ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری
ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری

محمدمهدی سیّار

در این کشتی درآ، پا در رکاب ماست دریاها
مترس از موج، بسم الله مجری‌ها و مُرسی‌ها

اگر این ساحران اطوار می‌ریزند طوری نیست!
عصا در دست اینک می‌رسند از کوه موسی‌ها

زمین آسمان‌جُل را به حال خویش بگذارید
کسی چشم انتظار ماست آن بالا و بالاها

بیاید هر که از فرهاد، شیرین‌عقل‌تر باشد
نیاید هیچ کس جز ما و مجنون‌ها و لیلاها

هم‌این از سر گذشتن سرگذشت ماست پنداری
هم‌این سرها... هم‌این سرهای سرگردان صحراها

شب قدری رقم زد خون ما تقدیر عالم را
که هم‌رنگ غروب ماست صبح سرخ فرداها

فاضل نظری

تنگ آب از روزهای قبل خالی‌تر شده‌ست
زندگی در دوستی با مرگ عالی‌تر شده‌ست

هر نگاهی می‌تواند خلوتم را بشکند
کوزه‌ی تنهایی روحم سفالی‌تر شده‌ست

آخرین لبخند او هم غرق خواهد شد در آب
ماهِ در مرداب این شب‌ها هلالی‌تر شده‌ست

گفت تا کی صبر باید کرد؟ گفتم چاره چیست؟!
دیدم این پاسخ، از آن پرسش سؤالی‌تر شده‌ست

زندگی را خواب می‌دانستم اما بعد از آن
تازه می‌بینم حقیقت‌ها خیالی‌تر شده‌ست

ماهی کم‌طاقتم! یک روز دیگر صبر کن
تنگ آب از روزهای قبل خالی‌تر شده‌ست

اصغر عظیمی‌مهر

بی تو آن ظلمی که شادی کرد با من؛ غم نکرد
گریه هم یک ذره از اندوه‌هایم کم نکرد

آن قدر دنیای ما با هم تفاوت داشت که –
خطبه‌های عقد هم ما را به هم محرم نکرد

راز دور افتادنم از خویش را از کس نپرس
هیچ‌کس ظلمی که من بر نفس خود کردم نکرد

نیست تأثیری در ایما! لال‌ها فهمیده‌اند –
این که ده انگشت کار یک زبان را هم نکرد

نه هراس از آتش دوزخ، نه اخراج از بهشت
آخرش هم آدمی را هیچ چیز آدم نکرد

زهرا شعبانی

طاقت ندارم از نگاهت دور باشم
یا پیش هم باشیم و من مجبور باشم...
 
با من بمان، هر لحظه می‌افتم به پایت
هر چند در ظاهر، زنی مغرور باشم
 
وقتی دلت صیاد این دریاست ای کاش
من ماهیِ افتاده‌ای در تور باشم
 
بگذار با رؤیای وصلت خو بگیرم
حتا اگر یک وصله‌ی ناجور باشم
 
آغوش وا کن حرف‌هایم گفتنی نیست
تا کی فقط در شاعری مشهور باشم؟!
 
پیراهنم ارزانی چشمان مستت
لطفی ندارد عشق اگر محصور باشم

روزی اگر سهم کسی بودی دعا کن
من کور باشم،
                کور باشم،
                                کور باشم...

