-
ناصر حامدی
سهشنبه 23 آبانماه سال 1391 00:35
ای ناز تو تا نیمهی پاییز رسیده ای سرخِ لبت با می لبریز رسیده زلف تو هواخواهِ کدامین شب ابری است کاین گونه پریشان و غمانگیز رسیده؟ زیباتر از آنی که رهایت کنم، اما دیر آمدهای؛ دورهی پرهیز رسیده جان و تن من امت پیغمبر دردند بر من دم ویرانگر چنگیز رسیده ای قونیه تا بلخ به غوغای تو مشغول بشتاب که شمس تو به تبریز رسیده...
-
قربان ولیی
دوشنبه 22 آبانماه سال 1391 21:43
اعجابآوری به تو باید نگاه کرد از هوش میبری به تو باید نگاه کرد این چشمها برای تماشای تو کم است با چشم دیگری به تو باید نگاه کرد پیکرتراشهای نخستین نوشتهاند سهل است بتگری، به تو باید نگاه کرد ای دیدنیترین و پرستیدنیترین رؤیای مرمری به تو باید نگاه کرد زیباییات گرفته فراز و فرود را در دیو و در پری به تو باید...
-
پانتهآ صفایی
دوشنبه 22 آبانماه سال 1391 21:43
امروز اگر آمیزهی تنهایی و دردند یادت میآید، با تو چشمانم چه میکردند؟ در ذهن من منظومهای در حال تشکیل است سیارههای کوچکش دورِ تو میگردند بیتو که خورشید تمام ماهها هستی شبهای گرمِ نیمهی مرداد هم سردند مرداد گفتم..؟ آه!.. آری ماه خوبی بود! ای کاش میشد روزهایش باز برگردند اصلاً نپرسیدی که شهریور چه با من کرد...
-
محمّدعلی جوشایی
دوشنبه 22 آبانماه سال 1391 01:27
دوستش دارم، غمش در سینه باشد یا نباشد صورت ماهش در این آیینه باشد یا نباشد یاد او در خاطر من هست اگر در خاطر او یادی از این عاشق دیرینه باشد یا نباشد شیشهی ایمان بهدست افتادهام در پای آن بت جای من آغوش این سنگینه باشد یا نباشد ... لبهای من به خنده نشست روی تنهاییام...
-
محمّدعلی جوشایی
یکشنبه 21 آبانماه سال 1391 01:40
از پشت یک دریچهی چوبی نگام کرد کمکم به چشمهای بدش مبتلام کرد ساکت نشست گوشهی ایوان روبهرو در نشئگی صورت ماهش، رهام کرد من حرف حرف حرف زدم، حرف حرف حرف آهسته زیر لب به گمانم سلام کرد در وهم ناشناختهی عقدهای بلند این مرد مست، وسوسهی پشتبام کرد من پله پله پله... خدای من... ارتفاع پایین نشسته بود... به من احترام...
-
محمّدعلی جوشایی
شنبه 20 آبانماه سال 1391 01:57
میرفتم و اشتیاقت در چهرهی لاغرم بود عکس تو زیباتر از پیش در قاب چشم تَرَم بود کاجی تبر خورده در باد، یک شانهام آتش و شعر بارانی از زخم و لبخند بر شانهی دیگرم بود وقتی دهان میگشودم چون فرق چاکیدهی کوه فوارهی نعره میشد دردی که در پیکرم بود از عقدههای نهفته، از شعرهای نگفته صد شعلهی ناشکفته در زیر خاکسترم بود...
-
پانتهآ صفایی
جمعه 19 آبانماه سال 1391 02:05
در دست من بگذار آن دستان تنها را در من بریز آشوب آن چشمان زیبا را حیف است جای دیگری پهلو بگیری عشق! پهلوی من پایین بیاور بادبانها را بیطاقتیهای تو را آغوش وا کردم مانند بندرها که توفانهای دریا را بر صخرههای من بکوب اندوههایت را بر ماسههایم گریه کن غمهای دنیا را اسم تو را بردم لبان تشنهام خشکید مثل دهان نیل...
