ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری
ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری

میلاد عرفان‌پور

به سیل اشک باید شست راه کاروان‌ها را
هنوز از جبهه می‌آرند تابوت جوان‌ها را

کدامین کاروان آهنگ یوسف با خودش دارد
غم ابروکمان‌ها می‌نوازد قدّ کمان‌ها را

نه پیراهن به تن مانده نه بوی پیرهن مانده
امان از این چنین داغی که می‌برّد امان‌ها را

به ما با چشم و ابرو گفته بودند از چنین روزی
دریغا دیر فهمیدیم آن خط و نشان‌ها را

به دنبال جوان خوش قد و بالای خود بودند
هم‌آنانی که با خود می‌برند این استخوان‌ها را

اگر دریا نمی‌گنجد به کوزه با چه اعجازی
میان چفیه پیچیدند جسم پهلوان‌ها را ؟

خبر دادند یوسف‌ها به کنعان باز می‌گردند
ندانستیم با تابوت می‌آرند آن‌ها را

به روی شانه لرزان مردم یک به یک رفتند
خدا از شانه مردم نگیرد این تکان‌ها را

مریم جعفری آذرمانی

خدا به آی خودش درد را صدا کرده‌ست
که درد می‌کند از بس خدا خدا کرده‌ست

به او بگو چه بگویم که درد را ببَرد
درِ دعای مرا هم به درد وا کرده‌ست

چنان در آتش دردم که از ازل انگار
دو دست خونیِ شیطان مرا دعا کرده‌ست

به خنده گفت که « اِقْرا وَ ربُّکَ الاکْرَم »
و پیش از آن که بخوانم مرا دوا کرده‌ست

مریم جعفری آذرمانی

شب و روز با هم کجا جنگ دارند؟
که پشتِ هم‌اند و دلی تنگ دارند

یکی تَنگِ ماه و یکی تَنگِ خورشید
مداری که فرسنگْ فرسنگ، دارند

به عریانیِ پیرهن‌های باران
که هم‌قدرِ رنگین‌کمان، رنگ دارند

به دریا که از رود جاری ا‌ست سوگند
اگر جوششی هست از سنگ دارند

طبیعت! کجای تو جای کسانی ا‌ست
که با باد هم قصد نیرنگ دارند

که هر شاخه شلاق خواهد شد آخر
تمام درختان، از این، ننگ دارند

مریم جعفری آذرمانی

با دوربین چیزی نمی‌دیدم، پس کارِ نزدیکانِ من بوده‌ست
هر اتفاقِ تازه افتاده، از پیش از این‌ها، ظاهراً، بوده‌ست

چشمانِ عینک را در آوردم، تا حظ کنم از ضعفِ بینایی
هرچند حتا کور هم می‌دید تصویرِ در آیینه، زن بوده‌ست

تاریک‌خانه، جای امنی بود، تا ناگهان یک صفحه ظاهر شد
معلوم شد عکاس، پنهانی، فکرِ فقط مطرح شدن بوده‌ست

رگ‌های من از پوست بیرون زد، تا شرح حالِ مردنم باشد
این پاره پاره دردِ روزافزون، تقصیرِ درز پیرهن بوده‌ست

مردم همیشه فکر می‌کردند من از خودم می‌گویم اما تو
یک بار دیگر دوره کن، شاید، منظورِ من از من، وطن بوده‌ست

علی فردوسی

روز و شب کار می‌کند پدرم نان زحمت‌کشی به ما بدهد
زیر میزی پزشک می‌گیرد به کمردرد او دوا بدهد

صبح تا ظهر را که سگ‌دو زد، عصر، سویا به جای گوشت خرید
مرد هم‌سایه گوشت می‌گیرد به سگ بچه‌اش غذا بدهد

می‌رود جنس نسیه‌ای بخرد، رو به انصاف این و آن بزند
کاسبان محله می‌گویند روزی‌ات را برو خدا بدهد

پدرم، رفتی آب و نان بخری دل خوش را بپرس سیری چند؟
چند تا کار خوب باید کرد دل خوش را خدا به ما بدهد؟

پدرم درد می‌کند پایش، پدرم تیر می‌کشد کمرش
پدرم مرد ساده‌ای است ولی کاش او را خدا شفا بدهد

محمّدرضا ترکی

پیش از آنی که به چشمان تو عادت بکنم
باید ای دوست به هجران تو عادت بکنم

یا نباید به سرآغاز تو نزدیک شوم
یا از آغاز به پایان تو عادت بکنم

به‌تر آن است که چشم از تو بپوشم انگار
تا به چشمان پشیمان تو عادت بکنم

چون زمستان و خزان از پی هم می‌آیند
من چه گونه به بهاران تو عادت بکنم؟

بادبان می‌کشم و موج و خطر در پیش است
باید ای عشق، به طوفان تو عادت بکنم

ساده‌تر نیست در آغوش عطش جان بدهم
تا به سرچشمه‌ی سوزان تو عادت بکنم؟!

