-
مهدی جهاندار
پنجشنبه 2 آبانماه سال 1392 10:20
تا قافیهی شعر، امیر است و غدیر است برخیز که هنگام مراعاتُ نظیر است مَن ماتَ علی حُبّ علی ماتَ شهیدا آنان که نمردند، بمیرند که دیر است میچرخم و میرقصم و تقصیر خودم نیست این شور و جنون را چه کنم عید غدیر است
-
زهره جعفرزاده
پنجشنبه 2 آبانماه سال 1392 08:53
دارم ادای دختر همسایه میشوم شاید نگاه کردن من را بلد شوی! پشت نگاه پنجره قایم شدم تو را تا از صدای خستگی ِکوچه رد شوی من ناشیانه عاشق یک مرده میشوم تو زندهگی! بکن وسط مردهشورها با بیارادگی به خودم فکر میکنم دارم فرار میکنم از دست گورها لعنت به من اگر ته این خط رسیدهام نقطه؛ شروع تازهی یک راه ِخوب نیست؟! سرمای...
-
محمدکاظم کاظمی
پنجشنبه 2 آبانماه سال 1392 08:53
برای سلمان فارسی بیا باران شو و جاری شو و بردار سدها را به پیکارِ «نخواهد شد» بیاور «میشود»ها را ببین، کورُش هم اینجا خواب بیداری نمیبیند به سوی زندگی بشتاب و بگذار این جسدها را تو را بانگ بلال از دور سوی خویش میخواند برای خسروان بگذار لحن باربدها را صدای روشنی میآید از ژرفای نخلستان سبد بردار پر کن از مناجاتش...
-
مهدی افضلیگروه
سهشنبه 30 مهرماه سال 1392 10:23
گیسو تکاندی، آینه گم شد، غبار شد یادت دوباره اسب غزل را سوار شد موی سیات دست به دست نسیم داد چرخی زدی، پهنهی کوه، آبشار شد یخ بسته بود باغچه، گلهای روسریت تقدیم شد به پنجره، کمکم بهار شد باران چکید روی لبت؛ روی سرخ محض؛ یک قطره ریخت، مزرعه باغ انار شد آهو دوید تا ته دشت پلنگها خندید و بعد، شاه پلنگان شکار شد ایزد...
-
اصغر عظیمیمهر
سهشنبه 30 مهرماه سال 1392 10:23
هر چه گفتی سر به زیر انداختم! آخر چه شد؟ با بدیهای تو عمری ساختم! آخر چه شد؟ حکم دل تا لازمت شد؛ من در آغاز قمار – برگ سر را بر زمین انداختم! آخر چه شد؟ تا قراولها به قصد ارزیابی آمدند پرچم تسلیم را افراختم! آخر چه شد؟ قیمت این «جان به در بردن» غرورم بوده است باج را در موعدش پرداختم! آخر چه شد؟ چون سواری که به چشمش...
-
مریم جعفری آذرمانی
چهارشنبه 24 مهرماه سال 1392 13:21
تا سرم در دستهایم هست، از سر مینویسم روی هر جایی که باشد - سقف یا در - مینویسم من درم، قفلم؛ که دیگر رد شدن از من محالست میرسم تا سقف، برمیگردم از سر مینویسم بیقلم، بیبرگ، بیگل هم که باشم، من درختم شاخهای دارم که رویش هی کبوتر مینویسم شاعرم؛ حتا اگر اندیشه را از من بگیری هر چه را ننوشته باشم، باز از بر...
-
پانتهآ صفایی
سهشنبه 23 مهرماه سال 1392 01:20
مردن اگر ناحق اگر حق است باور نمیکردم به این زودی ای آخرین فانوس دریایی! تو ناخدا خورشید من بودی! باور نمیکردم تو را روزی... باور نمیکردم تو را یک شب... یعنی دعاها بیاثر بودند؟ بیهوده بود امید بهبودی؟ یعنی تو دیگر نیستی؟ یعنی، این شهر دیگر خالیست از تو؟ یعنی از این پس برنمیخیزد از کنده در این سرزمین دودی؟ پس...
-
محمدکاظم کاظمی
سهشنبه 23 مهرماه سال 1392 01:02
تن و جان و سر و مالم به فدای قدمت ای شریک دو جهانم! کم ما و کَرمت از تماشای چه گلزار فراز آمدهای؟ بوی گُل میدهد امروز، دم و بازدمت دست تنهای بشر! دست مرا هم بپذیر و از این دست، مبادا برسد هیچ غمت شعب دلخواه! من و رنج مرا در بر گیر شهر گمراه! تو خوش باش به سنگ و صنمت کفنی نیست اگر، پیرهن دوست که هست مرگ محتوم! بیا،...
