ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری
ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری

پروانه پرتوی

سرگذشتی بی‌سرانجام است و آنی بیش نیست
بشنو اما از زبان بی‌زبانی بیش نیست

پرتوی یک لحظه آمد در دلم تابید و رفت
آری آن آتش که می‌سوزاند آنی بیش نیست

سال‌های سال دنبال کسی بودم ولی
آن چه در دل می‌نشیند بی‌نشانی بیش نیست

عشق را بر بیستون بادها حک کرده‌اند
قصه فرهاد و شیرین داستانی بیش نیست

قصه پروانه جانا آخرش خاکستر است
داستان‌های حماسی هفت‌خوانی بیش نیست

عشوه معشوقه باید خاک را آتش کند
آن که اخمی می‌کند نامهربانی بیش نیست

پیش آن آتش‌نشان باید شبی بر باد رفت
آن که سرگردان شود بی خان‌ومانی بیش نیست

راه دل را پای سر پیماید اما آن چه را
عقل من قد می‌دهد از نردبانی بیش نیست

عاقلان گفتند فکر آب و نان باشم ولی
شکر، در خورجینم از غم آب و نانی بیش نیست

پیش از این گفتم که جانم را نثارت می‌کنم
من غلط کردم پشیمانم که جانی بیش نیست

عشق، عالم را سراسر دست نابودی دهد
حیف در دستان این عالم توانی بیش نیست

من نمی‌گویم که دیدم عشق با جانم چه کرد
آن چه را گفتیم و گفتند از گمانی بیش نیست

قصه از این باب می‌گویم که شب‌ها بگذرد
ور نه فصل بی‌تو بودن‌ها خزانی بیش نیست

راست می‌گویند حرف عشق کار حرف نیست
هر چه گفتم خوب می‌بینم بیانی بیش نیست

سعدی

ماه‌رویا روی خوب از من متاب
بی‌خطا کشتن چه می‌بینی صواب

دوش در خوابم در آغوش آمدی
وین نپندارم که بینم جز به خواب

از درون سوزناک و چشم تر
نیمه‌ای در آتشم نیمی در آب

هر که باز آید ز در پندارم اوست
تشنه‌ی مسکین، آب پندارد سراب

ناوَکَش را جان درویشان هدف
ناخنش را خون مسکینان خضاب

او سخن می‌گوید و دل می‌برد
او نمک می‌ریزد و مردم کباب

حیف باشد بر چنان تن پیرهن
ظلم باشد بر چنان صورت نقاب

خوی به دامان از بناگوشش بگیر
تا بگیرد جامه‌ات بوی گلاب

فتنه باشد شاهدی شمعی به دست
سرگران از خواب و سرمست از شراب

بامدادی تا به شب رویت مپوش
تا بپوشانی جمال آفتاب

«سعدیا» گر در برش خواهی چو چنگ
گوشمالت خورد باید چون رباب

مولانا

یک ساعت ار دو قبلکی از عقل و جان برخاستی
این عقل ما آدم بدی این نفس ما حوّاستی

ور آدم از ایوان دل درنامدی در آب و گل
تدریس با تقدیس او بالاتر از اسماستی

گر نیک و بد نزد خدا یک سان بُدی در ابتلا
با جبرئیل ماه‌رو، ابلیس هم‌سیماستی

ور رازدارستی بشر پیدا نکردی خیر و شر
هر چه که ناپیداستش بر وی همه پیداستی

این حس چون جاسوس ما شد بسته و محبوس ما
چون می‌نبیند اصل را ای کاشکی اعماستی


دریافت «اغما» با صدای «مرتضی اسکندری»

حمیدرضا رجایی رامشه

حال‌ من بد نیست غم کم می‌خورم
کم که نه! هر روز کم‌کم می‌خورم

آب می‌خواهم، سرابم می‌دهند
عشق می‌ورزم عذابم می‌دهند

خود نمی‌دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟

ادامه مطلب ...

