ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری
ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری

علی‌رضا بدیع

از این سوی خراسان بل‌که تا آن سوی کنگاور
چه طرفی بسته‌ام ای دوست از این نام ننگ‌آور؟

اگر سنجاق مویت وا شود از دست خواهم رفت
که سربازی چه خواهد کرد با انبوه جنگاور؟

دلم را پیش‌تر از این به کف آورده ای؛ حالا
زلیخایی کن و پیراهنم را هم به چنگ آور

به دست آور دل آن شاه ترسو را به ترفندی
به لبخندی سر این شیخ ترسو را به سنگ آور

به استقبال شعر تازه‌ام بند قبا بگشا
مرا از این جهان بی‌سروسامان به تنگ آور

فراموشی در این شیشه است، خاموشی در آن شیشه
شرابت هوشیارم می‌کند قدری شرنگ آور...

محمدعلی بهمنی

من با غزلی قانعم و با غزلی شاد
تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد

ویرانه نشینم من و بیت غزلم را
هرگز نفروشم به دو صد خانه‌ی آباد

من حسرت پرواز ندارم به دل آری
در من قفسی هست که می‌خواهدم آزاد

ای باد تخیّل ببر آن‌جا غزلم را
کَش مردم آزاده بگویند مریزاد

من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد
آرام چه می‌جویی از این زاده‌ی اضداد؟

می‌خواهم از این پس همه از عشق بگویم
یک عمر عبث داد زدم بر سر بی‌داد

مگذار که دندان‌زده‌ی غم شود ای دوست
این سیب که ناچیده به دامان تو افتاد

سعدی

چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتم        
چو تو ایستاده باشی، ادب آن که من بیفتم

تو اگر چون‌این لطیف از در بوستان درآیی        
گل سرخ، شرم دارد که چرا همی ‌شکفتم؟

چو به منتها رسد گل، برود قرار بلبل        
همه خلق را خبر شد، غم دل که می‌نهفتم

به امید آن که جایی قدمی نهاده باشی        
همه خاک‌های شیراز به دیدگان برُفتم

دو سه بامداد دیگر که نسیم گل برآید        
بِتَر از هزاردستان بکُشد فراق جفتم

نشنیده‌ای که فرهاد چه‌گونه سنگ سُفتی        
نه چو سنگ آستانت که به آب دیده سُفتم

نه عجب شب درازم که دو دیده باز باشد        
به خیالت ای ستمگر عجب است اگر بخفتم

ز هزار خون «سعدی»، بِحَلند بندگانت        
تو بگوی تا بریزند و بگو که من نگفتم

ناصر حامدی

هنوز گر چه صدایت غریب و غمگین است
بلند حرف بزن، گوش شهر سنگین است

بلند حرف بزن ماه بی‌قرینه، ولی
مراقب سخنت باش، شب خبرچین است

مراقب سخنت باش و کم بگو از عشق
شنیده‌ام که مجازات عشق سنگین است

اگر به نام تو دستی به آسمان برخاست
گمان مبر که دعا می کنند، نفرین است...