-
مهدی افضلیگروه
یکشنبه 21 مهرماه سال 1392 23:49
باز از این کوچه گذر کرده تکانم بدهی با نگاهی و سلامی هیجانم بدهی رد شود قند لبان تو و عاجز باشم با عبورت تب ماه رمضانم بدهی «مست از خانه برون تاخته»ام تا حالی کُله انداخته و رقصکنانم بدهی «مست از خانه برون تاخته»ام یعنی این؛ پیرهن چاک نت جامه درانم بدهی دست در گردنت آویخته چرخی بزنیم دور دنیای نگاهت دورانم بدهی دست...
-
مهدی ذوالقدر
یکشنبه 21 مهرماه سال 1392 23:49
غرق درسی، پر ز کاغذ کردهای دور و برت من حسادت میکنم با جزوههایت، دفترت تا که میآیم غزل تقدیم چشمانت کنم یا کنم توصیف ِابروهای ِهمچون خنجرت دست خود را روی بینی میگذاری تا که من قدر یک مصرع نگیرم وقت از زر بهترت هرچه میپرسم جوابم غیر از این تک جمله نیست: «امتحان دارم ندارم وقت کافی معذرت» • آمدم تا قدر یک چایی...
-
هوشنگ ابتهاج
یکشنبه 21 مهرماه سال 1392 23:49
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری دانی که رسیدن هنر گام زمان است تو رهرو دیرینهی سرمنزل عشقی بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است آبی که برآسود زمینش بخورد زود دریا شود آن رود که پیوسته روان است باشد که یکی هم به نشانی بنشیند بس تیر که در چلهی این...
-
وحید پورداد
یکشنبه 21 مهرماه سال 1392 01:24
دست از حنا، با پلکهای مرمری رقصید آن گندمی با دیدهای خاکستری رقصید سرکنگی 1 اش آغاز شد، انگار دریا هم دیوانه شد، با موجهایش بندری رقصید او راه و رسم رقص خود را خوب میدانست با چادری دور تنش، بیروسری رقصید انگار رقصش هم سرشتی آسمانی داشت چون پا به پایش یکنفس حور و پری رقصید نظم و نظام کهکشانها را به هم میریخت...
-
نجمه زارع
یکشنبه 21 مهرماه سال 1392 01:24
کنون که خواب میرود ز چشمهای غافلم به صف بایستید ای خیالهای باطلم گذشت و رفت هر چه بود و آنچه هست میرود از این عبورِ غیرِ غم، نگشته هیچ حاصلم چهقدر یکنواخت شد: من و زمین و زندگی به آسمانِ هیچ کس چرا نمی رود دلم؟ فراریام از این شبه که چشم واکنم شبی در این درنگ بنگرم خمیده ماهِ کاملم کسی مرا کمک کند که نیشهای...
-
مجید صحراکارها
یکشنبه 21 مهرماه سال 1392 01:22
بلند موی و پریشان، ولی به لب لبخند چهقدر زود به دیوانهها شدم مانند! تمام شهر قسم میخورند ضدّ منی ولی به نام تو هر روز میخورم سوگند چرا دو خط موازی همیشه غم دارند؟ نمیرسند ولی تا ابد کنار همند نگاه کردی و گفتی: تو جَلد قلب منی برو! بپر که رهایی پرندهی در بند امید شاخهی گل هم وصال با خاک است تو خاک و شاخهی گل...
-
فریبا عباسی
شنبه 20 مهرماه سال 1392 00:34
اصلاً قرار نیست که سر خم بیاورم حالا که سهم من نشدی کم بیاورم دیشب تمام شهر تو را پرسه میزدم تا روی زخمهای تو مرهم بیاورم میخواستم که چشم تو را شاعری کنم امّا نشد که شعر مجسم بیاورم دستم نمیرسد به خودت کاش لااقل میشد تو را دوباره به شعرم بیاورم یادت که هست پای قراری که هیچ وقت... میخواستم برای تو مریم بیاورم؟...
