-
علیمحمّد محمّدی
شنبه 12 اسفندماه سال 1391 00:44
چرا مثل گذشتهها برای من نمیمیری؟ و حتی یک سراغ ساده هم از من نمیگیری تو که گفتی سوار سرنوشت خویش میباشی چه شد حالا چوناین بازیچهی دستان تقدیری؟ تو مثل صبح شنبه زندگی از روت میبارید ولی حالا شبیه عصر جمعه زرد و دلگیری من از تو درس عشق و زندگی آموختم، بانو چرا از عشق، از من، از خودت، از زندگی سیری؟ الاغ لنگ بخت...
-
محسن مهرپرور
سهشنبه 8 اسفندماه سال 1391 01:46
شعر من وقتی که با تو عشقبازی میکند در تنور داغ آغوشت، چه نازی میکند در تو میپیچد تمام واژههای پیکرش در میان بوسههایت یکهتازی میکند میشود آن کس که باید باشد و باید شود عاشقی را پیش چشمت صحنهسازی میکند مثل مجنون میشود در پارهای از لحظهها چون که لیلا دایماً عاشقنوازی میکند شعر من، آری، تو باشی، جور دیگر...
-
پانتهآ صفایی
سهشنبه 8 اسفندماه سال 1391 01:46
اگر یک شب کنارش با دلِ آرام ننشینم مُسکّنهای عالم هم نخواهد داد تسکینم به چشمان ضعیفم عاشقی خاصیتی داده است که آن چه دیگران در او نمیببینند میبینم نمیفهمند جز در تُنگ، ماهیهای اقیانوس که دور از چشمهایش من چرا این قدر غمگینم • تو مثل دشتی از گلهای حسرت مهربان هستی کنار چشمههایت عصرها بابونه میچینم چه عصری...
-
مژگان عباسلو
سهشنبه 8 اسفندماه سال 1391 01:45
مثل یک صبح سرد پائیزی آسمان دلم پر از ابر است گاه بیاختیار میگریم خندهی گاهگاهم از جبر است با پریهای دامنم رفتند آرزوهای پرپرم بر باد گل پژمردهای شدم که فقط لایق سنگ سرد یک قبر است گله از من نکن اگر شبها سر کشیدم به خوابهای خوشت بهترین مردها نمیفهمند زنِ عاشق چهقدر کمصبر است بین ما - دختران حوا - عشق از...
-
حامد عسکری
سهشنبه 8 اسفندماه سال 1391 01:45
چون سرمه میوزی، قدمت روی دیدههاست لطف خطِّ شکسته به شیبِ کشیدههاست هرکس که روی ماه تو را دیده، دیده است فرقی که بین دیده و بین شنیدههاست موی تو نیست ریخته بر روی شانههات هاشور شاعرانهی شب بر سپیدههاست من یک چنار پیرم و هر شاخهای ز من دستی به التماس به سمت پریدههاست از عشق او بترس غزل مجلسش نرو امروز میهمانی...
-
فاضل نظری
سهشنبه 8 اسفندماه سال 1391 01:44
نه چون اهل خطا بودیم رسوا ساختی ما را که از اول برای خاک دنیا ساختی ما را ملائک با نگاه یأس بر ما سجده میکردند ملائک راست میگفتند اما ساختی ما را که باور میکند با اینکه از آغاز میدیدی که منکر میشویم آخر خودت را ساختی ما را به ظاهر ماهیانی ناگزیر از تنگ تقدیریم تو خود بازیچهی اهل تماشا ساختی ما را به جای شکر،...
-
پانتهآ صفایی
دوشنبه 7 اسفندماه سال 1391 00:29
کاش این همه از دسترسم دور نبودی! خورشید نبودی و پر از نور نبودی! ای کاش که همرنگ تو بودم من و ای کاش بر پیرهنم وصلهی ناجور نبودی! گفتند شما مال همید... آه! چه میشد ای چشمِ تر! این قدر اگر شور نبودی؟ پُر بود، پُر از آهوی یک ساله در و دشت در شهر اگر این همه ساطور نبودی صیاد که با دست پر آمد... تو چهطوری؟ ای صیدِ...
