ما جدا ماندهایم از هم و این، بیگمان سرنوشت خوبی نیست
بیتو دنیا بهشت هم که شود، بیشک اصلاً بهشت خوبی نیست
ماه اردیبهشت من امسال، گر چه بارانِ بسیاری داشت
حس تلخی ولی به من میگفت: اصلاً اردیبهشت خوبی نیست
این که ما فکر میکنیم به هم، نیمی از راه عشق طی شده است
بازگشت از میانهی این راه، منطقاً بازگشت خوبی نیست
میشود ناامید بود از عشق، از تو دلخور نمیشوم... اما
این که چیزی عوض نخواهد شد، حرفهای درشت خوبی نیست
عشق حالا معطل من و توست، تو ولی دل سپردهای به زمان
عشق یک معجزه است، باور کن، که زمان لاکپشت خوبی نیست
رفتهای تا که شعر خلق شود؟ زندگی شعر نیست، باور کن
این که «لیلی» شوی تو، من «مجنون»، ابداً سرنوشت خوبی نیست
پیش از اینها نه، بعد از این هم نه، عشق اکنون معطل من و توست
زنگ این خانه را بزن، هستم، ما شدن سرگذشت خوبی نیست؟
آهوان را هر نفس از تیرها، فریادهاست
لیک صحرا پر زِ بانگ خندهی صیّادهاست
گل به غارت رفت و چشم باغبان در خون نشست
بس که از جور خزان بر باغها بیدادهاست
غنچهها بر باد رفت و نغمهها خاموش شد
هر پَرِ بلبل که بینی نقشی از آن یادهاست
باغبان از داغ گل در خاک شد اما هنوز
هایهای زاریاش در هویهوی بادهاست
گونهام گلرنگ و چشمم پردهپرده غرق اشک
لب فرو بستم ولی در سینهام فریادهاست
آسمان ناشکیب میبارد، بغض ِآتشدلان به هم خورده است
دارد از دست میرود خورشید، وسعتِ آسمان به هم خورده است
تو نباشی غروب الزامی است، عاشقی ابتدای بدنامی است
آفتاب است و روز خاموش است، نقشهای زمان به هم خورده است
یک نفر توی صحنه خاموش است، یک نفر توی صحنه روشن نیست
این که مرده است عاشق من نیست، سطرهای رمان به هم خورده است
پرسناژ ِهمیشه محبوبم در روایات ِ مختلف بودی
تو ولی نام کوچکت من بود، ساختار ِ زبان به هم خورده است
توی ِداغیِ ظهرِ تابستان، یک قناری مرده یخ بسته
روی ِپل غرق ِ در خیالات است، فکر کرده مکان به هم خورده است
فکر کرده به این که: «من هستم»، بوده پس فکر کرده: منتظر است
صحنه از هر تکثری خالی است، رد ِپای زنان به هم خورده است
قصه برگشت میخورد من را، تو ولی حدس میزنی درد است
این که در چشمهای معصومم خط شعر و بیان به هم خورده است
یک قفس میکشم بر آزادی لای انگشتهای جوهریام
واژه طعم مذاب سربی داشت، واژه طعم ِ... توان به هم خورده است
ماهی و توی چاه افتادی، میپلنگم به سمت پیرهنت
عطرِ خونهای تازه میپیچد، صبر پیغمبران به هم خورده است
به سلامت دوبارهی سفرت، به سلامت شروع بال و پرت
به سلامت همیشه چشم ترت، استکان، استکان به هم خورده است
سمتِ خواجو غزل شدیم اما مست حافظ به خانه برگشتیم
زیر پلها سپیده میلرزید، خواب نصف جهان به هم خورده است
پلک بستی... ترانه زندانی است، حال و روز ِزمانه طوفانی است
تازه این ابتدای ویرانی است بغض آتشفشان به هم خورده است
ایران من! ای هر که رسیده است به جایی
کنده است تو را پوست به امید قبایی!