مولانا

ای دل چه اندیشیده‌ای در عذر آن تقصیرها؟
زآن سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا

زآن سوی او چندان کرم، زین سو خلاف و بیش و کم
زآن سوی او چندان نعم، زین سوی تو چندین خطا

زین سوی تو چندین حسد، چندین خیال و ظنِّ بد
زآن سوی او چندان کشش، چندان چشش، چندان خطا

چندین چشش از بهر چه؟ تا جان تلخت خوش شود
چندیدن کشش از بهر چه؟ تا در رسی در اولیاء

از بد پشیمان می‌شوی، الله‌گویان می‌شوی
آن دم تو را او می‌کُشد، تا وا رهاند مر تو را

از جرم‌ترسان می‌شوی، وز چاره‌پرسان می‌شوی
آن لحظه‌ترساننده را با خود نمی‌بینی چرا؟

گر چشم تو بر بست او چون مهره‌ای در دست او
گاهی بغلتاند چنین، گاهی ببازد در هوا

گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن
گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی

این سو کشان سوی خوشان و آن سو کشان با ناخوشان
یا بگذرد با بشکند کشتی در این گرداب‌ها

چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان
کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا

بانگ شُعیب و ناله‌اش وآن اشک هم‌چون ژاله‌اش
چون شد ز حد، از آسمان آمد سحرگاهش ندا:

گر مجرمی بخشیدمت فرجام آمرزیدمت
فردوس خواهی دادمت، خامُش، رها کن این دعا


دریافت «ای دل چه اندیشیده‌ای» با صدای «مسعود خادم»

صائب تبریزی

نوح گر کشتی به دریای محبّت افکند
در فلاخن می‌نهد باد مخالف، لنگرش

چون دل «صائب» خورد آب از تماشای بهشت؟
تلخی چین بر جبین موج دارد گوهرش


دریافت «آواز و کمان‌چه» با صدای «بهرام سارنگ»

هما میرافشار

رفتی دلم شکستی این دل، شکسته به‌تر
پوسیده رشته‌ی عشق، از هم گسسته به‌تر

من انتقام دل را هرگز نگیرم از تو
این رفته راه ناحق در خون نشسته به‌تر

در بزم باده‌نوشان ای غافل از دل من
بستی دو چشم و گفتم می‌خانه بسته به‌تر

چون لاله‌های خونین ریزد سرشکم امشب
برگور عشق دیرین، گل دسته‌دسته به‌تر

آیینه‌ای است گویا این چهره‌ی غمینم
تا راز دل ندانی در هم شکسته به‌تر

فرسوده بند الفت با صد گره نیرزد
پیمان سست و بی‌جا ای گل نبسته به‌تر

گر یادگار باید از عشق خانه‌سوزی
داغی «هما» به سینه، جانی که خسته به‌تر


دریافت ترانه «بزم باده‌نوشان» با صدای «حسین کشت‌کار بوشهری»

هدایت‌الله برزویی

دلم! هنوز مانده‌ای اسیر دست سرنوشت
چه استخاره می‌کنی سر جهنم و بهشت؟

سبد سبد تلاش را به روی شانه می‌برند
چرا هنوز مانده‌ای در ابتدای فصل کِشت؟

چه روزهای تیره‌ای که در برابرت نشست
از آن شبی که بخت بد به نام تو قفس نوشت

اسیر نان و گندمی، میان این همه گُمی
مگر که معجزه کنی رسی به چشمه‌ی بهشت

همیشه گفته‌ام زمین سرای ماندن تو نیست
پرنده باش و پر بزن از این محله‌های زشت

زینب مختار

نگو که دست من ز دست تو گسستنی است
نگو که باز هم پرنده مردنی است

ببین نگاه من چه‌قدر خسته است
غرور خود شکن که قلب من شکستنی است

مرا به نیمه‌شب به نیمه‌ره رها مکن
نگو که نیمه‌ره به پای ما نرفتنی است

بیا به چشم خود به آسمان نگاه کن
ببین هنوز هم ستاره دیدنی است

محمّدمهدی سیّار

زود بیدار شدم تا سر ساعت برسم
باید این بار به غوغای قیامت برسم
 
من به «قد قامت» یاران نرسیدم، ای کاش
لااقل رکعت آخر به جماعت برسم
 
آه، مادر! مگر از من چه گناهی سر زد
که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم؟
 
