-
خورخه لوییس بورخس
دوشنبه 27 دیماه سال 1389 02:44
کم کم یاد خواهی گرفت تفاوتِ ظریف میان نگه داشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر و یاد میگیری که بوسهها قرارداد نیستند و هدیهها، معنی عهد و پیمان نمیدهند کم کم یاد میگیری که حتی نور خورشید هم میسوزاند، اگر زیاد آفتاب بگیری باید باغِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه...
-
امید مهدینژاد
دوشنبه 27 دیماه سال 1389 02:43
ای گیاهِ برآمده! ابتری، بیبری هنوز ای درختِ خزانزده! از گیاهان سری هنوز بعدِ عمری رفو شدن، نو شدن، زیر و رو شدن در همان کاری، ای فلک! سفله میپروری هنوز...
-
علیرضا قزوه - عرض حال
یکشنبه 26 دیماه سال 1389 08:55
شب و روزم گذشت به هزار آرزو نه رسیدم به خویش، نه رسیدم به او نه سلامم سلام، نه قیامم قیام نه نمازم نماز، نه وضویم وضو دل اگر نشکند به چه ارزد نماز نه بریز اشک چشم، نه ببر آبرو نه به جانم شرر، نه به حالم نظر نه یکی حسبحال، نه یکی گفتوگو نه به خود آمدم، نه ز خود میروم نه شدم سربلند، نه شدم سرفرو همه جا زمزمه است، همه...
-
علیرضا قزوه - قصهی گیسو
یکشنبه 26 دیماه سال 1389 08:54
ای نگاهت از شب ِ باغ ِ نظر، شیرازتر دیگران نازند و تو از نازنینان، نازتر چنگ بردار و شب ما را چراغان کن که نیست چنگی از تو چنگتر، یا سازی از تو سازتر قصهی گیسویت از امواج ِ تحریر ِ قمر هم بلندآوازهتر شد، هم بلندآوازتر گشتهام دیوان حافظ را ولی بیتی نداشت چون دو ابروی تو از ایجاز، با ایجازتر چشم در چشمت نشستم، حیرتم...
-
علیرضا بدیع
شنبه 25 دیماه سال 1389 09:16
ای حاصلجمع پری و کژدم و ماهی! یک نیمه طربزایی و یک نیمه تباهی! گیسوی تو تعبیر هزاران شب بغداد... چون خواب شب بازپسین، نامتناهی! گیسوی بلافاصله از کفر و یقینات، هم فرش شیاطین شده هم عرش الهی! در سایهی هر پلک تو جمعاند خدایان نزدیکترین راه رسیدن به سیاهی! دلسنگی از آن دست که کشکول دراویش دلخواهی از آن روی که...
-
سیّدمحمّد موسوی
شنبه 25 دیماه سال 1389 09:14
روزی که آفرینش انسان شروع شد این حسّ عاشقانهی پنهان شروع شد غار حرا و دامنهی کوه طور... نه! از چشم و از نگاه تو ایمان شروع شد همچون بهار ِ حیلهگر از باغ عشق من رفتی و پرسههای خیابان شروع شد بعد از وداع تلخ درختان و برگها جنگل دلش شکست و زمستان شروع شد ابری غریب و خسته از این شهر میگذشت ما را که دید گریهی باران...
-
صائب تبریزی
جمعه 24 دیماه سال 1389 08:00
بس که بد میگذرد زندگی اهل جهان مردم از عمر چو سالی گذرد، عید کنند
-
علیاکبر یاغیتبار
جمعه 24 دیماه سال 1389 07:59
پشتهی نانوشتهها بر پشت خسته از بهت راه برگشتم گفتم از رنگ عشق بنویسم سبز رفتم سیاه برگشتم پشتهی ناسرودهها بر دوش دودمان سرودهها بر باد این عبثوارههای بیمعنی آخرین چارپارهی من باد بگذر از من که سخت دلتنگم بگذر از من که سخت دلگیرم نَقل من هفتجانی سگهاست هر چه جان میکَنم نمیمیرم نه سرم سرسپردهی مرگ است نه...
-
فرزانه خواجهنیا
پنجشنبه 23 دیماه سال 1389 11:50
کسی به یاد کسی نیست اندر این عرصات به آنکه یاد مرا میکند سلام، سلام
-
فرزانه خواجهنیا
پنجشنبه 23 دیماه سال 1389 11:48
یار ما رویید از پیوند صبح و آفتاب من نگویم کیست او، آیینه بین و خود بیاب رندیات پیروز شد بر پارساییهای من ای ثواب من گناه و ای گناه تو ثواب...