-
حمیدرضا نیازی
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1391 02:00
بیتو این دنیا سراب و سایه است آرزوهایم همه بیپایه است آرزو، بسیار و این دنیا، بخیل دست من کوتاه و خرما بر نخیل بیتو این دنیا چه معنی میدهد؟ دل بریدن از تو انکار من است «من تو را میخواهم» این کار من است بیحقوق و بیمزایا، سینهسوز از تو استعفاء چه معنی میدهد؟ بیتو کابوس یا رویا چه فرق؟ بیتو در هوشیاری و اغما...
-
سعید بیابانکی
چهارشنبه 17 آبانماه سال 1391 01:50
گفتی پَر و بارید باران پرستو باران شب، باران بو، باران شببو گفتی مِی و آماده شد قهقه بخندد آن کوزهی سرشار مستی، کنج پستو ماندی نگاهی کردی و خندید چشمت رفتی به راه افتاد ردّ پای آهو تو بر لب بام آمدی ای نازنین... یا باریده است از آسمان باران گیسو نقش زلال توست هر جا آب و کاشی است فرقی ندارد شیخ لطفالله و خواجو یک...
-
جواد زهتاب
سهشنبه 2 آبانماه سال 1391 01:09
هر کس به کلافی سر بازار تو باشد بیچاره دل من که خریدار تو باشد امید تویی، عید تویی، فصل شکفتن؛ بوی خوش پیراهن گلدار تو باشد این راه چه راه است که پشت سرت آه است؟! باشد که خداوند نگهدار تو باشد! زیباییات ای ماه چه دیوانهکننده است بیچاره پلنگی که گرفتار تو باشد نارنج چه کاری است که دست همه دادند؟! ای عشق گمان...
-
مهدی فرجی
یکشنبه 30 مهرماه سال 1391 01:15
چهقدر مردم آسان گرفتهاند مرا مگر ز جوی خیابان گرفتهاند مرا همیشه سایه شدند و مرا قدم زدهاند همیشه گرگ... به دندان گرفتهاند مرا چهقدر از تو بخواهم، چهقدر نگذارند در ابتدای تو پایان گرفتهاند مرا • و من مجسمهی انتظارشان شدهام چونآن که گویی، سیمان گرفتهاند مرا کنار پنجره مجبورم از تو ننویسم و چشمهای تو باران...
-
علیرضا بدیع
جمعه 28 مهرماه سال 1391 23:51
نامت هماین که سبز شود بر زبان من طعم تمشک تازه بگیرد دهان من من برکهای زلالم و لبهای کوچکت افتادهاند مثل دو ماهی به جان من تا بگذرد در آینه، سرو روان تو گل میکند هرآینه طبع روان من گیسو مگو که جادهی ابریشم است این آنک رسد شکن به شکن کاروان من دامان توست بازدم باغهای چای پیراهنت تنفس خرماپزان من در سینه، جای دل،...
-
کاظم بهمنی
پنجشنبه 23 شهریورماه سال 1391 00:41
مرا به خلسه میبرد حضور ناگهانیات سلام و حالپرسی و شروع خوشزبانیات فقط نه کوچهباغ ما… فقط نه اینکه این محل احاطه کرده شهر را شعاع مهربانیات دوباره عهد میکنی که نشکنی دل مرا چه وعدهها که میدهی به رغم ناتوانیات جواب کن به جز مرا… صدا بزن شبی مرا و جای تازه باز کن میان زندگانیات بیا فقط خبر بده مرا قبول...
-
مریم جعفری آذرمانی
چهارشنبه 22 شهریورماه سال 1391 01:56
بر خلاف رسم شاعران، با تفنگ کار کردهام هی به خوردِ شعر دادهام هر چه را شکار کردهام جنگلِ فکاهیِ جهان، تا دلش بگیرد از شعور پشت سیل گریههای خود، خنده را مهار کردهام من به ذاتِ خود شناورم روی موجهای بیکران نوحهای گوشهگیر را، صف به صف سوار کردهام از من و درخت زیر باد، هیچکس خمیدهتر نشد بس که مرده باد و زنده...