-
محمدصادق سبطالشیخ
شنبه 20 مهرماه سال 1392 00:33
من نقطهِی تلاقی اوهام و حیرتم سرگشتهام به اهل زمین بیشباهتم از روزگار بعد تو خیری ندیدهام تنهاترین نشانهی اثبات قسمتم تفسیر کردهاند مرا گر چه بارها مضمون گنگ گمشده در صد روایتم خلوتنشین صحبت دیوانگان شهر دردآشنای رنج هزاران ملامتم مبهوت در میانهی میدان نشستهام بیرغبتی به معرکهها بوده عادتم سنگ صبور حادثه...
-
بهروز یاسمی
شنبه 20 مهرماه سال 1392 00:33
ناخوش شدهام درد تو افتاده به جانم باید چه بگویم به پرستار جوانم؟ باید چه بگویم؟ تو بگو، ها؟ چه بگویم وقتی که ندارد خبر از درد نهانم؟ تب کردهام اما نه به تعبیر طبیبان آن تب که گل انداخته بر گونهی جانم بیماری من عامل بیگانه ندارد عشق تو به هم ریخته اعصاب و روانم آخر چه کند با دل من علم پزشکی وقتی که به دیدار تو بسته...
-
سیامک بهرامپرور
شنبه 20 مهرماه سال 1392 00:32
آغاز میکنم غزلم را به نام تو حبلالورید شعر مرا خون تازه شو حبلالورید غیرتِ مردانِ مرد نیست حبلالورید: قیمت یک تار موی تو نزدیکتر به تو… نه! تو نزدیکتر به من اصلاً نه این نه آن… فقط از پیش من نرو - - تا آیهآیه، وحی برقصم شبیه شعر تا شعلهشعله، نور بپاشم به کوچهو - - خواب هزار سالهی این شهر منجمد شهر چراغقرمز...
-
رضا احسانپور
جمعه 19 مهرماه سال 1392 00:07
آیههای اشک ِمن تفسیر میشد، بد نبود دل اگر از غصّه خوردن سیر میشد، بد نبود شورِ ماتم، دشتیِ غم، بغضهای اصفهان در بیاتِ تُرکِ شب، تحریر میشد، بد نبود من خرابم! گفتهام ساقی بریزد بادهای این خرابیها کمی تعمیر میشد، بد نبود! عقل ِ من با عشق ِتو درگیر شد؛ دیوانهام عقلِ تو با عشقِ من، درگیر میشد، بد نبود چون غلافی...
-
رضا احسانپور
جمعه 19 مهرماه سال 1392 00:06
وقتی کسی را که نداری دوست داری با عشق داری روی خود، پا میگذاری وقتی به جای «من»، ضمیرت میشود «تو» از «تو» برایت مانده یک «او» یادگاری وقتی که غیر از خاطراتی گنگ و مبهم چیزی نداری که نداری که نداری وقتی هوایت ابری است و بغض داری تا شانه میبینی هوس داری بباری وقتی برای زندگی یک راه داری از راه سهمت میشود چشمانتظاری...
-
ساجده جبارپور
جمعه 19 مهرماه سال 1392 00:05
بگو دنیا به بار بیکسیهایم بیفزاید به چشمان سیاهم گریهی مستانه میآید کداماین میوهی ممنوعه در دامان من افتاد که جای شعر حوّایی درونم درد میزاید شبی دیوانهای با چشمهایش جادویم کرده بیاور باطلالسحری که بخت تیره بگشاید دعایم بیاثر شد، جانماز از بغض من تر شد سرم این روزها بیهوده دارد مهر میساید پر از زخمام برای...
-
محمدکاظم کاظمی
پنجشنبه 18 مهرماه سال 1392 14:57
شکر خدا که اهل جدل، همزبان شدند با هم به سوی کعبهی عزت، روان شدند شکر خدا که گردنهگیرانِ محترم بر گَلّههای بی سر و صاحب، شبان شدند شکر خدا که کمکمک از یاد میرود روزی که پشت نعش برادر، نهان شدند شکر خدا که مسجد و محرابِ شهر نیز یکباره – پوستکنده بگویم - دکان شدند جمعی، چونآن قدیم، هر آن را که سر فراشت قربان...