-
محمدمهدی سیّار
دوشنبه 7 اسفندماه سال 1391 00:27
چندی است شبهایی که مهتاب است بیخوابم چندان که این امواج بیتابند بیتابم ای آبها دلگیرم از ماهی و مروارید آخر چرا «ماه»ی نمیافتد به قلابم؟ یاران به «بسم الله» گفتن رد شدند از رود من ختم قرآن کردم و مغلوب ِ گردابم هرچند ماهِ آسمان بر من نمیتابد من هرگز از این آستان رو بر نمیتابم در حسرت مویی، چوناین تسبیح در...
-
وحید پورداد
دوشنبه 7 اسفندماه سال 1391 00:26
اینجا بمان، تمام جهان عاشقت شدند تنها نه من، زمین و زمان عاشقت شدند ای برهی سفید! به غیر از شبان تو یک گله گرگ، زوزهکشان عاشقت شدند منصورها به شوق تو بالای دارها رفتند و با صدای اذان عاشقت شدند سنتور و نی، تنبک و دف، مست میزنند «ماهور» و «شور» و «جامهدران» عاشقت شدند در «رودکی» و «کلهر» و «لطفی» نشستهای چنگ و...
-
عبدالجبار کاکایی
دوشنبه 7 اسفندماه سال 1391 00:22
کنار عکس تو پر ازحال و هوای گریهام شِکوه نمیکنم ولی پر از صدای گریهام شکوه نمیکنم ولی حریف دنیا نمیشم مثل یه بغض کهنهام جون میکَنم وا نمیشم برق کدوم ستاره زد تو چشمایی که یادمه تو دل سپردی از ازل تو پر کشیدی از همه حس کدوم فاصله بود که از رگ تو کنده شد بین کدوم دقیقه بود که قلب تو پرنده شد شکوه نمیکنم ولی...
-
عباس صفاری
دوشنبه 7 اسفندماه سال 1391 00:19
خرت و پرتهای این خانه چشم تو را دور که میبینند یکبند پشت سرم حرف میزنند گلدانها پردهها تختخواب آشفته ظروف تلنبار بر هم مجلات بازمانده بر میز حتا این گربهی بی چشم و رو که در غیاب تو ترجیح میدهد حیاط همسایه را. میگویند تو که نیستی تنبل میشوم و سمبل میکنم هر مهمی را کسی نیست به این کلهپوکها بگوید وقتی...
-
علیرضا بدیع
یکشنبه 6 اسفندماه سال 1391 14:06
مباش در پی کتمان... که این گناه تو نیست که عشق میرسد از راه و دلبهخواه تو نیست به فکر مسند محکمتری از اینها باش که عقل مصلحتاندیش، تکیهگاه تو نیست مباد گوش به اندرز عقل بسپاری فنا؛ طبیعت عشق است و اشتباه تو نیست سیاهبختتر از موی سر به زیر تو باد! هر آن که کشتهی ابروی سر به راه تو نیست سیاهلشگر مویت شکست...
-
فریبا یوسفی
یکشنبه 6 اسفندماه سال 1391 14:03
نه فرو میخورم، نه میشکند؛ این چه بغضیاست در گلو دارم دست بردار از دلم، بهخدا پیش این مردم آبرو دارم هم نمیخواهم از تو بگریزیم، هم گزیری ندارم از تب تو تا درون رگم بهجوشی و از تو طغیان و هایوهو دارم میشناسم، نمیشناسم هم، هستی و نیستی، چه میدانم؟! کیستی ای هماین که هم هستی هم تو را از تو آرزو دارم ـ فکر کن!...
-
نغمه مستشارنظامی
یکشنبه 6 اسفندماه سال 1391 14:03
هنوز هم ما را می کنند نقاشی به روی گلدانها، بر سفال، بر کاشی گمان کنم که بهار است، توی یک باغیم تو روی موی بلندم شکوفه می پاشی! و سالهاست که تزیین خانهها شدهایم بدون هیچ توقع، بدون پاداشی و سالهاست که تصویر میشود تکرار همآن من و تو، همآن آسمان، درخت، بهار تو ایستادهای و تکیه دادهای به درخت نشستهام من و...
-
مریم جعفری آذرمانی
یکشنبه 6 اسفندماه سال 1391 13:54
فرشتهی دادگستریها! چه سخت افتادهای به زحمت! که هر دو بشقابِ این ترازو، شکست از شدّتِ عدالت فرشته! در خوابگاهِ دیوان، چه کار کردند جز تجاوز؟ فرشته! خم شو بگو پریها چه بار دارند غیر حسرت؟ دعا دعا گریههای خود را گذاشتم پیش چشم خورشید منم که با قطرههای باران دخیل بستم به آسمانت فرشته گفت: «آسمان ندارم، به تو چه...