-
مریم جعفری آذرمانی
سهشنبه 21 شهریورماه سال 1391 00:54
نگاهی به آیینهاش هم نکرده است چرا مَرد، خود را مجسّم نکرده است؟ و من روی هر کارِ سختی که کردم علامت زدم تا بدانم نکرده است نه ایمان به شیطان، نه ایمان به انسان کمی شدّتِ مرگ را کم نکرده است مورّخ تمام جهان را نوشته فقط صفحهها را منظّم نکرده است برای ورود از درِ باغِ اوّل کسی را به جز من مقدّم نکرده است زنان...
-
ناصر حامدی
دوشنبه 20 شهریورماه سال 1391 00:12
سر تکان میدهی و میچرخد، ماه مغربندیده دور تنت لب تکان میدهی و میروید نیشکر از حوالی دهنت ای جنوب لبت خیالانگیز، چشمت عاشقتر از شب تبریز از کدامین شمال میآید عطر نارنج روی پیرهنت؟ لب بالا مسیر خوبی نیست تا که غارت کنم دهان تو را لب لب شعر، لب لب پایین، لب لب سمت بوسه وا شدنت هرچه دل داشتم به غارت رفت همه عمرم...
-
علیمحمّد مؤدّب
یکشنبه 19 شهریورماه سال 1391 02:30
باری است بر آیینه، غباری و ترک هم با تازگی زخم دلم، تازهنمک هم زان روز که رفتی دلم از گریه نخفته است این خانه تکان خورده از این پیشترک هم دل را که طلایی شده در کورهی فتنه باکی نه که کتمان کندش سنگ محک هم چون سرمه که با خاک سر کوی تو آمیخت ما را نتوان یافت به غربال فلک هم این چار ستون قفس ریخته شاهد ما نیز ندیدیم از...
-
علیرضا بدیع
شنبه 18 شهریورماه سال 1391 01:12
شبی با بید میرقصم، شبی با باد میجنگم که من چون غنچههای صبحدم بسیار دلتنگم مرا چون آینه هر کس به کیش خویش پندارد و الّا من چو مِی با مست و با هشیار یکرنگم شبی در گوشهی محراب قدری «ربّنا» خواندم همآن یک بار تارِ موی یار افتاد در چنگم اگر دنیا مرا چندی برقصاند ملالی نیست که من گریاندهام یک عمر دنیا را به آهنگم...
-
فروغی بسطامی
جمعه 17 شهریورماه سال 1391 11:48
کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی نگاه دار دلی را که بردهای به نگاهی مقیم کوی تو تشویش صبح و شام ندارد که در بهشت نه سالی معین است و نه ماهی چو در حضور تو ایمان و کفر راه ندارد چه مسجدی چه کنشتی، چه طاعتی چه گناهی مده به دست سپاه فراق، ملک دلم را به شکر آن که در اقلیم حُسن بر همه شاهی بدین صفت که ز هر سو کشیدهای صف...
-
آرش پورعلیزاده
سهشنبه 31 مردادماه سال 1391 02:10
چشمهای تو قهوهی ترک است، ابروانت هوای کردستان خندههایت کلوچهی فومن، گریههای تو چای لاهیجان ساحل انزلی است چشمانت، موجها آبروت را بردند تن داغ تو ماسهی دریاست توی گرمای ظهر تابستان ای درخت مبارک نارنج! تو چراغ محلّهی مایی مرد همسایهی شما دزد است، شاخهات را برای من بتکان مثل اخبار تازه میمانی که به چشم کسی...
-
حسین جنّتی
شنبه 28 مردادماه سال 1391 00:46
روزی به یک درخت جوان گفت کُندهای: باشد که میزِ گوشهی میخانهای شوی! تا از غمِ زمانه بیابی فراغِ بال ای کاشکی نشیمنِ پیمانهای شوی یا اینکه از تو، کاسه ی «تاری» در آورند شورآفرینِ مطربِ دیوانهای شوی یا صندوقی کنند تو را، قفل پشتِ قفل گنجی نهان به سینهی ویرانهای شوی اما زِ سوزِ سینه دعا میکنم تو را چون من مباد...