رضا نیکوکار

گر چه گاهی حال من مانند گیسوهای توست
چشمه‌ی آرامشم پایین ابروهای توست

خنده کن تا جای خون در من عسل جاری کنی
به‌ترین محصول‌ها مخصوص کندوهای توست

فتنه‌ها افتاده بین روسری‌های سرت
خون به پا کردی، ببین! دعوا سر موهای توست
 
کار دنیا را بنازم که پر از وارونگی‌ست
یک پلنگ مدعی در دام آهوهای توست

فتح خواهم کرد روزی سرزمینت را اگر
لشکری آماده پشت برج و باروهای توست

شهر را دارد به هم می‌ریزد امشب، جمع کن
سینه‌چاکی را که مست از زخم چاقوهای توست

کوک کن، بردار سازت را، برقصان و برقص
زندگی آهنگ زیبای النگوهای توست

خوش به حال من که می‌میرم برایت این همه
مرگ امکانی به سمت نوش‌داروهای توست

سیامک بهرام‌پرور

انکحتُ... عشق را و تمام بهار را
زوّجتُ... سیب را و درخت انار را

متّعتُ... خوشه‌‌خوشه رطب‌های تازه را
گیلاس‌های آتشی آب‌دار را

هذا موکّلی غزلم دف گرفت، گفت:
تو هم گرفته‌ای به وکالت سه‌تار را

یک جلد آیه ‌آیه‌ی قرآن! تو سوره‌ای
چشمت «قیامت» است! بخوان «انفطار» را

یک آئینه. به گردن من هست دست توست،
دستی که پاک می‌کند از آن غبار را

یک جفت شمع‌دان؟! نه عزیزم! دو چشم توست
که بردریده پرده‌ی شب‌های تار را
 
مهریّه‌ی تو چشمه و باران و رودسار
بر من بریز زمزمه‌ی آبشار را

ده شرطِ ضمنِ... ده؟! نه! بگویید صد! هزار!
با بوسه مُهر می‌کنم آن صدهزار را

لیلی تویی که قسمت من هم جنون شده
پس خط بزن شرایط دیوانه‌وار را

رؤیا باقری

نشسته‌ای و نگاه تو خیره بر ماه است
همیشه دل‌خوری‌ات با سکوت همراه است

خدا کند که نبینم هوای تو ابری‌ست
ببخش! طاقت این دل عجیب کوتاه است

همیشه دل‌نگران تو بوده‌ام، کم نیست
همیشه دل‌نگران کسی که در راه است...

بتاز اسب خودت را ولی مراقب باش
که شرط ِبردن بازی، سلامت شاه است

نمی‌رسد کسی اصلاً به قله‌ی عشقت
گناه پای دلم نیست! راه، بی‌راه است

به کوهِ رفته به بادم، نسیم تو فهماند،
که کاه هر چه که باشد همیشه یک کاه است

ببند پای دلم را به عشق خود، این دل
شبیه حضرت چشم تو نیست! گم‌راه است

به بغض چشم تو این شعر، اقتدا کرده‌ست
که طاعت شب و روزش اقامه‌ی آه است

قصیده هر چه کند عشق را نمی‌فهمد
عجیب نیست که چشمان تو غزل‌خواه است

تو هستی و همه‌ی درد شعر من این جاست؛
که با وجود تو بغضم شکسته‌ی چاه است

حامد عسکری

هر نسیمی که نصیب از گل و باران ببرد
می‌تواند خبر از مصر به کنعان ببرد

آه از عشق که یک مرتبه تصمیم گرفت:
یوسف از چاه درآورده به زندان ببرد

وای بر تلخی فرجام رعیت‌پسری
که بخواهد دلی از دختر یک خان ببرد

ماه‌رویی دل من برده و ترسم این است
سرمه بر چشم کِشد، زیره به کرمان ببرد

دودلم این که بیاید من معمولی را
سر و سامان بدهد یا سر و سامان ببرد

مرد آن گاه که از درد به خود می‌پیچد
ناگزیر است لبی تا لب قلیان ببرد

شعر کوتاه ولی حرف به اندازه‌ی کوه
باید این غائله را «آه» به پایان ببرد

شب به شب قوچی از این دهکده کم خواهد شد
ماده‌گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد

اصغر عظیمی‌مهر

پای بردار اسب من! یک گام دیگر مانده است
شیهه‌ای تا فتح منزل‌گاه آخر مانده است

قلعه‌بانان باز کردند از درون دروازه را
دست هر سربازی از تسلیم بر سر مانده است

با هم‌این یک ضربه پشتش را شکستن سخت نیست
یاغی قدّاره‌بندم بی‌برادر مانده است

بعد از این دیگر ندارم دشمنی در روبه‌رو
گر چه در پشتم هزاران جای خنجر مانده است

هر چه باشد مطمئن هستم که نامش «صلح» نیست
آن چه از این جنگ‌های نابرابر مانده است

من به دنبال نجات ملتی بودم! ولی –
گاه منجی در نجات خویش هم درمانده است

بهمن صباغ‌زاده

بانو! غزل بخوان که شدیداً قناری‌ام
وقتی گلِ همیشه بهاری، بهاری‌ام

تا می‌رسی به تاکِ غزل، مست می‌شوم
وقتی که می‌روی، نگران خماری‌ام

سخت است انتظار کشیدن، ولی، هزار-
گل می‌دهم اگر که تو روزی بکاری‌ام

در من صدا و عکسِ تو تکثیر می‌شود
تالاری از سکوتم و آیینه‌کاری‌ام

با خواب‌های صورتی‌ام قهر کرده‌ام
چون گفته‌ای: «الهه‌ی شب‌زنده‌داری‌ام»

