-
رضا شیبانیاصل
یکشنبه 1 بهمنماه سال 1391 02:45
سینه در سینه پر از خالی یک حس زلالم جرعهای بوسه بزن بر لب این جام سفالم جرعهای گریه بیاور که تَرَم سازد و سرمست رحمی آور به ترک خندهی خشکیدهی حالم! بغض در بغض تو را منتظرم ای غزل اشک... که به فر یاد من آیی و بباری کــه ببالم همچونآن آینه همصحبت آن چشم سیاهم پرم از حرف ولی حیف که حیرانم و لالم! حلقه در حلقه...
-
مریم جعفری آذرمانی
شنبه 30 دیماه سال 1391 00:35
فرشته گفت: برای همیشه در گورند که مردههای زمینی از آسمان دورند قسم به نان که غذای بخور نمیرِ من است میانِ گندم و نانوا کدام پُر زورند؟ چهقدر سمعک و عینک که ساختم اما در انتقام حقیقت، همه کر و کورند به صلحِ کُل نرسیدم ولی خودم دیدم که واضعانِ سیاست به ظلم مجبورند دموکراسی! تو که باشی که انتخاب کنی؟ تمامِ مردمِ اینجا...
-
نغمه رضایی
جمعه 29 دیماه سال 1391 01:40
من که تسبیح نبودم، تو مرا چرخاندی مشت بر مهرهی تنهایی من پیچاندی مهر دستان تو دنبال دعایی میگشت بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی ذکرها گفتی و بر گفتهی خود خندیدی از هماین نغمهی تاریک مرا ترساندی بر لبت نام خدا بود، خدا شاهد ماست بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت عادتت را به غلط چرخهی...
-
نغمه مستشارنظامی
پنجشنبه 28 دیماه سال 1391 01:01
گاهی اگربا ماه صحبت کرده باشی از ما اگر پیشش شکایت کرده باشی گاهی اگر در چاه مانند پدر آه! اندوه مادر را شکایت کرده باشی گاهی اگر زیر درختان مدینه بعد از زیارت، استراحت کرده باشی گاهی اگر بعد از وضو مکثی کنی تا آیینهای را غرق حیرت کرده باشی در سالهای سال، دوری و صبوری چشمانتظاری را شفاعت کرده باشی حتی اگر بیآنکه...
-
امید صباغنو
پنجشنبه 28 دیماه سال 1391 01:01
مثل هر شب هوس عشق خودت زد به سرم چند ساعت شده از زندگیام بیخبرم این همه فاصله؛ ده جاده و صد ریل قطار بال پرواز دلم کو که به سویت بپرم از همآن لحظه که تو رفتی و من ماندم و من بین این قافیهها گم شده و دربهدرم تا نشستم غزلی تازه سرودم که مگر این همه فاصله کوتاه شود در نظرم بستهبسته کدئین خوردم و عاقل نشدم پدر عشق...
-
امیرعلی سلیمانی
سهشنبه 26 دیماه سال 1391 14:26
ای لبت از هر چه باغ سیب، شیرین بیشتر کِی به پایت میشود افتاد از این بیشتر؟ ترس دارم عاشقانت، مست و مجنونتر شوند روبهروی خانهات بگذار پرچین، بیشتر! ماه؛ سیری چند! هر شب با وجودت ای پری موج دریا میرود بالا و پایین، بیشتر وصف آسانی است... هر چه خندههایت کم شوند شهر پیدا میکند شبگرد غمگین، بیشتر آن بهاری که...
-
روحالله ساریجلو
سهشنبه 26 دیماه سال 1391 11:56
خدا به فکر فرو رفت: این پری بشود؟ و یا برای جهانم پیمبری بشود؟ کمی شبیه خودم باشد این؟ اگر باشد: به شکل خالق خود شاه دلبری بشود خدا به فکر که: آیا برای من باشد و یا بیاید و زیبای دیگری بشود؟ به ذهن داشت که آن را فقط پرنده کند به آسمان بدهد تا کبوتری بشود نشست تا که اگر مرد مثل یوسف را... و یا شبیه به مریم، که دختری...
