ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری
ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری

رضا شیبانی‌اصل


سینه در سینه پر از خالی یک حس زلالم
جرعه‌ای بوسه بزن بر لب این جام سفالم

جرعه‌ای گریه بیاور که تَرَم سازد و سرمست
رحمی آور به ترک خنده‌ی خشکیده‌ی حالم!

بغض در بغض تو را منتظرم ای غزل اشک...
که به فر یاد من آیی و بباری کــه ببالم

هم‌چون‌آن آینه هم‌صحبت آن چشم سیاهم
پرم از حرف ولی حیف که حیرانم و لالم!

حلقه در حلقه پریشانی گیسوی تو نازم
که در او دایره در دایره در دور محالم

از دو چشم تو غزل گفتن من فلسفه‌ای داشت
در غزل فلسفه‌ی چشم تو در زیــر سوالم!

مریم جعفری آذرمانی

فرشته گفت: برای همیشه در گورند
که مرده‌های زمینی از آسمان دورند

قسم به نان که غذای بخور نمیرِ من است
میانِ گندم و نانوا کدام پُر زورند؟

چه‌قدر سمعک و عینک که ساختم اما
در انتقام حقیقت، همه کر و کورند

به صلحِ کُل نرسیدم ولی خودم دیدم
که واضعانِ سیاست به ظلم مجبورند

دموکراسی! تو که باشی که انتخاب کنی؟
تمامِ مردمِ این‌جا رییس‌جمهورند

نغمه رضایی

من که تسبیح نبودم، تو مرا چرخاندی
مشت بر مهره‌ی تنهایی من پیچاندی

مهر دستان تو دنبال دعایی می‌گشت
بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی

ذکرها گفتی و بر گفته‌ی خود خندیدی
از هم‌این نغمه‌ی تاریک مرا ترساندی

بر لبت نام خدا بود، خدا شاهد ماست
بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی

دست ویران‌گر تو عادت چرخیدن داشت
عادتت را به غلط چرخه‌ی ایمان خواندی

قلب صد پاره‌ی من مهره‌ی صد دانه نبود
تو ولی گشتی و این گم‌شده را لرزاندی

جمع کن: رشته‌ی ایمان دلم پاره شده است
من که تسبیح نبودم، تو چرا چرخاندی؟

نغمه مستشارنظامی

گاهی اگربا ماه صحبت کرده باشی
از ما اگر پیشش شکایت کرده باشی

گاهی اگر در چاه مانند پدر آه!
اندوه مادر را شکایت کرده باشی

گاهی اگر زیر درختان مدینه
بعد از زیارت، استراحت کرده باشی
 
گاهی اگر بعد از وضو مکثی کنی تا
آیینه‌ای را غرق حیرت کرده باشی

در سال‌های سال، دوری و صبوری
چشم‌انتظاری را شفاعت کرده باشی

حتی اگر بی‌آن‌که مشتاقان بدانند
گاهی نمازی را امامت کرده باشی

یا در لباس ناشناسی در شب قدر
از خود، حدیثی را روایت کرده باشی
 
یا در میان کوچه‌های تنگ و خسته
نان و پنیر و عشق، قسمت کرده باشی

پس بوده‌ای و هستی و می‌آیی از راه
تا حقِّ دل‌ها را رعایت کرده باشی

پس مردمک‌های نگاه ما عقیم‌اند
تو حاضری، بی‌آن‌که غیبت کرده باشی!

امید صباغ‌نو

مثل هر شب هوس عشق خودت زد به سرم
چند ساعت شده از زندگی‌ام بی‌خبرم
 
این همه فاصله؛ ده جاده و صد ریل قطار
بال پرواز دلم کو که به سویت بپرم
 
از هم‌آن لحظه که تو رفتی و من ماندم و من
بین این قافیه‌ها گم شده و دربه‌درم
 
تا نشستم غزلی تازه سرودم که مگر
این همه فاصله کوتاه شود در نظرم
 
بسته‌بسته کدئین خوردم و عاقل نشدم
پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم
 
بی‌تو دنیا به درک، بی‌تو جهنم به درک
کفر مطلق شده‌ام دایره‌ای بی‌وَتَرم
 
من خدای غزل ناب نگاهت شده‌ام
از رگ گردن تو، من به تو نزدیک‌ترم

امیرعلی سلیمانی

ای لبت از هر چه باغ سیب، شیرین بیش‌تر
کِی به پایت می‌شود افتاد از این بیش‌تر؟

ترس دارم عاشقانت، مست و مجنون‌تر شوند
روبه‌روی خانه‌ات بگذار پرچین، بیش‌تر!

