ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری
ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری

کاظم بهمنی

تو هم‌آنی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دل‌خون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

از رقیبان کمین کرده عقب می‌ماند
هر که تبلیغ کند خوبی ِدلبندش را

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

مادرم بعد تو هی حال مرا می‌پرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

عشق با این‌که مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرآیندش را

قلبِ من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقان به تو این بندش را:

«منم آن شیخ سیه‌روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را»

فریده حسن‌زاده

در جواب ِ دخترم که پرسید: چرا مرا به دنیا آوردی؟
 
زیرا سال‌های جنگ بود
و من نیازمند ِعشق بودم
برای چشیدن ِطعم آرامش.
زیرا بالای سی سال داشتم
و می‌ترسیدم از پژمردن
پیش از شکفتن و غنچه دادن.
زیرا طلاق واژه‌ای است
تنها برای مرد و زن
نه برای مادر و فرزند.                          (واژه پدر جا مانده)
زیرا تو هرگز نمی‌توانی بگویی:
مادرِ سابقِ من
حتی وقتی جنازه‌ام را تشییع می‌کنی.
و هیج چیز، هیچ چیز در این دنیا نمی‌تواند
میانِ مادر و فرزند جدایی افکند
نفرت یا مرگ حتی.
و تو بیزاری از من
زیرا تو را به دنیا آورده‌ام
تنها به خاطرِ ترسم از تنها ماندن
و هرگز مرا نخواهی بخشید
تا زمانی که خود فرزندی به دنیا آوری
ناتوان از تاب آوردنِ خاکستر ِسوزان ِ
رؤیاها و آرزوهای دور و درازت

شکیبایی لنگرودی

به که پیغام دهم؟
به شب‌آهنگ، که شب مانده به راه؟
یا به انبوه کلاغان سیاه؟
به که پیغام دهم؟
به پرستو که سفر می‌کند از سردی فصل؟
یا به مرغان نوک چیده‌ی مرداب گناه؟
به که پیغام دهم؟
دست من، دست تو را می‌طلبد
چشم من، ردّ تو را می‌جوید
لب من، نام تو را می‌خواند
پای من، راه تو را می‌پوید
به که پیغام دهم؟
بی‌تو از خویش، تنفّر دارم
دل من باز، تو را می‌خواهد
به که پیغام دهم؟
به که پیغام دهم؟

حسین جنّتی

دوباره شعبده کردیم و اشتباه در آمد
خدا به خیر کند، دیو از کلاه در آمد!

چه حکمت است؟ به هر تاجری که راه گشودیم
به جای ادویه از صندوقش سپاه در آمد!

مگر زمانه چه «رو می کند» به صفحه‌ی بازی،
که بخت ما همه چون «زنگیان» سیاه در آمد

دو خطّ اول دیباچه سوخت بل که گلستان،
ز بس نفس که فرو رفت دود آه در آمد!

همیشه قصه هم‌این بوده است و درد هم‌این است
همیشه شمر ز گودال قتلِ‌گاه در آمد

چه اعتبار کنم صوفیا به صافی صبحت؟
که شیخ نیمه‌شب از پشت خانقاه در آمد!

خبر چه بوده در این شهر؟ گزمه‌ها همه حیران
هر آن چه مست گرفتند پیک شاه در آمد!

بدان امید که بانگی زنند بر سر بامی
گذشت عمر و نزد لب کسی، «که ماه در آمد»

سکینه تاجی

راستش را بگو
راه به قلب زمین برده‌ای
یا به ماه؟
یا من شک کنم به گرد بودن زمین
بعد از این‌که عمری است
خلاف هم می‌رویم؟
این وقت شب
همه‌ی «فرض محال»ها خوابیده‌اند!
پس بیا پرواز کنیم
تا آن کوچه‌ای که دیوارش
فقط رد انگشتان ما را کم دارد...
اصلاً بیا تا خود خاطرات‌مان بدویم
تا خط‌خطی‌های سفید تخته‌سیاه
تا سرود صبحگاهی «ای ساربان».
کاش می‌فهمیدی
ابر دل‌تنگی من
سخاوت هر آسمان گرفته‌ای را به سخره می‌گیرد.
از بهار چشمان تو چه کم می‌شود اگر تو هم
تشنگی این واژه‌ها را چاره کنی کمی؟
من از بیداری فرض‌های محال می‌ترسم
تو را به حرمت آن روزهای بی‌درنگ
بیا و لطف کن
میان این همه محال، «ممکن» شو!

