ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری
ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری

مریم جعفری آذرمانی

سخت بیدار بودم که دیدم عدّه‌ای پشت دیوار هستند
برگ‌ها را لگد می‌کنند و... چرک‌ها را ولی می‌پرستند

رنگ‌شان نقره‌ای بوده قبلاً، این کلاغان که حالا سیاه‌ند
گفته بودم مبادا بسوزید باز روی دکل‌ها نشستند

تا مبادا معطّل بمانیم مرگ مجبور شد زنده باشد
چون کسانی که از دارِ دنیا، رفته بودند در را نبستند

از پسِ پنجره، کوه مغرور، سعی می‌کرد چیزی نبینم
ساختارِ طبیعت عوض شد شیشه‌ها سنگ‌ها را شکستند

مریم جعفری آذرمانی

هم‌این پنجاه سالِ پیش هم لبخند و هم نان داشت
به آب روستا خوش بود اما عشق تهران داشت

پدر با لهجه‌ی شیرین آذربایجانی هم
به چای تلخ قوری‌های مادر سخت ایمان داشت

دو تا قوری یکی رنگ طلا مخصوص صبحانه
یکی هم نقره‌ای، در شب که رنگ ماه و باران داشت

اگر من هم یکی از دختران روستا بودم
به جای شعر، شور دیگری در چشم من جان داشت

درون قلعه‌ی سرخی خودم را حبس می‌کردم
که هر گوشه دری و هر دری هم یک نگهبان داشت

که چوپان عاشقم می‌شد، و گرگی گله را می‌زد
دل من هم خنک می‌شد به هر شکلی که امکان داشت

پدر آقای ده بوده ولی کم‌کم در او حل شد
هم‌آن حسی که یک «شهری» میان شهروندان داشت

مریم جعفری آذرمانی

شاید رسیده‌ای به حسابِ برابران
اما هنوز مانده گناهانِ دیگران

کرکس که هیچ، بر سر تقسیم ارزنی
تغییر می‌کنند تمام کبوتران

هم رشک می‌بریم به آنان که قانع‌ند
هم غبطه می‌خوریم به قدر توانگران

ما با کدام جنبه‌ی جرأت، دلِ تو را
تشبیه می‌کنیم به دریای بی‌کران

دائم شهید می‌شوی از بس که زنده‌ای
دنیا اگر چه پر شده از مرگ‌باوران

مادر! به آن بهشت که در سرنوشت توست
این‌جا جهنم است به دنیا نَیاوران!

جوزف لنون

در دنیا،
دو نابینا هست.
یکی تو،
که عاشق شدنم را نمی‌بینی،
یکی من،
که به جز تو کسی را نمی‌بینم!

حامد حسین‌خانی

زرد را تا سر آن کوچه تداوم دادم
تا به لب‌های شما حالت گندم دادم

چمدانِ سفرِ هر شب‌تان، من بودم
که به دستان شما دست تفاهم دادم

پیش از آنی که به دریا شدنت فکر کنی
به تن روشن‌تان شور تلاطم دادم

بی شما خواب تبر دیده‌ام آن قدر زیاد
که نخشکیده به خود نسبت هیزم دادم

چشم‌ها بر جسد سوخته‌ام رقصیدند
من به چشمان شما حقِّ تقدّم دادم

«روزها فکر من این است و همه شب سخنم»
«که چرا دل به جگر‌گوشه‌ی مردم دادم؟»

پانته‌آ صفایی

روزی اگر یک بارِ دیگر با تو بودن را...
حتی اگـر از دور آن چشمانِ روشن را...

دنیا اگر آن قدر با من مهربان باشد
که لااقل در خواب دنبالت دویدن را ـ

در سرنوشتِ من بگنجاند، عزیز من!
آن وقت شاید گوشه‌ای از عشقِ این زن را...

آن وقت شاید جای آن پیراهن، این دامن...
آن وقت شاید جای زندان کلبه‌ی من را...