-
حامد عسکری
یکشنبه 6 اسفندماه سال 1391 02:32
هر بار خواست چای بریزد نماندهای رفتی و باز هم به سکوتش نشاندهای تنها دلش خوش است به این که یکی دو بار با واسطه «سلام» برایش رساندهای حالا صدای او به خودش هم نمیرسد از بس که بغض توی گلویش چپاندهای دیدم که شهر باز پر از عطر مریم است گفتند باز روسریات را تکاندهای میخندی و برات مهم نیست... ای دریغ من آن نهنگیام...
-
شهریار
یکشنبه 6 اسفندماه سال 1391 02:29
ز دریچههای چشمم نظری به ماه داری چه بلندبختی ای دل که به دوست راه داری به شب سیاه عاشق، چه کند پری که شمعی است تو فروغ ماه من شو که فروغ ماه داری بگشای روی زیبا، ز گناه آن میندیش به خدا که کافرم من ،تو اگر گناه داری من از آن سیاه دارم به غم تو روز روشن که تو ماهی و تعلّق به شب سیاه داری تو اگر به هر نگاهی ببری هزارها...
-
فریبا یوسفی
شنبه 5 اسفندماه سال 1391 13:24
صبر کن حال من غزل بشود کامم از تلخها عسل بشود بنشین مشکلی اگر داریم در هماین اشک و بوسه حل بشود شور و شیرین به هم بیامیزیم عشق را عشق ماحصل بشود تا به تردستیاش دو پارهی دل به همآن یکدلی بدل بشود صبر کن پیش از این که در غزلم آخرین قافیه اجل بشود
-
حامد عسکری
شنبه 5 اسفندماه سال 1391 13:24
نشسته در حیاط و ظرف چینی روی زانویش اناری بر لبش گل کرده سنجاقی به گیسویش قناریهای این اطراف را بی بال و پر کرده صدای نازک برخورد چینی با النگویش مضاعف میکند زیباییاش را گوشوار آنسان که در باغی درختی مهربان را آلبالویش کسوف ماه رخ داده ست یا بالا بلای من به روی چهره پاشیده است از ابریشم مویش؟ اگر پیچ امینالدوله...
-
ناصر حامدی
شنبه 5 اسفندماه سال 1391 13:21
در دل ِمن که برای دل ِتو جایی هست ساعت هشت شب انگار خبرهایی هست ساعت هشت شب انگار تو بر میخیزی به وجود نگرانم هیجان میریزی شب رشت است، هوا منتظر باران است شب رشت است و دلم پیش تو سرگردان است شب به خیر ای نفسات شرح پریشانی من ماهپیشانی من! دلبر بارانی من! رشت زیباست، تو وقتی به هوا زُل بزنی بنیشینی و به گیسوی تَرت...
-
مهدی افضلی گروه
شنبه 5 اسفندماه سال 1391 00:16
از مرمر خورشید تراشیده تنش پیچیده حریر نرم دور بدنش ماژیک کشیده بر لب سرخش و بعد کندوی عسل گذاشته در دهنش آمیزهای از آدمی و حور و پری تذهیب نموده او و نامیده زنش آورده خدا ز باغ جنت او را جا مانده دو تا ترنج در پیرهنش این شعر اگر ادامه پیدا بکند در بیت ششم رسیده جای خفنش
-
مهدی افضلی گروه
شنبه 5 اسفندماه سال 1391 00:15
ابروی کشیده تیغ در کف زنگی مست لبهاش شراب ناب چندین سالهست در سینه دو سیب سرخ غلطان با او _ سانسور _ دو سیب دور افتاده ز دست موهاش چو طوفان سیاهی همهگیر چشماش دو تا پیالهی خوشگل و مست آرام و متین و ناگهانی یک شب آمد و در زد و در انجمن شعر نشست - قول حافظ - «عاشقی را که چوناین بادهی شبگیر دهند کافر عشق بود گر...
-
ناصر حامدی
سهشنبه 1 اسفندماه سال 1391 04:24
بگو به باد پرش را تکان تکان بدهد بگو به ابر که باران بیامان بدهد چه بیقرار و چه بیگانه ماندهایم، ای کاش کسی بیاید و ما را به هم نشان بدهد کسی بیاید و ما را به کوچهها ببرد به ما برای رسیدن به هم توان بدهد بگو، مگر برساند کسی به گوش خدا که از نگاهش سهمی به عاشقان بدهد برای هر دل تنها دلی ردیف کند به هر نگاه جوان یار...
