ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری
ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری

مونا زنده‌دل

بهار آمده یک داغ نو به من بدهد
تو را بگیرد و احساس بی... شدن بدهد

صدای درد مرا می‌شود ببینی یار!
اگر خدا به غزل‌های من دَهَن بدهد

خدا خیال ندارد مرا پرنده کند
خدا خیال ندارد تو را به من بدهد

خدا خیال ندارد که باغ سیبش را
به ما بدان غم‌انگیز بی‌وطن بدهد

بهشت مال خودش با فرشته‌های عزیز!
مجال در بغل تو گریستن بدهد

مرا ببخش اگر حالم آن قدر خوش نیست
که شعر خط‌خطی‌ام عطر نسترن بدهد

پرنده می‌رود از بس بهار غمگین است
پرنده رفته به پاییزِ باغ، تن بدهد

مهدی جهان‌دار

هرجا غزل به قافیه یار می‌رسد
ای دل حکایت تو به تکرار می‌رسد

یک‌روز صبح زود تو از خواب می‌پری
چشمت به او می‌افتد و پر در می‌آوری

او کیست؟ تازه قصه‌ی ما می‌شود شروع
بود و یکی نبود خدا می‌شود شروع

ناگه به خود می‌آیی و درمانده می‌شوی
دل‌خسته از بهشت خدا رانده می‌شوی

طوفان شروع می‌شود و ماجرا تویی
کشتی به آب می‌زند و ناخدا تویی

از شهر می‌گریزی و تنها، تبر به دست
حتی بت بزرگ دلت را شکسته است

یک‌روز دیگر از تو نجابت، نگاه از او
زل می زنی به چشم زلیخا و آه از او

این قصه در ادامه به دریا رسیده است
یعنی عصا دوباره به موسی رسیده است

دل، پادشاه گشت و سلیمان ماجراست
بلقیس پس کجاست که پایان ماجراست

ای روزگار! قافیه تنگ است و باز من
من یونسم دهان نهنگ است و باز من

وقتی خریده‌اند به سیبی تو را مرنج
نفروختند اگر به صلیبی تو را مرنج

یک‌روز صبح زود تو از خواب می‌پری
چشمت به او می‌افتد و پر در می‌آوری

او کیست تازه قصه‌ی ما می‌شود شروع
بود و یکی نبود خدا می‌شود شروع

من منتظر نشسته که ناگاه می‌رسی
یک‌روز صبح زود تو از راه می‌رسی

هوروش نوایی

یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم

خود بسازیم به هر درد که از دوست رسد
بهر بهبود ولی فکر دوایی نکنیم

جای پرداخت به خود بر دگران اندیشیم
شکوه از غیر خطا هست خطایی نکنیم

و به هنگام عبادت سرسجاده‌ی عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

یاور خویش بدانیم خدایاران را
جز به یاران خدادوست وفایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی‌سروپایی نکنیم

گِلِه هرگز نبود شیوه‌ی دل‌سوختگان
با غم خویش بسازیم و شفایی نکنیم
 
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم به غفلت، من و مایی نکنیم

دوست‌داری نبود بندگی غیر خدا
بی‌سبب بندگی غیر خدایی نکنیم

مهربانی صفت بارز عشاق خداست
یادمان باشد از این کار ابایی نکنیم

کامران بهرامی

شمشیر ابن‌ملجمی‌ات را غلاف کن
مردی، بیا به هر چه گناه اعتراف کن

آه! این منم که عشق علی نیست در دلم؟
کوفه! مرا به جمع خوارج اضاف کن

این قبله‌ای که روی نماز است سوی او
گهواره علی است به دورش طواف کن

یارب! مگر که طاقت ما طاقت علی است؟
ما را از امتحان الهی معاف کن

دل! بر لب تو نام علی نیست، لااقل
شمشیر ابن‌ملجمی‌ات را غلاف کن

محمّدکاظم کاظمی

تو را از شیشه می‌سازد، مرا از چوب می‌سازد
خدا کارش درست است‌، این و آن را خوب می‌سازد

