ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری
ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری

مهدی فرجی

چه‌قدر مردم آسان گرفته‌اند مرا
مگر ز جوی خیابان گرفته‌اند مرا

همیشه سایه شدند و مرا قدم ‌زده‌اند
همیشه گرگ... به دندان گرفته‌اند مرا

چه‌قدر از تو بخواهم، چه‌قدر نگذارند
در ابتدای تو پایان گرفته‌اند مرا

و من مجسمه‌ی انتظارشان شده‌ام
چون‌آن که گویی، سیمان گرفته‌اند مرا

کنار پنجره مجبورم از تو ننویسم
و چشم‌های تو باران گرفته‌اند مرا

علی‌رضا بدیع

نامت هم‌این که سبز شود بر زبان من
طعم تمشک تازه بگیرد دهان من

من برکه‌ای زلالم و لب‌های کوچکت
افتاده‌اند مثل دو ماهی به جان من

تا بگذرد در آینه، سرو روان تو
گل می‌کند هرآینه طبع روان من

گیسو مگو که جاده‌ی ابریشم است این
آنک رسد شکن به شکن کاروان من

دامان توست بازدم باغ‌های چای
پیراهنت تنفس خرماپزان من

در سینه، جای دل، حجرالاسودی تو راست
ای چشم‌هات آینه‌ی باستان من

هر یک به شکلی از تو مرا دور می‌کنند
نفرین به دوستان تو و دشمنان من

هر وعده، پشت پنجره... اندوه ناشتا
چون قرص ماه حل شده در استکان من

باید خروس‌خوان به تماشا سفر کنیم
آماده باش وقت سحر مادیان من...

کاظم بهمنی

مرا به خلسه می‌برد حضور ناگهانی‌ات
سلام و حال‌پرسی و شروع خوش‌زبانی‌ات

فقط نه کوچه‌باغ ما… فقط نه این‌که این محل
احاطه کرده شهر را شعاع مهربانی‌ات

دوباره عهد می‌کنی که نشکنی دل مرا
چه وعده‌ها که می‌دهی به رغم ناتوانی‌ات

جواب کن به جز مرا… صدا بزن شبی مرا
و جای تازه باز کن میان زندگانی‌ات

بیا فقط خبر بده مرا قبول کرده‌ای
سپس سر مرا ببر به جای مژدگانی‌ات

مریم جعفری آذرمانی

بر خلاف رسم شاعران، با تفنگ کار کرده‌ام
هی به خوردِ شعر داده‌ام هر چه را شکار کرده‌ام

جنگلِ فکاهیِ جهان، تا دلش بگیرد از شعور
پشت سیل گریه‌های خود، خنده را مهار کرده‌ام

من به ذاتِ خود شناورم روی موج‌های بی‌کران
نوح‌های گوشه‌گیر را، صف به صف سوار کرده‌ام

از من و درخت زیر باد، هیچ‌کس خمیده‌تر نشد
بس که مرده باد و زنده باد، روی دوش، بار کرده‌ام

در تلاشِ بی‌شباهتم اُجرتی به من نداده‌اند
برد و باختم یکی شده؛ با خودم قمار کرده‌ام

مریم جعفری آذرمانی

نگاهی به آیینه‌اش هم نکرده ا‌ست
چرا مَرد، خود را مجسّم نکرده ا‌ست؟

و من روی هر کارِ سختی که کردم
علامت زدم تا بدانم نکرده ا‌ست

نه ایمان به شیطان، نه ایمان به انسان
کمی شدّتِ مرگ را کم نکرده ا‌ست

مورّخ تمام جهان را نوشته
فقط صفحه‌ها را منظّم نکرده‌ است

برای ورود از درِ باغِ اوّل
کسی را به جز من مقدّم نکرده ا‌ست

زنان زیرکانه مباهات کردند
به هر کارِ آسان که مریم نکرده‌ است

ناصر حامدی

سر تکان می‌دهی و می‌چرخد، ماه مغرب‌ندیده دور تنت
لب تکان می‌دهی و می‌روید نی‌شکر از حوالی دهنت

ای جنوب لبت خیال‌انگیز، چشمت عاشق‌تر از شب تبریز
از کدامین شمال می‌آید عطر نارنج روی پیرهنت؟