ای دل غم‌زده دیری است که عادت دارم
به سخن‌های پریشان تو عادت بکنم!

حمیدرضا رجایی رامشه

 با شمایم! نشنیدید؟ جوابم بدهید
تشنگی کُشت مرا جرعه‌ی آبم بدهید

تشنه‌ام وای اگر آب به دستم نرسد
دست‌کم آب ندادید سرابم بدهید

سال‌ها هست که این شهر به خود مست ندید
عقل، ارزانی‌تان باد شرابم بدهید

درد عشق است که جز مرگ ندارد مرهم
چوبه‌ی دار مهیّاست طنابم بدهید

خواب تا مرگ،کسی گفت فقط یک نفس است
قسمتم مرگ نشد فرصت خوابم بدهید

گفته بودید که هر جرم عذابی دارد
عاشقی جرم بزرگی است عذابم بدهید

رضا نیکوکار

زخم‌ها بسیار اما نوشداروها کم است
دل که می‌گیرد تمام سِحر و جادوها کم است

هر نسیمی با خودش بوی تو را آورده است
بادها فهمیده‌اند اعجاز شب‌بوها کم است

تا تو لب وا می‌کنی زنبورها کِل می‌کِشند
هرچه می‌ریزی عسل در جام کندوها کم است

بیش‌تر از من طلب کن عشق! من آماده‌ام
خواهش پرواز کردن از پرستوها کم است

از سمرقند و بخارا می‌شود آسان گذشت
دیگر این بخشش برای خال هندوها کم است

عاشقم... یعنی برای وصف حال و روز من
هر چه فال خواجه و دیوان خواجوها کم است

من هم‌این امروز یا فردا به جنگل می‌زنم
جرأت دیوانگی در شهر ترسوها کم است

محمّدمهدی سیّار

چه بگویم؟ نگفته هم پیداست
غم این دل مگر یکی و دو تاست؟

به هم‌ام ریخته‌ست گیسویی
به هم‌ام ریخته‌ست مدّت‌هاست

هم به‌هم ریخت‌ست هم موزون
اختیارات شاعری خداست

در کش و قوس بوسه و پرهیز
کارمان کار ساحل و دریاست

نیست مستور آن که بدمست است
چشم تو این میانه استثناست*

خاطرت جمع من پریشانم
من حواسم هنوز پرت هواست

از پریشانی‌اش پشیمان نیست
دل شیدای ما از آن دل‌هاست!

هر کجا می‌روی دلم با توست
هر کجا می‌روم غمت آن جاست

عشق سوغات باغ‌های بهشت
عشق میراث آدم و حوّاست


*  مگرم شیوه‌ی چشم تو بیاموزد کار
    ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند
    حافظ

ناصر حامدی

دوست دارم بروم، سربه‌سرم نگذارید
گریه‌ام را به حساب سفرم نگذارید

دوست دارم که به پابوسیِ باران بروم
آسمان، گفته که پا روى پرم نگذارید

این قَدَر آینه‌ها را به رخ من نکشید
این قدَر داغ جنون بر جگرم نگذارید

چشمى، آبى‌تر از آیینه گرفتارم کرد
بس کنید، این همه دل، دور و برم نگذارید

آخرین حرف من این است زمینى نشوید
فقط... از حال زمین بى‌خبرم نگذارید

محمدسعید شاد

تویی که شهره‌ی شهری به شعر و خوش‌سخنی
خودت به مدّعیانت بگو که مال منی

من از اهالی دریایم، اهل آبی عشق
که غیر چشم تو هرگز نداشتم وطنی

به بیستون غرورم قسم که می‌خوردم
از ابتدای تولّد به درد کوه‌کنی

فقط برای تو دریاست، موج‌موج تنم
چه می‌شود که بیایی شبی به آب‌تنی

تنت به رقص درآید به وزن این غزلم
به تن تتن تنتن تن تتن تتن تتنی

هزار بار به من قول می‌دهی نروی
ولی چه سود که هر بار عهد می‌شکنی

تو حبس می‌شوی آخر، شبی در آغوشم
به جرم دزدی قلبم به جرم راه‌زنی

منم که مَرد نبردم ولی تو در عوضش
به راستی که لطیفی به راستی که زنی

مجید صحراکارها

شدم از دوری‌ات مجنون و صحراگرد و بی‌خانه
به من از بس که عاقل بوده‌ام گفتند دیوانه
   