ایران من! ای قسمت مردان تو از تو
تنهایی: «یمگان درهای» تنگی «نایی»
ای در تو به «اما و اگر» کار سپرده
وِِی در تو زبون، هر که کند چون و چرایی
«پژواک» چو تیری شد و برگشت به سویش
هرکس که برآورد به شوق تو«صدایی»جنگ چیز نفرتانگیزی است وقتی مادرت
هی سراغت را بگیرد از منِ همسنگرت
جنگ چیز نفرتانگیزی است وقتی هشت سال
هفتسینت را بیارد جبهه، تنها خواهرت
نفرتانگیز است وقتی که تو بعد هشت سال
میگذاری لحظهای خود را به جای همسرت:
«دخترت دندان که در میآورد تو نیستی
نیستی وقتی که تاتی میکند نیلوفرت
میرود مدرسه اما نیستی، کِش میرود
جملهسازیهاش را از نامههای آخرت
دخترت قد میکشد، میآیی اما خستهای
سوخته در آتش دیروزها بال و پرت
سوخته بال و پرت، سرمای ترکشهای جنگ
مانده مثل کوه یخ در جایجای پیکرت»
جنگ چیز نفرتانگیزی است از مادر بپرس
که میآید هفتهای شش روز بالای سرت
برای رد شدن ضربههای تکراری
چه بهتر است بخوابیم وقتِ بیداری
بهار آمده وُ موسم درختکُشیست
نصیبِ توست اگر ارّه بیشتر داری
به این امید که از بعدِ چند میلیون سال
بدل به نفت شود لاشهای که میکاری
صدای ارّه میآید که از تو میپرسد:
«چهگونه باب شد آیینِ جنگلآزاری؟»
برای کشتنِ گنجشک، سنگریزه بس است
نیاز نیست که حتماً تفنگ برداری
هر شعر که میسرودهام بیتو، آویزهی گوشهای کر بوده است
حالا که عجیبْ شاعرم با تو، باور نکن آنچه معتبر بوده است
حوّا نشدم که آدمم باشی شاید که قدیمتر از ابلیسیم
«شاید» نه، که «حتماً» است این قِدْمَت، پیش از تو و من کسی مگر بوده است؟
جانم به توان رسید در حسّت، تا جسم من و تو محوِ معنا شد
جریان شدیدِ این همافزایی، از سرعت نور، بیشتر بوده است
فریاد بکش که دوستم داری من هم بکشم که دوستت دارم
در فرصتِ التیامِ دردِ ما، داروی سکوت، بیاثر بوده است
هر نقطه که در حضور هم هستیم شعری است که انتشار خواهم داد
من در پیِ بازگفتنِ عشقم؛ شرحی که همیشه مختصر بوده است
درگیر احساسات خود هستند مثل خیانت در وفاداری
مزدورها هر لحظه میترسند از اتهام نسخهبرداری
خون، آب و انسان نانِ من، اما... جرمم از آنان بیشتر هم نیست
چیزی به جز امضا ندزدیدم از برگههای مردمآزاری
آنان نباید دیدنی باشند زیرا سیاهی محوشان کرده است
من دیدهام گاهی حقیقت را؛ رنگی است بینِ خواب و بیداری
تا تو کلیدت را بچرخانی با دستبندم حرف خواهم زد
برگرد زندانبان! که میترسم از موشهای چاردیواری
نقاب آهنین بر روی و زوبین و سپر در دست
به لشکرگاه آمد خشمگین، «دنکیشوت» سرمست!
که: بگشودم قلاع غرب و بردم گنجها از شرق
کنون فرجام تاریخ است و خوان آخرم بایست..!
بگو ای «سانچو»! کو دروازه تا بگشایمش چالاک؟
کجا بندی است «دلسینا» که بر زینش نشانم چست؟
در این صحرای توفانزا که هر سو خفته اژدرها
بزن نی تا برآرم شش، بزن «هو» تا بدرّم شصت!
همی تازید و بر هر کوه و صخره، پنجهها یازید
چوناین از هر گل وحشی یکی دل برد و صد دل خست
گذشت از هیبت هلمند و جادوی قلل چون باد
که در پای دژی دشوار اسپش خورد با بن بست
به رقص آمد دژ... آنک! اشتران مست... و دنبالش
صدای دختر کوچی که قلب کوه را بگسست
بگفت: این است آن رازی که بشنید آدم از حوا
غزلهای سلیمانی که صد بلقیساش از خود رست!
رمید از پهلوان دلبر، چو موری کو برآرد پر
«دن» از شوقش گهی با ابر و گه با باد میپیوست
رسید آنجا که جوشان بود خون تاک از تریاک
هزاران جام آتشگون بلند و، کوه و کیهان پست!
فتاد از اسپ حیران و به دریا زد دل سوزان
نقاب از چهره افکند و طلسم باستان بشکست
سرش چرخان و قلبش جام خون حلقهی دیوان
که عطشان سوخت در بحری که گاهی نیست، گاهی هست!