-
مژگان عباسلو
دوشنبه 30 بهمنماه سال 1391 01:40
شاید تو آمدی و به یمن تو خندهها… در باغها دوباره صدای پرندهها… شاید به احترام تو آن ساعت عزیز ساکت شدند از حرکت، چرخدندهها بیهمزبانی و غم بیهمزبانی و… شاید مرا گرفتی از این خونمکندهها نزدیکتر شدی به من آن گونه که خدا نزدیکتر به گرمی رگهای بندهها… در بیشههای چشم تو شیر آرمیده است رام تو میشوند درونم،...
-
مریم جعفری آذرمانی
دوشنبه 30 بهمنماه سال 1391 01:40
ریاضیات چه دشوار کرده دنیا را بدونِ چُرتکه حل میکنم معما را ستارهای که به خورشید خیره شد میگفت: خدا مهندس برق است؛ میکُشد ما را صدای چاقِ یکی از پرندهها ترکید حروف خاطرهاش رنگ زد دکلها را سوار پنجره بودم که صحنه را دیدم که ماسههای سِمِج میخورند دریا را به سمت کوه نرفتم چرا که مغرور است بعید نیست که ویران کند...
-
علیرضا بدیع
دوشنبه 30 بهمنماه سال 1391 01:38
در این محاکمه، تفهیم اتهامم کن سپس به بوسهی کارآمدی تمامم کن اگر چه تیغ زمانه نکرد آرامم تو با سیاست ابروی خویش رامم کن به اشتیاق تو جمعیتی است در دل من بگیر تنگ در آغوش و قتلعامم کن شهید نیستم اما تو کوچهی خود را به پاس این همه سرگشتگی به نامم کن شراب کهنه چرا؟ خون تازه آوردم... اگر که باب دلت نیستم حرامم کن لبم...
-
سیامک بهرامپرور
یکشنبه 29 بهمنماه سال 1391 02:19
رویای رود باش، غزل در مَصَب بریز! شطالشراب باش به شطالعرب بریز تا شور پارساییات اروند سازدش دُرّ دَری درون خلیج ادب بریز کجکج نگاه کن به من و جرعهجرعه می از تُنگ چشمهات بر این تشنهلب بریز اصلاً بیا و فرض بکن قرن هشتم است یکسان به جام رند و من و محتسب بریز لیلیتر از لیالی پیشین حلول کن در من برقص و در رگ و خون...
-
رؤیا باقری
یکشنبه 29 بهمنماه سال 1391 02:17
هر روز میچینم در این خانه، این میز، این گلدان و فنجان را پس میزنم این پردهها را تا از پنجره فصل زمستان را من زندگی را دوست دارم که گلهای گلدانم نمیمیرند شاید اگر روزی نبودی من، این دلخوشیهای کماکان را هر روز میچینم برای تو، یک شاخه گل یک شاخه آرامش وقتی تداعی میکنی در من آرامش دور ِدبستان را من دختر کوهم که...
-
رضا کرمی
یکشنبه 29 بهمنماه سال 1391 02:15
از انزوای خویش به معنا رسیدهام من گَردم و به وسعت صحرا رسیدهام بیهوده نیست زردی رخسارهام غزل! سیبم که در هوای تو اینجا رسیدهام صدها گره به جان من افتاده است تا چون نخلها به لذّت خرما رسیدهام برفم که در کشاکش یک کوه سربلند آسیمهسر به چشمهی گرما رسیدهام چون رود در مسیر تکاپو نفسزنان از قلههای دور به دریا...
-
رضا شیبانیاصل
پنجشنبه 26 بهمنماه سال 1391 17:52
هفتاد دستگاه پر از شور «چَهچَهم» من گوشهی نگاه تو را وا نمینهم مثل قناریِ قفسی، بستهی توام حتی تو هم رهام کنی... من نمیرهم در گونههات -فلسفهی عشق ناگزیر- من بوسه را به فلسفه ترجیح میدهم همواره عشق و فلسفه میریزد از لبت گاهی چهقدر عاقل و گاهی چه ابلهم گفتم به جنگ فاصلهها میروم ولی حالا علیه فاصلهها گرم...