«این مشق‌ها جریمه‌ی صد سال»... وا شده
پای تو در قلمروی کاغذنگاری‌ام

اصغر عظیمی‌مهر

هر چه بر ما می‌رود از خواهش دل می‌رسد
از دل خوش‌باور و کج‌فهم و غافل می‌رسد

غالباً در وقت اجرایی شدن هر نقشه‌ای –
دست‌کم در چند جا حتماً به مشکل می‌رسد

می‌رود این‌جا سر هر بی‌گناهی روی دار
بار کج این روزها اغلب به منزل می‌رسد

لطف قاضی بوده هم‌راهش! تعجب پس نکن –
خون‌بها این‌جا اگر دیدی به قاتل می‌رسد

آخرش تیر خلاص از پشت سر شلیک شد
ظاهراً هر چند دارد از مقابل می‌رسد

هر ورق از تخته‌هایش دست یک موج است و باز –
کشتی بیچاره پندارد به ساحل می‌رسد

مهدی ذوالقدر

تا نگهبانان ابرو دست‌شان بر خنجر است
فتح چشمان قشنگت مثل فتح خیبر است

رنگ چشمت بهترین برهان اثبات خداست
«قل هو الله احد» گوید هر آن کس کافـَر است

انحنای ناب مژگانت «صراط المستقیم»
از نگاهت دل ‌بریدن هم جهاد اکبر است

خنده‌هایت چون عسل حتا از آن شیرین‌ترند
هر لبت تمثیل زیبایی ز حوض کوثر است

بوسه‌هایت طعم حوّا می‌دهد با عطر سیب
بوسه‌هایت یادگاری از جهان دیگر است

لب به خنده وا کنی؛.. آرامشم پَر می‌کشد
غنچه می‌گردد لبت؛.. فریاد من بالاتر است

یک دو تار از کاکلت دل را اسارت برده است
الامان از روسری، زیرش هزاران لشکر ‌است

مهربان هستی، دلم در بند موهایت خوش است
مهربانی با اسیران شیوه‌ی پیغمبر است

آیه‌الکرسی کجا هم قدّ موهایت شود؟
گفتن از اعجاز مویت کار چندین منبر است

جد من قابیل و گندم‌زار مویت پرثمر
بهر من هر خوشه‌اش از هر دو دنیا سرتر است

یک گره بر بخت من زد یک گره بر روسری
هر کدامش وا شود، من روزگارم محشر است

خواهشی دارم... جسارت می‌شود... اما اگر
موی تو آشقته باشد دور گردن بهتر است

اصغر عظیمی‌مهر

جنگلی سبزم ولی کم‌کم کویرم می‌کنی
من میان‌سالم؛ تو داری زود پیرم می‌کنی

نیمه‌جانم کرده‌ای در بازی جنگ و گریز
آخر از این نیمه‌جانم نیز سیرم می‌کنی

این مطیعِ محض، دست از پا خطا کِی کرده است؟
پس چرا بی‌هیچ جرمی دستگیرم می‌کنی؟

سال‌ها سرحلقه‌ی بزم رفیقان بوده‌ام
رفته‌رفته داری اما گوشه‌گیرم می‌کنی

تا به حال از من کسی شعر بدی نشنیده است
آخرش از این نظر هم بی‌نظیرم  می‌کنی

من هم‌آن سرباز از لشکر جدا افتاده‌ام
می‌کُشی یک‌باره آیا یا اسیرم می‌کنی؟

هومن سرکان

آن که در قلب خودش هم چو تویی را دارد
آسمان‌ها و زمین را همه یک جا دارد

هر چه با سنگ‌دلی از تو رسد زیبایی‌ست
 دُرّ، درونِ دلِ سنگیِ صدف، جا دارد

فقط از چشم خودت چشم مرا دور نکن
حرمت چشم تو چیزی‌ست که دریا دارد

اشک من دیدی و شاید به خودت می‌گویی
دیدن گریه‌ی یک مرد تماشا دارد

اصغر عظیمی‌مهر

جا زدن در هر قدم -هیهات- کار ما نبود
پا کشیدن شیوه‌ی ایل و تبار ما نبود

کس خریدارم نشد با آن که بعد از هر محک
ذره‌ای ناخالصی هم در عیار ما نبود

استخوانم خُرد شد زیر فشار دیگران
شانه‌های هیچ‌کس در زیر بار ما نبود

ما دو تَن سنگ صبور عالمی بودیم؛ حیف –
در دو عالم یک نفر هم رازدار ما نبود

سرنوشت از اولش با ما سر سازش نداشت
یار هم بودیم اما بخت یار ما نبود

جز «جدایی» هیچ راه دیگری نگذاشتی