-
فرزانه خواجهنیا
پنجشنبه 23 دیماه سال 1389 11:48
هم سوز نوات باید، هم ساز نوات باید هم روز نوات باید، هم راز نوات باید ای شعلهی افسرده، پرواز نوات باید وی عشق فرو مرده، آغاز نوات باید این دم که نصیب توست، بر کام عدم مفکن ای همدم غافلها، دمساز نوات باید ای عکس صدای کس، خود اصل صدا میباش تقلیدگر دیرین، آواز نوات باید
-
فرزانه خواجهنیا
پنجشنبه 23 دیماه سال 1389 11:47
ای سبزهی فروردین، شبنم به گریبان زن بالا شو و بالا شو، خورشید به دامان زن تا باد نجنباند، برگی نفتد از شاخ تا شیر برون آید، آتش به نیستان زن تصویرگرا! کافی است، ایوان چه بیارایی گر نقش نوی داری در گنبد گردان زن طیارهسوارانی بر کعبه سفر کردند ای عاشق حقّانی، پا را به بیابان زن عکس فلک محزون در آینهی دریاست تو نقش...
-
فرزانه خواجهنیا
پنجشنبه 23 دیماه سال 1389 11:46
من که درخت شبم، میوهی ماهم بده ور شفق آغشتهام بوی صباحم بده هیچ شناسی که من داغ سویداستم در دلک لالهای، پشت و پناهم بده این حرم ششدره، پر بود از منظره چشم که دادی مرا، ذوق نگاهم بده در قفس سینهام، روزنهای باز کن تنگ شد آخر دلم، رخصت آهم بده
-
مریم جعفری آذرمانی
چهارشنبه 22 دیماه سال 1389 10:47
آسمان! گریه کن، منم؛ دریا.
-
مریم جعفری آذرمانی
چهارشنبه 22 دیماه سال 1389 10:46
بابا قرار بود خدا را بیاورد ده قرنِ پیش، رفته که فردا بیاورد باید شبانهروز بجنگم برای صلح دیگر چقدر صبر کنم تا بیاورد از بس که مردهایم زمین باد کرده است چیزی نمانده است که بالا بیاورد پوسیده میشوی و سپس کشف میشوی با شکل تازه کیست تو را جا بیاورد نه بودن و نبودنِ من، مساله منم حالا چه فرق، یا ببرد یا بیاورد
-
مریم جعفری آذرمانی
چهارشنبه 22 دیماه سال 1389 10:45
هستم که مینویسم بودن به جز زبان نیست هرکس نمینویسد انگار در جهان نیست من آمدم به دنیا، دنیا به من نیامد من در میان اویم، اویی در این میان نیست آتش زدم به بودن تا گُر بگیرم از تن حرفیست مانده در من، میسوزد و دهان نیست لکنت گرفته شاید، پس من چگونه باید بنویسمش به کاغذ، شعری که در زبان نیست
-
مریم جعفری آذرمانی
چهارشنبه 22 دیماه سال 1389 10:45
سرم را با طناب سرنوشت خویش حلقآویز میکردند مرا با اشکهایم از شیار گونهها لبریز میکردند نمیدیدند هرگز شانههای مهربانم دست میخواهند دو دستم را برای دوستی با خویش دستآویز میکردند به پایم ریسمانی بسته، در چاه سکوت آویختند امّا به جای گوشهاشان، گوشهی ساطورشان را تیز میکردند به سر میسوختم تا صورت خورشیدیِ من...
-
مریم جعفری آذرمانی
سهشنبه 21 دیماه سال 1389 11:13
نرو نرو که جدا از تو ما نمیماند بمان بمان که سر از تن جدا نمیماند گلایه نیست اگر میزنی به نفرینم که آه بر تن آیینه، جا نمیماند نیازمند توام دشمن وفادارم بیا که وقتِ نیاز آشنا نمیماند در این کویر، دم از جاودانگی نزنم نسیم اگر بوَزد ردّ پا نمیماند به داستان هُوَالله دلخوشم، هرچند که آخرش احدی جز خدا نمیماند
-
مریم جعفری آذرمانی
سهشنبه 21 دیماه سال 1389 11:12
کاری نمانده است که با ما نکردهاند با ما چه کار مانده که آن را نکردهاند سر میکنیم هرچه ببافند بیسران در شبکلاه جز سرِ ما جا نکردهاند گویند رمز عشق نگویید و نشنوید مشکل حکایتیست که حاشا نکردهاند «خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است» زنجیرهای پنجره را وا نکردهاند وقتی زبان باز تو را داغ میکنند پس بهتر است تا...
-
مریم جعفری آذرمانی
سهشنبه 21 دیماه سال 1389 11:11
باید خیالم برقصد تا شعرِ موزون بریزد تا در ردیفی منظم این درد بیرون بریزد دردی که در آسمان است با من که روی زمینم مرثیه آغاز کردهست تا اشک گردون بریزد با کینه کاری ندارم هرچند بغضم شده کوه شاید که از گریههایم دریا به کارون بریزد من تشنهام ساکن عشق، عشق این بیابان بیآب آری محال است باران بر خاک مجنون بریزد تا با...
