-
وحشی بافقی
جمعه 5 فروردینماه سال 1390 03:30
دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست گلگشت چمن با دل آسوده توان کرد آزردهدلان را سر گلگشت چمن نیست از آتش سودای تو و خار جفایت آن کیست که با داغ نو و ریش کهن نیست بسیار ستمکار و بسی عهدشکن هست اما به ستمکاری آن عهدشکن نیست در حشر چو بینند بدانند که وحشی است آن را که تنی غرقه به...
-
ژاله اصفهانی
پنجشنبه 4 فروردینماه سال 1390 01:42
گیاه وحشیِ کوهم، نه لالهی گلدان مرا به بزم خوشیهای خودسرانه مبر به سردی خشن سنگ، خو گرفته دلم مرا به خانه مبر زادگاه من کوه است. ز زیر سنگی یک روز سر زدم بیرون به زیر سنگی یک روز میشوم مدفون سرشت سنگی من آشیانِ اندوه است. جدا ز یار و دیارم، دلم نمیخندد ز من طراوت و شادی و رنگ و بوی مخواه. گیاه وحشی کوهم در انتظار...
-
فریدون مشیری
چهارشنبه 3 فروردینماه سال 1390 18:07
با هماین دیدگان اشکآلود، از هماین روزن گشوده به دود، به پرستو، به گل، به سبزه درود! به شکوفه، به صبحدم، به نسیم، به بهاری که میرسد از راه، چند روز دگر به ساز و سرود. ما که دلهایمان زمستان است، ما که خورشیدمان نمیخندد، ما که باغ و بهارمان پژمرد، ما که پای امیدمان فرسود، ما که در پیش چشممان رقصید، این همه دود...
-
هوشنگ ابتهاج
یکشنبه 29 اسفندماه سال 1389 20:39
ارغوان! این چه رازی است که هر بار بهار با عزای دل ما میآید؟
-
فرّخ تمیمی
یکشنبه 22 اسفندماه سال 1389 07:44
در شهر، دلبری که بخندد به ناز نیست عشقی که آتشم بزند بر نیاز نیست برق صفا نمانده به چشمان دلبران دیدار هست و دیدهی عاشقنواز نیست ساقی مریز باده که میدانم این شراب مردافکن و تبآور و میناگداز نیست رازی است بر لبم که نخواهم سرودنش مردیم از این که محرم دانای راز نیست مردم اگر چه قصهی ما ساز کردهاند ما را زبان...
-
فرهاد صفریان
شنبه 21 اسفندماه سال 1389 10:34
بین این مردمِ سـردرگمِ سرماخورده دلم از سردی رفتار خودم جا خورده هُرم ِگرم نفسم یخ زده است از بس که شانهام خورده بر این مردمِ سرما خورده میروم گریه کنم غربت پُر ابرم را در دل سنگیِ خود، این دل تیپا خورده و غرور شب این شهر نخواهد فهمید تا ابد قرعـه به نام شب یلدا خورده • کوچهها را همه گشتم پی تو نامعلوم! کو؟ کدامین...
-
وحشی بافقی
جمعه 20 اسفندماه سال 1389 08:30
یکی فرهاد را در بیستون دید ز وضع بیستونش باز پرسید ز شیرین گفت در هر سو نشانی است به هر سنگی ز شیرین داستانی است فلان روز این طرف فرمود آهنگ فرود آمد ز گلگون در فلان سنگ فلان جا ایستاد و سوی من دید فلان نقش فلان سنگم پسندید فلان جا ماند گلگون از تک و پوی به گردن بردم او را تا فلان سوی غرض کز گفتوگو بودش همین کام که...
-
غلامحسن اولاد
چهارشنبه 18 اسفندماه سال 1389 02:04
خیلی دلم گرفته، کمی آسمان کجاست؟ یک چکه آب تازه و یک تکه نان کجاست؟ حال و هوای عشق ندارد دگر دلم نامی نمانده است برایم، نشان کجاست؟ پیری کنار آمده با من ولی هنوز میپرسم از دلم که غرور جوان کجاست؟ دریا به گل نشست ز بس خون گریستم با کشتی شکستهی من بادبان کجاست؟ بادی نمیوزد که روان گویدم چو آب جای دل شکسته در این...