طمع بوسه مدار از لبم ای چشمه که من
نذر دارم لب تشنه به زیارت برسم
 
سیب سرخی سر نیزه است... دعا کن من نیز
این چنین کال نمانم به شهادت برسم

محمّدعلی بهمنی

من زنده بودم امّا، انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم

یک عمر دور و تنها، تنها به جرم این که
او سرسپرده می‌خواست، من دل سپرده بودم

یک عمر می‌شد آری در ذرّه‌ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

در آن هوای دل‌گیر وقتی غروب می‌شد
گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم

وقتی غروب می‌شد وقتی غروب می‌شد
کاش آن غروب‌ها را از یاد برده بودم

سعید بیابانکی

برج‌های طویل سیمانی
محو کردند خانه‌هامان را
کوچه‌های عریض طولانی
دور کردند شانه‌هامان را

خانه‌هایی که برکت نان داشت
گر چه بی‌رنگ بود و خشتی بود
خانه‌هایی پر از ترنج و انار
میوه‌هایش همه بهشتی بود

شانه‌هایی که تا به پا می‌خاست
دست‌هایش به آسمان می‌خورد
شانه‌هایی که در غم و شادی
موج می‌شد تکان‌تکان می خورد

خانه‌هایی که بوی مطبخ داشت
بوی نان هم سحرگهان گاهی
شانه‌هایی صبور و ناآرام
کوه‌های بلند و کوتاهی

وسط کوچه مانده‌ام تنها
با من انگار خانه‌ها قهرند
آی بن‌بست‌های تودرتو
دوستانم کجای این شهرند؟

از ته کوچه‌ی قهر می‌آید
به گمانم زنی جوان باشد
نام این کوچه کاش مثل قدیم
کوچه‌ی آشتی‌کنان باشد!

سعید بیابانکی

سرتاسر کوچه حجله‌بندان
عکس تو میان قاب، خندان

ای ماه! منم چراغ‌دارت
چون لاله همیشه داغ‌دارت

آن روز که داس ماه، نو شد
باغ گل سرخ من درو شد

ادامه مطلب ...

سعید بیابانکی

خوشا چو باغ‌چه از بوی یاس سر رفتن
خوشا ترانه ‌شدن بی‌صدا سفر رفتن

سری تکان بده، بالی، دمی، لبی، حرفی
چرا که شرط ادب نیست بی‌خبر رفتن

چه‌قدر خاطره ماندن به سینه‌ی دیوار
خوشا چو تیغ به مهمانی خطر رفتن

زمین هر آینه، تیر و هوا هر آینه، تار
خوشا به پای دویدن خوشا به سر رفتن

در این بسیط درندشت چون سپیداران
خوشا در اوج به پابوسی تبر رفتن

چه انتظار بعیدی است بیش‌تر ماندن
چه آرزوی بزرگی است زودتررفتن

به جرم هم‌قدمی با صف کبوترها
خوشا به خاک نشستن، کلاغ‌پر رفتن

برو برو دل ناپخته‌ام که کار تو نیست
به بزم مِی، سر شب آمدن... سحر رفتن

نه کار طبع من است این که کار چشم شماست
پی شکار مضامین تازه‌تر رفتن...

سعید بیابانکی

سلام... خوش اومدی... صفا آوردی
این همه عطرو از کجا آوردی؟

حاشیه‌ی دامن چین‌چینت گل
سر می‌ره از زنبیل و خورجینت گل

چه چارقد رنگ و وارنگی داری
چه دامن سبز و قشنگی داری

مگه قرار نبود که برنگردی
حداقل ما رو خبر می‌کردی!

هم‌این دیشب برفارو پارو کردیم
دالون و صبحی آب و جارو کردیم

تو که هزار تا کشته‌مرده داری
سر‌به‌سر گلا چرا می‌ذاری؟

یه کم بتاب به غنچه‌های قالی
آهای آهای خورشید پرتقالی

بهار خانوم! خوش اومدی به خونه
بی‌تو صفا نداره آشیونه

بهار خانوم قربون اسم نازت
قربون پاکی چادر نمازت

جواب‌سلام غنچه‌ها یادت رفت
بهار خانوم... عیدی ما یادت رفت!