کژ و مژ، بیسوار، آخر دو اسپ رمزده راندند:
- شقایق یا گل خشخاش، آری مساله این است!
وقتی که حکمرانِ چمن، باد میشود
اول تبر حوالهی شمشاد میشود
دیگر چه مکتب و چه مرام و چه مسلکی
در گلشنی که قبلهنما باد میشود
بلبل خموش، غنچه گرفتار، گل ملول
یعنی چمن، مدینهی بیداد میشود
جایی که سنگ، زمزمهی عشق سردهد
آنجاست که تیشه قاتل فرهاد میشود
یک عمر آن که بود مجلد به جلد دوست
درگیر و دار حادثه جلاد میشود
نه آدم است اگر آدمی خطا نکند
وفا کنیم مگر عمر ما وفا نکند
خدا کند که خدای من آن خدا باشد
مباد دل به خدایان دهم... خدا نکند
فریب شعبدهبازان خنده را نخورید
کسی به گریهی این قوم اعتنا نکند
بگو به صوفی ملحد که شاهدی بس کن
برو به شیخ بگو بعد از این ریا نکند
به پیشگاه خدا گر چه قرب او کم نیست
بگو برای خدا بیش از این دعا نکند
بگو به خانهی ما دزد خانگی زده است
دلی که مخزن اسرار اوست وا نکند
بگو که آخرتش را بر آب خواهم ریخت
اگر قیامت این راز بر ملا نکند
دل شکسته ما بیکفن شکفتهتر است
سر بریدهی ما فکر خونبها نکند
شکوه ما همه در بستن لب و نفس است
دل حریر مرا شکوه بوریا نکند
فرشته بودم و آدم شدم، خطا کردم
یقین بدان که خطاپوش ما خطا نکند
بگو به حرمت آن روزهای که نگرفتیم
نمازهای قضا را کسی قضا نکند
عاشقان از گوَن دشت عطش، تاقترند
ماهیانی که اصیلاند در اعماقترند
دورهی آینگی سر شده یا آینه نیست؟
مردم کوچهی آیینه بداخلاقترند
واعظا! موعظه بگذار که وعّاظ عزیز
به تقلاّی گناه از همه مشتاقترند
راستی را اگر از نان و خورش نیست خبر
این گدایان ز چه از پادشهان چاقترند؟
پسران و پدران بیخبر از حال هماند
روز محشر پدران از پسران عاقترند
بعد از این نام من و گوشهی گمنامیها
که غریبان جهان شهرهی آفاقترند
بس شنیدم داستان بیکسی
بس شنیدم قصه دلواپسی
قصه عشق از زبان هر کسی
گفتهاند از نی حکایتها بسی
حال از من بشنو این افسانه را
داستان این دل دیوانه را
چشمهایش بویی از نیرنگ داشت
دل دریغا! سینهای از سنگ داشت
با دلم انگار قصد جنگ داشت
گویی از با من نشستن ننگ داشت
عاشقم من، قصد هیچ انکار نیست
لیک با عاشق نشستن عار نیست
کار او آتش زدن؛ من سوختن
در دل شب چشم بر در دوختن
من خریدن ناز او نفروختن
باز آتش در دلم افروختن
سوختن در عشق را از بر شدیم
آتشی بودیم و خاکستر شدیم
از غم این عشق مردن باک نیست
خون دل هر لحظه خوردن باک نیست
از دل دیوانه بردن باک نیست
دل که رفت از سر سپردن باک نیست
آه! میترسم شبی رسوا شوم
بدتر از رسواییام، تنها شوم
وای بر این صید و آه از آن کمند
پیش رویم خنده، پشتم پوزخند
بر چنین نامهربانی دل مبند
دوستان گفتند و دل نشنید پند
پیش از این پند نهان دوستان
حال هم زخم زبان دوستان
خانهای ویرانتر از ویرانهام
من حقیقت نیستم، افسانهام
گر چه سوزد پر، ولی پروانهام
فاش میگویم که من دیوانهام
تا به کی آخر چنین دیوانگی؟
پیلگی بهتر از این پروانگی!
