هماین که شعر بخواهد بیاید از دهنم
امان نمیدهی و میپری «تو» در سخنم
«تو»یی که شعر به من وحی میکنی فلذا
چهگونه غیر «تو» من حرف دیگری بزنم؟
تمام شعر پر است از «تو»، از «تو»، از «تو»، «تو»، «تو»...
به نام «تو»ست تمام قبالهی دهنم
«تو»یی که گرمی شعری؛ «تو» شمس لبریزی
برای مولوی نابهشاعری که منم
بنابراین من اگر، از «تو» شعر ننویسم
سفیدی تن این صفحه میشود کفنم
مخواه بی«تو» بمانم، مخواه بی«تو» مرا
که ساده، دل نسپردم که ساده، دل بکنم
•
... چهقدر حرف زدم! بهتر است برخیزم
دوباره چای بریزم که خشک شد دهنم
نام من عشق است آیا میشناسیدم؟
زخمیام – زخمی سراپا میشناسیدم؟
با شما طی کردهام راه درازی را
خسته هستم خسته، آیا میشناسیدم؟
راه ششصد سالهای از دفتر حافظ
تا غزلهای شماها، میشناسیدم؟
این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده است
من همان خورشیدم اما، میشناسیدم؟
پای رهوارش شکسته، سنگلاخ دهر
اینک این افتاده از پا، میشناسیدم؟
میشناسد چشمهایم چهرهتان را
همچنانی که شماها میشناسیدم
اینچنین بیگانه از من رو مگردانید
در مبندیدم به حاشا، میشناسیدم!
من همان دریایتان ای رهروان عشق!
رودهای رو به دریا! میشناسیدم
اصل من بودم، بهانه بود و فرعی بود
عشق «قیس» و حُسن «لیلا» میشناسیدم؟
در کف «فرهاد» تیشه من نهادم، من!
من بریدم، بیستون را میشناسیدم؟
مسخ کرده چهرهام را گر چه این ایام
با همین دیوار، حتی میشناسیدم
من همانم، مهربان سالهای دور
رفتهام از یادتان؟ یا میشناسیدم؟
من پیر شدم، دیر رسیدی، خبری نیست
مانند من آسیمهسر و دربهدری نیست
بسیار برای تو نوشتم غم خود را
بسیار مرا نامه، ولی نامهبری نیست
یک عمر قفس بست مسیر نفسم را
حالا که دری هست مرا بال و پری نیست
حالا که مقدّر شده آرام بگیرم
سیلاب مرا برده و از من اثری نیست
بگذار که درها همگی بسته بمانند
وقتی که نگاهی نگران، پشت دری نیست
بگذار تبر بر کمر شاخه بکوبد
وقتی که بهار آمد و او را ثمری نیست
تلخ است مرا بودن و تلخ است مرا عمر
در شهر به جز مرگ متاع دگری نیست
عشق بعضی وقتها از درد دوری بهتر است
بیقرارم کرده و گفته صبوری بهتر است
توی قرآن خواندهام... یعقوب یادم داده است:
دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است
نامههایم چشمهایت را اذیت میکند
درددل کردن برای تو حضوری بهتر است
چای دم کن... خستهام از تلخی نسکافهها
چای با عطر هل و گلهای قوری بهتر است
من سرم بر شانهات؟.. یا تو سرت بر شانهام؟..
فکر کن خانم اگر باشم چه جوری بهتر است؟
هیچ دلی عاشق و دچار مبادا
عاقبت چشم، انتظار مبادا
میروی و ابرها به گریه که برگرد!
چشم خداوند، اشکبار مبادا
تشنهلبی مست رفته است به میدان
این خبر سرخ ناگوار مبادا!
تشنهلبی مست رفته است به میدان
آینه با سنگ در کنار مبادا
تشنهلبی مست رفته است به میدان
وعدهی دیدار بر مزار مبادا
تشنهلبی مست رفته است به میدان
تشنهلب مست بیقرار مبادا
شیهه اسبی شنیده میشود از دور
شیهه اسبی که بیسوار مبادا
این طرف آهو دوید، آن طرف آهو
دشت در اندیشهی شکار مبادا
وسعت دشت است و وحشت رم اسبان
غنچهی سرخی به رهگذار مبادا
زندگی سبز و مرگ سرخ مبارک
دشت پر از لاله بی بهار مبادا
عالم کثرت گشود راه به وحدت
هیچ به جز آفریدگار مبادا!
روی دستش، پسرش رفت، ولی قولش نه!
نیزهها تا جگرش رفت، ولی قولش نه!
این چه خورشیدِ غریبی است که با حالِ نزار
پای نعشِ قمرش رفت، ولی قولش نه!
باغبانی است عجب، آن که در آن دشتِ بلا
به خزانی ثمرش رفت، ولی قولش نه!