تو را از سنگ می‌آرد برون‌، از قلب کوهستان‌
مرا از بیدِ خشکی در کنار جوب می‌سازد

در آتش می‌گدازد، تا تو را رنگی دگر بخشد
به سوهان می‌تراشد تا مرا مطلوب می‌سازد

تو را جامی که از شیر و عسل پُر کرده‌اش دهقان‌
مرا بر روی خرمن بُرده خرمن‌کوب می‌سازد

تو را گل‌دان رنگینی که با یک لمس می‌افتد
مرا ـ گرد سرت می‌چرخم و ـ جاروب می‌سازد

تو از من می‌گریزی باز هم تا مصر رؤیاها
مرا گرگی کنار خانه یعقوب می‌سازد

مرا سر می‌دهد تا دشت‌های آتش و آهن‌
و آخر در مصاف غمزه‌ای مغلوب می‌سازد

خدا در کار و بارش حکمتی دارد که پی در پی‌
یکی را شیشه می‌سازد، یکی را چوب می‌سازد

محمّدسعید میرزایی

دوباره دختری امشب به خواب دیده مرا
که از زبان غزل‌های من شنیده مرا

و با هزار دلیل از دلش که پرسیده
به این نتیجه رسیده که برگزیده مرا

تمام خوابش را کرده است نقاشی
کنار خود لب یک باغ‌چه کشیده مرا

مرا گرفته و بوسیده، پرپرم کرده
ولی نگفته چرا بی‌اجازه چیده مرا

جواب نامه او چیست؟..آه اگر آری است
چه طعم می‌دهد این میوه رسیده مرا

ندیده عاشق او می شوم، هم‌این امشب
رها نمی‌کند این شوق تا سپیده مرا

جواب می‌دهم آری اگر چه می‌دانم
خدا برای رسیدن نیافریده مرا

محمّدعلی بهمنی

جواب سوالم تو باشی اگر
ز دنیا ندارم سوالی دگر

که من پاسخی چون تو می‌خواستم
مباد آرزویم از این بیش‌تر

نشستم به بامی که بامیش نیست
شگفتا دلم می‌زند باز، پر

نفس‌گیر گردیده آرامشم
خوشا بار دیگر هوای خطر

بر آن است شب تا به خوابم کشد
بزن باز بر زخم من نیشتر

دلم جرأتش قطره‌ای بیش نیست
تو ای عشق او را به دریا ببر

نازنین مرادی

من که با صاعقه‌ای می‌شکنم داس چرا؟
بر دل از جور شما این همه آماس چرا؟

خودِ بارانم و تو پاک‌ترم می‌خواهی!
آب را غسل نده، این همه وسواس چرا؟

خسته‌ام! سنگ نزن، هی نشکن روح مرا
شده‌ام عاشق یک آینه‌نشناس چرا؟

گفته بودی که تماشاگر باغ دلمی
لک شده دست تو از شاخه‌ی گیلاس چرا؟

از درختان دلم عشق بچین، نوبری است
فرصتی نیست بیا، کشتن احساس چرا؟

علی‌ حیات‌بخش

یک لحظه... زندگی تو از دست می‌رود
وقتی کسی که هستیِ تو هست، می‌رود

شاید که اندکی بنشیند کنار تو
اما کسی که بار سفر بست، می‌رود

آن کس که دل بریده، تو پا هم ببرّی‌اش
چون طفلی از کنار تو با دست می‌رود

رفتن همیشه راه رسیدن نبوده است
گاهی مسیر جاده به بن‌بست می‌رود

روزبه بمانی

این دوستانی که دم از جنگ می‌زنند
از تیرهای نخورده چرا لنگ می‌زنند

آن سفره‌های خلوت آن روزها ببین
این روزها چه ساده به هم انگ می‌زنند

هر فصل از وحشت رسوا شدن هنوز
ما را به رنگ جماعت‌شان رنگ می‌زنند

یوسف به بدنامی خود اعتراف کن
کز هر طرف به پیرهنت چنگ می‌زنند

بازی عوض شده وهم‌آن هم‌قطارها