نسیم تازه‌ای لرزاند جان شمع غمگین را
چه رنجی می‌کشد از دیدن این رقص، پروانه
   
چه بغضی کرده‌ای؟ در سر چه داری ابر بارانی؟   
تو هم دانی مگر فرهاد و شیرین نیست افسانه
   
لباس اهل دانش دارم و چیزی نمی‌دانم  
امان از دست این تقلیدهای کورکورانه
   
کجا رفتند یارانی که روزی با خدا بودند
بخوان ای عشق با سوز، غزل‌های غریبانه

علی‌رضا بدیع

زمان‌ خلق ‌تو حتّا‌ خدا جسارت ‌کرد
و عشق‌، مثل ‌جنونی ‌به ‌زن ‌سرایت ‌کرد

تو را که ‌سبزترین ‌اتّفاق‌ پاییزی‌
تو را که‌ حضرت‌ ابلیس‌ هم‌ عبادت ‌کرد

نگاه‌ کردم‌ و ای‌ شعر زنده فهمیدم‌
خدا، زمان‌ِ تراشت‌، چه‌قدر دقّت کرد

زمان‌ خلقت ‌دوشیزه‌ای‌ شبیه‌ شما
اصول ‌فلسفه‌ را موبه‌مو رعایت ‌کرد

تراش ‌قامت ‌اسلیمی‌ات‌ چه‌ سِحری‌ داشت‌؟
که‌ گل‌ به ‌منطق ‌زیبایی‌ات ‌حسادت‌ کرد

بهار، وام ادیبانه‌ای ا‌ست از چشمت
طبیعت از تو بدون اجازه سرقت کرد

تو شعر زنده ‌که ‌نه... یوحنای ‌انجیلی‌
از آیه‌های ‌تو باید فقط اطاعت ‌کرد

و از زبان ‌کلیسای انزلی باید‌
به ‌گوش ‌شرق‌، تو را دم‌به‌دم‌ تلاوت ‌کرد

دوباره باغ به بوی بهار معتاد است‌

بیا که‌ خاک به‌ عطرت، ‌عجیب ‌عادت‌ کرد

سجاد سامانی

چنان طنین صدای تو بُرده از هوشم
که از صدای خود آزرده می‌شود گوشم
   
من از هراس شبیخون روزگار خبیث   
لباس جنگ به هنگام خواب می‌پوشم
   
چون آفتاب به هر ذرّه‌ای نظر دارم   
به روی هیچ کسی بسته نیست آغوشم
   
تو در دل منی و دیگران نمی‌دانند   
تو آتشی و من آتش‌فشان خاموشم
   
غبار آینه چشم‌های مست توام   
تو چشم بسته‌ای و کرده‌ای فراموشم

مانی راد

درد اگر به دل دهی، دل که ابا نمی‌کند
درد اگر ز دل رود، غم که رها نمی‌کند

غصّه به دل، تو می‌دهی، ای مه باوفای من
غصّه اگر ز دل رود، دل که صفا نمی‌کند

ای بت دل‌نواز من، محرم رمز و راز من
زهر به کام دل شده، عشق شفا نمی‌کند

این دل پر امید من، گشته همه فدای تو
در حرم خلوص عشق، دل که ریا نمی‌کند

صبر و قرار برده‌ای، از دل بی‌قرار من
وعده به دل مده صنم، وعده دوا نمی‌کند

با همه با وفایی‌ات، می‌زنی‌ام به تیر غم
باز یقین من شده، بت که وفا نمی‌کند

این همه ظلم می‌کنی، دیده و هم شنیده‌ام
دیده اگر خطا کند، دل که خطا نمی‌کند

مرگم اگر فرا رسد، کشته‌ی زجر تو شَوم
گریه‌ی بعد مرگ من، حیف! دوا نمی‌کند

این همه خسته‌ام مکن، زار و شکسته‌ام مکن
هیچ گلی به عاشقش، جور و جفا نمی‌کند

باقی جام جان من، یک نفس است و جرعه‌ای
جرعه و جام، آنِ توست، دلت رضا نمی‌کند؟!