لب بالا مسیر خوبی نیست تا که غارت کنم دهان تو را
لب لب شعر، لب لب پایین، لب لب سمت بوسه وا شدنت

هرچه دل داشتم به غارت رفت همه عمرم در این تجارت رفت
جای تردید نیست، یک‌سره کن کار را در نبرد تن به تنت

علی‌محمّد مؤدّب

باری است بر آیینه، غباری و ترک هم
با تازگی زخم دلم، تازه‌نمک هم

زان روز که رفتی دلم از گریه نخفته است
این خانه تکان خورده از این پیشترک هم

دل را که طلایی شده در کوره‌ی فتنه
باکی نه که کتمان کندش سنگ محک هم

چون سرمه که با خاک سر کوی تو آمیخت
ما را نتوان یافت به غربال فلک هم

این چار ستون قفس ریخته شاهد
ما نیز ندیدیم از آن وعده دو یک هم

تنها نه منم روضه‌ی این مجلس خاکی
از لاله‌ی داغ است چراغان فدک هم

من تیر بلا بر سرم از سقف فرو ریخت
از تیر سه‌شعبه زده بر عرش، شتک هم

باز آی به ویرانه‌ی ما تا که ببینی
تمثال یقینی است نیالوده به شک هم

هستی همه آغشته‌ی خونی است مقدس
این فدیه‌ی عشق است از این بیشترک هم

علی‌رضا بدیع

شبی با بید می‌رقصم، شبی با باد می‌جنگم
که من چون غنچه‌های صبح‌دم بسیار دل‌تنگم

مرا چون آینه هر کس به کیش خویش پندارد
و الّا من چو مِی با مست و با هشیار یک‌رنگم

شبی در گوشه‌ی محراب قدری «ربّنا» خواندم
هم‌آن یک بار تارِ موی یار افتاد در چنگم

اگر دنیا مرا چندی برقصاند ملالی نیست
که من گریانده‌ام یک عمر دنیا را به آهنگم

به خاطر بسپریدم دشمنان! چون «نام من عشق است»
فراموشم کنید ای دوستان! من مایه‌ی ننگم

مرا چشمان دل‌سنگی به خاک تیره بنشانید
هم‌این یک جمله را با سرمه بنویسید بر سنگم

فروغی بسطامی

کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی
نگاه دار دلی را که برده‌ای به نگاهی

مقیم کوی تو تشویش صبح و شام ندارد
که در بهشت نه سالی معین است و نه ماهی

چو در حضور تو ایمان و کفر راه ندارد
چه مسجدی چه کنشتی، چه طاعتی چه گناهی

مده به دست سپاه فراق، ملک دلم را
به شکر آن که در اقلیم حُسن بر همه شاهی

بدین صفت که ز هر سو کشیده‌ای صف مژگان
تو یک سوار توانی زدن به قلب سپاهی

چه‌گونه بر سر آتش سپندوار نسوزم
که شوق خال تو دارد مرا به حال تباهی

به غیر سینه‌ی صد چاک خویش در صف محشر
شهید عشق نخواهد نه شاهدی، نه گواهی

اگر صباح قیامت ببینی آن رخ و قامت
جمال حور نجویی، وصال سدره نخواهی

رواست گر همه عمرش به انتظار سرآید
کسی که جان به ارادت نداده بر سر راهی

تسلی دل خود می‌دهم به ملک محبت
گهی به دانه‌ی اشکی، گهی به شعله آهی

فتاد تابش مهر مهی به جان «فروغی»
چنان که برق تجلی فتد به خرمن کاهی

آرش پورعلی‌زاده

چشم‌های تو قهوه‌ی ترک است، ابروانت هوای کردستان
خنده‌هایت کلوچه‌ی فومن، گریه‌های تو چای لاهیجان

ساحل انزلی است چشمانت، موج‌ها آبروت را بردند
تن داغ تو ماسه‌ی دریاست توی گرمای ظهر تابستان

ای درخت مبارک نارنج! تو چراغ محلّه‌ی مایی
مرد همسایه‌ی شما دزد است، شاخه‌ات را برای من بتکان

مثل اخبار تازه می‌مانی که به چشم کسی نیامده‌ای
نکند ناگهان یکی برسد، برساند تو را به گوش جهان

