ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری
ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری

وسط صالح محمد خلیق

لبت انجیر خُلم و توت یاقوتیِ خنجان را
خجالت می‌دهد، دختر! زبانت قند بغلان را

روایت می‌کند صد کهکشان خورشید را چشمت
نگاهت صد خُمستان مستیِ انگور پروان را

تو چون نوروزهای آریایی نوربارانی
تو می‌آیی و می‌پاشد نَفَس‌هایت بهاران را

شمالک می‌شود، عطرِ گل شب‌بوی می‌پیچد
به یک‌سو می‌زنی از ناز تا زلف پریشان را

تو را من دوست می دارم، تو را پیش از هزاران سال
ببین، باور نداری، جای‌جایِ بلخِ ویران را

نوشتم در تمام تاق‌ها نام تو را تنها
و از عکس تو کَندم نقش، گل‌های هر ایوان را

پرستیدم به یاد چشم‌هایت مِهر را روزی
زمانی رفتم آتشگاه، یادِ آن نگاهان را

هزاران سال نوری دُورتر هم، هر کجا باشم
تو را عاشق‌ترین استم، تو خورشیدِ خراسان را

رضا کرمی

گیرم که گذارت به من افتاد... که افتاد
مرغی به هوای چمن افتاد که افتاد

از این همه باری که در آغوش درخت است
یک برگ به دامان من افتاد که افتاد

من تشنگی دشت و تو شوریدگی رود
آشوب به دشت و دمن افتاد که افتاد

سرمستی موجیم و در اندیشه‌ی ساحل
دریای شراب از دهن افتاد که افتاد

ای کوه به ناکامی شیرین تو شادم
از شانه‌ی تو کوه‌کن افتاد که افتاد

ای عشق چرا غم؟ سر تهمینه سلامت
از چشم همه تهمتن افتاد که افتاد

می‌رقصم و سرمست هم‌آغوشی بادم
ای باد! بِوَز، پیرهن افتاد که افتاد

ای گور! مرا تنگ در آغوش خودت گیر
شرمنده چرایی؟... کفن افتاد که افتاد

رسول یونان

دریا بالا آمد
آن قدر که
در قاب پنجره جای گرفت
نمی‌دانم
شاید هم پنجره پایین رفت
تا دریا را به من نشان بدهد
بالاخره از این اتفاق‌ها می‌افتد
وقتی که تو باشی.
حالا که نیستی
من به پرندگان حق می‌دهم
که نخوانند
هم‌این طور به خورشید
که مضحک و منگ
مثل یک دلقک دیوانه از کوچه‌ها بگذرد.

حسین جنّتی

من! پادشاه مقتدر کشوری که نیست
دل بسته‌ام، به همهمه‌ی لشکری که نیست

در قلعه، بی‌خبر ز غم مردمان شهر
سرگرم تاج سوخته‌ام، بر سری که نیست

هر روز بر فراز یقین، مژده می‌دهم
از احتمال آتیه‌ی به‌تری که نیست

بو برده است لشکر من، بس که گفته‌ام
از فتنه‌های دشمن ویرانگری، که نیست

من! باورم شده است که در من، فرشته‌ها
پیغام می‌برند، به پیغمبری که نیست

من! باورم شده است، که در من رسیده است
موسای من، به خدمت جادوگری که نیست

باید، برای این همه ناباوری که هست
روشن شود، دلایل این باوری که نیست

هر چند، از هراس هجومی که ممکن است
دربان گذاشتم به هوای دری که نیست

فهمیده‌ام، که کار صدف‌های ابله است
تا پای جان محافظت از گوهری که نیست

حسنا محمدزاده

از نگاهت ریخت در جانم جنونی بندری
رد نشو از پای قایق‌های عاشق، سرسری

تو خلیج فارسی، من خاک ِسوزان کویر
با تو ایران می شوم- مهد شکوه و برتری-

چشم‌هایت مثل قهوه‌خانه‌های ساحلی
نیمه‌شب‌های زمستانی پُرند از مشتری

من برای جشن تو کل می‌کِشم اما چه سود
خیره می‌مانی به دخترهای پیراهن‌زری

کشتی بی‌سرنشینم را به دریا می‌برم
یک شب توفان‌زده، بی‌بادبان... بی‌روسری...