-
حامد عسکری
جمعه 15 دیماه سال 1391 16:41
تو را هر قدر عطر یاس و ابریشم بغل کرده مرا صدها برابر غصه و ماتم بغل کرده زمستان میرسد گلدان خالی حسرتش این است: چرا شاخهی گل مهمان خود را کم بغل کرده؟ چه ذوقی میکند انگشترم هربار میبیند عقیقی که برآن نام تو را کندم بغل کرده چونآن بر روی صورت ریختی موی پریشان را که گویی ماه را یک هاله مبهم بغل کرده لبت را میمکی...
-
هاشم کرونی
یکشنبه 3 دیماه سال 1391 01:09
ای کاش که از من پسری داشته باشی دلبستگی بیشتری داشته باشی نه ماه تنم در تن تو ریشه دوانَد تا از منِ من هم اثری داشته باشی هرگز نرسد روز که در تنگ بلورت از ماهی من «ماه»تری داشته باشی شاید به هوای نفسش نیمشبی مست دزدانه به خوابم گذری داشته باشی من سوخته و ساختهام با غم عشقت باید تو هم از من شرری داشته باشی من درد تو...
-
هاشم کرونی
یکشنبه 3 دیماه سال 1391 01:08
ای کاش رنگ پیرهنت میشدم شبی یا رد بوسه روی تنت میشدم شبی تا کوچه، سرخ باشد و دل عاشقی کند فرشی به رنگ آمدنت میشدم شبی مست دو سینهسرخ که زیر لباس توست ای کاش شکل پر زدنت میشدم شبی تا دست هیچکس نرسد بازوی تو را پخش همیشهی بدنت میشدم شبی ای کاش سیب سرخ تو سهم دلم شود یعنی شریک زن شدنت میشدم شبی دور تو حلقه...
-
فرصت شیرازی
شنبه 2 دیماه سال 1391 13:21
دانی که دل غمزده را لعل تو خون کرد خون کرد و فراق تواش از دیده برون کرد خلوتگه دل جای هوس بود از این پیش عشقت به درون آمد و اغیار برون کرد دیوانه مجویی به همه شهر که ما را گیسوی چو زنجیر تو پابست جنون کرد حیرت برم از آن که به زلف تو زند دست کاین مار سیه را ز چه افسانه فسون کرد ما روز ازل شیفتهی روی تو بودیم آشفته...
-
رضا شیبانیاصل
جمعه 1 دیماه سال 1391 00:12
همیشه باغ شما گر چه بود در مشتم به برگهای گلی هم نخورد انگشتم مرا ببخش اگر با صدای «هقهق» خود سکوت باغ تو را «گاه گاه» میکشتم دم تو گرم رفیقا! دم تو گرم رفیق! که دشنه بر جگرم میزنی نه بر پشتم به مشت میفشرم قلب خونچکانم را خوشا که دست به خون کسی نیاغشتم
-
نجمه زارع
جمعه 1 دیماه سال 1391 00:11
نروید آی! به چشمان شما محتاجم تک و تنها نگذارید مرا محتاجم اگر از چشم شما دور شوم میمیرم مثل هر آدم خاکی، به هوا محتاجم دل به دریا نزنید این همه، یادم بدهید به فراگیری قانونِ شنا محتاجم عابرانی که گذشتید ز غم! مرحمتی به منِ عاجز مسکین که به پا محتاجم دل حیران من... انبوه خدایان زمین چند روزی است به یک قبلهنما محتاجم...
-
نجمه زارع
پنجشنبه 30 آذرماه سال 1391 00:09
میرسم، اما سلام انگار یادم میرود شاعری آشفتهام هنجار یادم میرود با دلم این گونه عادت کن بیا بر دل مگیر بعد از این هر چیز یا هر کار یادم میرود من پر از دردم پر از دردم پر از دردم ولی تا نگاهت میکنم انگار یادم میرود راستی چندی است میخواهم بگویم بیشمار دوستت دارم، ولی هر بار یادم میرود مست و سرشاری ز عطر صبح تا...
-
محمدعلی بهمنی
چهارشنبه 29 آذرماه سال 1391 13:31
دلخوشم با غزلی تازه هماینم کافی است تو مرا باز رساندی به یقینم کافی است قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو؟ گاهگاهی که کنارت بنشینم کافی است گلهای نیست من و فاصلهها همزادیم گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی است آسمانی تو! در آن گستره خورشیدی کن من هماین قدر که گرم است زمینم کافی است من هماین قدر که با حال و...
