-
علیرضا بدیع
دوشنبه 9 مردادماه سال 1391 02:21
از این سوی خراسان بلکه تا آن سوی کنگاور چه طرفی بستهام ای دوست از این نام ننگآور؟ اگر سنجاق مویت وا شود از دست خواهم رفت که سربازی چه خواهد کرد با انبوه جنگاور؟ دلم را پیشتر از این به کف آورده ای؛ حالا زلیخایی کن و پیراهنم را هم به چنگ آور به دست آور دل آن شاه ترسو را به ترفندی به لبخندی سر این شیخ ترسو را به سنگ...
-
محمدعلی بهمنی
یکشنبه 8 مردادماه سال 1391 00:24
من با غزلی قانعم و با غزلی شاد تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد ویرانه نشینم من و بیت غزلم را هرگز نفروشم به دو صد خانهی آباد من حسرت پرواز ندارم به دل آری در من قفسی هست که میخواهدم آزاد ای باد تخیّل ببر آنجا غزلم را کَش مردم آزاده بگویند مریزاد من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد آرام چه میجویی از این زادهی اضداد؟...
-
سعدی
شنبه 7 مردادماه سال 1391 14:35
چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتم چو تو ایستاده باشی، ادب آن که من بیفتم تو اگر چوناین لطیف از در بوستان درآیی گل سرخ، شرم دارد که چرا همی شکفتم؟ چو به منتها رسد گل، برود قرار بلبل همه خلق را خبر شد، غم دل که مینهفتم به امید آن که جایی قدمی نهاده باشی همه خاکهای شیراز به دیدگان برُفتم دو سه بامداد دیگر که نسیم...
-
ناصر حامدی
شنبه 7 مردادماه سال 1391 02:38
هنوز گر چه صدایت غریب و غمگین است بلند حرف بزن، گوش شهر سنگین است بلند حرف بزن ماه بیقرینه، ولی مراقب سخنت باش، شب خبرچین است مراقب سخنت باش و کم بگو از عشق شنیدهام که مجازات عشق سنگین است اگر به نام تو دستی به آسمان برخاست گمان مبر که دعا می کنند، نفرین است... به قدر خوردن یک چای تلخ با من باش که تلخ با تو عزیزم...
-
علیرضا قزوه
جمعه 6 مردادماه سال 1391 13:41
ببینید، ببینید، هلال رمضان را برون ریزید از دل، همه ظنّ و گمان را بمویید و برویید، بجویید و بپویید بشویید عیان را و ببویید نهان را چرا درد دل خویش نگفتیم به دلدار چرا چاره نکردیم، پریشانی جان را برون آورد ای کاش یکی واقعه ناگاه از این وحشت اوهام، جهان نگران را کدورت بزداییم، تباهی بتکانیم علاجی بتوانیم مگر زخم زبان را...
-
علیمحمّد مؤدّب
جمعه 6 مردادماه سال 1391 13:32
نوح رمضان آمد و من خاکنشینم تا در دل توفان تماشا، چه ببینم نوح رمضان آمد و من ماربهدوشم با جفتی از این گونه، به کشتی چه نشینم اینک چه نصیبم ز بسا معجز موسی باری که ز قارونصفتی، غرق زمینم هر بار دمیدند دمی عیسوی افسوس! گلتر شدم از پیش به عذری که هماینم گفتند هلال رمضان است عیان است گفتندم و گفتم بگذارید ببینم
-
علیمحمّد محمّدی
چهارشنبه 4 مردادماه سال 1391 02:17
ستارههای جهان ریزهخوار چشم تواَند شرابهای دو عالم خمار چشم تواَند سپیدبختی روز و سیاهروزی شب بیان سادهی لیل و نهار چشم تواَند نه ماه و چشمه که شهره به روشنی شدهاند تمام آینهها وامدار چشم تواَند و اینکه وا شده پلک هزار نرگس مست نتایج نفحات بهار چشم تواَند زمین و زهره و... اصلاً تمام سیّارات شبیه این دل من بر...
-
رضا کرمی
سهشنبه 20 تیرماه سال 1391 02:10
نیستم... چون سایه بینقش و نگار افتادهام دیدنی هستم ولی از چشم یار افتادهام کوه را بیهوده دست همنوایی میدهم سنگم و از شانههای اعتبار افتادهام سرنوشت عشق من روشنتر از پروانه نیست شمعم و با گریه بر سنگ مزار افتادهام کوه ها از ناله ی من شانه خالی می کنند رود اشکم... از دهان کوهسار افتادهام آسمان آیینهدار...