گفتمش: آرام جانی، گفت: نه
گفتمش: شیرینزبانی، گفت: نه
میشود یک شب بمانی، گفت: نه
گفتمش: نامهربانی، گفت: نه
دل شبی دور از خیالش سر نکرد
گفتمش؛ افسوس! او باور نکرد
چشم بر هم مینهد، من نیستم
میگشاید چشم، من من نیستم
خود نمیدانم خدایا! کیستم
یک نفر با من بگوید چیستم؟
بس کشیدم آه از دل بردنش
آه! اگر آهم بگیرد دامنش
با تمام بیکسیها ساختم
دل سپردم، سر به زیر انداختم
این قماری بود و من نشاختم
وای برمن، ساده بودم باختم
دل سپردن دست او دیوانگی است
آه! غیر از من کسی دیوانه نیست
گریه کردن تا سحر کار من است
شاهد من چشم بیمار من است
فکر میکردم که او یار من است
نه، فقط در فکر آزار من است
نیتاش از عشق تنها خواهش است
دوستت دارم دروغی فاحش است
یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت
بغض تلخی در گلویم کرد و رفت
پایبند جستوجویم کرد و رفت
عاقبت بیآبرویم کرد و رفت
این دل دیوانه آخر جای کیست؟
وان که مجنونش منم لیلای کیست؟
مذهب او هر چه باداباد بود
خوش به حالش کاین قدر آزاد بود
بی نیاز از مستی مِی، شاد بود
چشمهایش مست مادرزاد بود
یک شبه از عمر سیرم کرد و رفت
بیست سالم بود، پیرم کرد و رفت
توپ و مسلسل و تانک، سارا پدر ندارد
مردم شما که گفتید دیگر اثر ندارد؟
گفتند غم مخور که پرواز کرده بابا
سارا به خویش میگفت، بابا که پر ندارد؟
سارا دعا مکن که بابا به خوابت آید
دیدن ندارد آخر جسمی که سر ندارد
میگفت زنده باشد هرجا که رفته باشد
سارا به جز یتیمی ترس دگر ندارد
بابا انار دارد، سارا به خویش لرزید
خانم، کتاب جز این درس دگر ندارد؟
زنگ حساب و انشاء، زنگ ریاضی و جبر
سارا ببخش اینجا زنگ خطر ندارد
کلّ کلاس گفتند، بابا انار دارد
سارا ولی نمیگفت، سارا پدر ندارد
وقتی سراپای مردی درگیر یک ماجرا بود
فهمیدم آن ماجرای چشمان یک آشنا بود
امواج ویرانگری داشت، هر قطرهاش بیکران بود
اعماق ناباوری داشت، دریا چه بیانتها بود
میشد شنید از سکوتش، غوغای پنهانیاش را
ما خود شنیدیم و دیدیم حتی سکوتش صدا بود
با یک دل آسمانی، یک زورق از باور عشق
دل را شبی زد به دریا، مردی که خود ناخدا بود
گرداب و طوفان سختی، دریا همآن شب به پا کرد
زورق شکست و مسافر تنها امیدش خدا بود
دریا تو بودی و چشمت، امواج ویرانگرش بود
وقتی که سکان قلبم محتاج یک ناخدا بود
اما چه خوش میخرامید در بسترت زورق دل
وقتی که آرامشی داشت، وقتی که دور از جفا بود
خود را به ساحل رساندم، من؛ مرد زورقشکسته
مردی که هرگز نپرسید دریا چرا بیوفا بود
در ساحل چشمهایت گفتم که جز من کسی نیست
اما دریغا ندیدم، ساحل پر از رد پا بود
دیگر کسی بعد از آن شب، از من سراغی ندارد
از من فقط قصه ای ماند، مردی که در شب رها بود
آه! در شهر شما یاری نبود
قصههایم را خریداری نبود
وای! رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از در و دیوارتان خون میچکد
خون من، فرهاد، مجنون میچکد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشهام
بویی از فرهاد دارد تیشهام
عشق از من دور و پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه!
هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه!
هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه!
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما میگریخت
در میان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم!
بعد از این با بیکسی خو میکنم
هر چه در دل داشتم رو میکنم
نیستم از مردم خنجر به دست
بتپرستم، بتپرستم، بتپرست
بتپرستم، بتپرستی کار ماست
چشم مستی تحفه بازار ماست
درد میبارد چون لب تر میکنم
طالعم شوم است باور میکنم
من که با دریا تلاطم کردهام
راه دریا را چرا گم کردهام؟!
خستهام از قصههای شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
این همه خنجر، دل کس خون نشد
این همه لیلی، کسی مجنون نشد
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوشباورم گولم مزن!