من! پادشاه مقتدر کشوری که نیست
دل بستهام، به همهمهی لشکری که نیست
در قلعه، بیخبر ز غم مردمان شهر
سرگرم تاج سوختهام، بر سری که نیست
هر روز بر فراز یقین، مژده میدهم
از احتمال آتیهی بهتری که نیست
بو برده است لشکر من، بس که گفتهام
از فتنههای دشمن ویرانگری، که نیست
من! باورم شده است که در من، فرشتهها
پیغام میبرند، به پیغمبری که نیست
من! باورم شده است، که در من رسیده است
موسای من، به خدمت جادوگری که نیست
باید، برای این همه ناباوری که هست
روشن شود، دلایل این باوری که نیست
هر چند، از هراس هجومی که ممکن است
دربان گذاشتم به هوای دری که نیست
فهمیدهام، که کار صدفهای ابله است
تا پای جان محافظت از گوهری که نیست
از نگاهت ریخت در جانم جنونی بندری
رد نشو از پای قایقهای عاشق، سرسری
تو خلیج فارسی، من خاک ِسوزان کویر
با تو ایران می شوم- مهد شکوه و برتری-
چشمهایت مثل قهوهخانههای ساحلی
نیمهشبهای زمستانی پُرند از مشتری
من برای جشن تو کل میکِشم اما چه سود
خیره میمانی به دخترهای پیراهنزری
کشتی بیسرنشینم را به دریا میبرم
یک شب توفانزده، بیبادبان... بیروسری...
بعد ها دنبال من میآیی اما نیستم
در هوایت غرق خواهم شد شبی خاکستری
این همان کشتی است، افتاده کف دریا ولی
قصر جلبکها شده در حیرت و ناباوری
خواستی از کوسهماهیها سراغم را بگیر
از همآنهایی که روی دامنت میپروری
از جزیرههای دورافتاده پیدا میشوم
نه نمیدانم چه داری بر سرم میآوری
گل از گلها شکفت و رنگ جدولها بهاری شد
به دست کارگرها در حواشی سبزهکاری شد
زمستان رفته وُ مثل زغالش روسیاهم من
به ویرانی سفر کردم که سوغاتم «نداری» شد
عمو نوروز من هستم که با پیراهن سرخم
به طبلم میزنم: مردم! جهان از خون اناری شد
چه باغی میشکوفد از گلوگاهِ مسلسلها؟
چه دریایی اگر سرچشمهها از زخم جاری شد؟
نمیدانم چرا مردم به هم تبریک میگویند
بهاری را که با برف زمستان آبیاری شد
بارها با بهارها گفتم
دوست دارم گل همیشهبهار
ولی افسوس کوه یخ ماندم
ماند یک عمر پشت شیشهی بهار
قاصدکها مرا فرا خواندند
بارها صبح و شب به تازه شدن
من ولی چون درختی افتاده
کیف میکردم از جنازه شدن
روزی انگشتهای جوباری
قلقلک داد ریشههایم را
حیف اما نشد که هضم کند
حجم سنگین دست و پایم را
چون فسیل پرندهای ویران
بالهایم به ناکجا وا بود
گفته بودم که میپرم اما
پشت هر جملهام صد اما بود
نوبهارا! به آذرخش بگو
دستگیر درخت پیر شود
بر من و موریانههای هراس
بزند پیش از آنکه دیر شود!
زیر پای هر درخت، یک تبر گذاشتیم
هر چه بیشتر شدند، بیشتر گذاشتیم
تا نیفتد از قلم، هیچیک در این میان
روی ساقههایشان، ضربدر گذاشتیم
از برای احتیاط، احتیاطِ بیشتر
بین هر چهار سرو، یک نفر گذاشتیم
جابهجا گماردیم، چشمهای تیز را
تا تلاش سرو را بیثمر گذاشتیم
کارمان تمام شد، باغ قتلعام شد
صاحبانِ باغ را پشتِ در گذاشتیم
سوختیم و ریختیم، عاقبت گریختیم
باغِ گُر گرفته را شعلهور گذاشتیم
روزِ اوّلِ بهار، سفرهای گشوده شد
جایِ هفتسینمان، هفت سر گذاشتیم
در بیان شاعری، حرف اعتراض بود
هی نگو چرا نگفت، ما مگر گذاشتیم؟
این سؤال دختر کوچکم «بنفشه» بود
چندماین بهار را پشت سر گذاشتیم؟
بهار است و با تو بهاریترم
تویی گُلتر و من قناریترم
«بسی پر زدم تا رسیدم به تو»
چو از خویش بیتو فراریترم
چه میشد تو را من سزاوار شم
چو مُو سر به آغوش دلدار شم
«اگر حکم مرگ من اجباری است »
به حکم تو بهتر که بر دار شم
نگاهت به من بال و پر میدهد
دلم بیتو فریاد سر میدهد
«کمی یاد من باش ای مهربان»
محبّت، محبّت ثمر میدهد
بیا در شب تار من ماه شو
دلیل من ای دوست در راه شو
«چه بازی شده عمر بیبودنت»
که با خویش گفتم همه آه شو
•
مصاریع داخل گیومه از «مهدیه زرعی»
تسبیح و فال حافظ و قندان نقرهکار
فرهنگ انگلیسی و دیوان شهریار
مُهر امین و پستهی خندان و زعفران
ـ بگذار تا حقوق بگیرم، بزرگوار!
این نامهها به بال کبوتر نمیشود
باج و خراج بایدمان داد، بیشمار
گفتی که در اوایل اسفند میرسی
اسفند، ماه آخر سال است و اوج کار
اسفند نامهای است که تمدید میشود
آری، اگر که یار شود بخت و روزگار
اسفند کودکی است که تعطیل میشود
از پشت میز میرود آخر به پشت دار
اسفند پستهای است که مادر میآورد
تا بشکند به مزد و نشیند به انتظار
اسفند دختری است که آسوده میشود
از درد زندگی به مداوای انتحار
اسفند لوحهای است که آماده میشود
بر قطعهی صد و سی و شش، قبر شصت و چار
اسفند ناله میکند و دود میشود
در دفع چشم زخم بزرگان روزگار
گفتی قطار خرّم نوروز میرسد
نوروز را نداده کسی راه در قطار
نوروز، گرم کوره و نوروز پشت چرخ
نوروز مانده آن طرف سیم خاردار
پرسیدهای که «سالِ فراروی، سال چیست؟
نومید بود باید از آن یا امیدوار؟»
وقتی که سال، سال کبوتر نمیشود
دیگر چه فرق میکند اسب و پلنگ و مار؟
این خرّمی بس است که سنجاق میشود
بر سررسید کهنهی من برگی از بهار
تا شعر تازهای بنویسم بر آن ورق
از ما همین دو جمله بماند به یادگار
بر شاخهای نشستی و سیبم نمیشوی
دلتنگ دستهای غریبم نمیشوی
در خوابهای من کسی از راه میرسد
تعبیر خوابهای عجیبم نمیشوی؟
بیمارم آن چنان که حریفت نمیشوم
بیتابی آن چنان که طبیبم نمیشوی
من کوهم و تو کوهنوردی که بیگمان
قربانی فراز و نشیبم نمیشوی
دستی شدم که گاه رفیقت نمیشوم
سیبی شدی که گاه نصیبم نمیشوی