قسمت نخواهم کرد با زن‌های مصری هم
شیرینیِ انگشت جایِ «بِه» بریدن را

«نارنج»؟... آری... آه ای نارنج شیرازی!
عطرِ تو خواهد کشت، خواهد کشت این زن را!

تو نیستی و بی‌بهار خنده‌هایت من
این روزها حتی دلِ نارنج چیدن را

فاضل نظری

از این به بعد من از دوست، شر نخواهم دید
سفر به خیر، تو را من دگر نخواهم دید

دگر برای کسی درددل نخواهم کرد
دگر ز دست خودم دردسر نخواهم دید

به ریگ هم‌سفر رودخانه می‌گفتم
از این به بعد تو را هم‌سفر نخواهم دید

قبول کن که نفاق از فراق تلخ‌تر است
قبول کن که از این تلخ‌تر نخواهم دید

فقط به صاحب اسمم سپردمت، زیرا
که تیر آهم را بی‌اثر نخواهم دید

کاظم بهمنی

یا که ناقص پس مده یا این‌که کامل پس بگیر
من دل آسان می‌دهم، باشد تو مشکل پس بگیر

بیش از این با موج از اعماق خود دورم مکن
این صدف را از کف شن‌های ساحل پس بگیر

ای خدایی که برایم نقشه دائم می‌کشی
برق جادو را از این چشم مقابل پس بگیر

من خودم گفتم فلانی را برایم جور کن
پس گرفتم حرف خود را از ته دل، پس بگیر!

مِهر او بر گِرد من می‌پیچد و می‌پیچدم
مُهر مارت را از این حوری‌شمایل پس بگیر

در مسیر خانه‌اش دیشب حریفان ریختند
نعش ما را لااقل از این اراذل پس بگیر

امید صباغ‌نو

حسّ و حال همه‌ی ثانیه‌ها ریخت به هم
شوق یک رابطه با حاشیه‌ها ریخت به هم

گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدیّ و همه‌ی فرضیه‌ها ریخت به هم!

روح غمگینِ تو در کالبدم جا خوش کرد
سرفه کردی و نظام ریه‌ها ریخت به هم

در کنار تو قدم می‌زدم و دور و برم
چشم‌ها پُر خون شد، قرنیه‌ها ریخت به هم

روضه‌خوان خواست که از غصه‌ی ما یاد کند
سینه‌ها پاره شد و مرثیه‌ها ریخت به هم

پای عشق تو برادرکُشی افتاد به راه
شهر از وحشت نرخ دیه‌ها ریخت به هم

بُغض کردیم و حسودان جهان شاد شدند
دل‌مان تنگ شد و قافیه‌ها ریخت به هم

من که هرگز به تو نارو نزدم حضرتِ عشق!
پس چرا زندگیِ ساده‌ی ما ریخت به هم؟

مژگان عباس‌لو

به «بوشهر»، «مهر» می‌آمد
نه زلزله!
ای کاش خدا هم شاعر بود.

امید صباغ‌نو

شدّت زلزله به حدّی بود، که دلم چند تکّه شد انگار
کاسه‌ی صبرمان تَرَک برداشت، بین‌مان تا کشیده شد دیوار!
 
بی‌تفاوت به حرف آدم‌ها، چشم در چشم باردارم دوخت
آب پاکی به روی دستم ریخت، گفت: دست از سر دلم بردار!
 
گفتم: آخر قرارمان این بود تا همیشه کنار هم باشیم
گفت: یک هفته... نه! فقط یک‌روز، تو خودت را به‌جای من بگذار
 
سِر شدم، ضعف کردم و یک آن پایم از اختیار خارج شد
درّه‌ای دور من دهن وا کرد، تکیه دادم به باد بالاجبار
 
خبر غصّه‌ام به قطب رسید، کوهِ یخ گریه کرد و لاغر شد!
منقرض شد طبیعت عشقم، تُف به این سرنوشت لاکردار
 
بی تو بین من و غزل‌هایم، صیغه‌ی مرگ محض جاری شد
مِهرِ من شد هزار افسوس و حبس درقعر پاکتی سیگار...