-
رضا طبیبزاده
دوشنبه 19 تیرماه سال 1391 02:49
فکر کن زلزله افتاده به کوهی که تویی سیل و طوفان شده در کشتی نوحی که تویی فکر کن بعدِ کتک خوردن و افتادن، باز «ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز» دست در دست تو سر را به خیابان زدهایم دل نبستیم به شیراز و به تهران زدهایم خوابِ من رفت و همآغوش شدم با اتوبوس مثل خوابی که گره خورده به نافش کابوس: چشم تمساح پر از اشک شد...
-
رضا سیرجانی
یکشنبه 18 تیرماه سال 1391 02:25
گفته بودم که خاطرَت را این، مردِ تنهای ایل میخواهد گفتی: «آخر چرا؟!» و پرسیدم: «عاشقی هم دلیل میخواهد؟!» قلبِ تو، جنس سنگ هم باشد، قبلهی آرزوی من آنجاست فتحِ این کعبهای که میبینم... آه! اصحاب فیل میخواهد! گفتهاند امتحان چشمانت، کار یک عاقلِ مسلمان است کوفهی چشمهای تو شاید «مسلم بن عقیل» میخواهد بین دریای...
-
حسین منزوی
شنبه 17 تیرماه سال 1391 02:15
از روز دستبرد به باغ و بهار تو دارم غنیمت از تو گلی یادگار تو تقویم را معطل پاییز کرده است در من، مرور باغ همیشهبهار تو از باغ رد شدی که کِشد سرمه تا ابد بر چشمهای میشی نرگس غبار تو فرهاد کو که کوه به شیرین رها کند با یک نگاه کردن شوریدهوار تو کمکم به سنگ سرد سیه میشود بدل خورشید هم اگر نچرخد بر مدار تو چشمی به...
-
فاطمه سالاروند
چهارشنبه 14 تیرماه سال 1391 03:04
گر چه توفان شد و بیواهمه پَر کند مرا و در این غربت دور از همه افکند مرا آفرین بر نفسش! دست مریزاد به عشق! که چوناین کرد به چشمان تو پابند مرا بیخبر آمد و کرد از همه جا بیخبرم از تو و نام تو و یاد تو آکند مرا تن سرمازدهام باغ شد و فروردین تا به لبخند تو پیوند زد اسفند مرا جادهها در شب تاریک به راه افتادند تا به...
-
یغمای نیشابوری
شنبه 3 تیرماه سال 1391 01:59
کی گفتمت که خشت سرا از طلا مکن؟ گفتم سرای خلق چو ویرانهها مکن کی گفتمت که کار مکن بر مراد دل؟ گفتم تو هم مراد کس زیر پا مکن کی گفتمت که دور ز عیش و سرور باش؟ گفتم سرور و عیش کسی را عزا مکن کی گفتمت که لذت دنیا بنه ز دست؟ گفتم ثبات نیست بر او اتکا مکن کی گفتمت که نام خدا بر زبان مبر؟ گفتم جفا به خلق به نام خدا مکن کی...
-
ناصر حامدی
پنجشنبه 1 تیرماه سال 1391 02:10
جاری شدی شبیه عسل بر زبان من پیچیده است بوی خوشت در جهان من محبوب من! به ذکر تو مشغول ماندهاند چشم و دل و سر و لب و دست و دهان من زیباییات ادامهی زیبایی خداست افتاده روی ماه تو در آسمان من لبهای تو دو حبهی انگور آبدار کی میشود شراب شوی بر لبان من؟ شاید لبت ادامهی نهری بهشتی است سر رفته سرخی لبت از استکان من...
-
مهرداد نصرتی
چهارشنبه 31 خردادماه سال 1391 02:15
هر آن قدر که در این سینه آه داشتهام برای روز مبادا نگاه داشتهام برای این که بپیچم به دامن بختت برای این که بگویم گناه داشتهام که فکر میکردم راه میروی در من که فکر میکردم در تو راه داشتهام که دل به سوسوی اختران ندادم هیچ به این خیال که در خانه، ماه داشتهام دلم به حداقلهای بودنت خوش بود فقط هماین که تو را...