بعد ها دنبال من می‌آیی اما نیستم
در هوایت غرق خواهم شد شبی خاکستری

این همان کشتی است، افتاده کف دریا ولی
قصر جلبک‌ها شده در حیرت و ناباوری

خواستی از کوسه‌ماهی‌ها سراغم را بگیر
از هم‌آن‌هایی که روی دامنت می‌پروری

از جزیره‌های دورافتاده پیدا می‌شوم
نه نمی‌دانم چه داری بر سرم می‌آوری

مریم جعفری آذرمانی

گل از گل‌ها شکفت و رنگ جدول‌ها بهاری شد
به دست کارگرها در حواشی سبزه‌کاری شد

زمستان رفته وُ مثل زغالش روسیاهم من
به ویرانی سفر کردم که سوغاتم «نداری» شد

عمو نوروز من هستم که با پیراهن سرخم
به طبلم می‌زنم: مردم! جهان از خون اناری شد

چه باغی می‌شکوفد از گلوگاهِ مسلسل‌ها؟
چه دریایی اگر سرچشمه‌ها از زخم جاری شد؟

نمی‌دانم چرا مردم به هم تبریک می‌گویند
بهاری را که با برف زمستان آبیاری شد

علی‌محمّد مؤدّب

بارها با بهارها گفتم
دوست دارم گل همیشه‌بهار
ولی افسوس کوه یخ ماندم
ماند یک عمر پشت شیشه‌ی بهار
         
قاصدک‌ها مرا فرا خواندند
بارها صبح و شب به تازه شدن
من ولی چون درختی افتاده
کیف می‌کردم از جنازه شدن

روزی انگشت‌های جوباری
قلقلک داد ریشه‌هایم را
حیف اما نشد که هضم کند
حجم سنگین دست و پایم را

چون فسیل پرنده‌ای ویران
بال‌هایم به ناکجا وا بود
گفته بودم که می‌پرم اما
پشت هر جمله‌ام صد اما بود

نوبهارا! به آذرخش بگو
دستگیر درخت پیر شود
بر من و موریانه‌های هراس
بزند پیش از آن‌که دیر شود!

محمد سلمانی

زیر پای هر درخت، یک تبر گذاشتیم
هر چه بیش‌تر شدند، بیش‌تر گذاشتیم

تا نیفتد از قلم، هیچ‌یک در این میان
روی ساقه‌های‌شان، ضرب‌در گذاشتیم

از برای احتیاط، احتیاطِ بیش‌تر
بین هر چهار سرو، یک نفر گذاشتیم

جابه‌جا گماردیم، چشم‌های تیز را
تا تلاش سرو را بی‌ثمر گذاشتیم

کارمان تمام شد، باغ قتل‌عام شد
صاحبانِ باغ را پشتِ در گذاشتیم

سوختیم و ریختیم، عاقبت گریختیم
باغِ گُر گرفته را شعله‌ور گذاشتیم

روزِ اوّلِ بهار، سفره‌ای گشوده شد
جایِ هفت‌سین‌مان، هفت سر گذاشتیم

در بیان شاعری، حرف اعتراض بود
هی نگو چرا نگفت، ما مگر گذاشتیم؟

این سؤال دختر کوچکم «بنفشه» بود
چندم‌این بهار را پشت سر گذاشتیم؟

مهدی اخوان‌ثالث

عید آمد و ما خانه‌ی خود را نتکاندیم
گردی نستردیم و غباری نستاندیم

دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز
از بی‌دلی آن را ز در خانه براندیم

هر جا گذری غلغله‌ی شادی و شور است
ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم

آفاق پر از پیک و پیام است، ولی ما
پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم

احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم
و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم

من دانم و غمگین دلت، ای خسته‌کبوتر
سالی سپری گشت و تو را ما نپراندیم

صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند
ما این خرک لنگ ز جویی نجهاندیم

