-
پوران شریعتمداری
پنجشنبه 26 اردیبهشتماه سال 1392 02:23
خواست بگریزد ز چشمم، دیدمش خواست دشنامم دهد، بوسیدمش گل شد و بر طرف گلزاری دمید باغبانی کردم و بوییدمش رفت در خُم تا شود تلخ و حرام ساغری بگزیدم و نوشیدمش اشک شد بر چشم گریانم نشست شادمانی کردم و خندیدمش پس به هر نقشی در آمد آن نگار در میان بنهادم و گردیدمش عاقبت جَست و در آغوشم پرید چون به هر سازی که زد، رقصیدمش چون...
-
نسرین خزایی
پنجشنبه 26 اردیبهشتماه سال 1392 02:23
گر نالهی شبگیر و اگر چشم تَری هست زآنست که در سینه ز عشقی شرری هست این دیر فنا را به سر چشمهی هستی از کهنهرباط دل عاشق، گذری هست شوریدهدلان را خبر از عالم بالاست میخانه همآن جاست که شوریده سری هست «آن دل که پریشان کندش نالهی بلبل در دامنش آویز که با وی خبری هست» صورتگر بتساز نیاسوده ز خلقت پیداست در این...
-
مهدی حمیدی شیرازی
چهارشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1392 16:49
از غمی میسوزم و ناچار سوزد از غمی هر که را رنج درازی مانده و عمر کمی دل که از بحر فنا چون موج پروایی نداشت دم به دم بر خویش میلرزد کنون چون شبنمی گاه گویم زندگانی چیست؟ عین سوختن تا نمیرد شمع، از سوزش نیاساید دمی چشم بینا نیست مردم را و این بهتر که نیست ور نه هر گهوارهای گوری است هر عیشی، غمی ای عزیز! ای محرم جان!...
-
فاضل نظری
دوشنبه 23 اردیبهشتماه سال 1392 22:42
فردا اگر بدون تو باید به سر شود فرقی نمیکند شب من کِی سحر شود شمعی که در فراق بسوزد سزای اوست بگذار عمر بیتو سراپا هدر شود رنج فراق هست و امید وصال نیست این «هست و نیست» کاش که زیر و زبر شود رازی نهفته در پس حرفی نگفته است مگذار درددل کنم و دردسر شود ای زخم دلخراش! لب از خون دل ببند دیگر قرار نیست کسی باخبر شود...
-
مژگان عباسلو
دوشنبه 23 اردیبهشتماه سال 1392 04:23
چرا بیقراری؟ چرا درهمی؟ چرا داغداری؟ خرابی؟ بمی؟! مگر سرنوشت منی اینقدَر غمانگیز و پیچیده و مبهمی؟ مرا دوست داری ولی تا کجا؟ مرا تا کجا «دوستت دارم»ی؟ نه با تو دلم خوش، نه بی تو دلم... جهنم-بهشتی، نه! شادی-غمی تو هم مثل باران که نفرین شدهست بیایی زیادی، نیایی کمی! ● جهان ابر خاموش و بیحاصلیست بگو باز باران! بگو...
-
مژگان عباسلو
یکشنبه 22 اردیبهشتماه سال 1392 00:11
اندکی غم داشت چشمان تو، حالا بیشتر زندگی با عشق این طور است: پرتشویشتر خویشتنداری و این خوب است اما فکر کن روزگاری میرسد من با تو قوم و خویشتر..! گاه با امواج گیسو، گاه با یک طرّه مو گاه نیش کوچکی کافیست، گاهی نیشتر یک نظر گفتند در اسلام تنها جایز است حیف! با حسرت دلت را میشد از این ریشتر... احتیاجی نیست با...
-
مژگان عباسلو
جمعه 20 اردیبهشتماه سال 1392 07:35
به شوق آنکه پس از سالها صدف بشوم مرا گذاشتهای در خودم تلف بشوم؟ که دختران جنوبی مرا به نخ بکشند برای گردن رقاصهها به صف بشوم؟ غروب پشت غروب و طلوع پشت طلوع نخواه یک زن تنهای بیهدف بشوم اگر چه سمت تو دریا همیشه توفانیست بگو برای تو با موجها طرف بشوم! شبی که بشکفد از عشق چهرهی دریات زنان هلهلهزن، دختران ِ دف......