بهمن رافعی

کدام‌این چشمه سمّی شد که آب از آب می‌ترسد؟
که حتا ذهن ماهی‌گیر از قلّاب می‌ترسد؟

کدام‌این وحشتِ وحشی، گرفته روح دریا را
که توفان از خروش و موج از گرداب می‌ترسد

گرفته وسعت شب را غباری آن‌چنان مبهم
که چشم از دیدگاه و ماه از مه‌تاب می‌ترسد

شب است و خیمه‌شب‌بازان و رقص ِوحشیِ اشباح
مژه از پلک و پلک از چشم و چشم از خواب می‌ترسد

فغان زین شهر ِکج‌باور، که حتا نکته‌آموزَش
ز افسون و طلسم و رَمل و اسطرلاب می‌ترسد

طنین کارسازی هم، ز سازی بر نمی‌خیزد
که چنگ از پرده‌ها و سیم از مضراب می‌ترسد

سخن دیگر کُن ای بهمن! کجا باور توان کردن
که غوک از جلبک و خرچنگ از مرداب می‌ترسد؟

بهمن رافعی

اگر  این ماهیان، رنگی نبودند
در این تُنگ به این تَنگی نبودند

اگر هم‌سایه‌ها بی‌سایه بودند
حصار خانه‌ها سنگی نبودند

بهمن رافعی

از دست عزیزان چه بگویم گله‌ای نیست
گر هم گله‌ای هست، دگر حوصله‌ای نیست

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دست مرا مشغله‌ای نیست

دیری‌ است که از خانه‌خرابان جهانم
بر سقف فرو ریخته‌ام چلچله‌ای نیست

در حسرت دیدار تو ، آواره‌ترینم
هرچند که تا خانه‌ی تو فاصله‌ای نیست

بگذشته‌ام از خود ولی از تو گذشتن
مرزی‌ است که مشکل‌تر از آن مرحله‌ای نیست

سرگشته‌ترین کشتی دریای زمانم
می‌کوچم و در ره‌گذرم اسکله‌ای نیست

من سلسله‌جنبان دل عاشق خویشم
بر زندگی‌ام سایه‌ای از سلسله‌ای نیست

یخ بسته زمستان زمان در دل «بهمن»
رفتند عزیزان و مرا قافله‌ای نیست

ابراهیم واشقانی فراهانی

وقتی که روزگار ازل آفریده شد
دنیا به افتخار غزل آفریده شد

تا استعاره‌ای شود از چشم‌هایتان
کندوی بی‌زوال عسل آفریده شد

منسوب کرد ماه خودش را به چهره‌ات
یک صنعت جدید: مثل آفریده شد

اسم بلند کیست که بعد از طلوع آن
خورشید سر کشید و بدل آفریده شد

تو در میان نشستی و دنیا به گرد تو
یک حلقه زد به انس و زُحل آفریده شد

گل راضی است پیش شکوه بهار تو
راضی به این‌که حداقل آفریده شد

حالا به افتخار خودم دست می‌زنم
حالا که شب رسید و غزل آفریده شد

غوّاصی یزدی

گر نه هر دم ز سر کوی توام اشک برد
عاشقی‌ها کنم آن جا که فلک رشک برد

علی‌محمّد مؤدّب

سوگ‌وارم چون درختی‌، ریشه‌های خویش را
کز چه کژ برداشتم آن روز پای خویش را
 
سرفه کردم‌، کوه لرزید و امانت باز ماند
جرأتی کو تا بلرزانم صدای خویش را
 
رنج‌ها می‌بیند از من، هر که بر گِرد من است
بس که دارم گردباد آسا هوای خویش را
 
عرضه کردم از چه رو بر دلّه‌گانِ کوی عشق
راست هم‌چون استخوان، مِهر و وفای خویش را
 
من که پابوس در شاه غریبانم چرا
در غریبی‌ها بجویم آشنای خویش را
 
در حریم امن عترت، احترامی داشتم
دربه‌در کردم دل بی‌ماجرای خویش را
 
من که مدحت‌گوی اصحاب کِسایم در سخن
از چه بر هر ناکس افکندم ردای خویش را
 
بر نی تن ماندم و پوسیدم و مختار‌وار
با سر نی وانهادم مقتدای خویش را
 
دلو‌گون افکندمت در چاه هر چشم سفید
چشم من آوخ! ندانستم بهای خویش را
 
چشم من آوخ! ندانستم که یوسف خود منم
باختم یک‌سر همه سرمایه‌های خویش را

علی‌محمّد محمّدی

دو سه روز است دلم در تب و تابی دگر است
به نظر می‌رسد آغاز عذابی دگر است
 
گر چه کبک دلم از چنگ عقابی، رسته
بال و پر بسته‌ی چنگال عقابی دگر است
 
هر چه گویم: دل غفلت‌زده‌ام! خواب بس است
این نه آن چشمه‌ی جوشان که سرابی دگر است
 
ولی افسوس! که دل -این دل وامانده‌ی-  من
نیست آگاه و از این خواب، به خوابی دگر است
 