ماننده افسون‌زدگان، ره به حقیقت
بستیم و جز افسانه‌ی بیهوده نخواندیم

از نُه خم گردون بگذشتند حریفان
مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم

طوفان بتکاند مگر «امید» که صد بار
عید آمد و ما خانه‌ی خود را نتکاندیم

محمدعلی هلال

بهار است و با تو بهاری‌ترم
تویی گُل‌تر و من قناری‌ترم

«بسی پر زدم تا رسیدم به تو»
چو از خویش بی‌تو فراری‌ترم

چه می‌شد تو را من سزاوار شم
چو مُو سر به آغوش دلدار شم

«اگر حکم مرگ من اجباری است »
به حکم تو به‌تر که بر دار شم

نگاهت به من بال و پر می‌دهد
دلم بی‌تو فریاد سر می‌دهد

«کمی یاد من باش ای مهربان»
محبّت، محبّت ثمر می‌دهد

بیا در شب تار من ماه شو
دلیل من ای دوست در راه شو

«چه بازی شده عمر بی‌بودنت»
که با خویش گفتم همه آه شو


مصاریع داخل گیومه از «مهدیه زرعی»

مریم جعفری آذرمانی

یکی از خانه‌به‌دوشانِ فراوان هستم
کیسه پُر کرده و شب‌گردِ خیابان هستم

گربه‌ها چشم ندارند ببینند مرا
شب به شب بزمِ زباله‌ست که مهمان هستم

مردم از این طرف و آن طرفم می‌گذرند
نکند فرض کنی من هم از آنان هستم

نکند فکر کنی هیچ ندارم، من هم
صاحب سفره‌ی خالی شده از نان هستم

به شناساندن آیینگی‌ام مشغولم
گاه اگر دیوم و گاهی اگر انسان هستم

چاره‌ای نیست، مگر چشم بپوشند از من
تا نبینند که در صورت امکان هستم

نغمه مستشار نظامی

دلِ شکسته اگر باز هم دلی باشد
بگو چه‌گونه نگهبان قابلی باشد؟

چه‌گونه در خودش این راز را نگه‌دارد؟
چه‌گونه باز در این خانه‌ی گلی باشد؟

چه‌گونه آه! چه قدر آه منفجر نشود؟
در این صبوری و دوری چه حاصلی باشد؟

هنوز منتظرم مثل سنگ‌پشتی که
درون خانه به دنبال منزلی باشد

هنوز دربه‌درم موج‌موج طوفان را
به این امید که باشی...که ساحلی باشد

اگر تو چشم بدوزی به روی نیمه‌ی ماه
شبیه توست اگر ماه کاملی باشد

فریدون مشیری

با هم‌این دیدگان اشک‌آلود،
از هم‌این روزن گشوده به دود،
به پرستو، به گل، به سبزه درود!

به شکوفه، به صبح‌دم، به نسیم،
به بهاری که می‌رسد از راه،
چند روز دگر به ساز و سرود.

ما که دل‌های‌مان زمستان است،
ما که خورشیدمان نمی‌خندد،
ما که باغ و بهارمان پژمرد،
ما که پای امیدمان فرسود،
ما که در پیش چشم‌مان رقصید،
این همه دود زیر چرخ کبود،

سر راه شکوفه‌های بهار
گریه سر می‌دهیم با دل شاد
گریه شوق، با تمام وجود!

سال‌ها می‌رود که از این دشت
بوی گل یا پرنده‌ای نگذشت

ماه، دیگر دریچه‌ای نگشود
مِهر، دیگر تبسمی ننمود.

اهرمن می‌گذشت و هر قدمش،
ضربه هول و مرگ و وحشت بود!
بانگ مهمیزهای آتش‌ریز
رقص شمشیرهای خون‌آلود!

اژدها می‌گذشت و نعره‌زنان
خشم و قهر و عتاب می‌فرمود.
وز نفس‌های تند زهرآگین،
باد، هم‌رنگ شعله بر می‌خاست،
دود بر روی دود می‌افزود.

هرگز از یاد دشت‌بان نرود
آ‌ن‌چه را اژدها فکند و ربود


اشک در چشم برگ‌ها نگذاشت
مرگ نیلوفران ساحل رود

دشمنی، کرد با جهان پیوند
دوستی، گفت با زمین بدرود...

