیم و در اندیشهی ساحل دریای شراب از دهن افتاد که افتاد ای کوه به ناکامی شیرین تو شادم از شانهی تو کوهکن...
-
رسول یونان
یکشنبه 20 فروردینماه سال 1391 00:55
دریا بالا آمد آن قدر که در قاب پنجره جای گرفت نمیدانم شاید هم پنجره پایین رفت تا دریا را به من نشان بدهد بالاخره از این اتفاقها میافتد وقتی که تو باشی. حالا که نیستی من به پرندگان حق میدهم که نخوانند هماین طور به خورشید که مضحک و منگ مثل یک دلقک دیوانه از کوچهها بگذرد.
-
حسین جنّتی
پنجشنبه 17 فروردینماه سال 1391 17:23
من! پادشاه مقتدر کشوری که نیست دل بستهام، به همهمهی لشکری که نیست در قلعه، بیخبر ز غم مردمان شهر سرگرم تاج سوختهام، بر سری که نیست هر روز بر فراز یقین، مژده میدهم از احتمال آتیهی بهتری که نیست بو برده است لشکر من، بس که گفتهام از فتنههای دشمن ویرانگری، که نیست من! باورم شده است که در من، فرشتهها پیغام...
-
حسنا محمدزاده
چهارشنبه 16 فروردینماه سال 1391 17:28
از نگاهت ریخت در جانم جنونی بندری رد نشو از پای قایقهای عاشق، سرسری تو خلیج فارسی، من خاک ِسوزان کویر با تو ایران می شوم- مهد شکوه و برتری- چشمهایت مثل قهوهخانههای ساحلی نیمهشبهای زمستانی پُرند از مشتری من برای جشن تو کل میکِشم اما چه سود خیره میمانی به دخترهای پیراهنزری کشتی بیسرنشینم را به دریا میبرم یک...
-
مریم جعفری آذرمانی
جمعه 4 فروردینماه سال 1391 03:54
گل از گلها شکفت و رنگ جدولها بهاری شد به دست کارگرها در حواشی سبزهکاری شد زمستان رفته وُ مثل زغالش روسیاهم من به ویرانی سفر کردم که سوغاتم «نداری» شد عمو نوروز من هستم که با پیراهن سرخم به طبلم میزنم: مردم! جهان از خون اناری شد چه باغی میشکوفد از گلوگاهِ مسلسلها؟ چه دریایی اگر سرچشمهها از زخم جاری شد؟ نمیدانم...
-
علیمحمّد مؤدّب
چهارشنبه 2 فروردینماه سال 1391 13:19
بارها با بهارها گفتم دوست دارم گل همیشهبهار ولی افسوس کوه یخ ماندم ماند یک عمر پشت شیشهی بهار قاصدکها مرا فرا خواندند بارها صبح و شب به تازه شدن من ولی چون درختی افتاده کیف میکردم از جنازه شدن روزی انگشتهای جوباری قلقلک داد ریشههایم را حیف اما نشد که هضم کند حجم سنگین دست و پایم را چون فسیل پرندهای ویران...
-
محمد سلمانی
چهارشنبه 2 فروردینماه سال 1391 00:39
زیر پای هر درخت، یک تبر گذاشتیم هر چه بیشتر شدند، بیشتر گذاشتیم تا نیفتد از قلم، هیچیک در این میان روی ساقههایشان، ضربدر گذاشتیم از برای احتیاط، احتیاطِ بیشتر بین هر چهار سرو، یک نفر گذاشتیم جابهجا گماردیم، چشمهای تیز را تا تلاش سرو را بیثمر گذاشتیم کارمان تمام شد، باغ قتلعام شد صاحبانِ باغ را پشتِ در...
-
مهدی اخوانثالث
دوشنبه 29 اسفندماه سال 1390 15:05
عید آمد و ما خانهی خود را نتکاندیم گردی نستردیم و غباری نستاندیم دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز از بیدلی آن را ز در خانه براندیم هر جا گذری غلغلهی شادی و شور است ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم آفاق پر از پیک و پیام است، ولی ما پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم و اصحاب جوان را نه یکی بوسه...
-
محمدعلی هلال
یکشنبه 28 اسفندماه سال 1390 15:59
بهار است و با تو بهاریترم تویی گُلتر و من قناریترم «بسی پر زدم تا رسیدم به تو» چو از خویش بیتو فراریترم چه میشد تو را من سزاوار شم چو مُو سر به آغوش دلدار شم «اگر حکم مرگ من اجباری است » به حکم تو بهتر که بر دار شم نگاهت به من بال و پر میدهد دلم بیتو فریاد سر میدهد «کمی یاد من باش ای مهربان» محبّت، محبّت ثمر...
-
مریم جعفری آذرمانی
چهارشنبه 24 اسفندماه سال 1390 09:29
یکی از خانهبهدوشانِ فراوان هستم کیسه پُر کرده و شبگردِ خیابان هستم گربهها چشم ندارند ببینند مرا شب به شب بزمِ زبالهست که مهمان هستم مردم از این طرف و آن طرفم میگذرند نکند فرض کنی من هم از آنان هستم نکند فکر کنی هیچ ندارم، من هم صاحب سفرهی خالی شده از نان هستم به شناساندن آیینگیام مشغولم گاه اگر دیوم و گاهی اگر...