باز هم دربه‌در کوه و بیابان گشتن
این هم‌آن عاقبت خانه‌خرابی دگر است

اسلام ولی‌ محمدی

این مثنوی حدیث پریشانی من است
بشنو که سوگ‌نامه ویرانی من است

امشب نه این که شام غریبان گرفته‌ام
بلکه به یمن آمدنت جان گرفته‌ام

گفتی غزل بگو، غزلم شور و حال مرد
بعد از تو حس شعر فنا شد، خیال مرد

گفتم مرو که تیره شود زندگانی‌ام
با رفتنت به خاک سیه می‌نشانی‌ام

گفتی زمین مجال رسیدن نمی‌دهد
بر چشم باز فرصت دیدن نمی‌دهد

وقتی نقاب محور یک‌رنگ بودن است
معیار مهرورزی‌مان سنگ بودن است

دیگر چه جای دل‌خوشی و عشق‌بازی است
اصلاً کدام احمق از این عشق راضی است

این عشق نیست فاجعه قرن آهن است
من بودنی که عاقبتش نیست‌بودن است

حالا به حرف‌های غریبت رسیده‌ام
فهمیده‌ام که خوب تو را بد شنیده‌ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته‌ام
بگذار صادقانه بگویم که خسته‌ام
 
بیزارم از تمام رفیقان نارفیق
این‌ها چه‌قدر فاصله دارند تا رفیق

من را به ابتذال نبودن کشانده‌اند
روح مرا به مسند پوچی نشانده‌اند

تا این برادران ریاکار زنده‌اند
این گرگ‌سیرتان جفاکار زنده‌اند

یعقوب درد می‌کشد و کور می‌شود
یوسف همیشه وصله ناجور می‌شود

این‌جا نقاب شیر به کفتار می‌زنند
منصور را هر آئینه بر دار می‌زنند

این‌جا کسی برای کسی «کس» نمی‌شود
حتی عقاب درخور کرکس نمی‌شود

جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست
حق با تو بود، ماندن‌مان عاقلانه نیست

ما می‌رویم چون دل‌مان جای دیگر است
ما می‌رویم هر که بماند مخیّر است

ما می‌رویم گرچه ز الطاف دوستان
بر جای‌جای پیکرمان زخم خنجر است

دل‌خوش نمی‌کنیم به عثمان و مذهبش
در دین ما ملاک مسلمان، ابوذر است

ما می‌رویم مقصدمان نامشخص است
هرجا رویم بی‌شک از این شهر به‌تر است

از سادگی است گر به کسی تکیه کرده‌ایم
این‌جا که گرگ با سگ گلّه، برادر است

ما می‌رویم، ماندن با درد فاجعه است
در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است

دیری است رفته‌اند امیران قافله
ما مانده‌ایم و قافله پیران قافله

این‌جا دگر چه باب من و پای لنگ نیست
باید شتاب کرد مجال درنگ نیست

بر درب آفتاب پی باج می‌رویم
ما هم بدون بال به معراج می‌رویم

لاادری

لاله‌ی وحشی من
به چه امید سر از خاک برون می‌آری؟
به خیالت که بهار آمده است؟
گل به بار آمده است؟
که زمستان سپری گشته و سرما رفته؟
یخ غم وا شده و سوز ز صحرا رفته؟
لاله‌ی وحشی من
به چه امید سر از خاک برون می‌آری؟
به خیالت که در این ابر عقیم،
نم بارانی هست؟
یا در این باد که گلشن همه افسرده از اوست
نفسِ گرمِ بهارانی هست؟
لاله‌ی وحشی من
در دل خاک بخواب
زندگی سخت به خواب است هنوز!
چه بهاری؟ چه گلی؟
که سراب است هنوز!
آسمان سرد،
زمین سرد،
نقش امید بر آب است هنوز!