شاید ای خستگان وحشت دشت!
شاید ای ماندگان ظلمت شب!

در بهاری که می‌رسد از راه،
گل خورشید آرزوهامان،
سر زد از لای ابرهای حسود.

شاید اکنون کبوتران امید،
بال در بال آمدند فرود...

پیش پای سحر بیفشان گل
سر راه صبا بسوزان عود

به پرستو، به گل، به سبزه درود!

محمّدکاظم کاظمی

تسبیح و فال حافظ و قندان نقره‌کار
فرهنگ انگلیسی و دیوان شهریار

مُهر امین و پسته‌ی خندان و زعفران‌
ـ بگذار تا حقوق بگیرم‌، بزرگوار!

این نامه‌ها به بال کبوتر نمی‌شود
باج و خراج بایدمان داد، بی‌شمار

گفتی که در اوایل اسفند می‌رسی‌
اسفند، ماه آخر سال است و اوج کار

اسفند نامه‌ای است که تمدید می‌شود
آری‌، اگر که یار شود بخت و روزگار

اسفند کودکی است که تعطیل می‌شود
از پشت میز می‌رود آخر به پشت دار

اسفند پسته‌ای است که مادر می‌آورد
تا بشکند به مزد و نشیند به انتظار

اسفند دختری است که آسوده می‌شود
از درد زندگی به مداوای انتحار

اسفند لوحه‌ای است که آماده می‌شود
بر قطعه‌ی صد و سی و شش‌، قبر شصت و چار

اسفند ناله می‌کند و دود می‌شود
در دفع چشم زخم بزرگان روزگار

گفتی قطار خرّم نوروز می‌رسد
نوروز را نداده کسی راه در قطار

نوروز، گرم کوره و نوروز پشت چرخ‌
نوروز مانده آن طرف سیم خاردار

پرسیده‌ای که «سال‌ِ فراروی‌، سال چیست‌؟
نومید بود باید از آن یا امیدوار؟»

وقتی که سال‌، سال کبوتر نمی‌شود
دیگر چه فرق می‌کند اسب و پلنگ و مار؟

این خرّمی بس است که سنجاق می‌شود
بر سررسید کهنه‌ی من برگی از بهار

تا شعر تازه‌ای بنویسم بر آن ورق‌
از ما همین دو جمله بماند به یادگار

ناصر حامدی

بر شاخه‌ای نشستی و سیبم نمی‌شوی
دل‌تنگ دست‌های غریبم نمی‌شوی

در خواب‌های من کسی از راه می‌رسد
تعبیر خواب‌های عجیبم نمی‌شوی؟

بیمارم آن چنان که حریفت نمی‌شوم
بی‌تابی آن چنان که طبیبم نمی‌شوی

من کوهم و تو کوهنوردی که بی‌گمان
قربانی فراز و نشیبم نمی‌شوی

دستی شدم که گاه رفیقت نمی‌شوم
سیبی شدی که گاه نصیبم نمی‌شوی

کیوان هاشمی

کوک کن ساعتِ خویش!
               اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
                      دیر خوابیده و برخاستنش دشوار است

کوک کن ساعتِ خویش!
               که مؤذّن، شبِ پیش، دسته‌گل داده به آب
                     و در آغوش سحر رفته به خواب

کوک کن ساعتِ خویش!
              شاطری نیست در این شهرِ بزرگ که سحر برخیزد
                    شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین دیر برمی‌خیزند

کوک کن ساعتِ خویش!
             که سحرگاه کسی
                   بقچه در زیر بغل، راهیِ حمّامی نیست
                           که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک‌سرفه‌ی او برخیزی

کوک کن ساعتِ خویش!
            رفتگر مُرده و این کوچه دگر
                   خالی از خِش‌خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است


کوک کن ساعتِ خویش!
            ماکیان‌ها همه مستِ خوابند
                  شهر هم
                         خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می‌بیند

کوک کن ساعتِ خویش!