شیرمردی که در آن واقعه هفتاد و دو بار
دستِ غم بر کمرش رفت، ولی قولش نه!
جان من برخیِ «آن مرد» که در شط فرات
تیر در چشمِ ترش رفت، ولی قولش نه!
.
هر طرف مینگری نامِ حسین است و حسین
ای دمش گرم! سرش رفت، ولی قولش نه!
با اشکهاش دفتر خود را نمور کرد
در خود تمام مرثیهها را مرور کرد
ذهنش ز روضههای مجسم عبور کرد
شاعر، بساط سینهزدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیتهاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار، دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژههاست
شاعر، شکستخوردهی طوفان واژههاست
بیاختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی ز غیب، قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد، واژهی لبتشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه میکند
دارد غروب فرشچیان گریه میکند
با این زبان چهگونه بگویم چهها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چونآن فنای خدا بیریا کشید
حتی براش جای کفن بوریا کشید
در خون کشید قافیهها را، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
«خورشید سر بریده غروبی نمیشناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود»
او کهکشان روشن هفده ستاره بود
خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن...
پیشانیاش پر از عرق سرد و بعد از آن...
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن...
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن...
در خلسهای عمیق خودش بود و هیچکس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...
دلواپسیام نیست، چه باشی چه نباشی
احساس تو کافی است، چه متن و چه حواشی
از خویش گذشتم، ببرم خاک کن اما
شعرم چه؟ نه! بی ذوق مبادا شده باشی
میخواستم از تو بنویسم که مدادم
خندید؛ چه مانده است مرا تا بتراشی
مجموعهی آماده ی نشرم، خبر بد
یک خالی پر، خطبهخطش روح خراشی
شصت و سه غزل له شده در زلزلهی من
شصت و سه نفس، شصت و سه حسِّ متلاشی
نفرین نه، سوال است؛ چه گونه دلت آمد
بارانم! اسیدانه به من زخم بپاشی؟
ای ناز تو تا نیمهی پاییز رسیده
ای سرخِ لبت با می لبریز رسیده
زلف تو هواخواهِ کدامین شب ابری است
کاین گونه پریشان و غمانگیز رسیده؟
زیباتر از آنی که رهایت کنم، اما
دیر آمدهای؛ دورهی پرهیز رسیده
جان و تن من امت پیغمبر دردند
بر من دم ویرانگر چنگیز رسیده
ای قونیه تا بلخ به غوغای تو مشغول
بشتاب که شمس تو به تبریز رسیده
لبخند بزن، لب که به هم میزنی انگار
یک سورهی زیبا به خطی ریز رسیده
اعجابآوری به تو باید نگاه کرد
از هوش میبری به تو باید نگاه کرد
این چشمها برای تماشای تو کم است
با چشم دیگری به تو باید نگاه کرد
پیکرتراشهای نخستین نوشتهاند
سهل است بتگری، به تو باید نگاه کرد
ای دیدنیترین و پرستیدنیترین
رؤیای مرمری به تو باید نگاه کرد
زیباییات گرفته فراز و فرود را
در دیو و در پری به تو باید نگاه کرد
در تو دقیق گشتم و عقلم به باد رفت
گفتند سرسری به تو باید نگاه کرد
امروز اگر آمیزهی تنهایی و دردند
یادت میآید، با تو چشمانم چه میکردند؟
در ذهن من منظومهای در حال تشکیل است
سیارههای کوچکش دورِ تو میگردند
بیتو که خورشید تمام ماهها هستی
شبهای گرمِ نیمهی مرداد هم سردند
مرداد گفتم..؟ آه!.. آری ماه خوبی بود!