کاش آن لحظه که زبانم را موش چشم تو خورد می‌گفتم:
جای یک هفته سرنوشتَ‌ت را چند ساعت به دست من بسپار

مرضیه خدیر

دستت شبیه قبل پناهم نمی‌دهد
در سرزمین قلب تو راهم نمی‌دهد

چشمی که با اشاره سکوت مرا شکست
پاسخ دگر به حرف نگاهم نمی‌دهد

این اشک‌ها‌، ستاره‌ی شب‌های غربتم
نوری به آسمان سیاهم نمی‌دهد

احساس عشق، هم‌سفر نیمه راه من
جانی به لحظه‌های تباهم نمی‌دهد

یا عشق یا وصال... چه سخت است زندگی
وقتی که هر دو را به تو با هم نمی‌دهد

گاهی هم انتخاب، فقط یک بهانه است
یعنی هر آن‌چه را که بخواهم، نمی‌دهد

پانته‌آ صفایی

نفس‌نفس به درونت بکش هوایم را
و پر کن از نفست ذره‌ذره‌هایم را

نسیم باش و به بازی بگیر چون پر قو
شبانه، گیسوی بر شانه‌ها رهایم را

اگر همیشه مرا بیم سرنگون شدن است
تو کج گذاشته‌ای خشت ابتدایم را

زنی به میل خودت آفریده‌ای از من
خودت به هم زده‌ای نظم آشیانم را

فرشتگان مقرّب هنوز حیران‌ند
تو را به سجده درآیند یا خدایم را

من اختراع توام، ثبت کن مرا که خدا
کنار رفت و پذیرفت ادعایم را

به اسم شهر تو تغییر می‌دهد یک روز
شناسنامه‌ی من، اسم روستایم را

شغال‌های بیابان تمام شب تا صبح
مدام زوزه کشیدند رد پایم را

برای آن که بدانند من ازآن توام
به بوسه مُهر بزن بین شانه‌هایم را

پانته‌آ صفایی

کی می‌رسم به لذت در خواب دیدنت
سخت است سخت از لب مردم شنیدنت

هر کس که این ستاره‌ی دنباله‌دار را
یک قرن پیش دیده زمان دمیدنت

از مثل سیل آمدنت حرف می‌زند
از قطره‌قطره بر دل خارا چکیدنت

پروانه‌ها به سوختنت فکر می‌کنند
تک‌شاخ‌ها به در دل طوفان دویدنت

من... من ولی به سادگی‌ات مهربانی‌ات
گه‌گاه هم به عادت ناخن جویدنت

آخر، انار کوچک هم‌بازی نسیم!
دیگر رسیده است زمان رسیدنت

پایین بیا که کاسه‌ی دریوزگی شده است
زنبیل من به خاطر از شاخه چیدنت

یا زودتر به این زن تنها سری بزن
یا دست‌کم اجازه بده من به دیدنت

عباس احمدی

در سرّ تو می‌خواست سری داشته باشد
حتا اگر او را خطری داشته باشد

در خشکی دل خواست که تا اشک بریزد
تا باغ فدک برگ و بری داشته باشد

یک چشم به در داشت نگاهی به عزیزان
انگار که قصد سفری داشته باشد

کی پیش می‌آید که فلک، بانوی سبزی
«سر تا قدم از عیب بری» داشته باشد

کردند به تن جامه‌ی تحریف و نگفتند
شاید که علی هم نظری داشته باشد

حالا به جز از دود و به جز اشک نبیند
این کوچه اگر رهگذری داشته باشد

ای کاش که پر گیرد و برخیزد از آتش
ققنوس اگر بال و پری داشته باشد

گفتم به گدایی بزنم این در و افسوس
این خانه بعید است دری داشته باشد

مهدی عابدی

با سوژه‌ی همیشگی‌ام قهرم، دیشب برای باد غزل گفتم

این شعر یک تفنن اجباری است از روی اعتیاد غزل گفتم


جدی نگیر شعر مرا آقا! جدی نگیر شعر مرا خانم!