ماه؛ سیری چند! هر شب با وجودت ای پری
موج دریا می‌رود بالا و پایین، بیش‌تر

وصف آسانی است... هر چه خنده‌هایت کم شوند
شهر پیدا می‌کند شب‌گرد غمگین، بیش‌تر

آن بهاری که نسیمت را ندارد به‌تر است
هر شب عیدش ببارد برف سنگین، بیش‌تر

خواب دیدم «نیستی»، تعبیر آمد «می‌رسی»
هر چه من دیوانه بودم، ابن‌سیرین، بیش‌تر!

روح‌الله ساریجلو

خدا به فکر فرو رفت: این پری بشود؟
و یا برای جهانم پیمبری بشود؟

کمی شبیه خودم باشد این؟ اگر باشد:
به  شکل خالق خود  شاه  دلبری  بشود

خدا به فکر که: آیا برای من باشد
و یا بیاید و زیبای دیگری بشود؟

به ذهن داشت که آن را فقط پرنده کند
به آسمان بدهد تا کبوتری بشود

نشست تا که اگر مرد مثل یوسف را...
و یا شبیه به مریم، که دختری بشود

و دست برد که از ماه تکه‌ای. . . نه! نَکند
اراده کرد که تا ماه بهتری بشود

نگاه کرد به آهوکه : این دو چشم؟ اگرــ
قشنگ‌تر بکشم چشم محشری بشود

کشید ماهیِ نازی و کرد قهوه‌ای‌اش
که در دو برکه دو چشم شناوری بشود

نخواست ماهی ِ زیبا اسیر تُنگ شود
کشید پلک قشنگی که تا دری بشود

و از عصاره‌ی انگـور ریخت بر لب او
که هی شراب بریزد که ساغری بشود

ولی به آن می خالص لبی اگر برسد
خراب آن شود و بعد کافری بشود

حامد عسکری

تو را هر قدر عطر یاس و ابریشم بغل کرده
مرا صدها برابر غصه و ماتم بغل کرده

زمستان می‌رسد گلدان خالی حسرتش این است:
چرا شاخه‌ی گل مهمان خود را کم بغل کرده؟

چه ذوقی می‌کند انگشترم هربار می‌بیند
عقیقی که برآن نام تو را کندم بغل کرده

چون‌آن بر روی صورت ریختی موی پریشان را
که گویی ماه را یک هاله مبهم بغل کرده

لبت را می‌مکی با شیطنت انگار در باران
تمشکی سرخ را نم‌ناکی شبنم بغل کرده

دلیل چاک پشت پیرهن شاید هم‌این باشد:
زلیخا یوسفش را دیده و محکم بغل کرده...