ای به فدای چشم تو، دل‌بر نازنین من
ساز دل شکسته‌ام، بی تو صدا نمی‌کند

افشین یداللهی

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می‌درید
وقتی ابد، چشم تو را پیش از ازل می‌آفرید

وقتی زمین، ناز تو را در آسمان‌ها می‌کشید
وقتی عطش، طعم تو را با اشک‌هایم می‌چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق‌شدن، دنیا هم‌آن یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی‌تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گِلی
چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی

من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیش‌تر
چیزی در آن سوی یقین شاید کمی هم‌کیش‌تر

آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود
دیگر فقط تصویر من در مردمک‌های تو بود

حسین جنّتی

ولایتی کهنم، خسته‌ام ز والی خویش
ندیده -خیر و خوشی- هیچ از اهالی خویش

«من و زمانه» چه شاهان سخت و سر کش را
نشانده‌ایم به تدبیر گوش‌مالی خویش

مرا و مهر مرا -هردو- داده‌اند از دست
به اعتبار هم‌این لشکر خیالی خویش
...
کنون منم که همه زلف کارم آشفته است
به پای‌مردی مردان لاابالی خویش

گواه می‌طلبی؟ زنده‌رود سابق من
که خفته است در آغوش  خشک‌سالی خویش

دگر مپرس که شرمنده‌ام ز قایق‌ها
ز بی‌خیالی دریاچه‌های خالی خویش
...
«من و زمانه» بسوزیم هر چه سیمرغ است
چنان که زال پشیمان شود ز زالی خویش

به جابه‌جایی یک مهره، کیش‌تان مات است
اگر چه مست غرورید به بی‌زوالی خویش

ز اسب و اصل می‌افتید اگر که ما بکِشیم
 ز زیر پای شما، پاره‌های قالی خویش

حسین جنّتی

قطع قلم، به قیمت نان می‌کنی رفیق؟
این خطّ و این نشان که زیان می‌کنی رفیق

... گیرم در این میانه به جایی رسیده‌ای
گیرم که زود دکّه، دکان می‌کنی رفیق

روزی که زین بگردد و بر پشتت اوفتد
حیرت ز کار و بار جهان می‌کنی رفیق

تیر و کمان چو دست تو افتاد، هوش دار
«سیب» است ، یا «سر» است، نشان می‌کنی رفیق

کفّاره‌اش ز گندم عالَم فزون‌تر است
از عمر، آن چه خدمتِ خان می‌کنی رفیق

خود بستمش به سنگ لحد، مُرده توش نیست!
قبری که گریه بر سر آن می‌کنی رفیق

گفتی: «گمان کنم که درست است راه من»
داری گمان چو گم‌شدگان می‌کنی رفیق

فردا که آفتاب حقیقت برون زند
«سر» در کدام «برف» نهان می‌کنی رفیق؟

احسان پورنجاتی

در خاطره‌ی خانه، صدای تو نشسته است 
این پنجره عمری است به پای تو نشسته است
   
بگذار در آیینه ببینم غم خود را
در آینه گیسوی رهای تو نشسته است
   
ما مثل حبابیم و در اندیشه مرگیم
تا در سرِ ما عطر هوای تو نشسته است
   
رفتی و پس از رفتنت ای چشمه خورشید
شب نیست که دنیا به عزای تو نشسته است
   
گفت که سفر پاک کند خاطره‌ات را
هر جا بروم خاطره‌های تو نشسته است

عبدالحسین انصاری

خسته‌ام از همه پنجره‌ها بعد از تو
حالت بغض، گرفته است صدا بعد از تو
   
چند سال است که تقویم، معطل مانده است
روی تنهایی و پاییز و عزا بعد از تو
   
رفته از خاطره‌ی پنجره، گنجشکانش
باز من ماندم و یک مُشت چرا بعد از تو
   
باز تنگ است برایت دل غمگینی که
فکر می‌کرد کنار آمده با «بعد از تو»
   
شاخه را باد تکان داد که یعنی افسوس
که مهم نیست کشیدیم چه‌ها بعد از تو
   
برف می‌بارد بر شانه‌ی کوهی غمگین
خسته‌ام دیگر از این آب و هوا بعد از تو
   
شب تاریک و دلی سرد و قبایی ژنده
تا بیاویزمش این بار کجا بعد از تو