سینه در سینه پر از خالی یک حس زلالم
جرعهای بوسه بزن بر لب این جام سفالم
جرعهای گریه بیاور که تَرَم سازد و سرمست
رحمی آور به ترک خندهی خشکیدهی حالم!
بغض در بغض تو را منتظرم ای غزل اشک...
که به فر یاد من آیی و بباری کــه ببالم
همچونآن آینه همصحبت آن چشم سیاهم
پرم از حرف ولی حیف که حیرانم و لالم!
حلقه در حلقه پریشانی گیسوی تو نازم
که در او دایره در دایره در دور محالم
از دو چشم تو غزل گفتن من فلسفهای داشت
در غزل فلسفهی چشم تو در زیــر سوالم!
دلخوشم با غزلی تازه هماینم کافی است
تو مرا باز رساندی به یقینم کافی است
قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو؟
گاهگاهی که کنارت بنشینم کافی است
گلهای نیست من و فاصلهها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی است
آسمانی تو! در آن گستره خورشیدی کن
من هماین قدر که گرم است زمینم کافی است
من هماین قدر که با حال و هوایت گهگاه
برگی از باغچهی شعر بچینم کافی است
فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز
که هماین شوق، مرا خوبترینم! کافی است
ای لب تو قبلهی زنبورهای سومنات
خندهات اعجاز شهناز است در کرد بیات
مطلع یک مثنویِ هفت مَن، زیباییات
ابروانت، فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلات
من انار و حافظ آوردم، تو هم چایی بریز
آی میچسبد شب یلدا هل و چایی نبات
جنگل آشوب من، آهوی کوهستان شعر
این گوزن پیر را بیچاره کرده خندههات
میرود، بو میکشد، شلیک، مرغی میپرد
گردنش خم میشود، آرام میافتد به پات
گردهاش میسوزد و پلکش که سنگین میشود
میکشد آهی، که آهو... جان جنگل به فدات
سروها قد میکشند از داغی خون گوزن
عشق قلقل میزند از چشمهها و بعد، کات:
پوستش را پوستین کرده زنی در نخجوان
شاخهایش دستهی چاقوی مردی در هرات
خوش درددلی دارم، درمان به چه کار آید؟
با کفر سر زلفش، ایمان به چه کار آید؟
دلزنده بود جانم، چون کشتهی عشق اوست
بیخدمت آن جانان، این جان به چه کار آید؟
عقل از سر مخموری سامان طلبد از ما
ما عاشق سرمستیم، سامان به چه کار آید؟
عشق آمد و مُلک دل، بگرفت به سلطانی
جز حضرت این سلطان، سلطان به چه کار آید؟
در خلوت میخانه، بزمی است ملوکانه
روضه چه بود اینجا، رضوان به چه کار آید؟
هر چهقدر این روزها دستان من تنهاترند
چشمهایت شب به شب زیباتر و زیباترند
رازداریهای من بیهوده است، این چشمها
از تمام تابلوهای جهان گویاترند
این چه تقدیری است که عشقِ من و انکارِ تو
هر دو از افسانهی آشیل نامیراترند؟
من پَر کاهی به دست باد پاییزم ولی
چشمهای روشنت از کهربا گیراترند
یک قدم بردار و از طوفان آذر پس بگیر
برگهایی را که از شلاّق بارانها تَرَند
باد میآید، درخت نارون خم میشود
شاخههای لُخت از دستانِ من تنهاترند
کنار من که قدم میزنی هوا خوب است
پر از پریدنم و جای زخمها خوب است
برای حک شدن عشق در خیابانها
به جا گذاشتن چند ردّ پا خوب است
قدم بزن پُرم از حس «درکنار تویی»
قدم بزن پُرم از حس اینکه «ما» خوب است
نخند حرف دلم را نمیشود بزنم
خیال میکنم اینجور جملهها خوب است
بگیر دست مرا بشکنام بپیچانام
دو تکهام کن و آتش بزن، بلا خوب است
به هر کجا که مرا میبری نمیگویم
کجا بد است کجا دور یا کجا خوب است
به من بگو تو، بگو هی، به من بگو صالح
نگو: «تو» بیادبی میشود «شما» خوب است!
تو تکیه کلام منی و شاعر تو
همیشه نام تو را ثبت کرده با خوب است
و بیت بیت سفر کرده از هر آنچه بد است
به اتفاق تو او هم رسیده تا خوب است
قدم بزن صحرا فکر میکند باران
دوباره یاد زمین کرده و خدا خوب است
لکنت شعر و پریشانی و جنجال دلم
چه بگویم که کمی خوب شود حال دلم؟
کاش میشد که شما نیز خبردار شوید
لحظهای از من و از دردِ کهنسال دلم
از سرم آب گذشته است مهم نیست اگر
غم دنیای شما نیز شود مالِ دلم
عاشق ِ نان و زمین نیستم این را حتماً
بنویسید به دفترچهی اعمال دلم
آه! یک عالمه حرف است که باید بزنم
ولی انگار زبانم شده پامال دلم
مردم شهر! خدا حافظتان من رفتم
کسی از کوچهی غم آمده دنبال دلم