-
مهرداد نصرتی
یکشنبه 28 خردادماه سال 1391 02:36
نخند از دل این قاب عکس خاک گرفته دلم پر است پر از حرفهای با تو نگفته شبیه درد شده مرد خاطرات قشنگت دلش گرفته از این روزهای درد گرفته بدون تو چه بهاری و هفت سینی و عیدی؟ بهار بی تو در خانهام نیامده رفته ببین به سال رسیدند روزهای بدی که خیال میکردم قد نمیدهند به هفته
-
مهرداد نصرتی
شنبه 27 خردادماه سال 1391 03:35
تا فکر میکنم به چه ها فکر میکنم دارم به چشمهای شما فکر میکنم با من به جادههای رهایی نمیرسی گفتی که فکر کن به خدا فکر میکنم گم میشوم میان شب چشمهای تو حتی به چشمهای تو تا فکر میکنم دنیای من خلاصه شده در دو چیز خوب یا فکر مِی کنم به تو یا فکر میکنم ماندم کجا، چهگونه، چرا عاشقت شدم؟ ماندم به تو هنوز چرا فکر...
-
مهرداد نصرتی
پنجشنبه 25 خردادماه سال 1391 02:51
دوباره عشق کجا و کی اتفاق بیفتد اگر که بین من و تو شبی فراق بیفتد؟ مباد تیره شود روزهای روشنِ با تو مخواه ماه منیرِ تو در مَحاق بیفتد نیاید آن که تو سهم من از زمانه نباشی دلت که زنده به من بود از اشتیاق بیفتد گناه دارد امّیدوار کردن این رود اگر بناست گذارش به باتلاق بیفتد چه فرق دارد اگر سایهسار باغ نباشد درخت، دار...
-
مهرداد نصرتی
چهارشنبه 24 خردادماه سال 1391 02:13
پیش آمده سوال کنی گاهی از خودت، اصلا چه مرگت است؟ چه میخواهی از خودت؟ چون جادهای که گم شده در هول برف و مرگ برخیز بلکه باز کنی راهی از خودت شمع کدام بزم شدی که نسوختی؟ برگشت دارد آن چه که میکاهی از خودت؟ مهمان سفرهی دل خود باش و صید کن دریا خودت، کناره خودت، ماهی از خودت دنیا غریبه است، در آینهاش مساز تصویر...
-
مهرداد نصرتی
سهشنبه 23 خردادماه سال 1391 03:23
سخت میپیچم به خود، طوفان سرگردانیام چند میخوانی مرا و از خودت میرانیام؟ آفتابی تو، من ابرم، این چه راز آلودگی است؟ تا بخندانم تو را، یکریز میگریانیام اتفاق افتادهای ای عشق در من ناگزیر دوستت دارم ولیکن سخت میترسانیام با قدمهایی هراسان پیش میآیم ولی از کجای جاده میخواهی که برگردانیام؟
-
مهرداد نصرتی
دوشنبه 22 خردادماه سال 1391 02:07
ما جدا ماندهایم از هم و این، بیگمان سرنوشت خوبی نیست بیتو دنیا بهشت هم که شود، بیشک اصلاً بهشت خوبی نیست ماه اردیبهشت من امسال، گر چه بارانِ بسیاری داشت حس تلخی ولی به من میگفت: اصلاً اردیبهشت خوبی نیست این که ما فکر میکنیم به هم، نیمی از راه عشق طی شده است بازگشت از میانهی این راه، منطقاً بازگشت خوبی نیست...
-
مهدی سهیلی
یکشنبه 21 خردادماه سال 1391 03:19
آهوان را هر نفس از تیرها، فریادهاست لیک صحرا پر زِ بانگ خندهی صیّادهاست گل به غارت رفت و چشم باغبان در خون نشست بس که از جور خزان بر باغها بیدادهاست غنچهها بر باد رفت و نغمهها خاموش شد هر پَرِ بلبل که بینی نقشی از آن یادهاست باغبان از داغ گل در خاک شد اما هنوز هایهای زاریاش در هویهوی بادهاست گونهام گلرنگ و...
-
مریم حقیقت
شنبه 20 خردادماه سال 1391 01:46
آسمان ناشکیب میبارد، بغض ِآتشدلان به هم خورده است دارد از دست میرود خورشید، وسعتِ آسمان به هم خورده است تو نباشی غروب الزامی است، عاشقی ابتدای بدنامی است آفتاب است و روز خاموش است، نقشهای زمان به هم خورده است یک نفر توی صحنه خاموش است، یک نفر توی صحنه روشن نیست این که مرده است عاشق من نیست، سطرهای رمان به هم خورده...