میلاد عرفان‌پور

ای عشق! که عطر یار ما را داری
عطر دل بی‌قرار ما را داری

ما را به نگاه نازنینش بفروش
بفروش که اختیار ما را داری

ناصر حامدی

ای خفته در نگاه تو جادو! چه می‌کنی؟
آشفته‌دل! گره‌زده‌گیسو! چه می‌کنی؟

امسال هم گذشت و بهار تو بر نگشت
تنها و دل‌شکسته، لبِ جو چه می‌کنی؟

شب‌های دل‌گرفته که خوابت نمی‌برد
بی‌بوسه، بی‌نفس‌نفسِ او چه می‌کنی؟
 
هی مانده در نگاه تو حسرت! چه می‌کشی؟
هی رفته از دل تو هیاهو! چه می‌کنی؟
 
بیهوده دشت‌های خدا را قُرق نکن
حالا که رفته از دلت آهو، چه می‌کنی؟

نجمه زارع

خدا پشت و پناهت زود برگرد
فدای شکل ماهت زود برگرد

هوا سرد است، شالت را بینداز
بگیر این هم کلاهت، زود برگرد

ببین این گونه نگذاری بماند
دو چشمانم به راهت زود برگرد

دلم را می شکانی ای مسافر
به جبران گناهت زود برگرد

برایت نیست جایی مثل خانه
به سوی زادگاهت زود برگرد

بیا از زیر قرآنم گذر کن
خدا پشت و پناهت، زود برگرد

نجمه زارع

شب است و باز چراغِ اتاق می‌سوزد
دلم در آتش آن اتّفاق می‌سوزد

در این یکی دو شبه حال من عوض شده است
و طرز زندگی‌ام کاملاً عوض شده است

صدای کوچه و بازار را نمی‌شنوم
و مدتی ا‌ست که اخبار را نمی‌شنوم

اتاق پر شده از بوی لاله‌عباسی
من و دومرتبه تصمیم‌های احساسی

اتاق، محفظه‌ی کوچک قرنطینه
کنار پنجره... بیمار... صبحِ آدینه

کنار پنجره بودم که آسمان لرزید
دو قلب کوچک هم‌زاد هم‌زمان لرزید

نگاه‌های شما یک نگاه عادی نیست
و گفته‌اید که عاشق‌شدن ارادی نیست

چه ناگهانی و ناباورانه آن شب سرد
تب تکلّف تقدیر زیر و رویم کرد

تو حُسنِ مطلع رنجیدن و بزرگ شدن
و خط قرمز دنیای کودکانه‌ی من

من و دوراهی و بی‌راهه‌ها و زوزه‌ی باد
و مانده‌ام که جواب تو را چه باید داد

شب است و باز چراغ اتاق می‌سوزد
به ماه یک نفر انگار چشم می‌دوزد

چه‌گونه می‌گذرند این مراحل تازه؟؟...
هزار پرسش و خمیازه پشت خمیازه

هوای ابری و اندوهِ باید و شاید
هنوز پنجره باز است و باد می‌آید

چه‌قدر خسته‌ام از فکرهای دیرینه
به خواب می‌روم این‌جا کنار شومینه

چراغ خانه‌ی ما نیمه‌روشن است انگار
و خواب‌های تو درباره‌ی من است انگار

چراغ خانه، چراغ اتاق روشن نیست
هنوز آخر این این اتفاق روشن نیست

محمّدحسین بهرامیان

ماه اگر در شب‌کلاه زر زری زیباتر است
ماه عالم‌تاب من در روسری زیباتر است

گر چه زیبا می‌زند  پیدا شدن بر موی او
گم شدن در آن شب نیلوفری زیباتر است

عشق را در گنجه‌ی سبز قدیمی دیده‌ام
چشمش از نار و ترنج کودری زیباتر است

«هم‌دلی از هم‌زبانی خوش‌تر» اما این که تو
با زبان از هم‌دلان دل می‌بری زیباتر است

مادرم می‌گفت دخترهای باغ لشکری
مثل حوری هر یک از آن دیگری زیباتر است

سینه‌ریز سکه‌کوب دخترانش در غروب
از قران آفتاب و مشتری زیباتر است

من به او می‌گویم اما - خوب یا بد- گل‌پری
-گل‌پری از هر چه حوری و پری زیباتر است

بلوای دختران مثل گل بر روسری‌ش
از سکوت این شب کاکل‌زری زیباتر است

او که من می‌خواهمش گل‌خنده‌های شرقی‌اش
توی باغ رنگ‌رنگ روسری زیباتر است

محمّدحسین بهرامیان

اشک آمد امشب تا مرا از من بگیرد
آمد مرا یک شعله در شیون بگیرد

مثل گلاب از چشم خیس من چکیده است
تا انتقام خنده را از من بگیرد

من دست و پا گم کرده‌ام کو سربه‌داری
تا سرکشی‌های مرا گردن بگیرد

کو دیده یوسف‌شناسی تا تنم را
یک برگ گل از بوی پیراهن بگیرد

کو شاعری تا انتقام زندگی را
از واژه‌های مرده‌ی الکن بگیرد

او زیر چتر استاده من در زیر باران
من منتظر تا گریه باریدن بگیرد

گفتم بگو، چیزی بگو تا مثل آهو
رد صدایت بوی آویشن بگیرد

چرخی بزن تا روح ناآرام دریا
در هق‌هق چشم تو رقصیدن بگیرد

خندید یعنی، گیرم آدم سهم خود را
از این شب تاریک بی‌روزن بگیرد؟

کو خارخار مرگ تا روح خدا را
یک نیش‌خند از طعنه‌های تن بگیرد

او بی‌خیال هر چه شعر و هر چه باران
من منتظر تا او مرا از من بگیرد