هاشم کرونی

ای کاش که از من پسری داشته باشی
دل‌بستگی بیشتری داشته باشی

نه ماه تنم در تن تو ریشه دوانَد
تا از منِ من هم اثری داشته باشی

هرگز نرسد روز که در تنگ بلورت
از ماهی من «ماه»تری داشته باشی

شاید به هوای نفسش نیم‌شبی مست
دزدانه به خوابم گذری داشته باشی

من سوخته و ساخته‌ام با غم عشقت
باید تو هم از من شرری داشته باشی

من درد تو را دارم و درد تو قشنگ است
ای کاش تو هم دردسری داشته باشی

هاشم کرونی

ای کاش رنگ پیرهنت می‌شدم شبی
یا رد بوسه روی تنت می‌شدم شبی

تا کوچه، سرخ باشد و دل عاشقی کند
فرشی به رنگ آمدنت می‌شدم شبی

مست دو سینه‌سرخ که زیر لباس توست
ای کاش شکل پر زدنت می‌شدم شبی

تا دست هیچ‌کس نرسد بازوی تو را
پخش همیشه‌ی بدنت می‌شدم شبی

ای کاش سیب سرخ تو سهم دلم شود
یعنی شریک زن شدنت می‌شدم شبی

دور تو حلقه می‌زنم ای عشق آتشین
ای کاش... کاش پیرهنت می‌شدم شبی

فرصت شیرازی

دانی که دل غم‌زده را لعل تو خون کرد
خون کرد و فراق تواش از دیده برون کرد

خلوت‌گه دل جای هوس بود از این پیش
عشقت به درون آمد و اغیار برون کرد

دیوانه مجویی به همه شهر که ما را
گیسوی چو زنجیر تو پابست جنون کرد

حیرت برم از آن که به زلف تو زند دست
کاین مار سیه را ز چه افسانه فسون کرد

ما روز ازل شیفته‌ی روی تو بودیم
آشفته سر زلف تو ما را نه کنون کرد

رضا شیبانی‌اصل

همیشه باغ شما گر چه بود در مشتم
به برگ‌های گلی هم نخورد انگشتم

مرا ببخش اگر با صدای «هق‌هق» خود
سکوت باغ تو را «گاه گاه» می‌کشتم

دم تو گرم رفیقا! دم تو گرم رفیق!
که دشنه بر جگرم می‌زنی نه بر پشتم

به مشت می‌فشرم قلب خون‌چکانم را
خوشا که دست به خون کسی نیاغشتم

نجمه زارع

نروید آی! به چشمان شما محتاجم
تک و تنها نگذارید مرا محتاجم

اگر از چشم شما دور شوم می‌میرم
مثل هر آدم خاکی، به هوا محتاجم

دل به دریا نزنید این همه، یادم بدهید
به فراگیری قانونِ شنا محتاجم

عابرانی که گذشتید ز غم! مرحمتی
به منِ عاجز مسکین که به پا محتاجم

دل حیران من... انبوه خدایان زمین
چند روزی است به یک قبله‌نما محتاجم

قصه‌ها یک‌سره تکراری و مانند هم‌اند
من به لالایی زیبایِ شما محتاجم

گفته بودید دعاتان کنم ای مردم شهر
آه! شرمنده که من ـخودـ به دعا محتاجم

باز هم آخر هفته است دلِ شاعر من
یک غزل گفت ولی من به سه تا محتاجم

نجمه زارع

می‌رسم، اما سلام انگار یادم می‌رود
شاعری آشفته‌ام هنجار یادم می‌رود

با دلم این گونه عادت کن بیا بر دل مگیر
بعد از این هر چیز یا هر کار یادم می‌رود

من پر از دردم پر از دردم پر از دردم ولی
تا نگاهت می‌کنم انگار یادم می‌رود

راستی چندی است می‌خواهم بگویم بی‌شمار
دوستت دارم، ولی هر بار یادم می‌رود

مست و سرشاری ز عطر صبح تا می‌بینمت
وحشب شب‌های تلخ و تار یادم می‌رود

شب تو را در خواب می‌بینم هم‌این را یادم است
قصه را تا می‌شوم بیدار یادم می‌رود

من پر از شور غزل‌های توام اما چرا
تا به دستم می‌دهی خودکار، یادم می‌رود؟!

محمدعلی بهمنی

دل‌خوشم با غزلی تازه هم‌اینم کافی است
تو مرا باز رساندی به یقینم کافی است

قانعم بیش‌تر از این چه بخواهم از تو؟
گاه‌گاهی که کنارت بنشینم کافی است

گله‌ای نیست من و فاصله‌ها هم‌زادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی است

آسمانی تو! در آن گستره خورشیدی کن
من هم‌این قدر که گرم است زمینم کافی است

من هم‌این قدر که با حال و هوایت گه‌گاه
برگی از باغچه‌ی شعر بچینم کافی است

فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز
که هم‌این شوق، مرا خوب‌ترینم! کافی است

حامد عسکری

ای لب تو قبله‌ی زنبورهای سومنات
خنده‌ات اعجاز شهناز است در کرد بیات

مطلع یک مثنویِ هفت مَن، زیبایی‌ات
ابروانت، فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلات

من انار و حافظ آوردم، تو هم چایی بریز
آی می‌چسبد شب یلدا هل و چایی نبات

جنگل آشوب من، آهوی کوهستان شعر
این گوزن پیر را بی‌چاره کرده خنده‌هات

می‌رود، بو می‌کشد، شلیک، مرغی می‌پرد
گردنش خم می‌شود، آرام می‌افتد به پات

گرده‌اش می‌سوزد و پلکش که سنگین می‌شود
می‌کشد آهی، که آهو... جان جنگل به فدات

سروها قد می‌کشند از داغی خون گوزن
عشق قل‌قل می‌زند از چشمه‌ها و بعد، کات:

پوستش را پوستین کرده زنی در نخجوان
شاخ‌هایش دسته‌ی چاقوی مردی در هرات

شاه نعمت‌الله ولی

خوش درددلی دارم، درمان به چه کار آید؟
با کفر سر زلفش، ایمان به چه کار آید؟
 
دل‌زنده بود جانم، چون کشته‌ی عشق اوست
بی‌خدمت آن جانان، این جان به چه کار آید؟
 
عقل از سر مخموری سامان طلبد از ما
ما عاشق سرمستیم، سامان به چه کار آید؟
 
عشق آمد و مُلک دل، بگرفت به سلطانی
جز حضرت این سلطان، سلطان به چه کار آید؟
 
در خلوت می‌خانه، بزمی است ملوکانه
روضه چه بود این‌جا، رضوان به چه کار آید؟

پانته‌آ صفایی

هر چه‌قدر این روزها دستان من تنهاترند
چشم‌هایت شب به شب زیباتر و زیباترند

رازداری‌های من بیهوده است، این چشم‌ها
از تمام تابلوهای جهان گویاترند

این چه تقدیری است که عشقِ من و انکارِ تو
هر دو از افسانه‌ی آشیل نامیراترند؟

من پَر کاهی به دست باد پاییزم ولی
چشم‌های روشنت از که‌ربا گیراترند

یک قدم بردار و از طوفان آذر پس بگیر
برگ‌هایی را که از شلاّق باران‌ها تَرَند

باد می‌آید، درخت نارون خم می‌شود
شاخه‌های لُخت از دستانِ من تنهاترند

صالح سجادی

کنار من که قدم می‌زنی هوا خوب است
پر از پریدنم و جای زخم‌ها خوب است

برای حک شدن عشق در خیابان‌ها
به جا گذاشتن چند ردّ پا خوب است

قدم بزن پُرم از حس «درکنار تویی»
قدم بزن پُرم از حس این‌که «ما» خوب است

نخند حرف دلم را نمی‌شود بزنم
خیال می‌کنم این‌جور جمله‌ها خوب است

بگیر دست مرا بشکن‌ام بپیچان‌ام
دو تکه‌ام کن و آتش بزن، بلا خوب است

به هر کجا که مرا می‌بری نمی‌گویم
کجا بد است کجا دور یا کجا خوب است

به من بگو تو، بگو هی، به من بگو صالح
نگو: «تو» بی‌ادبی می‌شود «شما» خوب است!

تو تکیه کلام منی و شاعر تو
همیشه نام تو را ثبت کرده با خوب است

و بیت بیت سفر کرده از هر آن‌چه بد است
به اتفاق تو او هم رسیده تا خوب است

قدم بزن صحرا فکر می‌کند باران
دوباره یاد زمین کرده و خدا خوب است

نجمه زارع

لکنت شعر و پریشانی و جنجال دلم
چه بگویم که کمی خوب شود حال دلم؟
 
کاش می‌شد که شما نیز خبردار شوید
لحظه‌ای از من و از دردِ کهن‌سال دلم
 
از سرم آب گذشته است مهم نیست اگر
غم دنیای شما نیز شود مالِ دلم
 
عاشق ِ نان و زمین نیستم این را حتماً
بنویسید به دفترچه‌ی اعمال دلم
 
آه! یک عالمه حرف است که باید بزنم
ولی انگار زبانم شده پامال دلم
 
مردم شهر! خدا حافظ‌تان من رفتم
کسی از کوچه‌ی غم آمده دنبال دلم