-
اصغر معاذی
چهارشنبه 17 مهرماه سال 1392 22:30
مثل غمی که بر دلِ دیوانه ریخته پاییز، در حوالی این خانه ریخته تکراری است منظرهی کوه و آبشار هر جا که گیسوان تو بر شانه ریخته پیراهن تو بستر رویای رنگها انگار بر تنت پِر پروانه ریخته چشمت خیال خام تمام شرابهاست در کاسههای چشم تو میخانه ریخته بیهوده خانهخانه به دنبال من مگرد در کوچههای شهر تو، دیوانه ریخته
-
امید صباغنو
چهارشنبه 17 مهرماه سال 1392 22:20
به جای این که در شبهای من، خورشید بگذارید فقط مرزی میانِ باور و تردید بگذارید همیشه باد در سر دارم و همزاد مجنونم به جای باد در «فرهنگِ عاشق» بید بگذارید هماین که عشق من شد سکّهی یک پولِ این مردم مرا بر سفرههای هفتسینِ عید بگذارید! خیالی نیست، دیگر دردهایم را نمیگویم به روی دردهای کهنهام تشدید بگذارید ببخشیدم!...
-
غلامرضا طریقی
چهارشنبه 17 مهرماه سال 1392 14:58
گر چه هنگام سفر، جادهها جانکاهند روی نقشه، همهی فاصلهها کوتاهند فاصله، بین من و شهر شما یک وجب است نقشهها وقتی از این فاصلهها میکاهند من که از خود خبرم نیست چه قیدی دارم؟ جملههای خبری قید مکان میخواهند! راهی شهر شما میشوم از راه خیال بیخیالان چه بخواهند چه نه؛ گمراهند شهر پر میشود از اهل جنون، برج بـه برج...
-
حسین منزوی
چهارشنبه 17 مهرماه سال 1392 14:50
سکوت میکنم و عشق در دلم جاریست که این شگفتترین نوع خویشتنداریست تمام روز، اگر بیتفاوتم اما شبم قرین شکنجه، دچار بیداریست رها کن آن چه شنیدی و دیدهای، هر چیز به جز من و تو و عشق من و تو، تکراریست مرا ببخش! بدی کردهام به تو، گاهی کمال عشق جنون است و دیگرآزاریست! مرا ببخش اگر لحظههایم آبی نیست ببخش اگر نفَسم،...
-
علیرضا بدیع
چهارشنبه 17 مهرماه سال 1392 14:43
پاییز میرسد که مرا مبتلا کند با رنگهای تازه مرا آشنا کند پاییز میرسد که همانند سال پیش خود را دوباره در دل قالیچه جا کند او میرسد که از پس نه ماه انتظار راز ِ درخت باغچه را برملا کند او قول داده است که امسال از سفر اندوههای تازه بیارد، خدا کند او میرسد که باز هم عاشق کند مرا او قول داده است به قولش وفا کند پاییز...
-
رهی معیّری
چهارشنبه 17 مهرماه سال 1392 01:01
اشک سحر زداید، از لوح دل سیاهی خُرّم کند چمن را، باران صبحگاهی عمری ز مِهرت ای مه، شب تا سحر نخفتم دعوی ز دیدهی من، وز اختران گواهی چون زلف و عارض او، چشمی ندیده هرگز صبحی بدین سپیدی، شامی بدان سیاهی داغم چو لاله ای گُل، از درد من چه پرسی؟ مُردم ز محنت ای غم، از جان من چه خواهی؟ ای گریه در هلاکم همعهد رنج و دردی وی...
-
سجاد سامانی
چهارشنبه 17 مهرماه سال 1392 01:00
نیمی از جان مرا بردی، محبت داشتی نیم باقیمانده هم هر وقت فرصت داشتی بر زمین افتادم و دیدم به سویم میدوی دست یاری چیست؟ سودای غنیمت داشتی خانهای از جنس دلتنگی بنا کردم ولی چون پرستوها به ترک خانه عادت داشتی ای که ابرویت به خونریزی کمر بستهست کاش اندکی در مهربانی نیز همّت داشتی من که خاکستر شدم اما تو هنگام وداع...
-
علیمحمّد محمّدی
چهارشنبه 17 مهرماه سال 1392 00:57
من و تو هر دو به یک شهر و ز هم بیخبریم هر دو دنبال دل گمشدهای، دربهدریم ما که محتاج نفسهای همیم، آه! چرا از کنار تن یخ کردهی هم میگذریم؟ ما دو کبکیم – هواخواه هم – اما افسوس هر دو پر بستهی چنگال قضا و قدریم آسمان، یا که قفس؟ آه! چه فرقی دارد سر پرواز نداریم که، بی بال و پریم حال، دیگر من و تو، فاصلهمان فرسنگ...