-
حسین منزوی
پنجشنبه 19 اردیبهشتماه سال 1392 18:40
گزیدم از میان مرگها، این گونه مردن را: تو را چون جان فشردن در بر آنگه جان سپردن را خوشا از عشق مردن در کنارت، ای که طعم تو طراوت میدهد حتّا شرنگ تلخ مردن را چه جای شکوه از اندوه تو؟ وقتی دوستتر دارم من از هر شادی دیگر، غم عشق تو خوردن را تو آن تصویر جاویدی که حتّا مرگ جادویی نداند نقشت از ضمیر ِ لوح من، سِتردن را...
-
پانتهآ صفایی
چهارشنبه 18 اردیبهشتماه سال 1392 17:58
من که آوارهترین ابرِ بهارم بی تو شانهای امن ندارم که ببارم بی تو باد میآید و دستانِ تو از من دورند به زمین ریخته گلهای انارم بی تو خشکم و لُختتر از آنکه کلاغان حتا خانهای امن بسازند کنارم بی تو تازه این باد فقط بادِ بهار است، خودت فکر کن آخرِ پاییز چه دارم بی تو! کاش آوارهترین ابر بهاری بودم تا شبی سر به...
-
علیمحمّد محمّدی
سهشنبه 17 اردیبهشتماه سال 1392 18:30
من از هستی نمیخواهم به جز پیشِ تو مردن را نمیخواهم خوراکی جز غمِ عشقِ تو خوردن را تو را میخواهم آن گونه که گویی جسم، روحش را جداییناپذیر و تَنگ یکدیگر فشردن را بدون تو تنفّس هم ملالآورترین چیز است تو شیرین میکنی اما، شَرنگ تلخ مردن را بمیران! زنده کن! فرقی ندارد، باز میخوانم هزاران بار دیگر، با تو شعرِ دل...
-
بهمن صباغزاده
یکشنبه 15 اردیبهشتماه سال 1392 18:04
به اخمت خستگی در میرود، لبخند لازم نیست کنار سینی چای تو اصلاً قند لازم نیست همیشه دوستت دارم - به جان مادرم - اما تو از بس سادهای، خوشباوری، سوگند لازم نیست به لطف طعم لبهای تو شیرین میشود شعرم غزل را با عسل میآورم، هر چند لازم نیست «به آب و رنگ و خال و خطّ، چه حاجت روی زیبا را» عزیزم! بس کن، از این بیشتر...
-
حامد عسکری
سهشنبه 10 اردیبهشتماه سال 1392 02:54
تا خندهی تو میچکد از خوشهی لبها بیچاره بمیها و غم نرخ رطبها دنبال دو رج بافه از ابریشم مویت تبریز شده قبر عجمها و عربها قاجاری چشمان تو را قاب گرفته است قنداق تفنگ همه مشروطهطلبها از عکس تو و بغض، هماین قدر بگویم دردا که چه شبها... که چه شبها... که چه شبها... قلیان چه کند گر نسپارد سر خود را با سینهی...
-
زهرا حسینزاده
سهشنبه 10 اردیبهشتماه سال 1392 02:53
به «زیتونه غایباوا»، زائری از تاجیکستان گفتی به زن اجازهی دعوا نمیدهند تقصیر روسری است که ویزا نمیدهند هر بار با بهانهی قانون دلت گرفت زیتونه جان! به تشنه که دریا نمیدهند آجر شدی، دچار همآن کورههای داغ خامی هنوز و آدرسش را نمیدهند از تلخ روزگار، شکایت چه میکنی؟ این قهوه را به هر کس و هر جا نمیدهند...
-
اصغر عظیمیمهر
سهشنبه 10 اردیبهشتماه سال 1392 02:51
اینکه گفتی: «بیتو آنجا ماندهام تنها» که چه؟ «بارها دیدم تو را در عالم رؤیا» که چه؟ اینکه گفتی: «در تمام شهرها چشمم ندید - مرد خوبی مثل تو در بین آدمها» که چه؟ بودنت وقتی نیازم بود پیدایت نبود بعد از این مدت نبودن؛ آمدی اینجا که چه؟ راز ما لو رفته و شهری شد از آن باخبر آنچه بوده بینمان را میکنی حاشا که چه؟...