-
نظیری نیشاپوری
سهشنبه 17 اسفندماه سال 1389 02:16
مال و عصمت را زلیخا بد درین سودا نباخت ماه کنعان بردن از خیل خریداران خوش است
-
فروغی بسطامی
سهشنبه 17 اسفندماه سال 1389 02:15
هر بیخبر که خندید بر حسرت زلیخا آخر ز بزم یوسف، کف را بریده برخاست
-
صائب تبریزی
سهشنبه 17 اسفندماه سال 1389 02:15
عمر دوباره یافت زلیخا ز ماه مصر اوقات، به که صرف عزیزان کند کسی
-
صائب تبریزی
سهشنبه 17 اسفندماه سال 1389 02:14
زلیخا یافت عمر رفته را از صحبت یوسف ز سودای محبت هیچکس مغبون نخواهد شد
-
صائب تبریزی
سهشنبه 17 اسفندماه سال 1389 02:14
همت مردانه میخواهد گذشتن از جهان یوسفی باید که بازار زلیخا بشکند
-
صائب تبریزی
سهشنبه 17 اسفندماه سال 1389 02:14
در جان هوسناک زلیخاست عروسی در خلوت یوسف ز زلیخا خبری نیست
-
صائب تبریزی
سهشنبه 17 اسفندماه سال 1389 02:13
نه زلیخا پیرهن تنها به بدنامی درید عشق ازین مستورها بسیار رسوا ساخته است
-
صائب تبریزی
سهشنبه 17 اسفندماه سال 1389 02:13
هوس هرچند گستاخ است، عذرش صورتی دارد به یوسف میتوان بخشید تقصیر زلیخا را
-
سیدای نسفی
سهشنبه 17 اسفندماه سال 1389 02:12
عاشق صاحبنظر از جا برد معشوق را بود فارغبال یوسف تا زلیخا کور بود
-
خواجوی کرمانی
سهشنبه 17 اسفندماه سال 1389 02:12
عجب ار مملکت مصر نمیرفت به رود زان همه سیل که از چشم زلیخا میریخت
-
سیروس عبدی
شنبه 14 اسفندماه سال 1389 02:51
«ناز» اگر در «بغل نرم» خیابان خوب است «عشق» در پهنهی مهجور بیابان خوب است • از خدا خواستم آسوده نباشم ای عشق با تو اوضاع جهان بیسروسامان خوب است من سفارششدهی دست لسانالغیبم «زیر شمشیر غمت رقص کنم» ـ آن خوب است و چه زیباست نبردی که تو دشمن باشی مرگ ـ از دست تو با زخم فراوان خوب است با تو هر چیز خوشآیند و جهان:...
-
سیروس عبدی
چهارشنبه 11 اسفندماه سال 1389 00:50
در جشنهای رنگین، در خندههای زیبا چشمم نخورد آبی، از چشمهی تماشا • میزش کنار من بود اما چه دور بودند: دستان کوچک من، از دستهای «سارا» انگار بسته بودند دست من و تو عهدی ـ از لحظهی نخستین، از ابتدای دنیا انگار خوانده بودند در گوش چشم و دستم ـ ـ قانون عشق این است: «تنها» برای «تنها» • شاید اگر نبودی، شاعر شدن غلط بود...
-
علیمحمد مؤدب
شنبه 7 اسفندماه سال 1389 08:08
من بازگشتهام با عروسی بیدریا در سینهام همراه زنی که همهی منطقهی آزاد تجاری را آورده است به فرودگاه مهرآباد از بندر چیزی نخریدهام از بندر چیزی نیاوردهام از جزیرهی محجوب قشم هم چیزی نخریدهام نه مرواریدی، نه حصیر بافتهای و نه حتا یک دیویدی کوچک تنها شعری خواندهام و بازگشتهام انگار بلبلی که بر باغی مبعوث...
-
سعید بیابانکی
شنبه 7 اسفندماه سال 1389 08:07
چو بوی پونه از دکّان عطاری بزن بیرون هوای عاشقان شهر اگر داری، بزن بیرون تو را آیینهها در بینهایت چشمدرراهاند از این نُهتوی آهاندودِ زنگاری، بزن بیرون زدم از اصفهان بیرون که بوی گاوخونی داشت تو هم ای شیخ! از این چاردیواری بزن بیرون الا ای جمعهی سرخی که رنگ عید نوروزی از این تقویم سرتاسر عزاداری بزن بیرون چه...