از داخل قطار به ما سنگ می‌زنند

بیهوده دل مبند بر این تخت روی آب
روزی تمام اسکله‌ها زنگ می‌زنند

پژمان بختیاری

گر رفتم ز دنیای شما دیوانه‌ای کم‌تر
ور این کاشانه ویران گشت حسرت‌خانه‌ای کم‌تر

اگر مستی ببخشد ساغر هستی برافشانش
و گر هستی دهد ای سرخوشان پیمانه‌ای کم‌تر

زیان و سود عالم چیست از بود و نبود ما؟
به دریا قطره‌ای افزون، ز خرمن دانه‌ای کم‌تر

تو شمع محفل‌افروزی و من پروانه‌ای مسکین
تو روشن باش گر من سوختم پروانه‌ای کم‌تر

اگر پیمانه‌ام پر شد زیانی نیست یاران را
به بزم باده‌نوشان گریه‌ی مستانه‌ای کم‌تر

حقیقت در نوای توست و در مینای می، ساقی
حدیث واعظان گر نشنوی افسانه‌ای کم‌تر

چو کاری غیر بت‌سازی ز زاهد بر نمی‌آید
عبادت‌خانه‌ای گر بسته شد بتخانه‌ای کم‌تر

جزای خیر بادت در علاج من تغافل کن
در این ویرانه‌ی عقل‌آشنا دیوانه‌ای کم‌تر

عباس حیدری

رنگی به رنگ چشم سیاهت نمی‌رسد
شب می‌دود، به مرز شباهت نمی‌رسد

من اشتباه کردم اگر ماه گفتمت
خورشید هم به صورت ماهت نمی‌رسد

هر دفعه کودک غزلم می‌پرد هوا
دستش به میوه‌های نگاهت نمی‌رسد

هر وقت می‌زند به سرم فکر عاشقی
جایی به جز کنار و پناهت نمی‌رسد

یا تو نخوانده‌ای که بیایی به دیدنم
یا نامه‌های چشم به راهت نمی‌رسد

عباس احمدی

از پریشانی امثال تو شد نام‌آور
عشق: این مسأله مشکل سرسام‌آور

دیدنت موجب آن است که تا زنده شود
در من آن خاطره‌ی لرزه بر اندام‌آور

نه! مقصر خودمانیم کز اول بستیم
دل به آن نغمه روحانی الهام‌آور

واقعاً از من دل‌خسته توقع داری
نشوم رام چنین نفحه الزام‌آور؟

عاشقی چیست؟ بگو گوش به فرمان توام
تو سلیمانی و من هُدهد پیغام‌آور

مرگ حق است،‌ ولی عشق حقیقت دارد
سوخت بنیادم از این پاسخ ابهام‌آور

عشق از نوع زمینی هم اگر هست، به اوست
ساقیا جام بنه، جامه‌ی احرام آور!

صائب تبریزی

خاکی به لب گور فشاندیم و گذشتیم        
ما مرکب از این رخنه جهاندیم و گذشتیم

چون ابر بهار آن چه از این بحر گرفتیم        
در جیب صدف پاک فشاندیم و گذشتیم

چون سایه‌ی مرغی که فتد بر سر صحرا
آزار به موری نرساندیم و گذشتیم

گر قسمت ما باده، و گر خون جگر بود        
ما نوبت خود را گذراندیم و گذشتیم

کردیم عنان‌داری دل تا دم آخر        
گل‌گون هوس را ندواندیم و گذشتیم

هر چند که در دیده‌ی ما خار شکستند        
خاری به دل کس نخلاندیم و گذشتیم

فریاد که از کوتهی بازوی اقبال        
دستی به دو عالم نفشاندیم و گذشتیم

صد تلخ چشیدیم ز هر بی‌مزه صائب        
تلخی به حریفان نچشاندیم و گذشتیم

لاادری

جایی رفتم که نباید می‌رفتم
کسی را دیدم که نباید می‌دیدم
کاری را کردم که نباید می‌کردم
کسی بودم که نباید می‌بودم
بامزه است که
سقوط چه قدر حسّ پرواز می‌دهد
برای مدتی کوتاه