ای کاش میشد روزهایش باز برگردند
اصلاً نپرسیدی که شهریور چه با من کرد
شبهای تاریکش به روز من چه آوردند
حالا مواظب باش چون پاییز هم گاهی
کاری ندارد برگ ها سبزند یا زردند
دوستش دارم، غمش در سینه باشد یا نباشد
صورت ماهش در این آیینه باشد یا نباشد
یاد او در خاطر من هست اگر در خاطر او
یادی از این عاشق دیرینه باشد یا نباشد
شیشهی ایمان بهدست افتادهام در پای آن بت
جای من آغوش این سنگینه باشد یا نباشد
... لبهای من به خنده نشست
روی تنهاییام پرنده نشست
باز طوفان گرفت ابراهیم
بت من جان گرفت ابراهیم
بت من رنگ و بو نمیخواهد
شبنم است او، وضو نمیخواهد
برگ و بار جهان ز ریشهی اوست
خون پیغمبران به شیشهی اوست
هر طرف نقش آن پریرو هست
رو به هر سو که میکنم او هست
دلم از غصه مست اوست هنوز
چشمهایم به دست اوست هنوز
میزنم هرچه... در نمیشکند
بت من را تبر نمیشکند
تو بتت از گِل است ابراهیم
کار من مشکل است ابراهیم
تو بهارت به این قشنگی نیست
بت من چون بت تو سنگی نیست
گُل به گیسو نمیزند بت تو
چشم و ابرو نمیزند بت تو
تو صدای مرا نمیفهمی
حرفهای مرا نمیفهمی
امتحان کن جمال او دیدن
تا تو باشی و بتپرستیدن
تو دلت خون نبوده در هوسی
چشمهایت نمانده پیشکسی
تو نشستیکنار دلهرهات؟
شده اندیشهی کسی خورهات؟
شده از عمق سینه آه کنی؟
مثل دیوانهها نگاه کنی؟
خیمهی سروری مزن اینجا
لاف پیغمبری مزن اینجا
عرض و جدی بر این وجود آور
بت عشق است سر فرود آور
آب خواهد شد آهن تبرت
خون میافتد به عشوه در جگرت
از غمش سر به چاه خواهیبرد
به خدایت پناه خواهیبرد
غنچه را بنده میکند بت من
مثل گُل خنده میکند بت من
ماه در چاه تنگ پیرهنش
میخزد یوسفانه بر بدنش
آبی چشم آسمانی او
باغ لبهای زعفرانی او
شب زیبای گیسوان خمش
مژههای بلند روی همش
قطرهی ژاله بر رخ لاله
آه از این ماه چاردهساله
لبهای من به خنده نشست
روی تنهاییام پرنده نشست
باز طوفان گرفت ابراهیم
بت من جان گرفت ابراهیم
او در اندیشهی زمان جاریست
روی لبهای دیگران جاریست
امتحان کن جمال او دیدن
تا تو باشی و بتپرستیدن
من زبانریز آن پریرویم
هر چه دلخواه اوست میگویم
چه کنم رو به این حرم نکنم؟
سجده بر پای این صنم نکنم
من چه با این دل فگار کنم؟
تو که پیغمبری چهکار کنم؟
در دست من بگذار آن دستان تنها را
در من بریز آشوب آن چشمان زیبا را
حیف است جای دیگری پهلو بگیری عشق!
پهلوی من پایین بیاور بادبانها را
بیطاقتیهای تو را آغوش وا کردم
مانند بندرها که توفانهای دریا را
بر صخرههای من بکوب اندوههایت را
بر ماسههایم گریه کن غمهای دنیا را
اسم تو را بردم لبان تشنهام خشکید
مثل دهان نیل وقتی اسم موسی را
بیتو این دنیا سراب و سایه است
آرزوهایم همه بیپایه است
آرزو، بسیار و این دنیا، بخیل
دست من کوتاه و خرما بر نخیل
بیتو این دنیا چه معنی میدهد؟
دل بریدن از تو انکار من است
«من تو را میخواهم» این کار من است
بیحقوق و بیمزایا، سینهسوز
از تو استعفاء چه معنی میدهد؟
بیتو کابوس یا رویا چه فرق؟
بیتو در هوشیاری و اغما چه فرق؟
بیتو بیمهتاب کوچه ظلمت است
حس حاکم بر دل من وحشت است
بیتو این شبها چه معنی میدهد؟
از همان روز نخست و از الست
بیتو مجنون گِل لگد میکرده است
بیتو اکنون نیز او پا میزند
عشق بیلیلا چه معنی میدهد؟
گفتی پَر و بارید باران پرستو
باران شب، باران بو، باران شببو
گفتی مِی و آماده شد قهقه بخندد
آن کوزهی سرشار مستی، کنج پستو
ماندی نگاهی کردی و خندید چشمت
رفتی به راه افتاد ردّ پای آهو
تو بر لب بام آمدی ای نازنین... یا
باریده است از آسمان باران گیسو
نقش زلال توست هر جا آب و کاشی است
فرقی ندارد شیخ لطفالله و خواجو
یک دست دستاری که پیچیده است در باد
یک دست کشکولی کزو سررفته یا هو
بر خاک بسپارش به رسم خاکساری
یک لاقبا مانده است ای درویش تا او
هر کس به کلافی سر بازار تو باشد
بیچاره دل من که خریدار تو باشد
امید تویی، عید تویی، فصل شکفتن؛
بوی خوش پیراهن گلدار تو باشد
این راه چه راه است که پشت سرت آه است؟!
باشد که خداوند نگهدار تو باشد!
زیباییات ای ماه چه دیوانهکننده است
بیچاره پلنگی که گرفتار تو باشد
نارنج چه کاری است که دست همه دادند؟!
ای عشق گمان میکنم این کار تو باشد