-
حسین جنّتی
پنجشنبه 18 خردادماه سال 1391 02:37
ایران من! ای هر که رسیده است به جایی کنده است تو را پوست به امید قبایی! ایران من! ای قسمت مردان تو از تو تنهایی: «یمگان درهای» تنگی «نایی» ای در تو به «اما و اگر» کار سپرده وِِی در تو زبون، هر که کند چون و چرایی «پژواک» چو تیری شد و برگشت به سویش هرکس که برآورد به شوق تو«صدایی» خفته است به صد حیله اگر هست در این مُلک...
-
پانتهآ صفایی
سهشنبه 9 خردادماه سال 1391 02:58
جنگ چیز نفرتانگیزی است وقتی مادرت هی سراغت را بگیرد از منِ همسنگرت جنگ چیز نفرتانگیزی است وقتی هشت سال هفتسینت را بیارد جبهه، تنها خواهرت نفرتانگیز است وقتی که تو بعد هشت سال میگذاری لحظهای خود را به جای همسرت: «دخترت دندان که در میآورد تو نیستی نیستی وقتی که تاتی میکند نیلوفرت میرود مدرسه اما نیستی، کِش...
-
مریم جعفری آذرمانی
دوشنبه 8 خردادماه سال 1391 01:50
برای رد شدن ضربههای تکراری چه بهتر است بخوابیم وقتِ بیداری بهار آمده وُ موسم درختکُشیست نصیبِ توست اگر ارّه بیشتر داری به این امید که از بعدِ چند میلیون سال بدل به نفت شود لاشهای که میکاری صدای ارّه میآید که از تو میپرسد: «چهگونه باب شد آیینِ جنگلآزاری؟» برای کشتنِ گنجشک، سنگریزه بس است نیاز نیست که حتماً...
-
مریم جعفری آذرمانی
یکشنبه 7 خردادماه سال 1391 02:17
هر شعر که میسرودهام بیتو، آویزهی گوشهای کر بوده است حالا که عجیبْ شاعرم با تو، باور نکن آنچه معتبر بوده است حوّا نشدم که آدمم باشی شاید که قدیمتر از ابلیسیم «شاید» نه، که «حتماً» است این قِدْمَت، پیش از تو و من کسی مگر بوده است؟ جانم به توان رسید در حسّت، تا جسم من و تو محوِ معنا شد جریان شدیدِ این...
-
مریم جعفری آذرمانی
شنبه 6 خردادماه سال 1391 02:04
درگیر احساسات خود هستند مثل خیانت در وفاداری مزدورها هر لحظه میترسند از اتهام نسخهبرداری خون، آب و انسان نانِ من، اما... جرمم از آنان بیشتر هم نیست چیزی به جز امضا ندزدیدم از برگههای مردمآزاری آنان نباید دیدنی باشند زیرا سیاهی محوشان کرده است من دیدهام گاهی حقیقت را؛ رنگی است بینِ خواب و بیداری تا تو کلیدت را...
-
محمّدتقی سراج
سهشنبه 19 اردیبهشتماه سال 1391 01:46
نقاب آهنین بر روی و زوبین و سپر در دست به لشکرگاه آمد خشمگین، «دنکیشوت» سرمست! که: بگشودم قلاع غرب و بردم گنجها از شرق کنون فرجام تاریخ است و خوان آخرم بایست..! بگو ای «سانچو»! کو دروازه تا بگشایمش چالاک؟ کجا بندی است «دلسینا» که بر زینش نشانم چست؟ در این صحرای توفانزا که هر سو خفته اژدرها بزن نی تا برآرم شش، بزن...
-
محمّد سلمانی
دوشنبه 18 اردیبهشتماه سال 1391 01:49
وقتی که حکمرانِ چمن، باد میشود اول تبر حوالهی شمشاد میشود دیگر چه مکتب و چه مرام و چه مسلکی در گلشنی که قبلهنما باد میشود بلبل خموش، غنچه گرفتار، گل ملول یعنی چمن، مدینهی بیداد میشود جایی که سنگ، زمزمهی عشق سردهد آنجاست که تیشه قاتل فرهاد میشود یک عمر آن که بود مجلد به جلد دوست درگیر و دار حادثه جلاد میشود