به قدر خوردن یک چای تلخ با من باش
که تلخ با تو عزیزم هنوز شیرین است

مرا به خوب شدن وعده می‌دهی امّا
شنیده‌ام همه‌ی وعده‌ها دروغین است

به حال و روز بد پیش از این چه می‌نالی؟
چه ماجرا که به تقدیرمان پس از این است

علی‌رضا قزوه

ببینید، ببینید، هلال رمضان را
برون ریزید از دل، همه ظنّ و گمان را

بمویید و برویید، بجویید و بپویید
بشویید عیان را و ببویید نهان را

چرا درد دل خویش نگفتیم به دلدار
چرا چاره نکردیم، پریشانی جان را

برون آورد ای کاش یکی واقعه ناگاه
از این وحشت اوهام، جهان نگران را

کدورت بزداییم، تباهی بتکانیم
علاجی بتوانیم مگر زخم زبان را

ببین دربه‌درانیم، رها در شب بی‌ماه
اگر دست نگیرند، من و گم‌شدگان را

عزیزا به هم آییم که سفیانی دوران
به هم ریخته امروز، زمین را و زمان را

دگر نوبت مهدی است درآییم به میدان
مگو لشکر دجال گرفته است جهان را

چرا این همه در خویش تنیدیم و دویدیم
چرا دور نکردیم ز خود نام و نشان را

نه شمسیم و نه عطار، نه خواندیم به یک بار
نه حلاج و نه شبلی، نه شیخ خرقان را

ندیدیم و نگفتیم حکایات الهی
نخواندیم یکی قصه‌ی موسی و شبان را

همه روح شگفت است همه گنج نهان است
بیا پاس بداریم چنین درّ گران را

دکانی بگشودیم به سرمایه‌ی جادو
اگر معجزتی نیست ببندیم دکان را

مقیمان حرم را مزن با دم شمشیر
مریز آبروی کس، مرنجان همگان را

منم طوطی ناچار مرا با خود مگذار
رها کن ز من این بار من آینه‌خوان را

منم طوطی و در من هر آیینه دم اوست
سخن های غریبی است من هیچ‌مَدان را

از این ظلمت یک‌ریز، جهان را به درآریم
سحر شد نشنیدید مگر بانگ اذان را؟

اگر عاشقی امروز به میدان عمل شو
اگر یوسفی امروز مرنجان اخوان را

مبندیم در نور به روی دل مستور
سحر شد بگشاییم مفاتیح جنان را

عزیزان منا کاش مبارک شود ایام
ببینید، ببینید، هلال رمضان را

علی‌محمّد مؤدّب

نوح رمضان آمد و من خاک‌نشینم
تا در دل توفان تماشا، چه ببینم

نوح رمضان آمد و من ماربه‌دوشم
با جفتی از این گونه، به کشتی چه نشینم

اینک چه نصیبم ز بسا معجز موسی
باری که ز قارون‌صفتی، غرق زمینم

هر بار دمیدند دمی عیسوی افسوس!
گل‌تر شدم از پیش به عذری که هم‌اینم

گفتند هلال رمضان است عیان است
گفتندم و گفتم بگذارید ببینم

علی‌محمّد محمّدی

ستاره‌های جهان ریزه‌خوار چشم تواَند
شراب‌های دو عالم خمار چشم تواَند

سپیدبختی روز و سیاه‌روزی شب
بیان ساده‌ی لیل و نهار چشم تواَند

نه ماه و چشمه که شهره به روشنی شده‌اند
تمام آینه‌ها وام‌دار چشم تواَند

و این‌که وا شده پلک هزار نرگس مست
نتایج نفحات بهار چشم تواَند

زمین و زهره و... اصلاً تمام سیّارات
شبیه این دل من بر مدار چشم تواَند

مِی و ستاره و خورشید و نرگس و دریا
بدون شک همه‌شان از تبار چشم تواَند

برای دیدن «سان» از هزار چشم آهو
جهانیان همه در انتظار چشم تواَند

خلاصه‌تر بنویسم: غزالِ دشت غزل!
پلنگ‌های زیادی شکار چشم تواَند

رضا کرمی

نیستم... چون سایه بی‌نقش و نگار افتاده‌ام
دیدنی هستم ولی از چشم یار افتاده‌ام

کوه را بیهوده دست هم‌نوایی می‌دهم
سنگم و از شانه‌های اعتبار افتاده‌ام

سرنوشت عشق من روشن‌تر از پروانه نیست
شمعم و با گریه بر سنگ مزار افتاده‌ام

کوه ها از ناله ی من شانه خالی می کنند
رود اشکم... از دهان کوه‌سار افتاده‌ام

آسمان آیینه‌دار بی‌کسی‌هایم نشد
طفل توفانم که از دوش غبار افتاده‌ام

ایستگاه خالی‌ای هستم که بعد از سال‌ها
تازه می‌فهمم که از چشم قطار افتاده‌ام

رضا طبیب‌زاده

فکر کن زلزله افتاده به کوهی که تویی
سیل و طوفان شده در کشتی نوحی که تویی

فکر کن بعدِ کتک خوردن و افتادن، باز
«ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز»