-
نغمه مستشار نظامی
سهشنبه 23 اسفندماه سال 1390 17:06
دلِ شکسته اگر باز هم دلی باشد بگو چهگونه نگهبان قابلی باشد؟ چهگونه در خودش این راز را نگهدارد؟ چهگونه باز در این خانهی گلی باشد؟ چهگونه آه! چه قدر آه منفجر نشود؟ در این صبوری و دوری چه حاصلی باشد؟ هنوز منتظرم مثل سنگپشتی که درون خانه به دنبال منزلی باشد هنوز دربهدرم موجموج طوفان را به این امید که باشی...که...
-
فریدون مشیری
دوشنبه 22 اسفندماه سال 1390 16:21
با هماین دیدگان اشکآلود، از هماین روزن گشوده به دود، به پرستو، به گل، به سبزه درود! به شکوفه، به صبحدم، به نسیم، به بهاری که میرسد از راه، چند روز دگر به ساز و سرود. ما که دلهایمان زمستان است، ما که خورشیدمان نمیخندد، ما که باغ و بهارمان پژمرد، ما که پای امیدمان فرسود، ما که در پیش چشممان رقصید، این همه دود...
-
محمّدکاظم کاظمی
شنبه 20 اسفندماه سال 1390 21:07
تسبیح و فال حافظ و قندان نقرهکار فرهنگ انگلیسی و دیوان شهریار مُهر امین و پستهی خندان و زعفران ـ بگذار تا حقوق بگیرم، بزرگوار! این نامهها به بال کبوتر نمیشود باج و خراج بایدمان داد، بیشمار گفتی که در اوایل اسفند میرسی اسفند، ماه آخر سال است و اوج کار اسفند نامهای است که تمدید میشود آری، اگر که یار شود بخت...
-
ناصر حامدی
جمعه 19 اسفندماه سال 1390 22:13
بر شاخهای نشستی و سیبم نمیشوی دلتنگ دستهای غریبم نمیشوی در خوابهای من کسی از راه میرسد تعبیر خوابهای عجیبم نمیشوی؟ بیمارم آن چنان که حریفت نمیشوم بیتابی آن چنان که طبیبم نمیشوی من کوهم و تو کوهنوردی که بیگمان قربانی فراز و نشیبم نمیشوی دستی شدم که گاه رفیقت نمیشوم سیبی شدی که گاه نصیبم نمیشوی
-
کیوان هاشمی
چهارشنبه 17 اسفندماه سال 1390 02:34
کوک کن ساعتِ خویش! اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر دیر خوابیده و برخاستنش دشوار است کوک کن ساعتِ خویش! که مؤذّن، شبِ پیش، دستهگل داده به آب و در آغوش سحر رفته به خواب کوک کن ساعتِ خویش! شاطری نیست در این شهرِ بزرگ که سحر برخیزد شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین دیر برمیخیزند کوک کن ساعتِ خویش! که سحرگاه کسی بقچه در...
-
پانتهآ صفایی
سهشنبه 16 اسفندماه سال 1390 01:26
چون واگنی فرسوده در راهآهنی خالی از من چه باقی مانده جز پیراهنی خالی؟ دارد فرو میریزد اجزای تنم در من آن طور که دیوارههای معدنی خالی چون آخرین سرباز شهری سوخته یک عمر جنگیدهام در مرزهای میهنی خالی حالا که سر چرخاندهام در باد میبینم پشت سرم شهری است از هر روشنی خالی گنجایش این جامها اندازه هم نیست من استکانم شد...
-
پانتهآ صفایی
دوشنبه 15 اسفندماه سال 1390 01:27
تو ریختی عسل ناب را به کندوها به رنگ و بوی تو آغشتهاند شببوها شبی به دست تو موگیر از سرم وا شد و روی شانهی من ریخت موج گیسوها تو موی ریخته بر شانه را کنار زدی و صبح سر زد از لابهلای شببوها و ساقهها همه از برگها برهنه شدند و پیش هم که نشستند آلبالوها تو مثل باد شدی؛ گردباد... و میپیچید صدای خندهی خلخالها،...
-
پانتهآ صفایی
یکشنبه 14 اسفندماه سال 1390 01:28
دیشب کسی مزاحم خواب شما نبود؟ آیا زنی غریبه در این کوچهها نبود؟ آن دختری که چند شب پیش دیدهاید دمپاییاش ـ تو را به خدا ـ تابهتا نبود؟ یک چادر سیاهِ کِشی روی سر نداشت؟ سربههوا و ساده و بیدستوپا نبود؟ یک هفته پیش گم شده آقا! و من چهقدر گشتم، ولی نشانی از او هیچ جا نبود زنبیل داشت، در صف نان ایستاده بود یک مشت...
-
پانتهآ صفایی
شنبه 13 اسفندماه سال 1390 00:04
شاید این بار بیایی و زمین، تر باشد حال این مزرعهی سوخته، بهتر باشد شاید این بار که از شهر میآیی در ده خاک، آبستن یک حاصل دیگر باشد مُردم از بس که برای تو نوشتم، برگرد فقط ای کاش که این، دفعهی آخر باشد شاید این بار خدا خواست و تا برگشتی صبح با چادر گلدار، دمِ در باشد مُردم از بس که خبرهای بد آورد کلاغ بزند پشت در...