خبر قتل‌عام آدم‌ها، صبح یک روز در مزارشریف
خبر یک تصادف خونین، عصر یک روز جاده‌ی تهران

خبر دستگیری صدام مثل یک انفجار در بغداد
خبر دستگیری یک صرب توی شبه‌جزیره‌ی بالکان

مستی و می‌روی به جانب چپ، مستی و می‌روی به جانب راست
گاه مثل مقاله‌ای در شرق، گاه چون سرمقاله‌ی کیهان

ماه مرداد بی‌تو می‌گذرد حیف این هفت‌تیر خالی نیست
من خودم پیش‌پیش می‌میرم دیگر این قدر ماشه را نچکان

حسین جنّتی

روزی به یک درخت جوان گفت کُنده‌ای:
باشد که میزِ گوشه‌ی می‌خانه‌ای شوی!

تا از غمِ زمانه بیابی فراغِ بال
ای کاشکی نشیمنِ پیمانه‌ای شوی

یا این‌که از تو، کاسه ی «تاری» در آورند
شورآفرینِ مطربِ دیوانه‌ای شوی

یا صندوقی کنند تو را، قفل پشتِ قفل
گنجی نهان به سینه‌ی ویرانه‌ای شوی

اما زِ سوزِ سینه دعا می‌کنم تو را
چون من مباد آن‌که «درِ» خانه‌ای شوی!

چون من مباد شعله‌ور و نیمه‌سوخته
روزی قرین ِ آهِ غریبانه‌ای شوی

چون من مباد آن‌که به دستانِ خسته‌ای
در مویِ دخترانِ کسی شانه‌ای شوی

روزی به یک درخت جوان گفت کُنده‌ای:
«باشد که میزِ گوشه‌ی می‌خانه‌ای شوی»

مژگان عباس‌لو

هیچ بودیم، خدا خواست که تشکیل شویم
مختصر شرحی از آن صاحب تفصیل شویم

قبل ما آمده‌ بودند که آدم باشند
یک کلاغ آمد و آموخت که قابیل شویم

چه عصاها به زمین خورد که ما برخیزیم
بعد هم منکر ِ رفت‌آمدِ از نیل شویم

تا کجا از خودمان غول سه‌سر می‌سازیم؟
نور هم آن قدَری نیست که ما فیل شویم!

تازه گیرم بشویم، از کرَم او‌ست اگر
باز شایسته‌ی دیدار ابابیل شویم!

مثل دکّان، دل‌مان پر شده از جنس جلَب
کاش این جمعه بیاید، همه تعطیل شویم

سنایی

ای کم شده وفای تو، این نیز بگذرد
و افزون شده جفای تو، این نیز بگذرد

زین بیش، نیک بود به منِ بنده، رأی تو
گر بد شده است رأی تو، این نیز بگذرد

گر هست بی‌گناه، دلِ زار مستمند
در محنت و بلای تو، این نیز بگذرد

وصل تو کی بود نظر دل‌گشای تو
گر نیست دل‌گشای تو، این نیز بگذرد

گر دوری از هوای من و هست روز و شب
جای دگر هوای تو، این نیز بگذرد

بگذشت آن زمانه که بودم سزای تو   
اکنون نی‌ام سزای تو، این نیز بگذرد

گر سر گشتی تو از من و خواهی که نگذرم   
گرد در سرای تو، این نیز بگذرد

حسین جنّتی

وطن! لبخندهای مردمِ شیرین‌زبانت کو؟
وطن جان! این غبار از چیست؟ آذربایجانت کو؟

الا تبریز! ای در چشمِ تهران ریز! غمگینم،
- مگر غم را کند مشروطه - هان! ستّارخانت کو؟

گریبان پاره کن! هان ای برادر، وقت فریاد است،
سکوتت چیست یعنی؟ غیرتت چون شد؟ دهانت کو؟

برون انداز ما را زین وطن، ما سخت تنهاییم،
نبینم سر به زانو مانده‌ای آرش! کمانت کو؟

دوای درد ما اشک است...آری اشک...آری اشک...
شراب آورده‌ام، بنشین برادر! استکانت کو؟