-
مژگان عباسلو
جمعه 27 مردادماه سال 1391 04:49
هیچ بودیم، خدا خواست که تشکیل شویم مختصر شرحی از آن صاحب تفصیل شویم قبل ما آمده بودند که آدم باشند یک کلاغ آمد و آموخت که قابیل شویم چه عصاها به زمین خورد که ما برخیزیم بعد هم منکر ِ رفتآمدِ از نیل شویم تا کجا از خودمان غول سهسر میسازیم؟ نور هم آن قدَری نیست که ما فیل شویم! تازه گیرم بشویم، از کرَم اوست اگر باز...
-
سنایی
پنجشنبه 26 مردادماه سال 1391 04:36
ای کم شده وفای تو، این نیز بگذرد و افزون شده جفای تو، این نیز بگذرد زین بیش، نیک بود به منِ بنده، رأی تو گر بد شده است رأی تو، این نیز بگذرد گر هست بیگناه، دلِ زار مستمند در محنت و بلای تو، این نیز بگذرد وصل تو کی بود نظر دلگشای تو گر نیست دلگشای تو، این نیز بگذرد گر دوری از هوای من و هست روز و شب جای دگر هوای تو،...
-
حسین جنّتی
چهارشنبه 25 مردادماه سال 1391 12:43
وطن! لبخندهای مردمِ شیرینزبانت کو؟ وطن جان! این غبار از چیست؟ آذربایجانت کو؟ الا تبریز! ای در چشمِ تهران ریز! غمگینم، - مگر غم را کند مشروطه - هان! ستّارخانت کو؟ گریبان پاره کن! هان ای برادر، وقت فریاد است، سکوتت چیست یعنی؟ غیرتت چون شد؟ دهانت کو؟ برون انداز ما را زین وطن، ما سخت تنهاییم، نبینم سر به زانو ماندهای...
-
ناصر حامدی
چهارشنبه 25 مردادماه سال 1391 04:05
غم شکستهپری را پری نمیداند پرندهی قفسی، دلبری نمیداند طمع ندارم از آن لب که بوسهای برسد زمینِ سوخته، بارآوری نمیداند هر آنچه تلخ که داری بریز و هیچ مگو که مِیفروش، غم مشتری نمیداند حریفِ مست چه بسیار شیشهها که شکست زمان چه دیو و زمین، داوری نمیداند رها شدیم چو طفلی رها در آغوشش دریغ و درد زمین، مادری...
-
رسول یونان
سهشنبه 24 مردادماه سال 1391 02:40
نبودنِ تو فقط نبودنِ تو نیست نبودنِ خیلی چیزهاست کلاه روی سَرمان نمیایستد شعر نمیچسبد پول در جیبمان دوام نمیآورد نمک از نان رفته خنکی از آب ما بیتو فقیر شدهایم
-
عبدالحسین انصاری
دوشنبه 23 مردادماه سال 1391 03:26
میتوان یک نیمه را از نیمهی پُر حدس زد زیر و بمهای تنت را زیر چادر حدس زد کاش میشد حالت خوشبختیات را لااقل پشت این دیوار از سیمان و آجر حدس زد گوشهای کز کرد و با پرواز بر بال خیال جایجای بوسهها را با تنفر حدس زد سیبهایت اوّل پاییز حتماً میرسند کاش میشد موعدش را با تلنگر حدس زد آن قدر پاکی که باید با نگاه...
-
مولانا
یکشنبه 22 مردادماه سال 1391 04:55
عاشقی بر من؟ پریشانت کنم کم عمارت کن که ویرانت کنم گر دو صد خانه کنی زنبوروار چون مگس بیخان و بیمانت کنم تو بر آنک خلق را حیران کنی من بر آنک مست و حیرانت کنم گر که قافی، تو را چون آسیا آرم اندر چرخ و گَردانت کنم ور تو افلاطون و لقمانی به علم من به یک دیدار، نادانت کنم تو به دست من چو مرغی مردهای من صیادم، دام...
-
فریبا عربنیا
شنبه 21 مردادماه سال 1391 01:26
خوبم! درست مثل مزرعهای که محصولش را ملخها خوردهاند دیگر نگران داسها نیستم...
-
مژگان عباسلو
سهشنبه 10 مردادماه سال 1391 02:58
بگذار در هماین یک شعر دوباره عاشق هم باشیم؛ من نامت را صدا میزنم تو بگو «جانم». دنیا ناامنتر از آن است که فکر میکنی!