می‌روم! هر چند اصلاً این قرار ما نبود

جواد مزنگی

وقتی نباشی... پستچی یک بسته غم می‌آورد
تصویری از آینده با طرحِ عَدَم می‌آورد

عمری به رسمِ عاشقی در گُل نظر کردم ولی
گُل با تمامِ خوشگلی پیشِ تو کم می‌آورد

حتی رقابت بینِ تو با گل اگر برپا شود
بلبل به نفعِ خوبی‌ات صدها قسم می‌آورد

من تازگی فهمیده‌ام بی‌مهربانی‌هایِ تو
حتی درختِ سرو هم از غصه خم می‌آورد

لرزیدنِ قلبم برایِ فکرِ تنها رفتنت
من را به یادِ فاجعه در شهر بم می‌آورد

من خواب دیدم نیستی، وَ غم به قصدِ مرگِ من
یک قهوه‌یِ قاجار با مخلوطِ  سم می‌آورد

جادویِ من در شاعری تنها نوشتن بود و بس
حس تو صدها شعر بر لوح و قلم می‌آورد

اصغر عظیمی‌مهر

صبر کن! آرام! کم‌کم آشنا هم می‌شویم
عده‌ای قبلاً شدند و ما دو تا هم می‌شویم

مثل هر کاری از اول سخت می‌گیریم و بعد -
ساده در آغوش یک‌دیگر رها هم می‌شویم

شرم چیزی دست‌وپاگیر است و وقت ما کم است
پس به مقدار ضرورت بی‌حیا هم می‌شویم

گر چه عمری سربه‌زیری خصلت ما بوده است
هر کجا لازم شود سربه‌هوا هم می‌شویم

دیر یا زود آتش هر عشق می‌خوابد؛ کمی -
صبر کن! نسبت به هم بی‌اعتنا هم می‌شویم

از هم‌آن راهی که می‌آییم برخواهیم گشت
بعد از آن با سادگی از هم جدا هم می‌شویم

حسین جنّت‌مکان

پشت پرچینت اگر بزم، اگر مهمانی‌ست
پشت پرچین من این سو همه‌اش ویرانی‌ست

انفرادی شده سلول به سلول تنم
خود من در خود من در خود من زندانی‌ست

دست‌های تو کجایند که آزاد شوم؟
هیچ جایی به جز آغوش تو دیگر جا نیست
 
ابرها طرحی از اندام تو را می‌سازند
که چون‌این آب و هوای غزلم بارانی‌ست

شعر آنی‌ست که دور لب تو می‌گردد
شاعری لذت خوبی‌ست که در لب‌خوانی‌ست

دوستت دارم اگر عشق به آن سختی‌هاست
دوستم داشته باش عشق به این آسانی‌ست!

حامد حسین‌خانی

زیباتر از این چیست که شب پا شده باشد
در حادثه‌ی موی تو یلدا شده باشد؟

وقتی تن خاموش من از راه بیاید
آغوش تو مستانه مهیّا شده باشد

آن گاه، بکوچیم به سیّاره‌ی شادی
آن گاه که دنیا همه از ما شده باشد

می‌ترسم از آن روز که از خون من و تو
این اسکله‌ی سوخته دریا شده باشد

روزی که به فرمان خدایان زمینی
خاک من و تو بر سر دنیا شده باشد

ای کاش که قبل از همه‌ی حادثه‌ها، عشق
این حادثه‌ی گم‌شده، پیدا شده باشد

تا ابر، تو را پیرهن و ماه، کلاهت
خورشید برای تو متکّا شده باشد

آن گاه من از چشم تو دریاچه نوشتم
دنیا همه مشغول تماشا شده باشد

حسن اسحاقی

پاییز کشید آهی، در مزرعه بلوا شد
موهات به‌هم خوردند، کم‌کم گره‌ها وا شد

چشمت به من افتاد و از چشم تو افتادم
تو رفتی و بین من، با آینه دعوا شد

من ضرب شدم در غم، تقسیم شدم بر عشق
پس جمع شدم با مرگ، چشم تو که منها شد

پروانه که می‌رقصید، از شمع نمی‌ترسید
آمد به هم‌آغوشی، باد آمد و تنها شد

رفتی و هر از گاهی پاییز کشید آهی
روزم شب یلدا شد، شب روز مبادا شد

هی یاد تو افتادم چشمم که به ماه افتاد
پس خیره به او ماندم، آن‌قدر که فردا شد

تو پَر، همه دنیا پَر، چشمان غزل‌ها تَر
هی ـ یک من بی تو ـ در، آیینه تماشا شد

خندیدم و با تردید آیینه به من خندید
یک سنگ به دستم دید، در آینه بلوا شد...