-
مولانا
جمعه 6 اسفندماه سال 1389 10:23
پرسید یکی که عاشقی چیست؟ گفتم که مپرس از این معانی آن گه که چو من شوی ببینی آن گه که بخواندت بدانی
-
نسیمی
پنجشنبه 5 اسفندماه سال 1389 10:04
در کجا رسم بر این است که عاشق نشوی؟ باغبان باشی و دلتنگ شقایق نشوی؟ بر کدامین سرخطّی بنوشته است قلم که سرخطّ چلیپای حقایق نشوی؟ در کجا رسم بر این است که عاشق گیرند؟ چاک پیراهن خونین شقایق گیرند؟ به کدامین سر تقصیر مقرّر کردند نوبت عاشقی از حسّ دقایق گیرند؟ در کجا رسم بر این است که مستان گیرند؟ حسّ میخوارگی از...
-
سیروس عبدی
چهارشنبه 4 اسفندماه سال 1389 08:02
اگر آن ترکش تهدید، بدن میخواهد طفل این خاک، نه قنداق، کفن میخواهد زیر پوتین پلشتان اگر این خاک رود زندگی، پیرهن مرگ، به تن میخواهد حفظ حیثیت دریا به -فقط- ساحل نیست موجهای قدر، صخرهشکن میخواهد او به ویران شدن رابطه میاندیشد آن که صد فاصله بین تو و من میخواهد او به جریان من و تو نگران مینگرد او از این خرّمی...
-
سیروس عبدی
چهارشنبه 4 اسفندماه سال 1389 08:02
در کار جهان هیچکس ابهام ندارد تنها غم عشق است که فرجام ندارد ما سوختهها طعمهی هموارهی عشقیم این آتش کهنه هوس خام ندارد از روز و شبم جز تو ندارم خبر ای ماه دیوانگی من سحر و شام ندارد بگذار که با یاد تو غافل شود از تو این مرغک وحشی خبر از بام ندارد هر چند پریشان ولی آسودهترینم دیوانه، غم گردش ایام ندارد ماییم و...
-
محمدکاظم کاظمی
سهشنبه 3 اسفندماه سال 1389 08:48
همسایه -چشم بد نرسد- صاحب زر است چون صاحب زر است، یقیناً ابوذر است کمکم به دست مردهدلان غصب میشود باغی که در تصرّف گُلهای پرپر است چون و چرا مکن که در این کشتزار وهم هر کس که چون نکرد و چرا کرد، بهتر است صبح از مزار خطشکنان زنده میشود شاعر هنوز در شکن زلف دلبر است ای بُرده هرچه بوده! چه داری که پس دهی؟ اصلاً...
-
علی معلّم دامغانی
سهشنبه 3 اسفندماه سال 1389 08:47
کار صعب است در این راه، بگویم یا نه؟ توامانند مهِ و ماه، بگویم یا نه؟ شرق از مرمره تا سند به پا میخیزد خلق از افریقیه تا هند به پا میخیزد خون تاجیک دگر جوش جنون خواهد زد ازبک از آمویه، پاپوش به خون خواهد زد باشه در صخرهی کشمیر فزون خواهد شد ببری از بیشهی بنگال برون خواهد شد ترکمن بر زبر باد سفر خواهد کرد باز...
-
فاضل نظری
یکشنبه 1 اسفندماه سال 1389 08:40
تصّور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت خَم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن نسیم بیقراری را که از دست تو خواهد رفت مزن تیر خطا، آرام بنشین و مگیر از خود تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت همیشه رود با خود میوهی غلتان نخواهد داشت به دست آور اناری را که از دست تو خواهد رفت...
-
فاضل نظری
شنبه 30 بهمنماه سال 1389 08:25
گر چه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست دل بکَن! آینه این قدر تماشایی نیست حاصل خیره در آیینهشدنها آیا دوبرابرشدن غصهی تنهایی نیست!؟ بیسبب تا لب دریا مکشان قایق را قایقت را بشکن! روح تو دریایی نیست آه در آینه، تنها کدرت خواهد کرد آه! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست آن که یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست حال وقتی به لب...