پی‌نوشت: این شعر به احتمال فراوان، ترجمه‌ی پارسی قسمتی از یک ترانه انگلیسی است.

سعدی

می‌برزند ز مشرق، شمع فلک زبانه        
ای ساقی صبوحی! دردِه مِیِ شَبانه

عقلم بِدُزد لَختی، چند اختیارِ دانش؟        
هوشم ببر زمانی، تا کی غم زمانه؟

گر سنگ فتنه بارد، فرق منش سپر کن        
ور تیر طعنه آید، جان منش نشانه

گر مِی به جان دهندت، بستان، که پیش دانا        
ز آب حیات بهتر خاک شراب‌خانه

آن کوزه بر کفم نِه کآب حیات دارد        
هم طعم نار دارد، هم رنگ ناردانه

صوفی چه‌گونه گردد گرد شراب صافی؟        
گنجشک را نگنجد عنقا در آشیانه

دیوانگان نترسند از صُولت قیامت        
بشکیبد اسب چوبین از سیف و تازیانه

صوفی و کنج خلوت، سعدی و طرف صحرا        
صاحب‌هنر نگیرد بر بی‌هنر بهانه

سعدی

ما امید از طاعت و چشم از ثواب افکنده‌ایم
سایه سیمرغ همّت بر خراب افکنده‌ایم

گر به طوفان می‌سپارد یا به ساحل می‌برد
دل به دریا و سپر بر روی آب افکنده‌ایم

محتسب، گر فاسقان را نهی منکر می‌کند
گو بیا کز روی مستوری، نقاب افکنده‌ایم

عارف اندر چرخ و صوفی در سماع آورده‌ایم
شاهد اندر رقص و افیون، در شراب افکنده‌ایم

هیچ کس بی دامنِ تر نیست لیکن پیش خلق
باز می‌پوشند و ما بر آفتاب افکنده‌ایم

سعدیا پرهیزکاران خودستایی می‌کنند
ما دهل در گردن و خر در خلاب افکنده‌ایم

رستمی باید که پیشانی کند با دیو نفس
گر بر او غالب شویم افراسیاب افکنده‌ایم

حسین منزوی

آن نه عشق است که بتوان بر غم‌خوارش برد
یا توان طبل‌زنان بر سر بازارش برد

عشق می‌خواهم از آن‌سان که رهایی باشد
هم از آن عشق که منصور، سر دارش برد

عاشقی باش که گویند به دریا زد و رفت
نه که گویند خَسی بود که جوبارش برد

دلت ایثار کن آن‌سان که حقی با حق‌دار
نه که کالاش کنی، گویی طرّارش برد

شوکتی بود در این شیوه‌ی شیرین روزی
عشق بازاری ما رونق بازارش برد

عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ
که به عمری نتوان دست در آثارش برد

مرد میدانی اگر باشد از این جوهر ناب
کاری از پیش رود کارستان ک«آرش» برد

حسین جنّتی

بین ما «خطی است قرمز»، پس تو با ما نیستی
یک قدم بردار، می‌بینی که تنها نیستی

... خیرخواهان توایم ای شیخ! ما را گوش کن،
فرصت امروز را دریاب، فردا نیستی

یک سخن کافی است گفتن، گر در این خانه کَس است
یا نشانی را غلط دادی به ما، یا نیستی!