به هر فصلی غمی، هر صفحه‌ای انبوهِ اندوهی،
وطن جان! خسته‌ام، پایانِ خوبِ داستانت کو؟

ناصر حامدی

غم شکسته‌پری را پری نمی‌داند
پرنده‌ی قفسی، دل‌بری نمی‌داند

طمع ندارم از آن لب که بوسه‌ای برسد
زمینِ سوخته، بارآوری نمی‌داند

هر آن‌چه تلخ که داری بریز و هیچ مگو
که مِی‌فروش، غم مشتری نمی‌داند

حریفِ مست چه بسیار شیشه‌ها که شکست
زمان چه دیو و زمین، داوری نمی‌داند

رها شدیم چو طفلی رها در آغوشش
دریغ و درد زمین، مادری نمی‌داند

چون‌آن به درد دچارم، چون‌آن به داغ اسیر
که جز تو حال مرا دیگری نمی‌داند

منم بدون تو تنها، «نجه دوزوم گجه لر»؟
ولی چه فایده، مرگ، آذری نمی‌داند...

رسول یونان

نبودنِ تو
فقط نبودنِ تو نیست
نبودنِ خیلی چیزهاست
کلاه روی سَرمان نمی‌ایستد
شعر نمی‌چسبد
پول در جیب‌مان دوام نمی‌آورد
نمک از نان رفته
خنکی از آب
ما بی‌تو فقیر شده‌ایم

عبدالحسین انصاری

می‌توان یک نیمه را از نیمه‌ی پُر حدس زد
زیر و بم‌های تنت را زیر چادر حدس زد

کاش می‌شد حالت خوش‌بختی‌ات را لااقل
پشت این دیوار از سیمان و آجر حدس زد

گوشه‌ای کز کرد و با پرواز بر بال خیال
جای‌جای بوسه‌ها را با تنفر حدس زد

سیب‌هایت اوّل پاییز حتماً می‌رسند
کاش می‌شد موعدش را با تلنگر حدس زد

آن قدر پاکی که باید با نگاه ساده‌ای
انتهای خوبی‌ات را دختر لُر! حدس زد

کاش می‌شد اشک‌هایت را نمی‌دیدم ولی
گونه‌ات را زیر آن باران شرشر حدس زد

مولانا

عاشقی بر من؟ پریشانت کنم        
کم عمارت کن که ویرانت کنم

گر دو صد خانه کنی زنبوروار        
چون مگس بی‌خان و بی‌مانت کنم

تو بر آنک خلق را حیران کنی        
من بر آنک مست و حیرانت کنم

گر که قافی، تو را چون آسیا        
آرم اندر چرخ و گَردانت کنم

ور تو افلاطون و لقمانی به علم        
من به یک دیدار، نادانت کنم

تو به دست من چو مرغی مرده‌ای        
من صیادم، دام مرغانت کنم

بر سر گنجی چو ماری خفته‌ای        
من چو مار خسته، پیچانت کنم

خواه دلیلی گو و خواهی خود مگو        
در دلالت عین برهانت کنم

خواه گو لاحول خواهی خود مگو        
چون شَهَت لاحول شیطانت کنم

چند می‌باشی اسیر این و آن        
گر برون آیی از این آنت کنم

ای صدف چون آمدی در بحر ما        
چون صدف‌ها، گوهرافشانت کنم

بر گلویت تیغ‌ها را دست نیست        
گر چو اسماعیل، قربانت کنم

چون خلیلی هیچ از آتش مترس        
من ز آتش، صد گلستانت کنم

دامن ما گیر اگر تردامنی        
تا چو مه از نور، دامانت کنم

من هُمایم، سایه کردم بر سرت        
تا که افریدون و سلطانت کنم

هین قرائت کم کن و خاموش باش        
تا بخوانم عین قرآنت کنم

فریبا عرب‌نیا

خوبم!
درست مثل مزرعه‌ای که
محصولش را ملخ‌ها
خورده‌اند
دیگر نگران داس‌ها نیستم...

مژگان عباس‌لو

بگذار
در هم‌این یک شعر
دوباره عاشق هم باشیم؛
من نامت را
صدا می‌زنم
تو بگو «جانم».

دنیا
ناامن‌تر از آن است
که فکر می‌کنی!