-
آرش شفاعی
دوشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1392 01:44
تقصیر تو شد شعرم اگر مسألهساز است زیبایی تو بیشتر از حدّ مجاز است هر چند که پوشیده غزل گفتهام از تو گفتند به اصلاحیهی تازه نیاز است گفتند و ندیدند که آتشنفسم من حتّی هوس بوسهی تو روحگداز است تو آمدی و پلک کسی بسته نمیشد آن دکمهی لامذهب تو باز که باز است مغرورتر از قویی در حوضچهی پارک که دور و برش همهمه یک...
-
محمدعلی بهمنی
دوشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1392 01:43
من با کسی رازی ندارم مرد و مردانه جز با زنی در عشق بیاندازه دیوانه میبویم این دوشیزه را زیرا که هر فصلش گل دارد و گل دارد و گل این گلستانه دوشیزهای که وصف او با آن همه خوبی در روزگاری این چنین مانَد به افسانه آبادیام از اوست ور نه بیزلال او ویرانهروحی زندهتر دارد از این خانه در انتظار فصل خرمنساز میمردم بر...
-
حمید چشمآور
دوشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1392 01:42
دریاست دو چشم تو چه مشکی و چه آبی زیباست لبان تو چو یاقوت مذابی باغی است تنت سبزتر از سبزی جنگل هر میوهاش آغشته به دریای شرابی برهم زدهای جاذبهی روی زمین را هر ذره به سوی تو رود با چه شتابی! بر آن شدم از وحشت چشمت بگریزم مهر تو ولی بسته به پاهام طنابی یک بار تو را دیدم و صد بار دلم را با دوری خود کُشتی و دیگر چه...
-
محمد سلمانی
یکشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1392 01:35
تو و دریا و کران تا به کران آبیها من و این حوضچهی کوچک مرغابیها تو و دریا و شب و ساحل و تب بوسهی موج من و عشق تو و یاد تو و بیتابیها تو و خوشرقصی مهتاب در آیینهی تو من و یک آینه و وزوز مهتابی ها تو و آرامش و یک خواب خوش بعدازظهر من و دلتنگی بعد از تو و بیخوابیها من و این شهر و قدم در قدمش خانهی دوست تو و...
-
محمد سلمانی
یکشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1392 01:32
خطی، خبری، هلهلهای از تو ندارم با این همه حتی گلهای از تو ندارم آمادهی ویران شدنم، حیف، زمانی است دیگر اثر زلزلهای از تو ندارم در دست، به جز شاخهی خشکیدهی سرخی در پای، به جز آبلهای از تو ندارم عمری است فقط شاعر چشمان تو هستم هر چند که چشمِ صلهای از تو ندارم بگذار به در گویم و دیوار بفهمد من فاصلهای، فاصلهای...
-
مژگان عباسلو
جمعه 6 اردیبهشتماه سال 1392 11:03
موج است او که از نفس افتاده برخاسته است اگر سپس افتاده غمگین نباش، بیشهی خالی! شیر، شیر است اگر چه در قفس افتاده بویی از او نبرده نسیم الّا صدها غزال در هوس افتاده عشق اتفاق ِ ساکت و بیرحمی است هرجا دلی شکست پس افتاده تقصیر او نبود دل از من برد شهد است هر کجا مگس افتاده از سیبها بپرس به جز معشوق عاشق به پای...
-
مریم جعفری آذرمانی
جمعه 6 اردیبهشتماه سال 1392 11:01
سخت بیدار بودم که دیدم عدّهای پشت دیوار هستند برگها را لگد میکنند و... چرکها را ولی میپرستند رنگشان نقرهای بوده قبلاً، این کلاغان که حالا سیاهند گفته بودم مبادا بسوزید باز روی دکلها نشستند تا مبادا معطّل بمانیم مرگ مجبور شد زنده باشد چون کسانی که از دارِ دنیا، رفته بودند در را نبستند از پسِ پنجره، کوه مغرور،...