هیچ می‌ترسی ز هول روز رستاخیز؟ نه!
از مسلمانی هم‌این داری که «ترسا» نیستی!

ای که با یک سنگ کوچک، خاطرت گِل می شود،
مشکل از اطفال شیطان نیست، دریا نیستی!

نیل در پیش و عصا در دست و فرعون از عقب،
فرق دارد آخر این قصه، موسی نیستی!

حسن دلبری

دو گام مانده به هم سیبی از هوا افتاد
چه اتفاق قشنگی میان ما افتاد

دو گام مانده به هم لحظه‌ها طلایی شد
فضا پر از هیجان‌های آشنایی شد

نه حزن ماند و نه حسرت نه قیل و قال و نه غم
سکوت بود و تماشا دو گام مانده به هم

زمین پر آینه شد زیر گام ما دو نفر
فضا شلوغ شد از ازدحام ما دو نفر

نگاه ما دو نفر در هجوم هم گم شد
دو گام مانده به هم ناگهان قدم گم شد

دو گام مانده به هم اصل عاشقی این است
رسیدن و نرسیدن چه‌قدر شیرین است

حکایت از شب سردی است خسته در باران
من و تو بی‌خبر از هم نشسته در باران

که ناگهان شب من غرق حسِّ و حال تو شد
فضای خانه سراسر پر از خیال تو شد

عجیب آن که تو هم مثل من شدی آن شب
دچار حس خیالی شدن شدی آن شب

به کوچه خواند صدای خوش امید مرا
تو را به کوچه کشید آن چه می‌کشید مرا

قدم زدم شب آیینه را محل به محل
ورق زدم دل دیوانه را غزل به غزل

برای هدیه چشمان‌مان به یک‌دیگر
نیافتم غزلی از سکوت زیباتر

من و تو شیفته هم دو آشنا در راه
شبیه لیلی و مجنون قصه‌ها در راه

به یک محله رسیدیم بوی ناز آمد
دلم دو کوچه جلوتر به پیشواز آمد

به پیچ کوچه رسیدیم شب، بهاری شد
نگاه‌مان به هم افتاد عشق جاری شد

نگاه‌ها پر ناگفته‌های کهنه ولی
سکوت بود و فقط رفت و آمد غزلی
•••
دو گام مانده به هم عمر جاودان بودم
که در حضور تو بالاتر از زمان بودم

به سرنوشت غریبم خوش آمدی بانو
در انتظار تو رنجور سالیان بودم

شبیه ماهی تنهای کوچک سهراب
اسیر آبی دریای بی‌کران بودم

دلم لبالب خون بود و خنده‌ام بر لب
چنین به چشم می‌آمد ولی چنان بودم

از آن غروب در آن سایه باغ یادت هست
که رفته تا ته تصنیفی از بنان بودم؟

« تو گرم چایی خود بودی و دلم می‌گفت
که: کاشکی لب خوش‌بخت استکان بودم»

چه‌قدر بی‌تو در این کوچه سرزنش دیدم
چه‌قدر با همه کوچه مهربان بودم

اگر بدون تو بلبل‌زبانی‌ام گل کرد
و گر به خاطر برگی ترانه‌خوان بودم

کنار فرصت تهمینه‌ای اگر رستم
و گر بدون تو در کار هفت‌خوان بودم

هم‌آن حکایت رد گم کنی است قصه من
مرا ببخش اگر محو دیگران بودم

به یاد چشم سیاه ستاره‌ریز تو یود
اگر مسافر شب‌های آسمان بودم
•••
دو گام مانده به هم سیبی از هوا افتاد
چه اتفاق قشنگی میان ما افتاد

درست روی سر ما فضا شرابی شد
سمند دختر خورشید آفتابی شد

چهارچوب در خانه‌های دِه گُل کرد
که از بهار نفس‌های ما تناول کرد

هنوز دهکده مست از خم لبالب ماست
دو گام مانده به هم ماجرای هر شب ماست