            که در این شهر، دگر مستی نیست
                 که تو وقتِ سحر، آن‌گاه که از میکده برمی‌گردد
                        از صدای سخن و زمزمه‌ی زیرِ لبش برخیزی

کوک کن ساعتِ خویش!
           اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر،
                 و در این شهر سحرخیزی نیست
                       و سحر نزدیک است

پانته‌آ صفایی

چون واگنی فرسوده در راه‌آهنی خالی
از من چه باقی مانده جز پیراهنی خالی؟

دارد فرو می‌ریزد اجزای تنم در من
آن طور که دیواره‌های معدنی خالی

چون آخرین سرباز شهری سوخته یک عمر
جنگیده‌ام در مرزهای میهنی خالی

حالا که سر چرخانده‌ام در باد می‌بینم
پشت سرم شهری‌ است از هر روشنی خالی

گنجایش این جام‌ها اندازه هم نیست
من استکانم شد به لب تَر کردنی خالی

آن باغبانم که پس از یک عمر جان کندن
از باغ بیرون آمدم با دامنی خالی

پانته‌آ صفایی

تو ریختی عسل ناب را به کندوها
به رنگ و بوی تو آغشته‌اند شب‌بوها

شبی به دست تو موگیر از سرم وا شد
و روی شانه‌ی من ریخت موج گیسوها

تو موی ریخته بر شانه را کنار زدی
و صبح سر زد از لابه‌لای شب‌بوها

و ساقه‌ها همه از برگ‌ها برهنه شدند
و پیش هم که نشستند آلبالوها

تو مثل باد شدی؛ گردباد... و می‌پیچید
صدای خنده‌ی خلخال‌ها، النگوها

و دست‌های تو تالاب انزلی شد و... بعد
رها شدند در آرامش تنت، قوها

شبیه لنج رها روی ماسه‌هایی و باز
چه‌قدر خاطره دارند از تو جاشوها

تو نیستی و دلم چکّه‌چکّه خون شده است
مکیده‌اند مرا قطره‌قطره، زالوها

«فروغ» نیستم و بی تو خسته‌ام کرده است
«جدال روز و شبِ فرش‌ها و جارو‌ها»

شنیده‌ام که به جنگل قدم گذاشته‌ای
پلنگ وحشی من! خوش به حال آهوها

پانته‌آ صفایی

دیشب کسی مزاحم خواب شما نبود؟
آیا زنی غریبه در این کوچه‏‌ها نبود؟

آن دختری که چند شب پیش دیده‏اید
دمپایی‏‌اش ـ تو را به خدا ـ تابه‌تا نبود؟

یک چادر سیاهِ کِشی روی سر نداشت؟
سربه‌هوا و ساده و بی‌دست‌وپا نبود؟

یک هفته پیش گم شده آقا! و من چه‌قدر
گشتم‏، ولی نشانی از او هیچ جا نبود

زنبیل داشت، در صف نان ایستاده بود
یک مشت پول خرد... نه آقا گدا نبود!

یک خرده گیج بود ولی نه... فرار نه
اصلاً به فکر حادثه و ماجرا نبود

عکسش؟ درست شبیه خودم بود، مثل من
هم‌اسم من، و لحظه‌ای از من جدا نبود

یک دختر دهاتیِ تنها که لهجه‌اش
شیرین و ساده بود، ولی مثل ما نبود

آقا! مرا دقیق ببین، این نگاه خیس
یا این قیافه در نظرت آشنا نبود؟

دیشب صدای گریه‌ی یک زن شبیه من
در پشت در مزاحم خواب شما نبود؟

پانته‌آ صفایی

شاید این بار بیایی و زمین، تر باشد
حال این مزرعه‌ی سوخته، به‌تر باشد

شاید این بار که از شهر می‌آیی در ده
خاک، آبستن یک حاصل دیگر باشد

مُردم از بس که برای تو نوشتم، برگرد
فقط ای کاش که این، دفعه‌ی آخر باشد

شاید این بار خدا خواست و تا برگشتی
صبح با چادر گل‌دار، دمِ در باشد

مُردم از بس که خبرهای بد آورد کلاغ
بزند پشت در این بار، کبوتر باشد