دست در دست تو سر را به خیابان زده‌ایم
دل نبستیم به شیراز و به تهران زده‌ایم

خوابِ من رفت و هم‌آغوش شدم با اتوبوس
مثل خوابی که گره خورده به نافش کابوس:

چشم تمساح پر از اشک شد و زاری کرد
عاشق روی زمین بود و زمین‌خواری کرد!

راه افتادم و هر جاده زمین را طی کرد
آن قدَر دور زد آخر همه‌شان را قی کرد

تف شدم توی زمین‌های کشاورزی‌شان
وسط برف زمستانی و سگ‌لرزی‌شان

پخش بودم کف بی‌خوابیِ شب در جاده
در سرم حال و هوای هذیان افتاده

اتوبوس از سر شب تا دل شب یک‌سره رفت
خواب من آمد و از راه هم‌این پنجره رفت

کوه بالای سرم مانده، معلق شده است
فکر کن معجزه‌ای باز محقق شده است

فکر کن گیر شدم در بغل صندلی‌ات
گیر در چون و چرا و اگر، اما، ولی‌ات...

باز سرگرم شدم توی مسکّن‌هایم
دل‌خوش صوت پر از حزن مؤذن‌هایم:

«اشهد انّ علی» ساکن این شهر شده است
«اشهد انّ علی» با همه‌تان قهر شده است

چاه فهمیده که اندوه تو را کم دارد
نخل فهمیده که دستان تو زمزم دارد

«اشهد انّ» که از خواب پریدم با درد
پرِ دردم... پرِ دردم... پرِ دردم... برگرد...

فکر کن دست به دامان نگاهی شده‌ام...
فکر کن یونسِ افتاده به ماهی شده‌ام

«شام آخر» شده و خواب‌نمایت شده‌ام
مثل «هفتاد و دو تن» سر به هوایت شده‌ام...

می‌رود «خون خدا» روی زمین دست به دست
بین این قوم خدا‌دیده‌ی گوساله‌پرست!

چشم وا کردم و از صندلی‌ام دور شدم
راه افتادم و در تاک تو انگور شدم

راه افتادم و حالا وسط تهرانم
مثل یک یوسفِ جامانده ته زندانم

دست در دست تو و خسته از این چرخ کبود
بعدِ یک عمر رسیدیم به شهری که نبود!

شهر درگیر زمین‌گیریِ در تب شده بود
ما سرِ ظهر رسیدیم ولی شب شده بود!

فکر کن از نفس افتاده کسی در تهران
تا نفس‌هام نیفتاده مرا برگردان

کوچه در کوچه، خیابان به خیابان رفتیم
فصل‌ها پشت سر هم به زمستان رفتیم

دست در دست شدیم و سفری شد آغاز
بعدِ یک عمر نخوابیدن و رفتن هم باز،

«ره نبردیم به مقصود خود اندر» تهران
«خرّم آن روز که» در شهر ببارد باران

رضا سیرجانی

گفته بودم که خاطرَت را این، مردِ تنهای ایل می‌خواهد
گفتی: «آخر چرا؟!» و پرسیدم: «عاشقی هم دلیل می‌خواهد؟!»

قلبِ تو، جنس سنگ هم باشد، قبله‌ی آرزوی من آن‌جاست
فتحِ این کعبه‌ای که می‌بینم... آه! اصحاب فیل می‌خواهد!