کوه غمم اگرچه به ناچاری با واژه‌های شاد غزل گفتم


خنجر به پشت رفتم و خندیدم تا رو کنم برادری خود را

رستم‌صفت هر آن‌چه ستم دیدم از خوبی شغاد غزل گفتم


ای اسم بی‌لیاقت تکراری! هر بودنی علامت ماندن نیست

از دفترم زدودنت آسان است زیرا که با «مداد» غزل گفتم


در چشم تو شکستم و حقم بود، بی‌قیمتی جزای «فراوانی» است

تنها دلیل بد شدنت این است در وصف تو زیاد غزل گفتم!

مهدی عابدی

می‌روم رفتن از این دیدار مشکل‌تر که نیست
دوری از وصلی حقارت‌بار مشکل‌تر که نیست

گیرم آتش زد مرا اندوه بی‌سامانی‌ام
سوختن از ساختن با عار مشکل‌تر که نیست

از چه می‌ترسانی‌ام؟! یک عمر تنها بوده‌ام
عزلت این بارم از هر بار مشکل‌تر که نیست

نیست آسان‌تر ز چشمان تو مضمونی، که هست
هست در معنا از این اشعار مشکل‌تر؟ که نیست

کوه هم باشی اگر با صبر آبت می‌کنم
ترک تو از ترک این سیگار مشکل‌تر که نیست

منصوره فیروزی

گناه چشم تو... یا... نه! گناه عکاس است
که این چون‌این به نگاهت دچار و حسّاس است

و مدتی است که هنگام دیدن چشمت
«اعوذ بالله» او «قل اعوذ بالناس» است

برای رستن او از جهنم و آتش
پل صراطِ نگاهت ملاک و مقیاس است

تمام اهل زمین را جهنمی کردی
که آیه‌آیه‌ی چشمت «یوسوس الناس» است

تمام شهر از ایمان به کفر برگشتند
گناه چشم تو حالا به پای عکاس است؟

منصوره فیروزی

هی غزل می‌نویسم از چشمت بس که چشمان تو غزل‌خیز است
بندبندم دوباره امسال از حسرت دیدن تو لبریز است

غزلم مثل خاک نیشابور هوس حمله‌ی تو را دارد
آن قدر تشنه‌ی رسیدن توست، بیت‌بیتش  قنات و کاریز است

حمله کن تا تصرفش بکنی در دروازه‌ی غزل باز است
چند قرن است خاک نیشابور تشنه‌ی چشم‌های چنگیز است

حمله کن! گوش من نمی‌شنود سوره های «پیمبرم» را که
آیه‌آیه سفارشاتش «از شر چشمان او بپرهیز» است

حمله... نه! من همیشه تب دارم، اعتنایی نکن به این اشعار
تب هذیان گرفته‌ام هر چند، رگه‌ام از تبار «تبریز» است

تو بهاری! به ایل خود برگرد! من به دردت نمی‌خورم آخر -
گر چه اردیبهشتی‌ام  اما چارفصلم همیشه پاییز است

من و تو «زوج»های... نه! آقا! من و تو «فرد»های خوش‌بختیم!
با دو فرهنگ ضد هم که فقط... خاک چشمان‌شان غزل‌خیز است

سجاد رحمانی کوچکام

از شرم وقتی خیس آبت کرده باشند
وقتی به زور قرص، خوابت کرده باشند

زیر و بمت وقتی بلرزد با تکانی
وقتی که جُم خوردی خرابت کرده باشند

وقتی که خنجرهای تا دندان مسلح
از پشت بر قلبت اصابت کرده باشند

وقتی درون چارچوبی حبس باشی
وقتی به یک دیوار قابت کرده باشند

وقتی که دردت قابل درمان نباشد
وقتی که دکترها جوابت کرده باشند

ناچار تقدیر خودت را می‌پذیری
از قبل وقتی انتخابت کرده باشند!