-
حامد عسکری
سهشنبه 14 آذرماه سال 1391 00:16
ای لب تو قبلهی زنبورهای سومنات خندهات اعجاز شهناز است در کرد بیات مطلع یک مثنویِ هفت مَن، زیباییات ابروانت، فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلات من انار و حافظ آوردم، تو هم چایی بریز آی میچسبد شب یلدا هل و چایی نبات جنگل آشوب من، آهوی کوهستان شعر این گوزن پیر را بیچاره کرده خندههات میرود، بو میکشد، شلیک، مرغی میپرد گردنش...
-
شاه نعمتالله ولی
سهشنبه 14 آذرماه سال 1391 00:15
خوش درددلی دارم، درمان به چه کار آید؟ با کفر سر زلفش، ایمان به چه کار آید؟ دلزنده بود جانم، چون کشتهی عشق اوست بیخدمت آن جانان، این جان به چه کار آید؟ عقل از سر مخموری سامان طلبد از ما ما عاشق سرمستیم، سامان به چه کار آید؟ عشق آمد و مُلک دل، بگرفت به سلطانی جز حضرت این سلطان، سلطان به چه کار آید؟ در خلوت میخانه،...
-
پانتهآ صفایی
دوشنبه 13 آذرماه سال 1391 13:05
هر چهقدر این روزها دستان من تنهاترند چشمهایت شب به شب زیباتر و زیباترند رازداریهای من بیهوده است، این چشمها از تمام تابلوهای جهان گویاترند این چه تقدیری است که عشقِ من و انکارِ تو هر دو از افسانهی آشیل نامیراترند؟ من پَر کاهی به دست باد پاییزم ولی چشمهای روشنت از کهربا گیراترند یک قدم بردار و از طوفان آذر پس...
-
صالح سجادی
دوشنبه 13 آذرماه سال 1391 01:22
کنار من که قدم میزنی هوا خوب است پر از پریدنم و جای زخمها خوب است برای حک شدن عشق در خیابانها به جا گذاشتن چند ردّ پا خوب است قدم بزن پُرم از حس «درکنار تویی» قدم بزن پُرم از حس اینکه «ما» خوب است نخند حرف دلم را نمیشود بزنم خیال میکنم اینجور جملهها خوب است بگیر دست مرا بشکنام بپیچانام دو تکهام کن و آتش...
-
نجمه زارع
یکشنبه 12 آذرماه سال 1391 00:15
لکنت شعر و پریشانی و جنجال دلم چه بگویم که کمی خوب شود حال دلم؟ کاش میشد که شما نیز خبردار شوید لحظهای از من و از دردِ کهنسال دلم از سرم آب گذشته است مهم نیست اگر غم دنیای شما نیز شود مالِ دلم عاشق ِ نان و زمین نیستم این را حتماً بنویسید به دفترچهی اعمال دلم آه! یک عالمه حرف است که باید بزنم ولی انگار زبانم شده...
-
امیرحسین رحیمی
یکشنبه 12 آذرماه سال 1391 00:13
هماین که شعر بخواهد بیاید از دهنم امان نمیدهی و میپری «تو» در سخنم «تو»یی که شعر به من وحی میکنی فلذا چهگونه غیر «تو» من حرف دیگری بزنم؟ تمام شعر پر است از «تو»، از «تو»، از «تو»، «تو»، «تو»... به نام «تو»ست تمام قبالهی دهنم «تو»یی که گرمی شعری؛ «تو» شمس لبریزی برای مولوی نابهشاعری که منم بنابراین من اگر، از...
-
حسین منزوی
شنبه 11 آذرماه سال 1391 01:01
نام من عشق است آیا میشناسیدم؟ زخمیام – زخمی سراپا میشناسیدم؟ با شما طی کردهام راه درازی را خسته هستم خسته، آیا میشناسیدم؟ راه ششصد سالهای از دفتر حافظ تا غزلهای شماها، میشناسیدم؟ این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده است من همان خورشیدم اما، میشناسیدم؟ پای رهوارش شکسته، سنگلاخ دهر اینک این افتاده از پا، میشناسیدم؟...