جواد زهتاب

نی در این صحرا نمی‌نالد شبان رفته را
میزبان، حسرت ندارد میهمان رفته را
 
منّت کج‌سیرتان از زخم، جان‌فرساتر است
پس نمی‌گیرم ز دست تیغ، جان رفته را
 
عشق، تاوانش اگر چه خون سهراب من است
چون تهمتن، برنمی‌گردیم خان رفته را
 
باغبان در سوگ گل، خون می‌خورد عمری، ولی
پس نمی‌گیرد ز پاییز، ارغوان رفته را

پیر عاشق ای عزیز! از یوسفش دل می‌کند
من نه یعقوبم که می‌گرید جوان رفته را

جواد زهتاب

وقتی از آفتاب برایت تن آفرید
تکلیف روزهای مرا روشن آفرید

برقی به چشم‌های تو داد و دلی به من
انگار زیر صاعقه‌ای خرمن آفرید

تا چند پیرهن تو جوان‌تر شوی ز من
خیاطّ پیر آمد و پیراهن آفرید

من گل شدم کنار تو پرپر شدم ولی
ای غنچه در سرشت تو، نشکفتن آفرید

در سر هوای زلف تو را داشتم ولی
کوتاه‌تر ز دست منت، دامن آفرید

من ساحل و تو موج، ببین سرنوشت را
حتی کنار آمدنت رفتن آفرید

حمیدرضا شیرعلی مهرآیین

ای خدا از همگان خسته شدم
تک و تنها به تو دل‌بسته شدم
روحم از خاک سبک‌مایه گسست
به تو و روح تو پیوسته شدم

ای خدا! نام تو اینجا بردن
پی کسب است و پی کار و کیا
سجده بر مهر کنم، می‌ترسم
خلق خوانند مرا اهل ریا

سجده بر مهر کنم پنهانی
فارغ از مذهب ترس‌آموزان
فارغ از خنده‌ی روشن‌فکران
فارغ از کینه‌ی قرآن‌سوزان

دین؛ دکان نیست که کالاش خرم
نیست سکّو که به بالاش پرم
دین به هر برگ دهد سبزی و من
سروِ مینوصفتِ کاشمرم

دین اگر مایه‌ی آبادانی است
هر که این سرو کَنَد، بی‌دین است
چه خلیفه چه کشیش و مؤبد
تا قیامت عملش ننگین است

زین پس آن کس که کند ویرانی
گر چه دین نام نهد شیوه‌ی خود
باغ دین یک‌سره آتش نزنم
از غم کیسه‌ی بی‌میوه‌ی خود

نیمه‌ی خالی لیوان زین سان
می‌شود پُر به نگاهی مجنون
کاش از نفرت لیلی دیگر
نشود سنگ تعصّب، وارون

عماد خراسانی

تواند باغبانت، باغ را بیهوده در بندد
ولى نتواند اى گل، بلبلت را بال و پر بندد

دل ما را به هم راهى است پنهانى که مى‏آیم
به کویت از رهى دیگر اگر راهى دگر بندد

دلم با نور مه مى‏آید و باد سحرگاهى
مگر در بر رخ نور مه و باد سحر بندد

رقیبا رو دعایى کن که عشق از ما زوال آید
که نبود در جهان دستى که دست عشق بر بندد

چه زیبا بسته بودى دوش آن نازک‏کمر جانا
چنین زیبا ندیدم کَس به قتل اى مَه کمر بندد

ناصر حامدی

عشق را لای در و دیوار پنهان کرده‌ای
باغ گل را پشت مشتی خار پنهان کرده‌ای

ای لبانت کار دست نازنینان بهشت
راز بگشا، از چه رو رخسار پنهان کرده‌ای؟

آسمان تار است، می‌گویند امشب ماه را
پشت آن پیراهن گل‌دار پنهان کرده‌ای

صد غزل از من بگیر و یک نظر بر من ببخش
آن چه را در لحظه‌ی دیدار پنهان کرده‌ای

آن لب تب‌دار را یک بار بوسیدن شفاست
وای از این دارو که از بیمار پنهان کرده‌ای...

روزگار ای روزگار آن روزی نایاب را
در کدام‌این حجره‌ی بازار پنهان کرده‌ای؟