-
مریم جعفری آذرمانی
سهشنبه 21 دیماه سال 1389 11:10
تا پری باز در صحنه اجرا کند نقش ابلیسیاش را بیرمق گفت مرسی و... زد بر تنش عطر پاریسیاش را شیشهی گِردِ عطرش همان جام جم بود و میدید در آن سرگذشتی که آغاز میکرده فصل دگردیسیاش را پس نپرسید آیا تنی مانده تا باز بفْروشد آن را لب، اگر تر کند، دیوِ سرما ترک میزند خیسیاش را کوچه با آن همه خانه، باید کنارِ خیابان...
-
مریم جعفری آذرمانی
دوشنبه 20 دیماه سال 1389 08:27
نه خورشیدم که استعداد خورشیدم ولی اغلب شبیه ماهِ پشتِ ابر، جا میمانم از هر شب به پای اعتقادم سوختم تا زندگی کردم کجا فصل زمستان میفروشد مرگِ لامذهب درِ درد است و حتماً رو به درمان وا نخواهد شد مگر جز تو طلب کردم که دور افتادم از مطلب؟ خیانت در امانت نه، خیانت در خیانت بود اگرچه مرگ، آخر ضرب خواهد شد در این مضرب
-
مریم جعفری آذرمانی
دوشنبه 20 دیماه سال 1389 08:22
از تنِ گُل که میبرند هنوز خاکهاشان معطّرند هنوز روزها از شبم گذشت ولی خاطراتم مکدّرند هنوز نعشهایی که زیر قایقها لخته لخته شناورند هنوز پسران تن به تن شهید شدند و زنانی که مادرند هنوز حرفِ تکراریِ مقصّرهاست که بلاها مقدّرند هنوز مؤمنان در اقلّیت هستند هرچه ایمان میآورند هنوز جنگ، اصرارِ زوزهی گرگ است گرچه...
-
مریم جعفری آذرمانی
دوشنبه 20 دیماه سال 1389 08:21
شاید این شعری که میگویم کمی هم مستند باشد صحنههایی زنده از متنی که اجرا میشود باشد ای همیشه در کنارم! هرکجایی رفتهام بیتو دیدهام چشمی که مشتاقانه مشغول رصد باشد من که هر لبخندِ مصنوعی و اکراهِ طبیعی را دوستی نامیدهام حتا اگر اسمش حسد باشد هی پس و پیشم کنید اینجا، ولی حتا ممیّز هم میگذارد گاهگاهی صفر هم جایی...
-
محمدعلی جنیدی (سیاووش)
یکشنبه 19 دیماه سال 1389 08:32
در این زمان که نیست تمیزی حرام و پاک جز آب شور دیدهی عاشق حلال نیست چیزی به عشق هست که در عقل کمتر است چیزی به دُرد هست که اندر زلال نیست آبشخور تو بود جوانیم, نآمدی این چشمه خشک شد هم و هم آن غزال نیست
-
محمدعلی عجمی
شنبه 18 دیماه سال 1389 09:30
اگر در شب غم تبسّم نکردم دمی رشتهی مهر را گم نکردم چو پاییز طی شد بهاران عمرم زمستان شد و فکر هیزم نکردم اگر چند دردآشنای شمایم به جز با دل خود تکلم نکردم مگر ماهها یار ساقی نبودم؟ مگر سالها خدمت خُم نکردم؟ چه میخواهی ای عشق دیگر ز جانم؟ دلم را مگر نذر مردم نکردم؟
-
رستم وهابنیا
جمعه 17 دیماه سال 1389 08:08
صبر و شکیب و حوصلهی انتظار نیست بیپیک و بیپیام بیا، بیخبر بیا
-
رستم وهابنیا
جمعه 17 دیماه سال 1389 08:07
در این زمان جنونجلوهی هالیوودی کجا دلی تپد از نغمههای داوودی چه عیب دیده که بر روی دهر مینگرند ز پشت شیشهی دودی و عینک دودی؟ بساط خود به چه سیارهای فرستادند که میکِشند جهان را به سوی نابودی خیال آتش دیگر همی پزد در سر چمیده پا مگسی با دماغ نمرودی... مثال کار جهاندار و قسمت فرهنگ- حدیث پیر عجم دان و پیل محمودی...
-
رستم وهابنیا
جمعه 17 دیماه سال 1389 08:05
إن الانسان لفی خسر ببین بهر خود جمله زیان آمدهام هدفی نیست مرا جز دل خویش سوی خود از چه کمان آمدهام خلق میخندد و من میگریم تازه گویی به جهان آمدهام
-
رستم وهابنیا
پنجشنبه 16 دیماه سال 1389 08:54
هنوز رأی جهان بر ادامت جنگ است؟ درون سینهی مردم به جای دل سنگ است؟ خیال کرده بودم که سپند میسوزند دریغ و درد که در مجمر جهان بنگ است میان اهل قلم جنگهای طفلانه است به روی هر که نظر میکنی پر از رنگ است