-
ناصر حامدی
جمعه 10 آذرماه سال 1391 00:58
من پیر شدم، دیر رسیدی، خبری نیست مانند من آسیمهسر و دربهدری نیست بسیار برای تو نوشتم غم خود را بسیار مرا نامه، ولی نامهبری نیست یک عمر قفس بست مسیر نفسم را حالا که دری هست مرا بال و پری نیست حالا که مقدّر شده آرام بگیرم سیلاب مرا برده و از من اثری نیست بگذار که درها همگی بسته بمانند وقتی که نگاهی نگران، پشت دری...
-
حامد عسکری
پنجشنبه 9 آذرماه سال 1391 01:13
عشق بعضی وقتها از درد دوری بهتر است بیقرارم کرده و گفته صبوری بهتر است توی قرآن خواندهام... یعقوب یادم داده است: دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است نامههایم چشمهایت را اذیت میکند درددل کردن برای تو حضوری بهتر است چای دم کن... خستهام از تلخی نسکافهها چای با عطر هل و گلهای قوری بهتر است من سرم بر شانهات؟.....
-
مژگان عباسلو
چهارشنبه 8 آذرماه سال 1391 01:30
با مرگ من شاید علفها جان بگیرند شببادهای هرزهای میدان بگیرند سرما بریزد در خطوط استوایی صبح زمین را عصر یخبندان بگیرند تندیسی از عشق و جنونم تا دم مرگ ای کاش دستانت مرا سیمان بگیرند تو تکهای از آسمان روی زمینی باید تو باشی ابرها باران بگیرند من سخت گشتم تا تو را فهمیدم ای خوب! حیف است این مردم تو را آسان بگیرند...
-
مریم جعفری آذرمانی
دوشنبه 6 آذرماه سال 1391 23:44
هر چه افتاده گلی هست که پرپر شده است اتفاقی است که از پیش مقدّر شده است کینه از بس که دلم را زده، دیگر دل نیست شرحهشرحه شده انگار که دفتر شده است تبرم باش که این سرو قیامتکرده هی تن از خاک در آورده تناور شده است در علفزار چه تنهاست درختی که منم این که از اینهمه سرها، سر من، سر شده است کرکسی در قفسم بود به سهراب...
-
فاضل نظری
دوشنبه 6 آذرماه سال 1391 01:32
هیچ دلی عاشق و دچار مبادا عاقبت چشم، انتظار مبادا میروی و ابرها به گریه که برگرد! چشم خداوند، اشکبار مبادا تشنهلبی مست رفته است به میدان این خبر سرخ ناگوار مبادا! تشنهلبی مست رفته است به میدان آینه با سنگ در کنار مبادا تشنهلبی مست رفته است به میدان وعدهی دیدار بر مزار مبادا تشنهلبی مست رفته است به میدان تشنهلب...
-
حسین جنّتی
یکشنبه 5 آذرماه سال 1391 00:44
روی دستش، پسرش رفت، ولی قولش نه! نیزهها تا جگرش رفت، ولی قولش نه! این چه خورشیدِ غریبی است که با حالِ نزار پای نعشِ قمرش رفت، ولی قولش نه! باغبانی است عجب، آن که در آن دشتِ بلا به خزانی ثمرش رفت، ولی قولش نه! شیرمردی که در آن واقعه هفتاد و دو بار دستِ غم بر کمرش رفت، ولی قولش نه! جان من برخیِ «آن مرد» که در شط فرات...
-
حمیدرضا برقعی
شنبه 4 آذرماه سال 1391 09:25
با اشکهاش دفتر خود را نمور کرد در خود تمام مرثیهها را مرور کرد ذهنش ز روضههای مجسم عبور کرد شاعر، بساط سینهزدن را که جور کرد احساس کرد از همه عالم جدا شده است در بیتهاش مجلس ماتم به پا شده است در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت وقتی که میز و دفتر و خودکار، دم گرفت وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت مثل همیشه رخصتی از...
-
محمدعلی بهمنی
جمعه 3 آذرماه سال 1391 10:05
دلواپسیام نیست، چه باشی چه نباشی احساس تو کافی است، چه متن و چه حواشی از خویش گذشتم، ببرم خاک کن اما شعرم چه؟ نه! بی ذوق مبادا شده باشی میخواستم از تو بنویسم که مدادم خندید؛ چه مانده است مرا تا بتراشی مجموعهی آماده ی نشرم، خبر بد یک خالی پر، خطبهخطش روح خراشی شصت و سه غزل له شده در زلزلهی من شصت و سه نفس، شصت...