-
مریم جعفری آذرمانی
جمعه 6 اردیبهشتماه سال 1392 11:01
هماین پنجاه سالِ پیش هم لبخند و هم نان داشت به آب روستا خوش بود اما عشق تهران داشت پدر با لهجهی شیرین آذربایجانی هم به چای تلخ قوریهای مادر سخت ایمان داشت دو تا قوری یکی رنگ طلا مخصوص صبحانه یکی هم نقرهای، در شب که رنگ ماه و باران داشت اگر من هم یکی از دختران روستا بودم به جای شعر، شور دیگری در چشم من جان داشت...
-
مریم جعفری آذرمانی
جمعه 6 اردیبهشتماه سال 1392 10:58
شاید رسیدهای به حسابِ برابران اما هنوز مانده گناهانِ دیگران کرکس که هیچ، بر سر تقسیم ارزنی تغییر میکنند تمام کبوتران هم رشک میبریم به آنان که قانعند هم غبطه میخوریم به قدر توانگران ما با کدام جنبهی جرأت، دلِ تو را تشبیه میکنیم به دریای بیکران دائم شهید میشوی از بس که زندهای دنیا اگر چه پر شده از مرگباوران...
-
جوزف لنون
جمعه 30 فروردینماه سال 1392 09:19
در دنیا، دو نابینا هست. یکی تو، که عاشق شدنم را نمیبینی، یکی من، که به جز تو کسی را نمیبینم!
-
حامد حسینخانی
جمعه 30 فروردینماه سال 1392 09:17
زرد را تا سر آن کوچه تداوم دادم تا به لبهای شما حالت گندم دادم چمدانِ سفرِ هر شبتان، من بودم که به دستان شما دست تفاهم دادم پیش از آنی که به دریا شدنت فکر کنی به تن روشنتان شور تلاطم دادم بی شما خواب تبر دیدهام آن قدر زیاد که نخشکیده به خود نسبت هیزم دادم چشمها بر جسد سوختهام رقصیدند من به چشمان شما حقِّ تقدّم...
-
پانتهآ صفایی
یکشنبه 25 فروردینماه سال 1392 17:48
روزی اگر یک بارِ دیگر با تو بودن را... حتی اگـر از دور آن چشمانِ روشن را... دنیا اگر آن قدر با من مهربان باشد که لااقل در خواب دنبالت دویدن را ـ در سرنوشتِ من بگنجاند، عزیز من! آن وقت شاید گوشهای از عشقِ این زن را... آن وقت شاید جای آن پیراهن، این دامن... آن وقت شاید جای زندان کلبهی من را... قسمت نخواهم کرد با...
-
فاضل نظری
جمعه 23 فروردینماه سال 1392 23:56
از این به بعد من از دوست، شر نخواهم دید سفر به خیر، تو را من دگر نخواهم دید دگر برای کسی درددل نخواهم کرد دگر ز دست خودم دردسر نخواهم دید به ریگ همسفر رودخانه میگفتم از این به بعد تو را همسفر نخواهم دید قبول کن که نفاق از فراق تلختر است قبول کن که از این تلختر نخواهم دید فقط به صاحب اسمم سپردمت، زیرا که تیر آهم...
-
کاظم بهمنی
جمعه 23 فروردینماه سال 1392 23:54
یا که ناقص پس مده یا اینکه کامل پس بگیر من دل آسان میدهم، باشد تو مشکل پس بگیر بیش از این با موج از اعماق خود دورم مکن این صدف را از کف شنهای ساحل پس بگیر ای خدایی که برایم نقشه دائم میکشی برق جادو را از این چشم مقابل پس بگیر من خودم گفتم فلانی را برایم جور کن پس گرفتم حرف خود را از ته دل، پس بگیر! مِهر او بر گِرد...
-
امید صباغنو
جمعه 23 فروردینماه سال 1392 23:49
حسّ و حال همهی ثانیهها ریخت به هم شوق یک رابطه با حاشیهها ریخت به هم گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید آمدیّ و همهی فرضیهها ریخت به هم! روح غمگینِ تو در کالبدم جا خوش کرد سرفه کردی و نظام ریهها ریخت به هم در کنار تو قدم میزدم و دور و برم چشمها پُر خون شد، قرنیهها ریخت به هم روضهخوان خواست که از غصهی ما یاد...
-
مژگان عباسلو
جمعه 23 فروردینماه سال 1392 00:43
به «بوشهر»، «مهر» میآمد نه زلزله! ای کاش خدا هم شاعر بود.