گفته‌اند امتحان چشمانت، کار یک عاقلِ مسلمان است
کوفه‌ی چشم‌های تو شاید «مسلم بن عقیل» می‌خواهد

بین دریای مشکیِ مویت، باز هم فرق از وسط وا کن
تا دوباره کسی نگوید که معجزه، رود نیل می‌خواهد


پی‌نوشت: این غزل، بیت آخری هم دارد که در این‌جا بدون اجازه از شاعر حذف شد.

حسین منزوی

از روز دست‌برد به باغ و بهار تو
دارم غنیمت از تو گلی یادگار تو

تقویم را معطل پاییز کرده است
در من، مرور باغ همیشه‌بهار تو

از باغ رد شدی که کِشد سرمه تا ابد
بر چشم‌های میشی نرگس غبار تو

فرهاد کو که کوه به شیرین رها کند
با یک نگاه کردن شوریده‌وار تو

کم‌کم به سنگ سرد سیه می‌شود بدل
خورشید هم اگر نچرخد بر مدار تو

چشمی به تخت و بخت ندارم مرا بس است
یک صندلی برای نشستن کنار تو

فاطمه سالاروند

گر چه توفان شد و بی‌واهمه پَر کند مرا
و در این غربت دور از همه افکند مرا

آفرین بر نفسش! دست مریزاد به عشق!
که چون‌این کرد به چشمان تو پا‌بند مرا

بی‌خبر آمد و کرد از همه جا بی‌خبرم
از تو و نام تو و یاد تو آکند مرا

تن سرمازده‌ام باغ شد و فروردین
تا به لبخند تو پیوند زد اسفند مرا

جاده‌ها در شب تاریک به راه افتادند
تا به روزی که تو باشی برسانند مرا

تا به روزی که... شب و جاده و آواز چه‌قدر؟
می‌کشد عشق به دنبال تو تا چند مرا؟

یغمای نیشابوری

کی گفتمت که خشت سرا از طلا مکن؟
گفتم سرای خلق چو ویرانه‌ها مکن

کی گفتمت که کار مکن بر مراد دل؟
گفتم تو هم مراد کس زیر پا مکن

کی گفتمت که دور ز عیش و سرور باش؟
گفتم سرور و عیش کسی را عزا مکن

کی گفتمت که لذت دنیا بنه ز دست؟
گفتم ثبات نیست بر او اتکا مکن

کی گفتمت که نام خدا بر زبان مبر؟
گفتم جفا به خلق به نام خدا مکن

کی گفتمت عهد به‌جا آر یا میار؟
گفتم اگر وفا ننمودی جفا مکن

کی گفتمت که دل ندهی بر جهان دون؟
گفتم تو داده‌ای به‌ جهان دل، ریا مکن

کی گفتمت که بهر کسان رازدار باش؟
گفتم ز خلق عیب نهان برملا مکن

کی گفتمت که پند یغما گوش گیر؟
گفتم که گوش بر سخن ناروا مکن

ناصر حامدی

جاری شدی شبیه عسل بر زبان من
پیچیده است بوی خوشت در جهان من

محبوب من! به ذکر تو مشغول مانده‌اند
چشم و دل و سر و لب و دست و دهان من

زیبایی‌ات ادامه‌ی زیبایی خداست
افتاده روی ماه تو در آسمان من

لب‌های تو دو حبه‌ی انگور آب‌دار
کی می‌شود شراب شوی بر لبان من؟

شاید لبت ادامه‌ی نهری بهشتی است
سر رفته سرخی لبت از استکان من

تفسیر باغ سیب جهان گونه‌های توست
کی گونه را حواله دهی بر دهان من؟

باید تو را نشاند و نشست و نگاه کرد
بنشین دمی مقابل من، مهربان من!

وا کن به ناز خمره‌ی شیر و شراب را
چیزی بگو که مست شود روح و جان من

دستان من به دست تو وابسته مانده‌اند
تن می‌دهد به بازی تو بازوان من

مهرداد نصرتی

هر آن قدر که در این سینه آه داشته‌ام
برای روز مبادا نگاه داشته‌ام

برای این که بپیچم به دامن بختت
برای این که بگویم گناه داشته‌ام

که فکر می‌کردم راه می‌روی در من
که فکر می‌کردم در تو راه داشته‌ام

که دل به سوسوی اختران ندادم هیچ
به این خیال که در خانه، ماه داشته‌ام

دلم به حداقل‌های بودنت خوش بود
فقط هم‌این که تو را گاه‌گاه داشته‌ام

مهرداد نصرتی

نخند از دل این قاب عکس خاک گرفته
دلم پر است پر از حرف‌های با تو نگفته

شبیه درد شده مرد خاطرات قشنگت
دلش گرفته از این روزهای درد گرفته

بدون تو چه بهاری و هفت سینی و عیدی؟
بهار بی تو در خانه‌ام نیامده رفته

ببین به سال رسیدند روزهای بدی که
خیال می‌کردم قد نمی‌دهند به هفته

مهرداد نصرتی

تا فکر می‌کنم به چه ها فکر می‌کنم
دارم به چشم‌های شما فکر می‌کنم

با من به جاده‌های رهایی نمی‌رسی
گفتی که فکر کن به خدا فکر می‌کنم

گم می‌شوم میان شب چشم‌های تو
حتی به چشم‌های تو تا فکر می‌کنم

دنیای من خلاصه شده در دو چیز خوب
یا فکر مِی کنم به تو یا فکر می‌کنم

ماندم کجا، چه‌گونه، چرا عاشقت شدم؟
ماندم به تو هنوز چرا فکر می‌کنم

مهرداد نصرتی

دوباره عشق کجا و کی اتفاق بیفتد
اگر که بین من و تو شبی فراق بیفتد؟

مباد تیره شود روزهای روشنِ با تو
مخواه ماه منیرِ تو در مَحاق بیفتد

نیاید آن که تو سهم من از زمانه نباشی
دلت که زنده به من بود از اشتیاق بیفتد

گناه دارد امّیدوار کردن این رود
اگر بناست گذارش به باتلاق بیفتد

چه فرق دارد اگر سایه‌سار باغ نباشد
درخت، دار شود یا که در اجاق بیفتد!

اگر بناست نمانی، چه فرق می‌کند اصلاً
برای ما:
             -من و دنیا-
                                 چه اتفاق بیفتد...

مهرداد نصرتی

پیش آمده سوال کنی گاهی از خودت،
اصلا چه مرگت است؟ چه می‌خواهی از خودت؟

چون جاده‌ای که گم شده در هول برف و مرگ
برخیز بلکه باز کنی راهی از خودت

شمع کدام بزم شدی که نسوختی؟
برگشت دارد آن چه که می‌کاهی از خودت؟

مهمان سفره‌ی دل خود باش و صید کن
دریا خودت، کناره خودت، ماهی از خودت

دنیا غریبه است، در آینه‌اش مساز
تصویر رنگ‌باخته و واهی از خودت

بگذار روزگار غریب و فریب را
در حسرت برآمدن آهی از خودت...

این قدر دردمند برایت گریستم...
اما تو... شد سوال کنی گاهی از خودت؟

مهرداد نصرتی

سخت می‌پیچم به خود، طوفان سرگردانی‌ام
چند می‌خوانی مرا و از خودت می‌رانی‌ام؟

آفتابی تو، من ابرم، این چه راز آلودگی است؟
تا بخندانم تو را، یک‌ریز می‌گریانی‌ام

اتفاق افتاده‌ای ای عشق در من ناگزیر
دوستت دارم ولیکن سخت می‌ترسانی‌ام

با قدم‌هایی هراسان پیش می‌آیم ولی
از کجای جاده می‌خواهی که برگردانی‌ام؟